پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

دسته بندی: دانشگاه

ضرب الاجل یا deadline به معنای آخرین مهلت برای انجام کاری است که فرد برای تحویل آن تعهد ساختاری یا اخلاقی دارد و در صورت انجام نشدن آن، متضرر خواهد شد. زندگی دانشجویی حتی پیش از ورود به دانشگاه دارای ضرب‌الاجل است. کنکور نخستین ضرب‌الاجل یک متقاضی ورود به محیط دانشگاهی است و یک دانشجوی بالقوه برای به فعلیت رساندن دانشجویی خود باید با سایر مدعیان به رقابت بپردازد و در روز و ساعت مقرر، توانمندی‌های خود را به منصه‌ی ظهور برساند.

پس از قبولی در کنکور و ورود به دانشگاه، موعدها و ضرب الاجلهای دیگری برای دانشجو تعیین می‌شوند. از امتحانات کلاسی و میان‌ترم گرفته تا تحویل پروژه و ارائه تحقیق و نهایتاً امتحانات پایان ترم که هر کدام سررسید مشخصی دارند و عدم انجام تعهدات در موعد خود، دانشجو را با جرایم و خساراتی روبرو خواهد ساخت.

بعد از فراغت از تحصیل، به جز افرادی که شغل‌شان ماهیت پروژه‌ای دارد، فارغ‌التحصیلان عموماً دچار روزمرگی و زندگی بدون ددلاین می‌شوند. فقدان ضرب الاجل در زندگی، شاید برای عده‌ای مایه‌ی آرامش و آسایش و فراغت بال و خاطر باشد، اما برای افرادی همچون من که حیات و پویایی خود را در تلاش و زندگی علمی می‌دانند یک مرگ حتمی و قطعی است.

وقتی دانشجو هستی، برای دیر رفتن به منزل و بیدار ماندن تا پاسی از شب و عدم حضور در برخی میهمانی‌ها و برنامه‌ها، دلیل محکمه‌پسندی داری. اما پس از فارغ التحصیل شدن، دیگر تحقیق و پروژه و پایان‌نامه‌ای وجود ندارد که بخواهی به بهانه‌ی آن مدت زمان بیشتری را پای رایانه بمانی. شش ماهی که گذشت دوران پس از فارغ‌التحصیلی من بود که شهروند دردمند کمترین تعداد یادداشت‌ را به نسبت مدت‌های مشابه قبلی بر خروجی وبگاه خود ارائه کرد.

انبوه کارهای ناتمام و مطالبات به حقّ اطرافیانم مرا برای مدتی از فضای وبلاگ‌نویسی به دور نگاه داشت، تا از دور دستی بر آتش داشته باشم. در ابتدای سال جدید، فرصتی دست داد تا با دستان خودم برای زندگی رها و بی‌قید و بند فارغ التحصیلی، قیود و خط پایان‌های خودساخته درست کنم. بر جویبار فرصت‌های زندگی، سدّی بنا کنم تا از آب پشت سدّ، برقی برای برافروختن چراغ دانش و آبی برای سیراب کردن مزارع دوردست فراهم آورم. بر این دشت پهناور بی‌حصار، چشم‌اندازی ترسیم کنم و پیش از فرا رسیدن مرگم، به مرگ روزمرگی نمیرم.

لذا ترسیم چشم‌انداز برای زندگی و تنظیم بیانیه مأموریت و تدوین راهبردهای رسیدن به آن‌ها، انسان را از بیهودگی و باری به هر جهتی و بی‌برنامگی خارج می‌کند.

زمان تا وقتی که رهاست، زمین موات است. زمین برای به کارگیری نیازمند فرایند آماده‌سازی و قطعه‌بندی است و زمان نیز از چنین فرایندی مستثنا نیست. آن چه لحظه لحظه‌های فرّار زندگی را به بند می‌کشد و در راستای رسیدن به نتیجه‌ای زنجیر می‌کند، داشتن هدف و برنامه است.

مرگ، آخرین ددلاین زندگی است و کسی که ضرب‌الاجل‌های متعددی را با هدف و برنامه‌ریزی مشخص و به منظور رسیدن به حداکثر اثربخشی و کارایی طی کرده باشد چه اجل شیرین و فرجام خوشی خواهد داشت.

در همین زمینه:

همه‌ی دردسرها زیر سر کسی است که سرش درد می‌کند. آری! من به شدت سرم درد می‌کند برای خیلی کارهای عجیب و غریب. سرم درد می‌کند برای آب‌تنی در آب‌های خطرناک و عمیق. سرم درد می‌کند برای شنا کردن خلاف جهت آب. و این سردرد برای خیلی‌ها دردسرساز می‌شود، خواب زمستانی خیلی‌ها را بر هم می‌زند و داد و فریاد خیلی‌ها را بلند می‌کند که:

«چه مرگت هست؟ خوب مثل بقیه بگیر بخواب!».

