پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

دسته بندی: جهان غرب

سيدصدرالدين شريعتي، رئيس دانشگاه علامه طباطبايي، كمر به حذف و اخراج بسياري از اساتيد نخبه و سرشناس اين دانشگاه بسته بود و حتي وساطت چهره‌هاي سرشناس و برخي نمايندگان مجلس نيز براي ممانعت وي از اين اقدام نادرست اكتفا نكرد تا عاقبت شمار زيادي از اساتيد شاخص و مطرح اين دانشگاه در دوره‌ي زعامت ايشان، بازنشسته، اخراج يا تبعيد شدند.

دكتر نعمت‌الله فاضلي نيز به عنوان يك استاد مستقل، در تندباد حوداث و قلع و قمع كردن فضاي علمي و استيلاي فرهنگ پادگاني بر دانشگاه‌ها، از بارش تيرهاي بلا بي‌نصيب نماند و پس از تحمل همه‌ي بي‌مهري‌ها و ممنوعيت از رفتن به كلاس درس و اعمال محدوديت‌هاي مختلف، نهايتاً در فروردين ماه سال جاري به پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي منتقل شدند.

در يكي از روزهاي گرم ارديبهشت ماه با دكتر فاضلي تماس گرفتم و نشاني پژوهشگاه را سؤال كردم و به ديدنش شتافتم. سر راه گلدان گل سفيد رنگي گرفتم كه گلش دائمي بود.گلي ماندگار براي استادي ماندگار. پژوهشگاه برِ اتوبان كردستان و حوالي چهارراه ASP واقع شده است. رأس ساعت مقرر در اتاق كار ايشان حاضر شدم. بر خلاف دفتر قبلي‌شان در دانشگاه علامه دو همكار ديگر نيز در اتاق‌شان حضور داشتند و به اصطلاح اتاق‌شان اشتراكي بود. نماي خيلي خوبي به يك فضاي سبز و پر از گل داشت و لبه‌ي پنجره نيز پر از انواع گياهان آپارتماني بود. مرا به دو همكار جديدشان معرفي كردند و آن دو بزرگوار را به من.

دقيقاً روبروي ميز دكتر فاضلي، ميز دكتر بيوك محمدي استاد نام آشناي علوم اجتماعي قرار داشت كه كتاب زن ذليل ايشان و دو كتاب ديگري كه در خصوص تحليل كيفي و روش تحقيق نظريه مبنايي تأليف كرده‌اند بسيار معروف است. دكتر بيوك محمدي سال‌ها در آمريكا اقامت داشته‌اند و علاوه بر اين كه تمامي مدارك تحصيلي خودشان را از دانشگاه كنتاكي آمريكا اخذ كرده‌اند، پنج سال نيز در كسوت استادي در همين دانشگاه فعاليت داشته‌اند. لذا انگليسي حرف زدن برايش ساده‌تر از فارسي است و بعضاً با دكتر فاضلي انگليسي گفت‌وگو مي‌كردند.

در خلال صحبت با دكتر فاضلي، متوجه شدم كه دكتر محمدي، اين پيرمرد 67 ساله مشغول درست كردن چاي با دستگاه چاي‌ساز برقي است. بهت و شرمندگي من، آن جايي به نهايت خودش رسيد كه ديدم دو فنجان چاي براي من و دكتر فاضلي درست كرده‌اند. همان جا به دكتر فاضلي گفتم اين اخلاق، اخلاق يك استاد ايراني نيست و محصول همان سال‌هايي است كه در آمريكا بوده‌اند.

من اين اقدام انساني دكتر بيوك محمدي را از چند جهت تحليل و بررسي مي‌كنم.

نخست همان جنبه‌ي انسان‌دوستي و محبت به هم‌نوع و مهمان‌نوازي است كه در فرهنگ خود ما هم هست اما نه در اين حد كه يك پيرمرد براي دو فرد ميانسال و جوان‌تر از خودش چاي بريزد و بياورد. آن هم در شرايطي كه محبت‌كننده در مقام علمي بالاتري قرار دارد.

دوم، فرهنگ غالب كار و استقلال عمل و خودجوش بودن و روي پاي خود ايستادن در جامعه‌ي آمريكايي است. از چند تن از دوستان سفر كرده به آن سرزمين شنيده‌ام كه در شركت‌ها و ادارات‌شان آبدارچي به اين معنايي كه در ايران موجود است، اصلاً وجود ندارد.تقريباً همه چيز حالت سلف‌سرويس دارد.

سوم اين كه اين استاد دانشگاه نه تنها چاي ريختن را براي خودش كسر شأن نمي‌داند بل‌كه اين عمل را به عنوان يك اقدام متعالي و اخلاقي انجام مي‌دهد. يعني من به عنوان استاد دانشگاه علاوه بر تدريس و پژوهش و نوشتن كتاب و مقاله، «انسان» هم بايد باشم.

اينجاست كه بنده دو واژه‌ي «انسان‌يار» و «انسان تمام» را در كنار القاب و عناوين«استاديار» و «دانشيار» و «استاد تمام» به جامعه‌ي دانشگاهي ايران توصيه و پيشنهاد مي‌كنم. «استاديار» و «دانشيار» بودن، بدون «انسان‌يار» بودن به تعبير سعدي همان عالم بي‌عمل است و زنبور بي‌عسل و درخت بي‌ثمر. علم كاسب‌كارانه به تعبير پيامبر اكرم نه آن علمي است كه «العلم نورٌ؛ يقذفه الله في قلب من يشاء» (علم نوري است كه خدا در دل هر كس بخواهد برمي‌افروزد)، بل كالايي است براي تجارت پيشگي و كسب عناوين علمي و دانشگاهي.

به نظر شما استادي كه براي يك دانشجو چاي مي‌ريزد، طمعي در مقاله و دسترنج علمي او دارد؟ هرگز!

حالا رفتار دكتر بيوك محمدي را مقايسه كنيد با برخورد يكي ديگر از اساتيد دانشكده خودمان، آن جايي كه دو سال قبل براي اهداي يك شاخه گل به اتاق اساتيد رفته بودم و در غياب وي از همكار روبرويي‌اش پرسيدم كه آقاي دكتر فلاني امروز نيامدند؟ و در پاسخ شنيدم كه «من منشي ايشان نيستم». تفصيل داستان را در مطلب «از استاد بي‌ادب دانشگاه ما، تا رئيس متواضع بوستون كالج» آورده‌ام. آن دوست و استاد عزيزي كه به بوستون كالج رفته بود نقل مي‌كرد كه هيئت علمي كنفرانس در وسط سالن ايستاده بودند و ميكروفون توزيع مي‌كردند.

لطفاً اين دو داستان چند خطي در خصوص سيره‌ي پيامبر اسلام را بخوانيد:

« در سفری که رسول خدا (ص) با اصحاب داشتند، هنگام تهیه غذا هریک از آنان کاری را قبول کردند،پیامبر (ص) هم هیزم جمع کردن را بر عهده گرفت و هر چه اصحاب خواستند از کار پیامبر(ص) جلوگیری نمایند نپذیرفت.

در مورد دیگری که پیامبر (ص) از شتر پیاده شدند و برای بستن آن به گوشه ای می رفتند اصحاب آمدند تا شتر از پیامبر بگیرند و افسار آن را ببندند اما پیامبر نپذیرفت و فرمود:

«سعی کنید کار خود را به دیگران واگذار نکنید». ( منبع : سیره پیامبر اکرم(ص) با نگاهی به قرآن کریم،محسن قرائتی؛ سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی،ص41 .)»

اين مسائل آن قدر براي ما دور از ذهن شده‌اند كه هر وقت ميدان عمل پيش بيايد براي راحتي خودمان مي‌گوييم، او پيامبر خدا بود كه از اين كارها مي‌كرد، ما كه پيامبر نيستيم. بنده عرض مي‌كنم يك عده‌اي آن طرف دنيا زندگي مي‌كنند و ادعاي پيامبري ندارند و به اين سيره‌ي پيامبر كه «سعي كنيد كار خود را به ديگران واگذار نكنيد»دارند همين الان عمل مي‌كنند. ما كه خودمان را پيروان پيامبر اسلام مي‌دانيم، آن حضرت فرموده‌اند: «ملعونٌ مَن ألقی كَلَّه عَلَی الناس» يعني كسی كه بار زندگی خود را بر دوش دیگران بیفكند (و بخواهد از دسترنج مردم زندگی خود را بگذراند) از رحمت خدا به دور است. ما تا زماني كه فرهنگ كار و نان از عمل خويش خوردن را در جامعه‌ي خودمان نهادينه نكنيم و بخواهيم«سواري مجاني» بگيريم، از رحمت خدا به دور هستيم. لطفاً ائمه‌ي جمعه و جماعات در خصوص علل خشك‌سالي و زلزله در كنار دلايل خودشان (بي‌حجابي زنان) به عارضه‌ي سربار ديگران بودن و گسترش فرهنگ پخته‌خوري و تنبلي هم اشاره‌اي بفرمايند. ما تا زماني كه كار و تلاش نكنيم و براي ارتقا و پيشرفت چشم‌مان به دولت و بيت‌المال و پول نفت و حمايت اين و آن باشد، لعنت شده‌ايم و از رحمت خدا به دور. به همه‌ي عوامل عقب‌افتادگي ايرانيان لعنت‌شدگي را هم اضافه كنيد.

بعدالتحرير:

جناب آقاي دكتر بيوك محمدي، ضمن ارسال پيام تشكرآميز، تأييد كردند كه اين روحيه را از استادان آمريكايي آموخته‌اند.

