پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

دسته بندی: نويسندگي

دوره نخست – نگارش با نام مستعار

وبلاگ‌نویسی را با نام مستعار «محمد» آغاز کردم. عدم شناخت من از نوشتن در فضای مجازی و نامشخص بودن سیر مطالبی که خواهم نوشت و هراس از عواقب احتمالی انتشار ناگفته‌ها و خاطراتم، باعث شد نگارش مطالب را با چراغ خاموش شروع کنم. وقتی با اسم مستعار و در یک وبلاگ عمومی می‌نویسی، بی‌باکانه‌تر و جسورتر هستی. نگران این نیستی که نوشته‌هایت در پرونده‌ی گزینش سازمان ثبت و ضبط شوند یا فردا روز، برای استخدام در فلان سازمان یا ورود به دانشگاه، برایت دردسرساز شوند. ۱۷ ماه به همین شیوه نوشتم و البته مشی نگارش یادداشت‌ها و مطالبم افراطی نبود. یک نوع خود سانسوری به جهت عدم خروج از حالت اعتدال و انصاف، مانع از نگارش یادداشت‌های ساختارشکنانه می‌شد.

هنوز هم ناگفته‌ها و مطالب فراوانی دارم که به خاطر برخی معذورات اخلاقی، قانونی و شرعی قابل نگارش و انتشار نیست. لذا معتقد هستم جسورانه نوشتن نباید باعث لاابالی‌گری در نگارش شود و مرزهای اخلاقی و آبروی افراد نباید به بهانه‌ی آزادی بیان شکسته یا ریخته شود. ۶ مطلب از ۷ لینکی که کارگروه تعیین مصادیق مجرمانه برای حذف از وبلاگ اعلام کرده بود، مربوط به این دوره است که به جهت استفاده از نام مستعار، بی‌پرواتر می‌نوشتم.

نگارش مطلب با نام مستعار، اگر چه به لحاظ اجتماعی انعکاس صدای یکی از شهروندان و کنشگری در فضای رسانه‌ای است و این آزادی را برای نویسنده فراهم می‌کند که بدون مرتبط شدن یادداشت‌های مجازی‌اش با شخصیت حقیقی وی، فارغ البال هر آن چه در ذهنش می‌آید بنویسد، اما این نوع نوشته‌ها نهایتاً بدون امضاء و هویت است و قابل استناد نیست. در یک مقاله‌ی علمی ارجاع دادن به نوشته‌های یک سایت مجهول الهویت، فاقد وجاهت و ارزش است. از همین رو نگارش و انتشار مطلب با اسم مستعار، از یک سقف معین فراتر نخواهد رفت. یعنی یک نوشته زمانی اعتبار پیدا می‌کند که امضای یک شخص حقیقی پای آن ثبت شده باشد. تمامی نویسندگان بزرگی که به دلایل مختلف امنیتی و معذورات شغلی و اجتماعی، نوشتن را با نام مستعار آغاز کردند، با گذشت مدت زمانی به سمت نگارش با اسم و مشخصات حقیقی سوق یافتند.

نوشتن از آن جهت که مستقیماً برخاسته از روحیات، مکتب فکری، مشرب فلسفی و جهت‌گیری‌های سیاسی یک شخصیت حقیقی است، بدون امضاء و اتصال آن به نام نویسنده، رمزگشایی نخواهد شد. از همین رو، وبلاگ‌نویسی با نام مستعار برای بیان یک اعتراض اجتماعی، نگارش درد دل‌ها، خاطرات و دل‌نوشته‌ها، انتشار مطالب طنز، سرگرمی و آموزشی می‌تواند کارکرد داشته باشد. چون در این گونه موارد نیاز چندانی به شناخت «من قال» نیست و «ما قال» فارغ از «من قال» مفید و مؤثر خواهد بود.

از نکات جالب این دوره، مطلع شدن از وبلاگ سایر دوستان و همکارانی بود که تا قبل از ورود من به دنیای وبلاگ‌نویسی، از وجود وبلاگ‌شان بی‌خبر بودم. به جهت تبعاتی که مطالب وبلاگ برای نویسنده‌ی آن به همراه دارد، اکثر افراد ترجیح می‌دهند با نام مستعار و به صورت پنهان وبلاگ‌نویسی کنند. اما همان گونه که اشاره شد، این طور نوشته‌ها از یک حد معین فراتر نخواهد رفت.