می‌گویم :«سرم درد می‌کند، خوابم نمی‌برد، دارم می‌بینم که همه با هم داریم می‌میریم، این خواب، خوابِ آسودن نیست، بل خواب مردن است»

می‌گوید: «خُب چه دردت هست؟ چه مرضی داری؟»

می‌گویم: «این درد و مرضی نیست که درمان داشته باشد، این عنوان و پیشه‌ی من است، من شهروند دردمند هستم»

*    *    *

زمانی که روز دفاعم قطعی شد، برای هماهنگی ورود خبرنگاران به یکی از مسئولان دانشکده مراجعه کردم. مسئول محترم در حالی که ایستاده برگه‌ی مرا امضا می‌کرد، برایش توضیح دادم که به جهت جدید بودن موضوع پایان‌نامه‌ام، برخی خبرنگاران صدا و سیما قصد دارند از جلسه‌ی دفاع از پایان‌نامه‌ام خبر تهیه کنند.

آقای دکتر از بالای عینکش نگاهی کرد و به من گفت: «خودتون برید ببینید باید چه فرایندی رو طی کنید، فقط دردسر واسه ما درست نکنید!»

می‌خواستم بگویم مرد حسابی! آقای دکتر! شما مثلاً اینجا متصدی ارتقای آموزش و پژوهش این دانشکده هستید، اسم این دانشکده به عنوان جایی که یک خلاقیت علمی در آن رخ داده، قرار است از صدا و سیما پخش شود، اگر ذوق نمی‌کنید لااقل توسری نزنید!

یعنی چه بسا برای مدیران مرده شوی، همین بهتر که کسی از محل کارشان مطلع نشود، عملکردشان زیر ذره‌بین و دوربین هیچ رسانه‌ای قرار نگیرد، تا مبادا به خاطر پرکاری دیگران، تشت کم‌کاری و بی‌عرضگی‌شان از بام فرو افتد.

برای مدیران مرده شوی، هیچ چیزی بهتر از سر و کار داشتن با جمادات نیست. هیچ چیزی فرح‌بخش‌تر از تکرار مکررات و انجام همان کارهای قبلی نیست. آخر مرده‌شویی به هیچ ابتکاری نیاز ندارد، مرده‌ها هم هیچ توقع و اعتراضی ندارند. یک فرایند روتین و مشخص!

صبح به صبح، مدیران مرده شوی پشت میزشان حاضر می‌شوند، با این تفاوت که اینجا مرده‌ها به جای برانکارد، روی پاهای خودشان مراجعه می‌کنند. مرده‌های عزیز و محترم نیز، هیچ اعتراضی ندارند که چرا بد شسته می‌شوند؟ چرا هر بار از همین شوینده‌های تند و گزنده استفاده می‌شود؟ مرده‌های نجیب و سر به راهی هستند و مهم‌ترین دلیل بقای مدیران مرده شوی، خیل عظیم همین مرده‌های خوب و بی‌سر و صداست.

همه چیز هم به خوبی و خوشی تمام می‌شود، هنوز مرده را درست و حسابی در قبرش جای نداده‌اند، که بلندگو از همه‌ی عزیزانی که از راه‌های دور و نزدیک در این مراسم مرده‌شویی شرکت کرده‌اند، دعوت می‌کند سوار اتوبوس‌ها شوند، سفره‌ی اطعامی پهن شده است که ان‌شاءالله ثوابش به روح آن مرحوم خواهد رسید. غسّال و گورکن و مدّاح و پیشنماز و گریه‌کن و مرده‌شوی و صاحب مجلس، همگی میهمان خوان میراث این مردگان عزیزند.

ما به همان اندازه‌ای که جامعه را بهبود می‌دهیم، به زشتی‌ها و پلشتی‌ها و ظلم‌ها و بیدادها اعتراض می‌کنیم و بودن‌مان مایه‌ی آسودن دیگران است، زنده‌ایم. جز این هر چه باشد در خوابی مرگ‌آلود زیسته‌ایم و بس.