در همين زمينه:

مقدمه

جنگ با تمام سختي‌ها و خونريزي‌ها، با همه‌ي محروميت‌ها و تنگناها، همواره در طول تاريخ مبدأ تحولات عظيم اجتماعي، فرهنگي و علمي بوده است. جنگ ضربان زندگي را در ريتمي سريعتر به صدا در مي‌آورد و انسان در تلاش و تكاپو براي ماندن، دست به اختراعات و ابداعاتي شگرف مي‌زند. جنگ جهاني اول و دوم نيز از اين قاعده مستثنا نبود. اختراعاتي نظير رادار، زيردريايي و كامپيوتر محصول پاسخگويي به نيازهاي ضروري جنگ جهاني است كه پس از دوران جنگ نيز براي استفاده‌هاي صلح‌آميز بر جاي مانده است.

هم‌پيمايي به معناي استفاده اشتراكي از خودروي شخصي به منظور صرفه‌جويي در استفاده سوخت و پرهيز از سنگين شدن ترافيك جاده‌ها و خيابان‌ها نيز محصول جنگ جهاني اول و دوم و بحران جهاني سوخت در دهه 1970 ميلادي است.

جنگ جهاني اول: 1914-1918

در سال 1908 شركت فورد، مدل T خودروهاي خود را روانه‌ي بازار كرد كه اولين اتومبيل در مقياس توليد انبوه  و براي اقشار متوسط مقرون به صرفه بود. اگر چه در اين سال فقط 5896 دستگاه از اين خودرو به فروش رسيد اما محبوبيت اين سري از خودروهاي فورد در سال 1916 به اوج خود رسيد به گونه‌اي كه 377،036 دستگاه از اين خودرو فروخته شد. با افزايش ضريب نفوذ خودروهاي شخصي، تراموا وارد عرصه‌ي رقابت با خودروي شخصي در حمل و نقل شهري شد. در تابستان 1914، اقتصاد ايالات متحده به دليل وقوع جنگ جهاني اول دچار ركود شد و برخي شركت‌هاي خودروساز در لس‌آنجلس دست به ابتكار جالبي براي توليد اتوبوس‌هاي كوچكي با نام جيتني[1] زدند. جيتني در واقع وسيله‌ي نقليه‌اي بزرگتر از خودروي سواري و كوچكتر از اتوبوس بود كه با كرايه‌اي معادل 5 سنت و سرعتي بيشتر از اتوبوس هم براي شهروندان و هم براي حمل و نقل عمومي شهر مقرون به صرفه‌تر بود.

   جيتني

در سال 1914 براي 1520 راننده، گواهي‌نامه تردد با جيتني صادر شد. در شهر سان‌فرانسيسكو جيتني ابتدا براي جابجايي كارگران و شركت‌كنندگان در نمايشگاه بين‌المللي Panama-Pacific مورد استفاده واقع شد و بدين منظور از 1400 دستگاه جيتني بهره‌برداري شد.

استفاده از جيتني به عنوان وسيله عمومي حمل و نقل

جنگ جهاني دوم: 1941-1945

دومين مقطع زماني اهميت يافتن موضوع هم‌پيمايي در خلال جنگ جهاني دوم است. در اين دوران برخلاف دوره‌ي بكارگيري جيتني، دولت ايالات متحده از هم‌پيمايي به دليل بالا بودن قيمت جهاني سوخت به شدت حمايت كرد. در ماه مي سال 1941 روزولت دفتر هماهنگ‌كننده نفت[2] را تأسيس نمود. اين دفتر به منظور تمركز و ايجاد هماهنگي در فعاليت‌هاي نفتي تأسيس گرديد. مأموريت اصلي اين دفتر ارائه‌ي پيشنهادهايي در خصوص يكپارچه‌سازي و صرفه‌جويي در مصرف نفت در همه‌ي ابعاد صنعت بود. اين دفتر از هر گونه تلاش‌هاي داوطلبانه براي كاهش مصرف سوخت حمايت كرد. اولين تلاش اين دفتر در جولاي سال 1941 راه‌اندازي يك كمپين تبليغاتي با بودجه 250،000 دلار بود كه با هدف كاهش مصرف سوخت خودروهاي شخصي تا مرز 30% كمتر از حد معمول اجرا گرديد. در اين تبليغات از مردم خواسته شده بود كه با كاهش سرعت، كنترل منظم لاستيك‌ها و اشتراك خودروهاي سواري در كاهش مصرف سوخت همكاري كنند. اما اين تبليغات در مرحله‌ي اول موفق نبود و نتوانست از غلبه‌ي بحران سوخت بر وضعيت اقتصادي جلوگيري كند.

در نوامبر سال 1941 صنايع آمريكا شورايي را تشكيل دادند كه با دولت فدرال در خصوص سوخت وارد مذاكره شود. اين شورا بر حمايت از صنايع نفتي آمريكا و حفاظت منافع شركت‌هايي كه مستقيماً با نفت درگير هستند، تأكيد داشت. پس از اين كه روزولت قطعنامه عليه ژاپن را امضاء كرد، بحران نفتي وارد مرحله‌ي جديدي شد. اين شورا كميته‌اي را تشكيل داد تا يك برنامه‌ي سراسري را براي كنترل و حفاظت از سوخت در سرتاسر ايالات متحده اجرا نمايد. پس از يك سال و نيم تلاش، اين كميته نيز ناموفق بود تا اين كه اين كميته با يك كميته سطح بالاتر به نام كميته حفاظت از محصولات[3] جايگزين گرديد و اين ساختار تا پايان جنگ جهاني دوم حفظ شد. كميته حفاظت از محصولات سه هدف اصلي داشت:

1.       فراهم كردن شرايطي كه ضرورت جيره‌بندي سوخت براي همگان قابل فهم باشد

2.       دست‌يابي به وضعيت بهتر براي پذيرش عمومي برنامه‌هاي جيره‌بندي سوخت

3.       رسيدن به صرفه‌جويي بيشتر سوخت بنزين از طريق سواري‌اشتراكي[4] يا هم‌پيمايي[5]

كميته حفاظت از محصولات براي دست‌يابي به اهداف فوق اقدام به تبليغات بسيار وسيع و گسترده‌اي كرد. اين كميته با بكارگيري افراد متخصص و با استفاده از تكّه كلام‌هاي جذاب، سعي به تشويق مردم در استفاده از هم‌پيمايي به جاي استفاده از خودروي تك‌سرنشين نمود. اين تبليغات عمدتاً در روزنامه‌ها منتشر مي‌شد يا به صورت پوستر در نقاط مختلف شهر نصب مي‌گرديد. ذيلاً چند نمونه از اين پوسترها را نگاه كنيد:

پوسترهاي تبليغ هم‌پيمايي

در پوستر سمت راست، گفته شده است: «زماني كه شما به صورت انفرادي از خودرو استفاده مي‌كنيد، شما هيتلر را در كنار خود سوار كرده‌ايد! همين امروز به باشگاه اشتراك خودرو بپيونديد!» با توجه به وجود نفرت زايدالوصف در بين مردم آمريكا از شخصيت هيتلر، اين تبليغ سعي دارد اين پيام را به افراد منتقل كند كه در شرايط بحران سوخت در آمريكا، رانندگي انفرادي به منزله‌ي سوار كردن اين شخصيت منفور و كمك به دشمن است. پوستر وسط، با نمايش چهره‌ي سوخته و خسته‌ي يك سرباز آمريكايي از مخاطب خود اين چنين سؤال مي‌كند كه : «آيا شما تا كنون براي صرفه‌جويي در مصرف سوخت تلاش كرده‌ايد؟ براي اين كار عضو باشگاه خودرو [اشتراكي] شده‌ايد؟». پوستر سمت چپ نيز با ترسيم وضعيت سربازان آمريكايي كه در عقب يك نفربر به صورت دسته‌جمعي و فشرده سوار شده‌اند، از ساير افراد مي‌خواهد تا براي همكاري و همدردي با آنها از خودروهاي شخصي به صورت دسته‌جمعي و گروهي استفاده كنند. اين پوستر در مقطع زماني خود يكي از تأثيرگذارترين نوع تبليغات‌ براي ترغيب افراد به استفاده از خودوري چندسرنشين بود.

ضرورت استفاده از هم‌پيمايي

تصوير فوق نيز يكي ديگر از پوسترهاي تبليغاتي براي جلب مشاركت عمومي به سمت سواري‌اشتراكي است و از مخاطبان خود مي‌خواهد كه همه‌ي صندلي‌هاي خودرو را تكميل كنند و طرح سواري‌اشتراكي يك ضرورت و اجبار است.

شواهد زيادي از موفقيت و ارتقاء استفاده از خودروي چندسرنشين و هم‌پيمايي در خلال جنگ جهاني دوم در آمريكا وجود دارد، اما هيچ آمار و اطلاعات دقيقي از ميزان موفقيت آن در دست نيست. به نظر مي‌رسد كه طرح هم‌پيمايي با وجود تبليغاتي كه در آن مقطع زماني صورت گرفت هم‌چنان ناشناخته ماند و از همه‌ي ظرفيت‌هاي آن به درستي استفاده نشد. شايد يكي از دلايل آن فقدان يك تراكنش مالي و نبود نحوه‌ي محاسبه‌ي كرايه بين كساني بود كه از خودروي به اشتراك گذاشته شده استفاده مي‌كردند. زيرا محاسبه‌ي نرخ كرايه براي خودروهاي دربست به سادگي امكان‌پذير بود اما براي خودروهاي اشتراكي و روش هم‌پيمايي خير.