دوره دوم – نگارش با نام حقیقی

خرداد ماه سال گذشته، ایمیل تشکر آمیزی دریافت کردم که فرستنده، یکی از اعضای هیئت تحریریه‌ی روزنامه دنیای اقتصاد بود:

دوست عزیز، سلام

چند دقیقه پیش، یکی از پست های وبلاگ شما رو یکی از دوستان برای من فوروارد کرد.

من هم متن رو خودنم و دیدم جالب هست و تصمیم گرفتم برای مدیر یک گروه خیریه ای بفرستم که از دوستانم هست و برنامه ای برای اعطای بورسیه به دانشجویان داره؛ دانشجویان مستعدی که به دلیل مشکلات مالی خانواده هاشون، نیازمند کمک مالی هستند تا بتونن به تحصیل در دانشگاه ادامه بدن. با توجه به اینکه این گروه، برنامه های مختلفی در زمینه توانمندسازی دانشجویان تحت پوشش خودش داره، به نظرم رسید ارسال این ایمیل براشون میتونه جالب باشه. اما بعد، به نظرم رسید سری به وبلاگ شما بزنم. به وبلاگ سر زدم و احساس همدلی زیاد با نویسنده‌ش داشتم. تصمیم گرفتم به شما ایمیل بزنم و هم خداقوت بگم و هم باب تعامل بیشتر رو باز کنم.

این ایمیل سرآغاز همکاری من با روزنامه دنیای اقتصاد بود. وقتی نخستین مقاله‌ی من با اسم و مشخصات واقعی‌ام در روزنامه منتشر شد و قرار بود این همکاری ادامه داشته باشد، تصمیم گرفتم وبلاگ‌نویسی را با نام حقیقی خودم ادامه دهم و از لاک نام مستعار خارج شوم.

در این مرحله اگر چه با نام و مشخصات خودم می‌نوشتم، اما همچنان وبلاگم برای بسیاری از دوستان و همکاران و بستگانم ناشناخته بود و هویت «شهروند دردمند» شناخته شده‌تر از «محمدرضا اسدی» بود. حتی برخی مخاطبان وبلاگ در پیام‌ها یا ایمیل‌هایشان مرا «آقای دردمند» یا «جناب دردمند» خطاب می‌کردند.

ویژگی شاخص این دوره از وبلاگ‌نویسی این بود که ارجاعات مطالب و استناد به کتب و سایت‌ها و مقالات افزایش یافت. رویکرد نگارش به سمت تخصصی‌تر شدن و برخورد علمی با مسائل و موضوعات مورد بحث پیش رفت. سهم یادداشت‌هایی که جنبه‌ی خاطره و دل‌نوشته داشت، کمتر شد و نگاه انتقادی وبلاگ به سمت مسائل اجتماعی، فرهنگی و سیاسی افزایش یافت. از آن جهت که با نام و مشخصات واقعی خودم می‌نوشتم، وسواس و دقت نظر بیشتری برای نوشتن به خرج می‌دادم و همین مسأله باعث کاهش تعداد یادداشت‌ها به نسبت دوره‌ی زمانی مشابه گذشته شد.

اردیبهشت ماه سال ۹۲ به خاطر یک یادداشت انتقادی با عنوان «حمایت از دولت بشار اسد، مایه‌ی شرمساری ایرانیان»، وبلاگ شهروند دردمند فیلتر شد و از آن زمان به فکر راه‌اندازی یک سایت مستقل بودم. در این مدت درگیر دفاع از پایان‌نامه‌ی کارشناسی ارشد بودم و پس از فراغت از تحصیل به این مهم پرداختم.

دوره سوم – نگارش در سایت شخصی

اولین یادداشت من در سایت شخصی و مستقل شهروند دردمند، انتقاد از خدمات و ناپاسخگویی بلاگفا بود که بلافاصله وبلاگ شهروند دردمند در این سایت مسدود شد. اگر چه هنوز بسیاری از مطالب قدیمی وبلاگ شهروند دردمند در موتورهای جستجو، شناخته و ذخیره نشده‌اند، اما مطالب از حالت پراکندگی و دوگانگی خارج شده و در یک سایت واحد متمرکز گردیده است.

با ابزارهای خوب مدیریتی وردپرس فارسی و هویت مستقل سایت، پیام‌های تبلیغاتی و درخواست‌های دوستی به سبک داستان روباه و کلاغ تقریباً به صفر نزدیک شده است. مخاطبان برای نوشتن نظر ملزم به درج نشانی ایمیل هستند و پاسخی که از سوی مدیر سایت یا سایر نویسندگان نوشته شود، برای‌شان ایمیل خواهد شد.