کاش در ظلمت شب

رهزنان قافله را

به خم درّه‌ی غفلت نبرند

کاش بیدار شوند

مردگان قبل از مرگ

عاقبت باید رفت

مثل افتادن برگ

دیر یا زود ولی

عاقبت باید رفت

کاش بیدار شوند [+]

 در همین زمینه:

جوجه کباب می‌خوریم یا فریب؟

اولین تصویر و خاطره‌ی من از «جوجه کباب» به یک مراسم عروسی در دوران کودکی برمی‌گردد. جایی که نهایت قد من اندکی بالاتر از میز بزرگ و باشکوه شام عروسی بود و میهمانان با قدرت و قوت تمام مشغول کشیدن غذا از میز سلف‌سرویس تالار بودند که ناگهان یک نفر ندا در داد که «جوجه کباب آمد! » همه‌ی نگاه‌ها به سمت پیشخدمت تالار چرخید که ظرف استیل جوجه‌کباب را روی هوا، بالا گرفته بود، به گونه‌ای که کسی ناخنک نزند و سعی می‌کرد بدون این که تنه‌اش به دیگران بخورد از لابلای جمعیت خودش را به میز غذاخوری برساند. در یک حرکت عجیب همه‌ی حاضران به سمت این ظرف هجوم آوردند. گویی مائده‌ای است آسمانی که خوردنش موجب رستگاری می‌شود و یا شاید آب حیات است که به کام ریختنش، مستوجب حیات ابدی خواهد شد. به لطف و مدد بزرگترها تکه‌ای از این اکسیر خوشبختی نیز نصیب من شد. حقیقتاً گوشت جوجه‌ای بود که به خوبی کباب شده و طعم تردی و تازگی آن هنوز زیر دندان من است.

یکی دو بار دیگر نیز در عروسی‌های بعدی، جوجه کبابی با این کیفیت نصیب و قسمت‌مان شد. اما رفته رفته، مثل خیلی چیزهای تقلبی دیگر، جوجه کباب تقلبی هم به بازار آمد و دیگر از آن جوجه‌های ۶۰۰ گرمی خبری نبود، بل تکه‌های به سیخ کشیده شده‌ی سینه‌ی مرغ بود به نام جوجه کباب. وقتی همه بخواهند جوجه کباب بخورند، امکان تولید و توزیع جوجه‌ی ۶۰۰ گرمی در مقیاس وسیع نه امکان‌پذیر است و نه به صرفه و نه در صورت امکان تولید و توزیع، همه‌ی افراد و طبقات می‌توانند هزینه‌ی آن را بپردازند. پس راه حل میانه، در تغییر ماهیت مفهوم «جوجه کباب» قرار گرفته بود. چرا در همه‌ی سالیان گذشته یک نفر از خودش نپرسیده است که این جوجه نیست، بل مرغ مادر است؟ بعدها برای این مفهوم جعلی تقسیم‌بندی هم درست کردند: «جوجه کباب بی‌استخوان»، «جوجه کباب بااستخوان». عجب!

مزه‌ی جوجه کباب اصیل به همان استخوان‌های ترد و نازکی بود که با گوشت لطیف جوجه در آمیخته بود. جوجه کباب بی‌استخوان که اصلاً جوجه کباب نیست. به واقع هجوم توده‌های جامعه برای خوردن جوجه کباب، منجر به قلب ماهیت جوجه کباب شد و در این فرایند مردم فقط تصور می‌کنند، جوجه کباب خورده‌اند، حال آن که چیزی بیش از قطعه‌های مرغ کباب شده نصیب‌شان نشده است.

توده‌ای شدن آموزش عالی (Massification of Higher Education)

روزی روزگاری در همین سرزمین، دارنده‌ی مدرک لیسانس یا فوق لیسانس، به واقع انسان فرهیخته‌ای بود که از دانش بهره‌ای وافر داشت و نماد یک فرد دانشگاهی پخته و استاد دیده بود که فقط از نوع بیان و طرز حرف زدنش می‌شد به شأن علمی و مدرک دانشگاهی‌اش پی برد. اما پدر بوروکراسی و مدرک‌گرایی بسوزد که همه را به داشتن مدرک سوق داد و هجوم ملخ‌ها به مزرعه‌ی دانش آغازیدن گرفت. توسعه‌ی کمّی آموزش عالی در کوتاه مدت، نتیجه‌ای جز تباه شدن و تغییر ماهیت آن و آب بستن به مدارک دانشگاهی در پی نداشته و نخواهد داشت.