بر خلاف دوران جيتني كه اين اقدام از سوي شركت‌هاي خودروساز اتفاق افتاد، در خلال جنگ جهاني دوم تشويق براي استفاده از هم‌پيمايي با اجبار و حمايت‌هاي دولت به دليل محدوديت‌هاي شديد سوخت و اوضاع بحران اقتصادي صورت پذيرفت. فروشندگان در طول جنگ جهاني دوم دريافتند كه با تحريك احساسات ميهن‌پرستانه مي‌توانند رفتار مشتريان را تغيير دهند. لذا براي بقاي صنايع داخلي آمريكا يك نوع اتحاد و همكاري بين صاحبان صنايع و دولت آمريكا براي ارتقاي استفاده از هم‌پيمايي و هم‌سواري صورت پذيرفت.

بحران انرژي دهه‌ي 1970

سومين مقطع زماني استفاده و اوج گرفتن هم‌پيمايي مربوط به بحران انرژي در دهه‌ي 1970 ميلادي مي‌باشد. علاقه‌ي مردم به استفاده از هم‌پيمايي در پاييز سال 1973 و پس از اعلام تحريم نفتي غرب از سوي اتحاديه‌ي عرب به اوج خود رسيد. در همان سال‌ها نيكسون رئيس‌جمهور وقت آمريكا دريافت كه براي مقابله با اين تحريم مي‌بايست صرفه‌جويي در مصرف سوخت را به عنوان يك راهكار اساسي دنبال نمايد. در ژانويه سال 1974 نيكسون قانون اضطراري حفاظت از سوخت در بزرگراه‌ها[6] را امضاء و ابلاغ كرد كه طي آن حداكثر سرعت براي تمامي خودروها در بزرگراه‌هاي ايالات متحده، 55 مايل بر ساعت (88 كيلومتر بر ساعت) اعلام گرديد. در بند دوم اين قانون از كساني كه در طرح هم‌پيمايي و هم‌سواري شركت نمايند، حمايت شده است. بر همين اساس دولت‌هاي محلي براي حمايت از هم‌پيمايي در اتوبان‌ها سرمايه‌گذاري كردند. در سال 1978 سرانجام اولين سرمايه‌گذاري براي راه‌اندازي خط ويژه براي خودروهاي چندسرنشين[7] راه‌اندازي شد. اتوبان شرلي مموريال[8] در ويرجينياي شمالي اولين بزرگراهي بود كه براي اتوبوس‌ها يك خط ويژه اختصاص داده بود. در خلال سال‌هاي 1973 تا 1974 به خودروهاي 4 و بالاي 4 سرنشين نيز اجازه داده شد تا از اين خط ويژه استفاده نمايند. اين امكان افراد زيادي را به استفاده از هم‌پيمايي و هم‌سواري ترغيب كرد. اگر چه بعدها در ميانه دهه 1980 اين عدد به 3 سرنشين كاهش يافت.

بحران سوخت در دهه 1970

استفاده از هم‌پيمايي و هم‌سواري در دهه 1970 براي اولين بار به عنوان ابزاري براي كاهش آلودگي هوا قلمداد شد.  در سال 1970 قانون هواي پاك اصلاح شد و مطابق آن استانداردهاي ملي كيفيت هواي محيط را تدوين گرديد و مجوز كنترل آن به سازمان حفاظت از محيط زيست[9] واگذار گرديد. پس از آن كه طرح اوليه‌ي ايالت كاليفورنيا براي «كنترل حمل و نقل» جهت كاهش آلودگي هوا مردود اعلام شد، پيش‌نويس قانون هواي پاك در اواسط سال 1972 و براي حوزه‌ي لس‌آنجلس تهيه گرديد. پيش‌نويس اوليه با واكنش‌هاي شديدي مواجه شد، به ويژه اين كه براي كاهش مصرف بنزين براي ماه‌هاي پردود و آلوده‌ي تابستان از طريق سيستم جيره‌بندي بنزين، تا 86 % تنزل سهميه در نظر گرفته شده بود. پس از مشورت‌هاي عمومي سرانجام طرح كنترل حمل و نقل با برخي جرح و تعديل‌ها در سال 1973 تصويب و ابلاغ گرديد. يكي از مفاد اصلي طرح نهايي تبديل دو فاز از 184 مايل از بزرگراه‌ها و راه‌هاي شرياني به خطوط ويژه‌ي اتوبوس و هم‌پيمايي و ايجاد يك سيستم رايانه‌اي منطقه‌اي براي يافتن و به‌هم‌رساندن[10] افراد مشاركت كننده در طرح هم‌پيمايي بود. فاز يك طرح در ماه مه سال 1974 به انجام رسيد و فاز دوم نيز در ماه مه سال 1976 به اجرا درآمد. در سال 1976 به خودروهاي سه سرنشين و بالاتر اجازه داده شد كه از خطوط ويژه‌ي اتوبوس استفاده كنند. به واقع اين بخش از طرح كه مي‌بايست براي خودروهاي چند سرنشين يك خط جداگانه اختصاص يابد تا سال 1985 در شهر لس‌آنجلس اجرا نشد و تا سال 1993 نيز فقط 58 مايل از اين خطوط به مرحله‌ي اجرا درآمد.

پس از تحريم نفتي 1973

دوره‌ي پس از تحريم نفتي سال‌هاي 1973 تا 1974، سرآغاز علاقه‌ي شديد و گرايش مردم به استفاده از هم‌سواري و هم‌پيمايي بود. با استفاده از بودجه‌ي پروژه‌ي هم‌سواري در سال 1974، مطالعات دانشگاهي بر روي هم‌سواري و آثار و پيامدهاي آن به طور جدّي آغاز شد. سال‌هاي پس از بحران نفتي، همچنين شاهد اولين آژانس منطقه‌اي هم‌سواري بوديم. در ابتدا اين سازمان تا حد زيادي به تبليغات و بازاريابي‌هاي كنار جاده‌اي و ارسال پيام‌هاي عمومي متكي بود. اما تحقيقات بر روي هم‌سواري همچنان ادامه و ارتقاء يافت به گونه‌اي كه مطالعات بر روي توجيه كارفرمايان شركت‌هاي بزرگ تمركز يافت و بسياري از آژانس‌ها كار خود را از نزديك با صاحبان صنايع بزرگ آغاز كردند.

در اواخر دهه‌ي 1970، كارتر رئيس‌جمهور وقت آمريكا طرح‌هاي ابتكاري چندگانه‌اي را براي تشويق مردم به استفاده از هم‌سواري پيشنهاد نمود. در سال 1979 وي كارگروه ملي هم‌سواري را به منظور گسترش برنامه‌هاي هم‌سواري از طريق مشوق‌ها و همكاري‌هاي مستقيم و گفتگوهاي مستمر بين همه‌ي گروه‌ها و طيف‌هاي درگير تأسيس نمود. مديريت اين كارگروه پس از مدتي به تأثير منفي پرداخت يارانه بر روي پاركينگ در ميزان مشاركت در طرح هم‌سواري پي برد. در همين سال اين كارگروه تلاش كرد تا قانون ملي حفاظت از انرژي را به منظور حذف يارانه‌ي پاركينگ كارمندان دولت فدرال، اصلاح نمايد. اما اين اقدام با مخالفت شديد كاركنان دولت فدرال مواجه شد و هرگز به سرانجام نرسيد. در سال 1980 لايحه‌اي به كنگره پيشنهاد شد كه طي آن اداره‌ي ملي هم‌سواري تأسيس گردد اما اين لايحه با مداخله‌ي NECA هيچ‌گاه تصويب نشد.

بحران سوخت در دهه‌ي 1970 به عنوان اولين‌ها در بكارگيري هم‌سواري به حساب مي‌آيد. دولت فدرال براي اولين بار از طرح‌هاي ابتكاري در اين خصوص حمايت كرد و هم‌سواري به عنوان يك استراتژي براي مقابله با آلودگي هوا قلمداد شد و اين سرآغازي بر مطالعات رسمي دانشگاهي بر روي عوامل انگيزشي هم‌سواري و هم‌پيمايي و ظرفيت‌هاي آن براي كاهش مصرف سوخت به حساب مي‌آيد. در اين مقطع زماني، دفتر ملي هم‌سواري صرفاً به جمع‌آوري اطلاعات در خصوص هم‌سواري بسنده كرده است و بر اساس اين اطلاعات، تعيين تأثير هم‌سواري بر كاهش مصرف سوخت و تأثير سرمايه‌گذاري دولت بر ميزان مشاركت مردم در اين طرح كار دشواري است. خيلي شبيه به دوران جنگ جهاني دوم، مداخله‌ي دولت فدرال در اين مسأله صرفاً پاسخي بود به كاهش منابع  و به طور خاص نفت خام. در دهه‌ي 1980 با كاهش قيمت جهاني نفت و تقويت اقتصاد داخلي، مجدداً بحث هم‌سواري فروكش كرد و تا حدي به فراموشي سپرده شد تا اين كه در دهه‌ي 1990 راكدترين دوران هم‌سواري از آغاز تا كنون بوده است.

بحران اخير آمريكا و اروپا

در سال 2008 و با آغاز بحران جديد مالي آمريكا و اروپا و همزمان با افزايش قيمت جهاني نفت، بحث هم‌سواري و هم‌پيمايي به عنوان يك راهكار اقتصادي براي صرفه‌جويي در هزينه‌ها مجدداً مطرح شد. اين بار اما هم‌پيمايي با پشتوانه‌ي فناوري اطلاعات وارد ميدان شده است و از گستردگي و سهولت بيشتري براي جلب افكار عمومي برخوردار بوده است.