تأکید بر هویت نویسنده که در نام دامنه تجلی یافته است و درج عبارت «نقل مطالب این سایت صرفاً با ذکر منبع مجاز است» در ذیل مطالب سایت، رویکرد جدیدی است که مخاطبان و خوانندگان منبع اصلی را بشناسند و فقط بر اساس یک یادداشت یا نوشته در خصوص نوع نگاه یا شخصیت نویسنده قضاوت نکنند.

هیچ عجله‌ای برای به روزرسانی سایت ندارم و تا یک ایده‌ی مشخص و هدف معین از نگارش مطلبی نداشته باشم، دست به صفحه کلید نخواهم برد. از یک سو برای شعور و وقت خوانندگانم و از سوی دیگر برای اعتبار نام «شهروند دردمند»، احترام قائلم و تلاش می‌کنم فارغ از امواج سیاسی و خبری که هر از گاهی وبلاگستان را با خود می‌برد، استوار و با اندیشه‌ای راسخ به طرح دیدگاه‌ها و دغدغه‌های خویش در حوزه‌های مختلف اجتماعی، اقتصادی، مدیریتی، سیاسی و فرهنگی بپردازم.

دوره چهارم – نویسندگی

به نظرم نقطه‌ی اوج داستان یک وبلاگ‌نویس آن‌جاست که وی با نگارش کتاب، به عرصه‌ی نویسندگی پای بگذارد. در کشوری که مطابق آمارهای رسمی ۷۹% از جمعیت کشور در ۱۲ ماه منتهی به مهر ماه سال ۱۳۹۰ از اینترنت استفاده نکرده‌اند و ساکنان دنیای مجازی، بخش محدودی از جامعه را تشکیل می‌دهند، نوشتن کتاب مخاطبان بیشتری خواهد داشت و از پایداری و رسمیّت بیشتری به نسبت نوشته‌های مجازی برخوردار خواهد بود.

اگر چه در فضای مجازی امکان برقراری تعامل با مخاطبان و دریافت نظرات ایشان وجود دارد و یادداشت‌ها و نوشته‌های منتشر شده در این فضا، در معرض بازدید جستجوگران قرار خواهد گرفت، لکن بی‌ثباتی فضای مجازی و غیررسمی بودن این فضا، نویسندگان حرفه‌ای را به این نتیجه می‌رساند که نوشته‌های خود را ابتدا در دنیای مطبوعات و مکتوبات منتشر کنند و به موازات آن از سایت و وبلاگ به عنوان رسانه‌ی مکمل بهره ببرند.

نوشته‌های مجازی هر چه قدر هم که منظم و منسجم باشند، تا زمانی که به صورت کتاب یا مقاله منتشر نشوند، ارزش ترجمه به سایر زبان‌ها را ندارند. مطلبی که به صورت مکتوب چاپ و توزیع شده است، از فیلترهای نظارتی مختلف عبور کرده و یک ناشر حاضر شده است آن را به چاپ برساند. البته این مسأله کلیت ندارد و نوشته‌های ارزشمند در دنیای مجازی و کتب فاقد محتوا در دنیای واقعی کم نیستند.

جمع بندی

از کتاب‌هایی که نوشته می‌شود، دست کم یک نسخه در کتابخانه‌ی ملی به جای خواهد ماند، مقاله‌های منتشر شده در جراید را از آرشیو روزنامه‌ها و مجلات می‌توان به دست آورد، اما پس از مرگ من، آیا کسی هست که سایت مرا تمدید کند و آن را سر پا نگه دارد؟ آیا تضمینی برای بقای مطالب مجازی در دنیای سایبرنتیک وجود دارد؟

به دلایل فوق تأکید می‌کنم آن چه برای‌تان ارزشمند است، به نوشته‌های مکتوب تبدیل کنید و ضمن بالا بردن اعتبار آن، قابلیت استناد، بقا و مانایی آن را تضمین کنید.

انّا لله و انّا الیه راجعون

در هر محفلی که بود بچه‌ها را دور خودش جمع می‌کرد. برای‌شان قصه و طنز و چیستان می‌گفت. کتابخانه‌ی بزرگش بهشت من بود، وقتی در همان دوران کودکی خودم را در کتاب‌های ادبی و تاریخی‌ این عموی ادیب و فاضل غوطه‌ور می‌کردم.