یکی از دوستان مرتبط با صنعت تعریف می‌کرد که در استخدام‌های اخیر، علاوه بر رشته‌ی تحصیلی و  مدرک دانشگاهی، سال ورود به دانشگاه نیز اهمیت یافته است. یعنی فوق لیسانس ده سال پیش دانشگاه شریف با فوق لیسانسی که امروز از این دانشگاه فارغ‌التحصیل می‌شود برابر نیست و اعتبار مدرک آن ده سال پیشی بیشتر از این امروزی است و این حرف  کاملاً مبنای علمی دارد. آیا کسی که در کلاس پنج نفره، کارشناسی ارشد خوانده است و استاد راهنما و مشاورش دو یا سه پایان‌نامه را همزمان رهبری می‌کرده‌اند، موفق‌تر از کسی نیست که در کلاس ۱۵ نفره کارشناسی ارشد می‌خواند و استاد راهنما و مشاور همزمان ۱۰ پایان‌نامه را هدایت می‌کنند؟ آیا اساتید دانشگاه‌ها به همان میزان گذشته وقت و حوصله برای پاسخگویی به سؤالات دانشجویان دارند؟ آیا با گسترش کمّی دانشگاه‌ها، کیفیت آن‌ها هم حفظ شد؟ یا به تعبیر عامیانه برای آن که آبگوشت آموزش عالی به همه برسد، و همه‌ی افراد بتوانند یک مدرک لیسانس یا فوق لیسانس داشته باشند، آب توی آن بستیم؟

اما نتیجه‌ی گسترش کمّی آموزش عالی و آب بستن به مدارک دانشگاهی، قلب ماهیّت علم و تقلیل آن به یک تکّه کاغذ است که دارنده‌ی آن لزوماً بهره‌ای از علم و دانش و شأن و شخصیت دانشگاهی بهره‌مند نیست. چه بسا فارغ التحصیلان مدارج تحصیلات تکمیلی که از نگارش یک نامه‌ی ساده عاجزند یا از بدیهیات رشته‌ی خود بی‌خبرند، یا سبک حرف زدن‌شان تفاوت چندانی با کاسب و کارگر و مردم عوام ندارد. زیرا به جای آن که عموم مردم دانشگاهی شوند، دانشگاه عوامانه شد.

از تهی سرشار

حکایت است که شیرفروشی صبح به صبح ظرفهای شیر را پشت در خانه‌ها می‌گذاشت و زنگ خانه‌ها را به صدا در می‌آورد و می‌رفت و آخر ماه پول همه‌ی شیرها را یک جا حساب می‌کرد. زندگی شیرفروش با یک روند خطی ساده می‌گذشت و کم و کسری نداشت و درآمد هنگفتی نیز کسب نمی‌کرد. لکن روزی بخور و نمیری بود که اگر قناعت می‌کرد، به خوبی و خوشی می‌گذشت. اما مرد شیرفروش طمع کرد و رفته رفته در شیرها آب ‌ریخت. مردم اهالی متوجه شده بودند که این شیرها، شیرهای همیشگی نیست، لکن به روی مرد شیرفروش نمی‌آوردند. یک روز که شیرفروش ظرف شیر را پشت در یکی از خانه‌ها گذاشت و زنگ در را زد، صاحب خانه فوراً در را باز کرد و نگاهی به داخل ظرف انداخت و در کمال تعجب دید که فقط آب خالی است. به شیرفروش اعتراض کرد که این چه مسخره بازی است و شیرفروش با خونسردی کامل به ظرف آب نظر کرد و گفت: «ببخشید امروز فراموش کردم که شیر هم داخل آن‌ها بریزم، فردا دو برابر معمول شیر می‌ریزم و جبران می‌کنم».

چرا توده‌ای شدن پدیده‌ها مشکل زاست؟

شاید این سؤال پیش بیاید که اگر همه‌ی مردم جوجه کباب واقعی، عسل طبیعی اصل و امثال این‌ها را بخورند، اشکالی دارد؟ اگر همه‌ی مردم فوق لیسانس و دکترا بگیرند اشکالی پیش می‌آید؟

پاسخ این سؤال‌ها به دو بخش تقسیم می‌شود:

۱. اگر جامعه توان و ظرفیت تولید باکیفیت جوجه کباب واقعی و عسل طبیعی اصل را دارد، اگر جامعه استاد صاحب اندیشه و فضای آکادمیک و کتابخانه و آزمایشگاه و سرانه‌های آموزشی لازم برای تولید دانش‌آموختگان فوق لیسانس و دکتری تراز اول را برای عموم مردم دارد، فبها المراد! هنیئاً لکم! نوش جان و گوارای وجود! چه چیزی از این بهتر. اما در دو راهی حفظ کیفیت و هویت مفاهیم و پدیده‌ها با توده‌ای کردن و تهی کردن آن‌ها و قلب ماهیت حقایق، باید ببینیم کدام تصمیم به صلاح و درست است؟ آیا با آب بستن به آبگوشت و تغییر ماهیت آن و گسترش توهم خوردن آبگوشت، به بشریّت خدمت کرده‌ایم یا خیانت؟ آیا با تغییر مفهوم جوجه کباب و این که سالیان سال، یک دروغ بزرگ را به جای جوجه کباب به خورد مردم بدهیم، رفاه را افزایش داده‌ایم؟

۲. با فرض این که جامعه ظرفیت تولید موارد یاد شده را دارد، آیا توان پرداخت هزینه‌ی آن را نیز دارد؟ آیا برای این همه فارغ التحصیل دانشگاهی، شغل مناسب و متناسب نیز پیش‌بینی شده است؟ آیا فکری برای چرخش فرهنگی از خوردن رشته پلو به جوجه کباب ۶۰۰ گرمی شده است؟ اگر شده است که این همان آرمان شهر مطلوب بشر است و اگر نشده است، خوردن جوجه کباب تقلبی و داشتن به اصطلاح مدرک دانشگاهی برای افراد ایجاد توهم رفاه و علم می‌کند و این توهم مانع از رسیدن به رفاه و علم واقعی می‌شود.