ايالات متحده آمريكا

خاستگاه اصلي هم‌پيمايي و هم‌سواري همان‌گونه كه در بخش تاريخچه به آن اشاره شد، كشور آمريكاست. ايالات متحده براي مقابله با بحران سوخت در شرايط مختلف اعم از جنگ جهاني و بحران انرژي دهه 1970 از اين طرح براي صرفه‌جويي در مصرف سوخت و نجات اقتصاد داخلي استفاده كرده است. نتايج تحقيقات نشان مي‌دهد كه سهم هم‌پيمايي در حمل و نقل شهري و منطقه‌اي از سال 1973 تا سال 2008 متغير بوده است. نمودار ذيل سهم هم‌پيمايي را با سهم خودروي شخصي و سيستم حمل و نقل عمومي در ايالات متحده مقايسه مي‌نمايد:

سهم هم‌پيمايي در حمل و نقل ايالات متحده

در همين زمينه:

يكي از دوستان كه براي مدت 3 سال به يكي از كشورهاي اروپايي مأمور شده بود و در تمام مدت با او از طريق چت و ايميل در ارتباط بودم، زماني كه پس از پايان مأموريت به ايران برگشت، اولين سؤالي كه از او پرسيدم اين بود: دقيقاً لحظه‌ي ورود به تهران چه تفاوت محسوسي بين اينجا و آنجا احساس كردي؟

پاسخش خيلي برايم جالب بود. گفت: «اولين احساس من اين بود كه از يك جاي رنگي وارد يك جاي سياه و سفيد شده‌ام. يعني آن قدر تنوع رنگ خودروها و مغازه‌ها و لباس افراد در آنجا زياد است كه همين تنوع رنگ خودش ايجاد يك شادابي و پويايي و حركت مي‌كند. شما الان به رنگ ماشين‌ها دقت كنيد، عمدتاً در يك طيف خاكستري هستند و رنگ‌ها مرده است. مشكي، نوك‌مدادي، طوسي، زيتوني، يشمي، سفيد، بژ و … همگي در طيف رنگ‌هاي بي‌روح و مرده است كه غالب رنگ خودروها را در ايران تشكيل مي‌دهد»

اين موضوع را با چند نفر ديگر از دوستان و اساتيدم كه در خارج تحصيل يا زندگي كرده بودند در ميان گذاشتم و همگي اين تنوع رنگ و مدل را تأييد كردند. دو سال از اين موضوع مي‌گذرد و ذهن من در تمام اين مدت شواهد و قراين فراواني يافته است كه «ما سياه و سفيديم و غربي‌ها رنگي». اين كه چرا ما از طيف رنگ‌هاي متنوع و به ويژه شاد استقبال نمي‌كنيم دلايل متعددي دارد كه ذيلاً اشاره خواهم كرد:

كارخانجات خودروسازي ايران در ابتداي امر محصولات متنوعي از لحاظ رنگ توليد كرده‌اند، اما به تجربه و از روي سلايق مشتريان به اين نتيجه رسيده‌اند كه رنگ‌هاي شاد مشتري ندارد و روي دست كارخانه مي‌ماند. يعني به واقع مشكل، كمبود عرضه اين گونه خودروها در بازار نيست بلكه نبود تقاضا براي خودروهاي رنگي است.

به عنوان مثال رنگ مورد علاقه‌ي من پرتقالي يا همان نارنجي است. تصور كنيد كه من با يك خودروي پرتقالي قصد دارم در سطح شهر، محل كار، محله‌ي سكونت و در بين اقوام و آشنايان و دوستان تردد نمايم. حتي اگر من به اين رنگ صد در صد علاقه داشته باشم و آن را كاملاً در شأن خودم بدانم، رفتار ديگران با من به گونه‌اي خواهد بود كه پس از اندك زماني اين خودرو را مي‌فروشم و يكي از همان خودروهاي طيف خاكستري مي‌خرم. اجازه دهيد اين واكنش‌ها را قدري شفاف‌تر ببينيم:

راننده موتورسيكلت [پشت چراغ قرمز]: «داداش! آقاي پرتقالي! يه خورده برو جلو ما رد شيم! آب هويج با توام ها!!!!»

يكي از دوستان [بعد از ديدن ماشين جديد بنده]: «محمد! اين چيه رفتي خريدي؟ بابا اين خيلي ضايعس، آخه مرد مگه ماشين نارنجي سوار ميشه»

يكي از همكاران [با طعنه]: «خوب به سلامتي بعد از اداره هم مشغوليد ديگه!! توي كدوم خط كار مي‌كنيد؟! [با نيشخند] تاكسي بانوان كه نيست، هست؟!!»

يكي از بستگان دور [در يك مهماني فاميلي]: «آقا تنگه واشي خوش گذشت؟ گفتن يه ماشين پرتقالي زياد اون طرف‌ها ديده ميشه. ايشالا هميشه به سفر!»

يعني به واقع مشكل عدم تنوع رنگ نه در فقدان آن و نه در تقاضاي آن است بلكه فرهنگ جامعه‌ي ايراني از رنگ‌هاي شاد با عناويني مثل «جلف»، «ضايع»، «جيغ»، «تابلو»، «بچگانه»، «زنانه» و امثال اينها ياد مي‌كند و افرادي كه از چنين رنگ‌هايي استفاده مي‌كنند را تقبيح خواهد كرد و در مقابل رنگ‌هاي مرده و بي‌روح را مي‌ستايد و آنها را «سنگين»، «متين»، «باكلاس» و «زيبا» تلقي مي‌كند.

ضمناً رنگي كه همرنگ جماعت نباشد زود شناخته مي‌شود و راحت‌تر ردگيري مي‌شود. شهروند ايراني تمايل دارد با چراغ خاموش، آسته برود و آسته بيايد تا گربه شاخش نزند. اين مورد به نظرم بيشتر در فقدان احساس امنيت رواني جامعه ريشه دارد كه فرد نمي‌خواهد اتومبيلش مورد توجه واقع شود. خواه مورد توجه مردم، پليس، سارق يا هر موجودي كه عقلاً احتمال آسيب ديدن از وي وجود دارد.

ريشه‌ي اين كه رنگ ديوار اكثر خانه‌ها در ايران «استخواني» است و كمتر رنگ‌هاي روشن شاد در آنها ديده مي‌شود را مي‌بايست در روح و روان خموده‌ي ايرانيان جستجو كرد. كدام روانشناس و كارشناس تبليغات است كه تأثير رنگ را بر طراوت روح و روان آدمي انكار كند؟ در معروف‌ترين مطالعات علم مديريت موسوم به مطالعات هاثورن كه منتهي به ظهور مكتب نئوكلاسيك شد، التون مايو پس از پنج سال تحقيق بر روي كاركنان شركت وسترن الكتريك دريافت كه افزايش نور اتاق رابطه‌ي مستقيم با افزايش كارايي دارد. بعد از وي نيز برخي كارشناسان مديريت با تغيير رنگ اتاق و مبلمان آن به بازدهي‌هاي بالايي دست يافتند.

نماي داخلي يكي از اتاق‌هاي شركت گوگل

چندي پيش ايميلي از وضعيت داخلي ساختمان اصلي شركت گوگل به دستم رسيد كه محل كاري بسيار شگفت‌انگيز و مفرّح و متنوع را به تصوير كشيده بود. معني ديگر آن همه تنوع رنگ و مبلمان متفاوت اداري، بروز خلاقيت است. يعني از دل يك محل كار ساده با رنگ‌هاي مرده، اين همه خلاقيتي كه ارزش هر سهم شركت گوگل را به 610 دلار برساند درنمي‌آيد. گوگل سالها پس از ياهو وارد دنياي ارائه‌ي خدمات ايميل شد، اما به خاطر خلاقيت‌ها و امكانات بهتري كه در اختيار كاربران خود قرار داد، توانست به راحتي اين شركت قديمي و صاحب نام را پشت سر بگذارد به گونه‌اي كه ارزش هر سهم از شركت ياهو در حال حاضر معادل 16 دلار مي‌باشد.

اين كه ما در انتخاب رنگ ديوارهاي خانه و اتومبيل‌مان به دنبال رنگ‌هاي مرده هستيم، نه ربطي به دولت و حكومت جمهوري اسلامي دارد و نه ربطي به استكبار جهاني. ما خودمان هستيم كه در نظام ارزش‌گذاري ذهني خود، رنگ شاد را جلف و سبك و رنگ‌هاي خاكستري را سنگين و رنگين! مي‌ناميم.

بنده اعتقاد دارم، يكي از مواردي كه قطعاً تأثير مستقيم در بهبود روحيه و مهربانتر شدن شهروندان ايراني با يكديگر خواهد داشت، ايجاد تنوع در رنگ اتاق، خودرو، لباس، مبلمان و هر آن چيزي است كه محيط پيرامون ما را پوشانده است. اما منظور بنده از تنوع رنگ به هم آميختن بي‌تركيب و ناموزون رنگها نيست و حتماً تناسب و كاربرد صحيح هر رنگ در جاي خود منظور نظر است.

پيرو درج خبري مبني بر ميزگرد تحليل اجتماعي-اقتصادي جنبش اشغال وال استريت در انجمن جامعه شناسي ايران، متن سخنراني دكتر فريبرز رئيس دانا و دكتر محمد مالجو را در ادامه مطلب مطالعه كنيد.برخي حواشي جلسه:

استقبال از اين نشست بيش از حد تصور بود، به گونه‌اي كه افراد زيادي پشت در ماندند و اتاق انجمن مطابق آنچه در تصوير زير مي‌بينيد مملو از جمعيت بود

حضور دانشجويان پسر با سبيل‌هاي استاليني و ظاهري شبيه به گروه‌هاي چپ اول انقلاب در اين برنامه كاملاً مشهود بود و جلب توجه مي‌كرد.