سهراب اسدی تویسرکانی

بسیار مهربان بود. برای هر کسی که در اقوام و بستگان ازدواج می‌کرد شعری می‌سرود و نام عروس و داماد را در آن شعر می‌آورد و شعر را با خودنویس خودش می‌نوشت و به آنها اهداء می‌کرد.

دغدغه‌ی علم و فرهنگ داشت. همکاری‌اش با مطبوعات از طریق پاسخ به سؤالات شاعرانه مجله سپید و سیاه آغاز شد. سپس موفق شد رباعیاتش را در نشریه فکاهی سیاسی توفیق به چاپ برساند و به عنوان عضو خارج از مرکز هیئت تحریریه با این نشریه به همکاری بپردازد. بعد از انقلاب نیز فعالیت روزنامه‌نگاری را به صورت جدی‌تر و با مجلاتی نظیر ملوّن و فکاهیون ادامه داد و عضو هیئت تحریریه فکاهیون بود. ستون طنزی با عنوان «بچه تویسرکان» داشت که در آن با نام مستعار جوالدوز، طنز و شعر و فکاهی می‌نوشت. بعدها فعالیتش را در فرهنگسرای اشراق به عنوان دبیر انجمن ادبی خردمندان دنبال کرد و جلسات شب شعر این انجمن را رهبری می‌کرد.

سهراب اسدی تویسرکانی

همچنین از وی کتاب‌هایی با عناوین زیر منتشر شده است:

جمعه هفته پیش تمام فامیل را بدون هیچ گونه مناسبت خاصی دور خود جمع کرد. گویی به وی الهام شده بود پیمانه‌اش پر شده است.

با دنیای وبلاگ‌نویسی تازه آشنا شده بود و در اولین پست وبلاگش به شرح زندگی‌نامه خود پرداخت که اجل مهلتی برای ادامه وبلاگ‌نویسی به وی نداد.

بعد از ظهر امروز چهارشنبه دوم اسفند ماه ۱۳۹۱ پس از تحمل سال‌ها بیماری و رنج، دار فانی را در سن ۷۴ سالگی وداع گفت. روحش شاد، یاد و نام و راهش جاویدان باد!

عاشق اهل بیت (علیهم السلام) بود و اشعار فراوانی در این خصوص سرود. بحر طویل زیر یکی از این نمونه‌هاست:

بارالها به مقام و شرف و جاه محمد (صلی الله علیه وآله) به همان رهبر امجد، ‌که بود زنده و سرمد، که بود میر مصدّد، که نبوده است به ذات تو به یک لحظه مردّد، به همان شیر دلاور، به همان میر فلک‌فر، به همان یار مظفّر، به همان فاتح خیبر، ‌به علی ساقی کوثر، به همان مهر منوّر، به همان همسر شایسته و بایسته‌ی زهرای مطهر، به همان مادر غمدیده و غم پرور و دل سوخته‌ی دشت بلا، ازستم و جور و جفا، فاطمه‌ی بنت هدی، ‌دایره‌ی لطف و صفا، مظهر گویای وفا، سرور و سالار زنان،‌ اسوه‌ی تقوای زمان، میوه‌ی بستان جنان و به همان معدن عصمت، به همان زینت آغوش پیمبر، تو ببخشا ز همه منفعلین جرم و خطا را (الهی یارب آمین) … [+]

از همه‌ی خوانندگان و مخاطبان محترم تقاضای قرائت فاتحه و طلب رحمت و مغفرت برای عموی تازه گذشته‌ام دارم.

استاد گرانقدرم جناب آقای دکتر نعمت الله فاضلی لطف کردند و در خصوص مقاله اخیر بنده با عنوان «جامعه زخمی» یادداشتی را به شرح ذیل از لندن ارسال کرده‌اند که خودشان پیشنهاد دادند به جهت آموزنده بودن مضمون آن انتشار عمومی یابد:

سلام محمد عزیز

امیدوارم همیشه سرزنده و پویا باشی و قلمت همیشه خلّاق و ماندگار. دقایقی پیش مقاله «جامعه زخمی»تان را خواندم و لذت بردم.

استعاره «جامعه زخمی» را نظریه پردازان اجتماعی برای توصیف شهر نیز بکار برده‌اند. یا مثلاً شهر زخمی (Wounded city) در دهه ۱۹۹۰ رواج پیدا کرد و انسان شناسان برجسته‌ای مانند دیوید هاروی و بسیاری محققان دیگر درباره آن کتاب‌ها نوشته اند.