عدالت آباد کردن است، آب بستن نیست

عدالت به معنای خرد کردن و شکستن مفاهیم و پدیده‌ها و تقسیم آن بین توده‌ها نیست، بل‌که به معنای توسعه‌ی هر دو سوی عرضه و تقاضا و رشد دادن فرهنگ خواستن و رسیدن و گسترش خواسته‌ها و رسیده‌هاست. در غیر این صورت تقلبی‌ها و نارسیده‌ها را به بهانه‌ی عدالت و به نام تعالی و پیشرفت به کام خام‌خوارها و حاضرخورها ریخته‌ایم و بس. جامعه‌ای خواهیم داشت تهی شده از مفاهیم و معناها که به جای بزرگ شدن، ورم کرده است و به جای توسعه یافتن، باد شده است. صدایی که از آن به گوش می‌رسد، برایند واقعی جامعه نیست، بل آوای دروغین یک طبل تو خالی است. آمار بالای تولید مقالات علمی و فارغ‌التحصیلان دانشگاهی شما را نفریبد، در سراب هم آب بسته‌اند که این چنین واقعی می‌نماید، تشنگان دانش و چشمه‌های جوشان علم، خیلی خیلی کمتر از این چیزی است که با چشم سر دیده می‌شود. اندکی می‌بایست به انتظار نشست تا غبار طغیان توده‌ها برای رسیدن به علم و منزلت بر جای نشیند و کف این سیلاب گمراه کننده، فروکش کند، آن گاه حقیقت ماجرا عیان خواهد شد، که خدای متعال نیز فرموده است:

أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِیَهٌ بِقَدَرِها فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَداً رابِیاً وَ مِمَّا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِی النَّارِ ابْتِغاءَ حِلْیَهٍ أَوْ مَتاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ کَذلِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفاءً وَ أَمَّا ما یَنْفَعُ النَّاسَ فَیَمْکُثُ فِی الْأَرْضِ کَذلِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ (سوره رعد؛ آیه ۱۷)

خداوند از آسمان آبی خالص فرو فرستاده است، و رودها هر کدام به اندازه گنجایش خود آب برگرفته و جاری شده‌اند; آن گاه سیل، کفی برآمده، بر روی خود برداشته است، و از آنچه مردم بر آن آتش می‌افروزند تا با ذوب کردن آنها زیور یا کالایی به دست آورند، کفی مانند کف سیلاب برمی‌آید . خداوند، حق و باطل را این گونه مَثَل می‌زند; حق مانند آب و فلز دارای ثبات، و باطل همچون کف سیلاب و کف فلزّ محو شدنی است. آری، کف به کناری می رود و نابود می شود، ولی آن چه به مردم سود می‌رساند در زمین باقی می‌ماند. خداوند مَثَل‌ها را این گونه تبیین می‌کند .

چگونه فریاد نکشم؟

چگونه این همه فارغ التحصیل دانشگاهی دروغین، دانشمندان دروغین، جوجه‌کباب‌های دروغین، عسل‌های زنبور ندیده، عالمان بدون عمل، مقالات تهی از علم و این حجم بالای دروغ را در جامعه و رسانه‌ها ببینم و دم فروبندم؟ ما آن قدر با دروغ زیسته‌ایم که دیگر با آن آمیخته‌ایم و دروغین بودن خودمان را نمی‌بینیم.

اگر به جای جستجوی آب، در جستجوی تشنگی بودیم

اگر به جای یافتن علم، در تکاپوی طرح سؤال بودیم

اگر به جای جوجه کباب، به فکر معیشت پایدار بودیم

امروز نسخه‌ی واقعی همه‌ی این‌ها را در اختیار داشتیم، نه نمونه‌های بدلی و کمرنگ شده و تقلبی. در یک فرایند طبیعی و در جدال با نادانی به دانش رسیده بودیم، نه از میان‌بُرها و کوره‌راه‌ها. برای رسیدن به قله، ماکت آن را در کوهپایه بازتولید نکرده بودیم، بل‌که مرد و مردانه در نبرد با سنگلاخ‌ها و صخره‌ها به قله رسیده بودیم.