خبرنگاران دو روزنامه‌ي شرق و دنياي اقتصاد به شدت از سوي برخي سخنرانان جلسه (دكتر فكوهي و دكتر رئيس دانا) به اتهام فاشيسم ژورناليستي تقبيح و منكوب شدند

به جز فريبرز رئيس دانا كه از دوستان دكتر فكوهي است، تقريباً هيچ كس از گزند متلك‌ها و كنايه‌هاي دكتر فكوهي در امان نماند و ايشان همه‌ي حضار را اعم از موافق و مخالف و حتي ساير سخنرانان را به نوعي با سخنان خود نواختند.

فيلم بخشي از سخنراني جنجالي دكتر رئيس دانا را از +اينجا دريافت كنيد.

*متن سخنرانی فریبرز رییس دانا در میزگرد تحلیل اجتماعی- اقتصادی جنبش اشغال وال استریت.
دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران
هفتم آذر 1390

بر روی یکی از پلاکاردهای معترضان وال استریت نوشته شده بود:  جهان به اندازه نیاز هر کس دارد، به اندازه حرص هر کس ندارد

در همه جای امریکا، شرکت کنندگان در جنبش وال استریت، اندیشه مند، آگاه و هوشیارند؛ گرچه به طور متوسط، از متوسط جامعه کم درآمدتر اند، اما از متوسط جامعه، درد آشناتر و هدفمندتر اند. آنها نه جامعه ای خیالی را در سر می پرورند و نه در نوستالوژی بازگشت به گذشته اند. آنها نقطه ی مقابل تی پارتی محافظه کار اند، زیرا به آینده ای شدنی، بهتر و مطمئن تر می اندیشند. ایدئولوژی برای آنان، نظریه را نمی سازد و نظریه، زندگی را فدا نمی کند. بر عکس، آنها به زندگی شادکامانه، مردمی و آزاد می اندیشند و از آنجا نظریه می گیرند و از آن نظریه هاست که می روند تا به ایدئولوژی مقاومت و مبارزه، دست یابند.

تی پارتی، آن قدر مغشوش و در عین حال آن قدر خواهان نظام راست گرای کهن است که فریاد می زند دست دولت را از سیستم درمانی کوتاه کنید. یعنی بگذارید این نظام کور و کر و بیرحم بازار، این بار همه شمول تر، تمامی سرنوشت سلامت و پزشکی جامعه را در هم نوردد و بگذارید در این راه، اقلیت ها و محرومان قربانی شوند، قربانی رقابت خیال و جامعه ی آرام صد سال پیش.

اما جنبش وال استریت، خواهان دولتی دموکراتیک، صلح طلب و پاسخگوی نیازهای انسانی، از جمله بیمه های اجتماعی و درمانی همگانی است که از قید ظاهر سازی دموکراسی دروغین، رهیده باشد. نماد و چکیده تی پارتی، سارا پیلین، این عروسک خوش ساخت اولترا محافظه کاری بود که می خواست معاون کاندیدای ریاست جمهوری، مک کین، در انتخابات 2008 باشد و با سرکوب اقتصادی گسترده تر مردم فقیر و تصاعد جنگ در جهان، نگرانی مساله ی اقلیت نخبه، زبده، موفق و برجسته ی آمریکایی را حل کرده و راه ادامه ی سلطه را هموارتر کند. البته اوباما نقطه ی مقابل او نبود، فقط چیزی بود که در راه آرمان امریکای برتر، به گونه ای دیگر می اندیشید و می اندیشد.

جنبش وال استریت، خواهان رسیدگی به حساب های فدرال است، مبارزه با فساد و مداخله ی رانتی را در سر می پرورد، خواهان جدیو سرسخت قطع سیستم تامین رفاهی برای شرکت ها و قطع کمک مالی به بانک هاست (که تاکنون در زمان بوش و اوباما، هر دو، به بیش از سه هزار میلیارد دلار رسیده است). شگفت آن که راست پوپولیستی، یعنی تی پارتی نیز، این حرف ها را تکرار می کند، اما هدف، بازگشت به یک فضای سیاسی اقتصادی است که تغییرات اخیر را برای بازگشت به فضای دهه های میانی قرن بیستم می خواهد که به ویژه، پیش از جورج بوش حاکم بود، اما منهای برخی مداخله های رفاهی دولت کلینتون. اما جنبش وال استریت، قاطعانه خواهان تجدید نظر اساسی در همه ی سیاست های آغاز شده از زمان ریگانومیکس است که در آن، سرمایه درای به رهبری ریگان و تاچر، با بیشترین قوا به حیطه ی محرومان، نیروی کار و جهان کم توسعه و فقیر حمله ور شد و جهانی هرچه ناعادلانه تر و سیاست های نظم نوین جهانی، تعدیل ساختاری و نو راست گرایی را تثبیت کرد.

جنبش وال استریت، بیانگر خشمی است که بخش اعظم مردم امریکا، و بنا به قول هایی، بالای نود درصد از مردم، نسبت به قدرت ویرانگروال استریت، به ویژه در سه چهار سال اخیر، پیدا کرده اند. اوباما که با شعار “تغییر” پا به عرصه ی رقابت های انتخاباتی گذاشته بود وپیروز هم شد، در واقع کاری که کرد، همانا جلوگیری از تغییر بود، زیرا از یک سو اعلام می کرد که جنبش، بیانگر اعتراض به بد کارکردی های سرمایه مالی و بانکی است، اما از سوی دیگر، تعهدی به وال استریت برای پول سازی بیشتر را در سر می پروراند و این یعنی تعهد اساسی و محافظه گری نسبت به قدرت پولی و مالی. او با سیاست ضد مردمی، حفظ منافع طلبکاران سیستم مالی را، به هر قیمت، پیش گرفت و ورشکسکتگانی که به واقع مقصر و دشمن اصلی عدل و رشد و منافع کارگران، فقیران و کم درآمدها بودند، در معرض بیشترین حمایت از محل مالیات و منابع ملی قرار گرفتند.

جمهوری خواهان اما، سیاست نعل و میخی اوباما را ندارند. آنها همان رفتاری را پیش گرفته اند که زمان جنگ ویتنام داشتند و آن ادامه ی جنگ به بهانه ی حضور کمونیسم و سوسیالیسم و چپ و استقلال طلبی در آسیای جنوب شرقی بود. در گذر زمان، هم تی پارتی غیر مردمی تر می شود و هم ذره ذره ی جامعه می فهمد که چگونه توسط یک نفر دیوانه، یعنی رییس جمهور پیشین، هدایت می شدند واکنون چگونه اسیر محافظه کاری و سیاست دو پهلویی شده اند که در تحلیل نهایی، در جست و جوی بقا و تقویت ساختار وال استریت است.

جنبش وال استریت اگر ادامه یابد، ناگزیر از روش تهاجمی در عرصه ی آگاهی رسانی اجتماعی است. اکنون کسانی از پافشاری بر وجوه مشترک راست میانه نوستالوژیک (که همان تی پارتی باشد) و جنبش چپ پیشینه دار وال استریت صحبت می کنند و تظاهرکنندگان را بر ارائه ی برنامه ی عمل مشترک فرا می خوانند. من گمان نمی کنم که اولی بتواند اساسا احیا شود و بتواند به آرمان های مردمی جنبشوال استریت وفادار بماند. جنبش وال استریت باید به جمع آوری تجربه، سازماندهی، نگاه بلند مدت و تهاجم آگاهی بخش و تداوم مبارزهدر لایه های زیرین، میانی و پایین و تبعیض دیده های جامعه بپردازد. تی پارتی کاملا با حزب جمهوری خواه و بیشتر جناحی از آن حزب همساز است، اما جنبش وال استریت، از حزب دموکرات و وعده ها و جهت گیری های متناقض این حزب و رییس جمهور اوباما سر خورده است.

دموکرات ها برای نفوذ و بهره برداری انتخاباتی، البته به شدت کار می کنند، اما اساس جنبش وال استریت، متعلق به حزب دموکرات نیست. اخیرا برخی از روزنامه نگاران، مطالبی درباره ی وابستگی جنبش وال استریت به جناح اوباما منتشر می کنند. این چیزی نیست جز فتنه و بدخواهی و تردید افکنی. آنها تمامی جنبش خاورمیانه را نیز توطئه قلمداد می کنند. این خودش در واقع اصلی ترین توطئه برای خلع سلاح ذهنی و ایجاد بی اعتمادی در صفوف جنبش است. جریان های آگاه در جنبش وال استریت، ساده انگاری نمی کنند که دراولویت شان، تی پارتی را دشمن اصلی تلقی کنند. اما آنها می دانند باید چه نیرویی را در کجا و در کدام مسیر به کار گیرند و چگونه به تکفیک خواست های مردمی و دموکراتیک ناراضیان تی پارتی بپردازند.