این روزها مشغول نوشتن کتابی با عنوان مردم نگاری شهری هستم. محمد جان در دنیای غرب همان طور که در زمینه ورزش و فیلم و هنر و اقتصاد، پویایی و نوآوری چشم انسان را به خود خیره می‌کند در زمینه علم و تولید دانش نیز پویایی‌ها و فعالیت‌های مردم خیره کننده است. در این یک ماه اخیر که از طریق اینترنت مقالات و کتاب های مردم نگاری شهر را جستجو می‌کردم، هزاران متن در این زمینه به دست آورده‌ام. برخی از این متن ها را که مرور می‌کردم، این نکته برایم جالب بود که گفتمان غالب در مطالعات شهر توجه به «زخم‌های شهری» است. در حوزه مردم نگاری شهر هر کس تلاش کرده است تا زخمی هر چند کوچک را پیدا کند و درباره آن چندین سال مطالعه کند.

ما هنوز به این درجه از توسعه علمی نرسیده‌ایم که برای کوچک‌ترین زخم‌های جامعه‌مان کتاب‌ها بنویسیم. حتی همین اشاره‌های کلی را هم که برخی روشنفکران و نویسندگانی مثل شما به زخم‌های جامعه می‌کنند، برخی دیگر آن را سیاه‌نمایی می‌نامند و آن گاه نویسندگان و روشنفکران جامعه ما متهم به هزار گناه ناکرده می‌شوند. بگذریم، غرضم این بود که زخم‌شناسی اجتماعی و شهری، «جریان غالب» در گفتمان مطالعات انسان شناسی شهری است.

نکته دیگری اینکه ما در ایران از طریق ماهواره‌ها از تکاپوی غرب برای تولید لذت و هیجان آگاه می شویم و از آن تأثیر هم می‌پذیریم. اما از تکاپوی هزاران انسانی که شبانه روز و با تحمّل مشقت‌های زیاد برای تولید اندیشه و علم تقلا و تکاپو می کنند آگاه نمی‌شویم. همین لحظه که ما با هم مراوده می‌کنیم هزاران انسان اروپایی و آمریکایی مشغول تأمل و تحقیق‌اند. بازار علم هم مانند بازار لذّت و ورزش و سینما و موسیقی در اینجا صفا و رونقی دارد.

کاش جوانان ما می توانستند کمی از وقت خود را صرف اندیشیدن و نوشتن کنند. در این صورت جامعه زخمی ما هم راه‌های التیام بخشیدن به زخم‌هایش را پیدا می‌کرد. جامعه زخمی ما راهی برای نجات خود و به دست آوردن سلامتی‌اش جز اندیشیدن نظام‌مند و هدف‌مند و دردمندانه ندارد و این کار را خود مردم ایران باید انجام دهند و نمی‌توان اندیشه‌ها را سفارش داد تا بسازند.

موفق باشید

فاضلی

در همین زمینه:

خیلی از دوستان و مخاطبان این وبلاگ از بنده درخواست راهنمایی برای چگونه نوشتن کرده‌اند، این یادداشت به گوشه‌هایی از فنون نگارش اینجانب اشاره دارد.

جدّ پدری‌ام حاج شمس‌الله، قنّاد بود و یک سال قبل از تولد من، دار فانی را وداع گفت تا من هرگز توفیق دیدار این پدربزرگ ادب‌دوست را نداشته باشم. هم او که به گفته‌ی پدرم حکایات کلیله و دمنه را از بر می‌خواند و دیوان حافظ انیس همیشگی او بود. اگر چه بعدها پدرم مرا به کارگاه قنّادی و نبات‌ریزی راسته‌ی قنّادها برده بود و تشکیل بلورهای نبات را از نزدیک دیده بودم. نویسندگی بنده نیز بی‌شباهت به کارگاه قنّادی و نبات‌ریزی نیست. ابتدا اندکی در خصوص نحوه‌ی تولید نبات توضیح می‌دهم و سپس به بحث نوشتن خواهم پرداخت.

برای درست کردن نبات ابتدا آب را گرم می‌کنند و اندک اندک در آن شکر را حل می‌کنند، تا این که آب به جوش بیاید و این کار حل کردن شکر را همچنان ادامه می‌دهند تا به یک محلول فوق اشباع دست یابند. منظور از محلول فوق اشباع محلولی است که بیش از حدّ معمول و متعارف در آن شکر حل کرده باشند. سپس این محلول را به آرامی در یک ظرف نیم کره‌ای (شبیه به ظرف خمیرگیری نانوایی) که از مرکز نیم‌کره به نقاط مختلف آن نخ وصل شده است، خالی می‌کنند و کل ظرف را در محفظه‌ای می‌گذارند که زود سرد نشود. یعنی به تعبیر واضح‌تر عمل سرد شدن بین یک تا دو روز طول بکشد. طولانی شدن زمان سرد شدن محلول امکان تبلور بلورهای نبات را دور نخ‌های نصب شده داخل ظرف می‌دهد و پس از باز شدن در ظرف شما شاهد شاخه‌نبات‌هایی هستید که از وسط آنها یک نخ عبور کرده است.