ما سؤالات‌مان را وارونه طرح کردیم و به جواب‌های وارونه رسیدیم. خوشبختی را در خوردن جوجه‌کباب و کسب مدرک دانشگاهی تعریف کردیم و چون دست نیافتنی بود، مفاهیمش را عوض کردیم.

جلوی ضرر را از هر کجا بگیریم، منفعت است. به دروغ تصور کردیم که از این راه به مقصد خواهیم رسید، این راه ترکستان است که به هیچستان ختم می‌شود، برای رسیدن به خوشبختی و سعادت باید برگردیم به راه راست.

چشمشان را بستیم

دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش

جیبشان را پر عادت کردیم

هیچ کس زاغچه‌ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

در همین زمینه:

 پوزش:

اخیراً برخی از خوانندگان و مخاطبان وبلاگ از این که نظرات‌شان نمایش داده نمی‌شود، گلایه کرده‌اند. من نهایت سعی‌ام را می‌کنم که نظری در نوبت انتشار منتظر نماند. اگر نظر شما منتشر نشده است، اشکال از سمت بلاگفاست، ضمن عرض پوزش لطفاً مجدداً ارسال فرمایید. ان شاء الله در اولین فرصت به یک سایت یا وبلاگ پایدار مهاجرت خواهم کرد.

لینک مقاله در روزنامه دنیای اقتصاد مورخ ۱۳۹۲/۰۶/۲۸

پاسخ به این پرسش که چرا دانشگاه علامه طباطبایی، به‌رغم چنین قدمتی و با وجود داشتن استادان شاخص، رتبه‌ای بسیار پایین‌تر از استحقاق خود کسب کرده است، از نظر نگارنده به دو بخش علل ساختاری و سیاسی تقسیم می‌شود:

 علل ساختاری
اول: پراکندگی جغرافیایی دانشکده‌ها
دانشگاه علامه طباطبایی مطابق آنچه در صفحه معرفی وب سایت آن گفته شده است، با مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگی در سال ۱۳۶۳ و از ادغام ۲۷ مدرسه عالی تشکیل شد. یعنی تفرق دانشکده‌ها در ذات این دانشگاه وجود داشته و دانشگاه علامه هرگز یک کل یکپارچه نبوده است. همین تفرق و پراکندگی جغرافیایی باعث از بین رفتن تعامل بین استادان و دانشجویان دانشکده‌های مختلف شده است. به واقع در تمام ۲۹ سال گذشته، دانشگاه علامه طباطبایی بیشتر شبیه به مجمع المدارس بود تا دانشگاه به معنای University. در سایر دانشگاه‌ها وجود فضاهای عمومی نظیر سالن اجتماعات مرکزی، مسجد، سالن ورزش، کتابخانه مرکزی و سایر اماکن عمومی موجب کنش متقابل دانشجویان و استادان رشته‌های مختلف خواهد شد و اتصال دانشکده‌های گوناگون را به مثابه اندام‌های دانشگاه برقرار خواهد کرد. این تعامل قطعا موجب تضارب آرا و انعکاس نقاط ضعف، قوت و ارتقای سطح علمی، موضوعات و دغدغه‌های صنفی و خدمات ارائه شده در دانشگاه خواهد شد. 
 دوم: فقدان نظم ارگانیک
این نقیصه زمانی تشدید می‌شود که دانشگاه علامه طباطبایی در ذات خود، فقط شامل رشته‌های علوم انسانی است و از حضور استادان و دانشجویان سایر رشته‌ها نظیر فنی-مهندسی، پزشکی و هنر بی‌بهره است. از آنجا که در ایران به جهت غلبه گفتمان فن‌سالاری، هنوز برترین‌های کنکور سراسری به سمت رشته‌های مهندسی و پزشکی سوق داده می‌شوند و اهمیت علوم انسانی آن چنان که باید درک نشده است، فقدان رشته‌های یاد شده موجب تشدید بر هم خوردگی نظم ارگانیک اندام‌های یک دانشگاه جامع خواهد شد و نتیجه این می‌شود که دانشگاه در بسیاری از حوزه‌ها دچار عقب‌ماندگی می‌شود.
سوم: عقب‌افتادگی از فناوری‌های نوین
دانشکده‌های دانشگاه علامه، هنوز از وجود یک نرم‌افزار اتوماسیون اداری به منظور ارسال و دریافت سیستماتیک مکاتبات محروم هستند. به جز نرم‌افزار آموزش دانشگاه که فرآیند ثبت‌نام، انتخاب واحد و اعلام نتایج را مدیریت می‌کند، هیچ نرم‌افزار دیگری در اختیار دانشجویان یا کارکنان دانشگاه نیست. دقیقا خاطرم هست که سال ۱۳۹۰ زمانی که مرکز فناوری اطلاعات دانشگاه اقدام به راه‌اندازی میل سرور کرده بود، ارائه این خدمات اولیه به دانشجویان تحصیلات تکمیلی، چنان برای مسوولان دانشگاه بدیع و جالب بود که برای تمامی دانشجویان ارشد و دکترا، نام کاربری و کلمه عبور در قالب نامه‌ای به امضای دکتر شریعتی، رییس وقت دانشگاه صادر شده بود. یعنی عالی‌ترین مقام دانشگاه برای حدود ۵۰۰۰ دانشجوی تحصیلات تکمیلی نامه اعلام مشخصات ایمیل را یکی یکی امضا کرده بود. اینها فقط یک نمونه از عقب‌ماندگی دانشگاه در حوزه فناوری است. حال آنکه در دانشگاه‌های دیگر به جهت حضور استادان فنی و حرکت روی لبه تکنولوژی، سطح دانشگاه بالا نگه داشته شده است.
 علل سیاسی
اول: محدود شدن استادان مولد اندیشه
زمانی که صدرالدین شریعتی به ریاست دانشگاه علامه رسید، چند ماموریت نانوشته در دستور کار داشت. از آنجا که این دانشگاه یکی از کانون‌های اصلی روشنفکری و اصلاحات در ایران بوده و هست، ایجاد محدودیت‌های مختلف برای موتور تولید فکر جریان اصلاحات که دیدگاه‌های ایشان با گفتمان دوران احمدی‌نژاد، تفاوت داشت، یکی از ماموریت‌های اصلی دکتر شریعتی بود. در همین راستا بسیاری از استادان شاخص که پیش از این یا در دولت اصلاحات مسوولیت‌های اجرایی داشتند، نظیر آقایان ستاری‌فر و برادران شرکاء، یا از مبتکران تولید اندیشه نوین سیاسی بودند، مانند غلامرضا کاشی و مردی‌ها، یا از وزنه‌های علمی بودند که روش مدیریت این دوره را برنمی‌تافند، نظیر میرجلال‌الدین کزازی و سیروس شمیسا، یا از استادان مستقل بودند که مباحث کلاس‌شان به طور غیرمستقیم نقد دولت احمدی‌نژاد بود، مثل دکتر نعمت‌الله فاضلی و پرویز پیران، به انحای مختلف بازنشسته، یا اخراج شدند. به واقع ناخشنودی دولت احمدی‌نژاد و مدیریت دانشگاه از استادان دانشگاه علامه طباطبایی از آن رو بود که از صبح تا شام در کلاس‌های درس اساتیدی که حرف جدی برای گفتن داشتند، تمام مبانی نظری و عملی دولت احمدی‌نژاد به چالش کشیده می‌شد. دانشگاه علامه محل تقابل علوم انسانی عقلگرا با عملکرد دولتی بود که مطابق هیچ یک از اصول علمی عمل نمی‌کرد. یعنی دانشجویان با خودشان می‌گفتند که اگر مدیریت، اقتصاد یا سیاست این چیزی است که اینجا تدریس می‌شود، پس آنچه در عرصه عمل با آن روبه‌رو هستیم چیست؟ به عبارت دیگر، چالش مدیریت دانشگاه با استادان علامه، تقابل نگاه غیر علمی با خردگرایی و اعمال تحکم یک مدیر انتصابی بر استادانی بود که مشروعیت خود را به واسطه سال‌ها تدریس و پژوهش کسب کرده بودند، نه از قِبَل حکم وزیر علوم.
 دوم: زمستان فعالیت‌های دانشجویی
در حوزه فعالیت‌های دانشجویی، طیف علامه دفتر تحکیم وحدت، خط مقدم تحرکات دانشجویان اصلاح‌طلب بود که پس از جدایی از طیف شیراز، یکی از فعال‌ترین تشکل‌های دانشجویی اصلاح‌طلب به شمار می‌رفت. پس از روی کار آمدن دکتر شریعتی، انجمن اسلامی طیف علامه عملا تعطیل شد و انجمن اسلامی مستقلی هماهنگ با گفتمان دولت جایگزین آن شد. بسیاری از فعالان دانشجویی اخراج یا محروم از تحصیل شدند و دانشگاه شاهد زمستان سرد فعالیت‌های دانشجویی و یخبندان تشکل‌های علمی، سیاسی و صنفی در این حوزه بود. اعمال محدودیت بر مطبوعات دانشجویی تا آنجا پیش رفت که «نظارت قبل از انتشار» برای نشریات دانشجویی اعمال شد. اولین ترمی که من وارد دانشگاه شدم (پاییز ۸۹) با همت و همکاری سایر دوستان هم‌رشته‌ای، برای راه‌اندازی نشریه انجمن علمی مدیریت دولتی اقدام کردیم. نام نشریه ما «کمن» مخفف کنکاش مدیران نواندیش بود که به دلیل موانع مختلف و به‌رغم آن که مطالب اولین شماره آن آماده شده بود، هرگز توفیق انتشار نیافت. علاوه بر این مورد، من حتی یک نشریه دانشجویی فعال در دانشکده مدیریت و حسابداری دانشگاه علامه ندیدم.
سوم: تفکیک جنسیتی دانشجویان
حرکت سومی که در این دوره در دستور کار داشت، تفکیک جنسیتی دانشجویان به‌‌رغم تصریح ظاهری احمدی‌نژاد در ممانعت از این کار بود. در یک اقدام برنامه‌ریزی شده، ترم پاییز سال ۱۳۹۰ در حالی آغاز شد که ۹۵ درصد کلاس‌های درس در دو مقطع کارشناسی و کارشناسی ارشد تفکیک شده بود. طبیعی بود که در شروع کار امکان ادغام بسیاری از کلاس‌ها وجود نداشت و دانشگاه مجبور شد بسیاری از اتاق‌ها را تبدیل به کلاس کند و برای تامین استاد از استادان بیرون و حق‌التدریس استفاده کند. اما ریاست دانشگاه در این راه بسیار مصمم بود و همه این هزینه‌ها را پرداخت تا برای سال ۱۳۹۱ دانشجویان به صورت کاملا تفکیک شده و در دو گروه پسران و دختران جذب شوند تا مشکل عدم توازن تعداد دختران و پسران مرتفع شود. تفکیک جنسیتی دانشجویان به دو مشکل یاد شده در بخش معضلات ساختاری دامن زد تا نه تنها ارتباط عناصر مختلف دانشگاه به صورت جغرافیایی و رشته‌ای متفرق و جدا از هم باشد، بلکه دو جنس مخالف نیز در کلاس‌های درس از شنیدن دیدگاه‌ها و نظرات یکدیگر در خصوص مسائل مختلف علوم انسانی و اجتماعی، محروم باشند تا بی‌نظمی و آنتروپی سیستم به اوج خود برسد. در رشته‌های علوم انسانی که محور گفت‌وگو حول موضوع «انسان» است، بیان دیدگاه‌های مختلف از سوی پسران و دختران به رسیدن دانشجویان به یک نگاه کل‌نگر و جامع کمک خواهد کرد. چه بسا در بسیاری از کلاس‌های درس موضوعاتی از قبیل تفوق مردسالاری در جامعه ایرانی و زمینه‌های بروز و ظهور زنان در مشاغل مختلف سخن به میان می‌آمد که هر یک از دانشجویان دختر و پسر در تایید یا رد دیدگاه دیگری سخن می‌گفتند و به غنای مباحث مطروحه در کلاس‌های درس کمک می‌کردند. ولی با تفکیک جنسیتی دانشگاه، گسست بیشتری بین جامعه دانشجویی دانشگاه علامه طباطبایی ایجاد شد.
 