در جنبش وال استریت، به جز مارکسیست ها، سوسیالیست ها، آنارشیست ها، رادیکال ها، لیبرال های سیاسی، دموکرات ها و تی پارتی هم حضور دارند. تدیبر برای همکاری و سازماندهی مستقل، کار دشواری است. اما خیلی ها به این اندیشه اند. جریان های راست مانند تی پارتی، در واقع از مشکلات و نابسامانی های اقتصادی و از نابرابری نژادی بهره گیری می کنند تا به آنچه برسند که تضعیف دولت می نامند. اما همین دولت در همان حال از جنبه ی دفاع از محرومان و رفاه اجتماعی تضعیف می شد و نه در حراست از نابرابری ها ونظام بهره کشی و نو امپریالیستی. این دولت برای تقویت سرمایه داری بزرگ تضعیف نمی شود. جنبش وال استریت به درستی قدرت غول های مالی را نشان گرفته و به درستی خواهان دولت دموکراتیک و پاسخگوی مردم است.

درخواست عدالت، شغل عادلانه، جلوگیری از اسراف، انهدام، مخالفت با جنگ طلبی، مخالفت با نابود کردن مواد غذایی و مخالفت با خانه خراب شدن های ناشی از بدهی ها، همه و همه خواسته های جنبش وال استریت است که با آگاهی خوب و رشد یابنده، دانسته است نظام بهره کشی ای که آریستوکراسی و الیگارشی غول آسای مالی جدید بر روی آن مستقر شده است، مانع تحقق آزادی و رفاه وعدالت می شود. جنبش بر آن است که سیستم اقتصادی موجود و بازار گرایی، امور طبیعی نیستند، بلکه ابزار تسلط و تبعیض اند. برای حل مسایل موجود، باید آنها را به طور ریشه ای شناخت و نباید مانند راست گرایان، پاسخ های از پیش موجود از درون کیسه بیرون آورد. باید به خرد و مشارکت جمعی اندیشید.

راستی اسلاوی ژیژک چه گفته بود که پر و پا قرص ترین نماینده ی سرمایه داری ایران، یعنی سردبیر مهرنامه، این چنین او را آماج حمله وفحاشی و استهزا می کند:

“پیام سرهنگ (قذافی) اما مانند همه ی پیام هایش در چهل سال گذشته، به سخره گرفته شد و او را دیوانه ای بیش نخواندند. اما بیچاره سرهنگ، این تنها او بود که به سخره گرفته می شد، در حالی که او به جنون شهره بود، پس خیل عظیم روشنفکرانی را که در والاستریت قدم می زنند (صادق زیبا کلام گفت: آنها چیزی در حد همان خس و خاشاک، یعنی عاملان سد معبر اند) و خود را رهبر انقلاب ضد سرمایه داری می دانند،‌ چه باید نامید؟”

ببینید این قلم به مزد مدافع جباریت و فساد “نئوکانی”، روشنفکران معترض را بدتر از نظامی می داند که سال ها جنایت و غارت و بهره کشی و حمایت از جبارانی چون قذافی و صدام و سلاطین سعودی را، در پیشینیه خود داشته است؛ بدتر و حتا پست تر و دیوانه تر از آنان می داند و مدعی است که آنها دیوانه اند، چون خود را رهبر دانسته اند و در آن میان، اسلاوی ژیژک را (تنها کسی از میان خیل اندیشه مندان و تحلیل گران، که سردبیر تنها ترجمه ی فارسی بخشی از سخنرانی هایش را در یکی از مطبوعات ایرانی خوانده است) نشانه می گیرد؛ در حالی که اصلا نه او را و نه نظریه ها و روش هایش را می شناسد. ژیژک یک کلام هم از رهبری سخن نگفت و بر عکس، در آن سخنرانی اش گفت:

“ما نباید به خودمان غره شویم”. او گفت: “ما فقط جانمان به لبمان رسیده است از این جهان پر از ظلم و ستم.” ( و نمونه های طنز‌آلودی را به تلخی بیان کرد) سردبیر مامور گفته بود که روشنفکران، “روح القدس استبداد مدرن” بوده اند. این بی نوای فلاکت زده ی وابسته به عقب مانده ترین سرمایه داری سوداگری ایران، این واژه ها را از خود ژیژک دزدیده بود، در حالی که ژیژک گفته بود: “روح القدس در این مکان حاضر است و آن چیزی جز جماعتی از مومنان برابر و برادر نیست که به واسطه ی عشق، به یکدیگر پیوند خورده اند.” ژیژک گفته بود: “ما را کمونیست می خوانند، اما دارای مشترکاتی هستیم که همانا همیاری ها برای زندگی بهتر است.” و شما ببینید که سردبیر مامور ارگان سرمایه داری سوداگر و نظامی و عقب مانده ی ایران، که حتا اوباما را هم چپ و سوسیالیست می خواند، آشکارا و صریح چه کابوس وحشتناکی برای سرکوب تا حد انهدام جنازه ها برای هر نوع منتقد و مخالف و ناراضی نظام اقتصادی موجود، دیده است. کابوس او همانا رویای بازگشت کسانی چون جرج بوش پسر است، یعنی همان دیوانه ای که جهان و امریکا را به این روز و فلاکت انداخت. تازه ژیژک گفته بود که اگر کمونیسم، به معنای آن دم و دستگاه عریض و طویلی باشد که در سال 1990 فرو پاشید، ما کمونیست نیستیم. اما آن سردبیر ارگان سرمایه داری مفلوک ایران می گوید همه ی روشنفکران ناراضی در ایران و جهان، دروغ می گویند و ملاک نارضایتی، همانا باید تدبیرو رفتار هاشمی رفسنجانی و مهدوی کنی باشد، وگرنه همه ی آنها همان چیزی اند که توده ای نام دارد و از مشروطه تا به حال بلای جان ایران و جهان بوده است!

***
فقط از 1929 تا 2012 (یعنی در فاصله ی 83 سال) تعداد 14 رکود اصلی (صرف نظر از رکودهای مقطعی و کوتاه مدت) بخش عمده ی جهان سرمایه داری صنعتی را فرا گرفته است و انبوهی از جماعات را به قعر فقر و ناکامی و ویرانی و مرگ، کشانیده است. دوره ی متوسط رکودها 16 ماه بوده که برخی از آنها، مثل اولین و آخرین رکود این دوره، 3 تا 4 برابر متوسط بوده اند. متوسط دوره ی رونق، البته بیشتر است، اما این تفاوت دوره ی آماری، نباید ما را فریب دهد، گرچه مبلغان اقتصادی سرمایه داری، روی آن خیلی حساب باز می کنند. واقعیت این است که بیدادگری رکودها، گسترده و انهدام گر و ماندگار؛ اما آثار مثبت رونق ها، معمولی، محدود و گذرا و متوجه ثروتمندتر شدن ثروتمندان بوده است.

آخرین رکود که به بحران انجامید و پس از یک دوره ی تنفس کوتاه، دوباره آغاز شد، زخم های بسیار عمیقی بر پیکر و روح جامعه به جای گذاشته است. این رکود از حیث ماهیت اصلی، همان رکود ناشی از ناموزونی و رشد بیش از اندازه ی سرمایه، در مقابل محدودیت قوه ی خرید و ضعف تقاضاهای ناشی از آن بود که در جنبه های مالی و بدهی ها تبلور یافت. سرمایه داری برای ابقای رونق و پاسخ به نارساییو ناموزونی عمیق بازار در فرایند تولید و مصرف (یعنی همان چیزی که راست افراطی می گوید بگذارید ادامه یابد، به جهنم که میلیون ها تن به دلیل فقر و بیکاری می میرند و له می شوند، اوضاع خودش، خود به خود جور خواهد شد) به بالا بردن و تقویت مالی و پولی واستقراض نظام بانکی، که متعلق به لایه ی بسیار ثروتمند امریکا، اروپا، کانادا، استرالیا، ژاپن و کره و تا حدی چند کشور دیگر است، ‌اقدام کرد. این اقدام برای افزایش تقاضا و جذب مازاد انباشت شده بود، اما به افزایش غیرعادی مطالبات (و بدهی ها) انجامید که حاصل آن، ترکیدن حباب های مصنوعی ای بود که سرمایه داری، خودش به دست خودش ایجاد کرده بود.

وال استریت، نماد اعتراض ریشه ای علیه نظامی است که این ستمگری ها را ذاتا ایجاد می کند، اما تی پارتی احتمالا از مداخله هایی که به قول راست افراطی موجب اختلال در بازار شده است، می هراسد.

جنبش وال استریت به واقعیت های یاد شده در زیر توجه می کند:
در سال 2010 در امریکا، یک درصد از جمعیت، 42 درصد از ثروت را در احتیار داشتند، در حالی که 80 درصد از جمعیت، فقط 13 درصد از ثروت ملی را دارا بودند. به بیان دیگر، این بی عدالتی سهمگین، چنان است که ثروت 11 هزار نفر، معادل ثروت 76 میلیون نفر از جمعیت است. اما ثروت 400 نفر آدم جادویی (که می توان آنها را تاحدی، آدم نما تلقی کرد) معادل ثروت نزدیک به 50 میلیون نفر جمعیت است. این 400 نفر جادویی، که بالاترین های جامعه هستند، بی برو برگرد، طرفدار قدرتمداری جاودانی امریکا و سلطه امپریالیستی وصهیونیستی اند و البته انواع و اقسام دارند و فقط به اندازه ی تعداد انگشتان دست و پا در میان آنان، آدم های ملایمی می یابید که از ادامه ی سلطه های خونبار، کمی خم به ابرو می آورند. این 400 نفر، ثروتشان در طول 8 سال ریاست جمهوری بوش پسر، معادل 700 میلیارد دلار افزایش یافت و حالا اوباما آمده است و با طرح مالیات های بیشتر، تعداد اندکی از آنها و البته هزار نفر ثروتمندان پایین تر از آنها را تهدید می کند.