اما ارتباط نبات‌ریزی و نوشتن برای من چیست؟ بنده برای هر سؤال یا موضوعی که برایم جذابیت داشته باشد یک ظرف نبات در ذهنم درست می‌کنم و اندک اندک محلول آن را غلیظ‌تر می‌کنم. این محلول همانا اطلاعاتی است که به مرور در خصوص آن موضوع خاص کسب خواهم کرد و در جای خودش قرار می‌دهم. زمانی که محلول به مرحله‌ی فوق اشباع رسید آن را در ظرفش خالی می‌کنم و پس از اندکی کار کردن روی مطلب (خنک شدن مایع نبات) آن را به صورت تبلور افکارم در قالب نوشته، یادداشت، شعر یا داستان منتشر می‌کنم.

همین الان که این مطلب را می‌نویسم حدود ۲۵ ظرف نبات نصفه نیمه در ذهنم دارم، که به محض آماده شدن به حضور شما عرضه خواهم کرد. قابل توجه آقا سیدمحمدحسین که پرسیدند: «شما چگونه هر روز وبلاگ نویسی می‌کنید؟»

این که برخی مطالب به نظر شما پخته‌تر و عمیق‌تر است و برخی دیگر نه، به دلیل میزان غلظت محلول یعنی اطلاعات بنده در آن زمینه‌ی خاص و نحوه‌ی تبلور آن یعنی نوع نگاه بنده به مسأله می‌باشد. برای خوب نوشتن تا می‌توانید باید بخوانید و بخوانید و از علوم مختلف اطلاع کسب کنید تا به یک نگاه کل‌نگر برسید و مطالب شما برای مخاطبان مختلف قابل پذیرش باشد و ضمناً به همه‌ی ابعاد موضوع توجه کرده باشید. ماجراجو بودن و تجربه کردن موضوعات و مکان‌ها و مشاغل مختلف نیز در امر نگارش به شما کمک خواهد کرد. کسانی که یادداشت همه مشاغل من را خوانده باشند، می‌دانند که بنده از فنون مختلف تا حدی سررشته دارم و دانستن اصطلاحات مختلف هر شغل یا هر رشته‌ی تحصیلی دایره‌ی لغات نویسنده را افزایش خواهد داد و مددکار او در امر نگارش خواهد بود. باز هم اگر سؤالی بود در خدمت شما هستم.

ضمناً اگر خواستید نبات بخرید به عنوان یک قنّادزاده و نبات‌خور حرفه‌ای، نبات پایتخت را توصیه می‌کنم.

استاد عزیزم جناب آقای دکتر فاضلی از صاحب‌نظران حوزه‌ی انسان‌شناسی فرهنگی، با ده‌ها کتاب و مقاله، روزی در کلاس درس توصیه‌ای کردند:

«دانشجویان عزیز! برای رسیدن به فهم موضوعات و داشتن خلاقیت در هر رشته‌ای، اعم از مهندسی، پزشکی، علوم انسانی، هنر و غیره باید سه چیز را فرابگیرید: ادبیات، تاریخ و فلسفه.

شعر و ادبیات روح آدمی را صیقل می‌دهد و انسان را با دنیای واژگان آشناتر می‌سازد،

مطالعه‌ی تاریخ، از تکرار تجارب تلخ گذشتگان جلوگیری می‌کند و از موفقیت‌های ایشان راهکار می‌سازد،

و فلسفه، انسان را به عمق ماهیت اشیاء، مفاهیم و پدیده‌ها می‌رساند.»

بنده به تجربه و به عینه این پند استاد را دریافته‌ام و شاهد بوده‌ام مهندسان و مدیرانی که به این سه حوزه تسلط داشته‌اند، در کار خود موفق‌تر بوده‌اند و از مهارت ارتباطی-کلامی و خلاقیت بیشتر و قوه‌ی تخیل بالاتری برای بروز استعدادها و توانمندی‌های خود برخوردار بوده‌اند.