لینک مقاله در روزنامه دنیای اقتصاد مورخ ۱۳۹۲/۰۶/۲۸:
در همین زمینه:

بالاخره روز دفاع فرا رسید.

ان شاء الله در روز یکشنبه ۱۳۹۱/۶/۳۱ ساعت ۱۲:۲۰ در محل آمفی تئاتر دانشکده مدیریت و حسابداری دانشگاه علامه طباطبائی، از پایان نامه کارشناسی ارشد خود با موضوع:

بررسی و امکان سنجی

هم‌پیمایی خودروهای شخصی تک‌ سرنشین

در منطقه کلان‌شهری تهران

دفاع خواهم کرد. بدین وسیله از کلیه دوستان گرامی، اساتید محترم و مخاطبان وبلاگ شهروند دردمند، دعوت می‌شود که در این مراسم شرکت نمایند.

هم‌پیمایی خودروهای شخصی تک‌سرنشین - جلسه دفاع از پایان‌نامه

هماهنگی لازم جهت حضور علاقمندان با حراست دانشگاه به عمل آمده است. بانوان محترم لطفاً با مقنعه و پوشش رسمی حضور یابند تا در هنگام مراجعه مشکلی برای ورود ایشان ایجاد نشود.

دوستانی که به هر دلیلی امکان حضور در این برنامه را ندارند، از طریق شبکه خبر سیما، برنامه پیک بامدادی رادیو ایران و گروه علمی، فرهنگی واحد مرکزی خبر می‌توانند در جریان گزیده اخبار این برنامه قرار گیرند.

به امید دیدار