این اعتراض کنندگان به ستم اجتماعی، از نظر مدافعان سرمایه داری سوداگر ایران شده اند “روح القدس استبداد” و این آقای اوباما هم شده است سوسیالیست. این بی شرم ها، خدمات اوباما در ترمز زدن به روند تغییر واقعی و اساسی مورد نیاز جامعه؛ در ریاکاری در برابر اعترض های مردم؛ در ادامه ی جنگ و در همین سیاست صرفه جویی سال گذشته اش (که شامل تامین اجتماعی نیز می شد و از این جهت، او را در سمت راست جمهوری خواهان و محافظه کاران قرار داد) را از یاد می برند. هر اعتراض علیه عالی ترین مصالح سرمایه داری برتر، از سوی هر کس و به هر شکل؛ کمونیستی، خطرناک و مخالف موازین تبلیغ شده و وجدان شده ی رسانه ای تلقی می شود و “توده ای” خوانده می شود! و البته باید تا مغز استخوان، قلع و قمع شود!

باری؛ متوسط ثروت آن 400 نفر غنی و غنی تبار و غنی مقام و غنی پایه ی امریکایی، در سال 1955 چیزی معادل 12.4 میلیون دلار بود. این متوسط ثروت آن 400 نفر، در سال 2010 به 3450 میلیون دلار رسید، یعنی 275 برابر افزایش یافت. در همان حال، افزایش ثروت توده ی مردم و محرومان، یا منفی و یا بسیار محدود بوده است.

در سال 1955 آن 400 نفر غنی جایگاه، چیزی در حدود 51 درصد از درآمد خود را مالیات می دادند. این میزان در سال 2010 به حدود 7.5 درصد (و شاید کمتر) رسیده است. کوشش نوکینزی اوباما از راه افزایش مالیات، به منظور نجات سرمایه داری و جلوگیری از سیلاب تغییر، از سوی نوفاشیست های وطنی، شده است کار سوسیالیستی! اکنون شرکت های زیادی، غوطه ور در فسادی اند که در بحران اخیر، عاملیت اصلی را در تصاحب ثروت های مالی داشته اند. می توان نشان داد مالیات غول های نفتی، شرکت ها صنعتی با ماشین آلات راه سازی و لوازم خانگی، شرکت های مالی، بانک ها، خودروسازی و قطعه سازی، نزدیک به صفر است. اما 50 میلیون امریکایی که مالیات هم می دهند، هیچ پوشش بیمه ی بهداشتی ندارند. کارگزاران سرمایه داری سوداگر ایران و امریکا، که هر دو خواب حضور قهرآمیز یا نیرنگ آمیز امریکا را در همان شب هایی می بینند که خواب قلع و قمع آخرین معترض، آخرین چپ، آخرین فلسطینی و آخرین عدالت خواه را؛ با پاداش هایی که می گیرند- و ما آمارش را در حوالی خودمان داریم- خیالشان برای هفت پشت راحت است، اما بیش از 46 میلیون امریکاییو 20 میلیون ایرانی، زیر خط بیداد فقر اند.

صادق زیبا کلام گفته بود: “بحران فعلی چیزی اضافه بر بحران قبلی نیست. و یقینا نظام سرمایه داری، بحران اخیر را هم پشت سر خوهد گذاشت.” اما این استاد دانشگاه، که اقتصاددان هم نیست و شاهد اخراج ده ها تن از همکارانش بوده است که فقط مثل او حرف نزده یا سکوت کرده بودند، شیفتگی مثال زدنی ای به اقتصاد سرمایه داری و بوروکراسی آن دارد که جز مجیزگویان و آرایه بندان قدرت، در آن مانورهای موفقیت آمیز نمی توانند بدهند. ایشان هرگز نمی تواند زیر نقاب موازین به اصطلاح بی طرفی سیاسی پنهان شود. بدین سان او نمی گوید که چگونه این بحران را با بحران های قبلی، که البته همه شان هم بحران نبوده است، مقایسه کرده است و دانسته است که چیزی اضافه بر آنها نیست. در واقع، بحران حاضر در 80 سال گذشته از حیث فشاری که بر بنیه ی اقتصادی و رفاه اجتماعی مردم آورده است، بی سابقه است و چیزهای بسیار اضافه تری دارد.

14 میلیون نفر اکنون در امریکا بیکار اند. بیکاری پنهان به 30 میلیون نفر می رسد. در مجموع 40 تا 50 میلیون نفر دچار تزلزل شغلی اند. انبوه کارگران و مردم طبقه ی متوسط، متوسط پایینی و حتا طبقه ی متوسط بالایی، در عرض چند شبانه روز، بخش اعظم دارایی های خود را از دست دادند و در عوض، مفسدان، خر پول ها، مرتجعان و زد و بند چی ها، ثروت های کلان مالی به جیب زدند و اکنون هم، از حمایت مالی دولت برخوردار اند. زیباکلام، هم صدا با مرتجعان بنیادگرای مسیحی، اسلام ستیزها، دشمنان طبقه ی کارگر، پیر و پاتال های غوطه ور در فساد و ثروت های باد آورده ی مالی و بیماران تبختر طبقاتی در امریکا، سعی می کند نشان دهد که غرب، روش های مقابله وجایگزینی دارد و می تواند از پس این ناراضیان بر آید، بی آنکه معترضان مورد ضرب و جرح قرار گیرند. او نمی خواهد و نمی تواند در مورد خشونت در لیبی، افغانستان، عراق، ویتنام و…، برخوردهای خشونت آمیز پلیس در تظاهرات علیه جهانی سازی، اول ماه مه و ‌اعتراض به خشونت پلیس در کالیفرنیا (و موارد زیاد دیگری را یادآور می شوم) چیزی را ببیند. استاد در مورد حمله پلیس با اسب و باطوم و گاز اشک آور به تظاهرات اکلند و نیویورک در همین جنبش اخیر، طوری حرف می زند که گویا قرار است جایگزین نظام ستمگر امریکا، چیزی مانند نظام ایران باشد که او، از برخی از رفتارهایش شکار است و البته اساسا با آن مشکلی ندارد. البته ایشان مختار است که بین این و آن نظام، امریکایی ها را انتخاب کند، اما قرار نیست نیروهای چپ و مستقل، به تبعیت مطلق و انفعال دچار شوند. در جهان دو خط نداریم؛ سه خط داریم. جهان دوآلیستی نیست. جهان دیگری ممکن است.

استاد امریکا گرای ما، در حالی چنین چیزهایی را می گوید که اوباما، خود گفته بود اعتراض هایی که 800 شهر امریکا را فرا گرفته است،در واقع صدای اعتراض به نحوه ی کارکرد نظام مالی ایالات متحده به شمار می آید. خیلی ها مانند دیوید کامرون، نخست وزیر انگلستان، که معترضان لندن را اراذل و اوباش خواند، آنها را با همین نام می خوانند. خیلی ها آنها را خس و خاشاک پیش پا افتاده یا ناچیز می خوانند. اما در واقعیت، این تظاهرات به دلیل استمرار، شعارها و قابلیت گسترشی که دارد، بی سابقه و ریشه دار است. عدد واقعی معترضان در اروپا و امریکا را می توان بیشتر از آنچه که نمایان است، دانست. وحشت چهره های مبلغ نظام های بهره کشی وآریستوکراتیک، مانند نشریه مهرنامه و اقتصاد دانان مواجب بگیر، که مردانی برای همه ی فصول اند و استادان ایرانی طرفدار غرب نیز، از همین قابلیت گسترش است و این که بالاخره مردم می دانند نظام های امریکایی و اروپایی که در خیال آنان جا افتاده است، کعبه ی آمال توده های آگاه و به پا خاسته نیست، بلکه عامل گرفتاری، جنگ ، فقر و نا امنی جهانی است.

بله! درست است که وال استریت، امن تر از میدان انقلاب و میدان التحریر است و درست است که نظام سرمایه داری، اجازه اعتراض را بیشتر از نظام های خودکامه می دهد و قدرت تحملش بالاتر است، اما اینها همه اولا به دلیل همان مبارزه ی طولانی توده های مردم برای دموکراسی، عدالت، آزادی بیان و تشکل بوده است که اکنون نیز برای بقیه ی خواست ها ادامه دارد و ثانیا همین لیبرال دموکراسی غرب؛ وقتی ببیند کار چالش توده ها دارد بالا می گیرد، به سبعانه ترین و ریاکارانه ترین تدبیرهای ضد انسانی، دست خواهد زد. نمونه های زیادی را در تاریخ معاصر دیده ایم.

اکنون ایالات متحده، سالانه بیش از هزار میلیارد دلار هزینه ی نظامی دارد. این یعنی 3400 دلار برای هر امریکایی. این رقم در چند سال می تواند فقر را در افریقا ریشه کن کند و می تواند بیسوادی را محو کند. این رقم می تواند کودکان جهان را از فقر و کار و شکنجه برهاند. اینها را جنبش وال استریت می داند، اما نولیبرال های وطنی، به طرز غیرانسانی و هدفدار، ناتوان تر از آنند که بدانند. اگر فقط آن یک میلیون نفر بسیار بالا نشین در امریکا بدانند که جنگ را نمی توان با اجیر کردن بیکاران و مهاجران مفلوک و نیازمندان با ظاهرسازی داوطلبانه، مداخله ی بشردوستانه و حذف نظام اجباری پیش برد، بلکه باید با نظام وظیفه ی عمومی شامل حال خانواده های خود آنان انجام داد، انگاه این چنین پرده دری نوفاشیستی- نولیبرالی- نومحافظه کاری بی شرمانه شان را علنی نمی کردند.

می دانیم در امریکا همگان، و از جمله و خطرناک تر از همه، نوجوانان و جوانان، حق حمل اسلحه را دارند- آن هم در سرزمینی که پر از تولید آثار رسانه ای خشونت بار و خونبار است- و آزادی جنسی هم در حد بهشت همیشه برهنه ها وجود دارد، اما حق بیمه اجتماعی وحق رها شدن از ننگ فقر و تنگدستی و بیچارگی، تقریبا هیچ کجا رعایت نمی شود. باج هایی که تحت عنوان آزادی، حقوق همجنس گرایان، روابط خصوصی، اجازه ی فعالیت اقتصادی،‌حقوق زنان و حقوق اقلیت ها داده می شوند، در واقع چیزهایی نیستند که در آماج حرکت اجتماعی اصیل قرار دارند، بلکه حرکت هایی اند فرد گرایانه و برای خدشه دار کردن حقوق اجتماعی و منحرف ساختن آن از آنچه به نیاز واقعی بشری مربوط می شود.

صحبتم را با قطعه شعری پایان می دهم:
زلال آب از آوند کوه
تا به نای چشمه سار
دوباره جاری شد
بوی خاک، رطوبت سبزه زار
عشق بازی گنجشکان
سر به هوایی آهوان
خیز خرگوشان
شوخی گل نقش پوشان
همه بی درنگی
از کمون ِ صحرا بیرون شدند.
با سپاس از شکیبایی شما
آذر 1390

*متن سخنرانی محمد مالجو در میزگرد تحلیل اجتماعی- اقتصادی جنبش اشغال وال استریت.
دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران
هفتم آذر 1390

از زمانی که جنبش اشغال وال استریت شروع شد، سه مضمون بیش از پیش شنیده می شود:
تعمیق بحران سرمایه داری، تشدید منازعه طبقاتی و تشکیل نظام بدیل.
با اتکا بر این یا آن تبیین، به درستی گفته می شود که نظام سرمایه به بحرانی عمیق فرو رفته است. هم چنین با استفاده از شعار بسیار ساده ای که جنبش وال استریت باب کرد، از رویارویی 99 درصدی ها، در برابر یک درصدی ها، به منزله تشدید منازعه طبقاتی دم زده می­شود. نهایتا در این اثنا نیز، تکیه کلام خیلی ها امکان پذیر بودن جهانی دیگر است، نظام بدیل برای سرمایه­داری.

مارکسیسم ارتدکس در زمینه گذار از سرمایه داری به کمونیسم، درباره همین سه مضمون اتفاقا سه ادعا داشت. در مورد مضمون اول، یعنی تعمیق بحران نظام سرمایه، مارکسیسم ارتدکس از این گرایش می گفت که سرمایه داری الزاما بذرهای نابودی خودش را می افشانَد، یعنی رقابت میان سرمایه داران منفرد، به مهارت زدایی و نو آوری تکنولوژیک و از این رو، اخراج کارگران و رشد ارتش ذخیره بیکارانو کاهش دستمزدها و نهایتا حرکت به سوی بحران های اضافه تولید از سویی و نرخ نزولی سود از دیگر سو، می انجامد. در مورد مضمون دوم، یعنی تشدید منازعه طبقاتی، ادعای مارکسیسم ارتدکس از این قرار بود که به موازات تعمیق بحران ها، تجمع ثروت در یک قطب جامعه و تجمع فقر در قطبی دیگر به وقوع می پیوندد و دو قطبی شدن جامعه، به تشدید تضادهای طبقاتی می انجامد: ابتدا در منازعات پراکنده بر ضد سرمایه داران منفرد، سپس در ائتلاف های اتحادیه های کارگری در کارخانه ها، سرانجام نیز در سطح سیاست ملی با تأسیس حزب کارگران. نهایتا در مورد مضمون سوم، یعنی تشکیل نظام بدیل نیز، مارکسیسم ارتدکس مدعی بود شرایط مادی کمونیسم،در زهدان سرمایه داری زاده می شود و تحقق نظم کمونیستی، فقط اقدام نهایی برای تسخیر قدرت دولتی را می طلبد. کم نبوده اند مارکسیست هایی که این واقعیت سرسخت را تبیین کردند که چرا این سه فرایند، یا به وقوع نپیوستند یا دست کم، با هم مصادف نشدند. با صعود به چند قله از قلل رفیع اندیشه مارکسیستی، از آغاز سده بیستم تا کنون، در اینجا می کوشم مناسبات متقابل میان سه مضمون بحران سرمایه داری و منازعه طبقاتی و نظام بدیل را استخراج کنم تا مبنایی برای ارزیابی انتقادی نقاط قوت و ضعف جنبش اشغال والاستریت، فراهم کرده باشم.

***
لنین درباره مضمون اول، یعنی تعمیق بحران سرمایه داری، به بحران نهایی نظام سرمایه، اصولا باور نداشت. معتقد بود سرمایه­داری رقابتیدر آستانه سده بیستم، به سرمایه داری انحصاری جای سپرده است و خود را به شکل امپریالیسم تحت تسلط سرمایه مالی به طرزی ناموزون در سراسر جهان بسط داده است. آن چه موجب وقوع بحران می شود، سرمایه مازاد است، اما سرمایه داری در مرحله امپریالیسم می کوشد همین سرمایه مازاد را به کشورهای عقب مانده صادر کند. نظام سرمایه به مدد سیاست امپریالیستی از بحران می گریزد. دیگر هیچ قوانین ثابتی در بین نیست که فاجعه نهایی سرمایه داری را رقم بزند. این نتیجه­ گیری را مارکسیست های امروزی، به شکل روشن تر و مدون تری بازگو کرده اند. اگر بحران سرمایه داری از مازاد سرمایه یا مصرف ناکافی نشأت می­گیرد، نظام سرمایه می تواند از راه هایی بسیار متنوع، با تعمیق حاکمیت منطق سرمایه در جغرافیاهای گوناگون، از عهده حل چنین مشکلی برآید. کالایی سازی هرچه بیشتر حیات اجتماعی جوامع گوناگون در جغرافیاهای گوناگون، در حقیقت هم خلق فرصت های سود آور برای سرمایه گذاری سرمایه مازاد است و هم ایجاد تقاضای مؤثر برای رفع مصرف ناکافی. دیوید هاروی با وارد کردن بیش از پیش عنصر جغرافیا به فرایند انباشت سرمایه، همین نتیجه را اخذ می کند. نظام سرمایه جهانی فقط هنگامی منطقا به مرزهای نهایی خود می رسد که همه چیز به معنای دقیق کلمه به کالا بدل شده باشد. نظام سرمایه به این معنا هنوز به مرزهای نهایی خود نرسیده است و منطقا می تواند از عمیق ترین بحران ها سربلند بیرون آید. در عین حال، هر بحرانی هر چقدر هم که سطحی باشد، منطقا می تواند بحران نهایی نظام سرمایه باشد. نکته این است: عمق بحران نیست که عامل تعیین کننده بقا یا نابودی نظام سرمایه است. عامل تعیین کننده بقا یا امحای نظام سرمایه را باید در مضمون دوم جست: در تشدید منازعه طبقاتی. اگر نظام سرمایه تاکنون توانسته است از همه بحران ها به سلامت عبور کند، علت را نه در قوت سرمایه داری، بلکه باید در ضعف منازعه طبقاتی جست.

چرا منازعه طبقاتی در حدی که مارکسیسم ارتدکس در نظر داشت، شکل نگرفت؟ رُزا لوکزامبورگ که اعتقاد داشت بحران سرمایه داری فرا رسیده است، مشکل را در سیاست های رفرمیستی سوسیال دموکرات ها می دید و بر سیاست انقلابی تری اصرار می ورزید. برنشتاین معتقد بود منازعه طبقاتی اصلا تشدید نمی شود، چون ساختار طبقاتی به وضعیتی دوقطبی بدل نشده، بلکه با ظهور طبقه متوسط، هرچه مبهم تر شده است. لنین بر این باور بود که منازعه طبقاتی، به طرزی خود به خودی تشدید نمی شود، زیرا امپریالیسم، نوعی اشرافیت کارگری در کلان شهرها پدید آورده است، یعنی در جایی که کارگران و سرمایه داران، در استثمار مستعمره ها نفع مشترکی دارند. لوکاچ علت را در شیء وارگی می جست که آگاهی کاذب را در کارگران سبب می شود، چندان که در نمی یابند نفع جمعی شان در کمونیسم است و از این رو، موقتا به طور ذهنی از درک عینی رسالت تاریخی شان بازداشته می شوند. مکتب فرانکفورت به تأسی از لوکاچ معتقد بود عقلانیت ابزاری، اصولا ذهنیت انقلابی را نفی می کند، ولو اینکه انقلاب به طرزی عینی، هرچه امکان پذیرتر وحتی ضروری تر شود. گرامشی برای پاسخ به این پرسش کوشید مفهوم هژمونی را بپروراند، یعنی نشان داد که در جامعه مدنی بورژوایی، چگونه معانی و ارزش هایی تولید می شوند که رضایت خودجوش اقشار مختلف جامعه از وضع موجود را به بار می دهند. آلتوسر از نقش ساز و برگ های ایدئولوژیک دولت گفت که پروسه تبعیت استثمار شدگان و استثمار کنندگان از ایدئولوژی غالب را تحقق می بخشند. اما، به قول فوکو، هرجا که قدرت هست، مقاومت هم هست. اگر گرامشی و آلتوسر، نظریه­های مجاب کننده ای درباره قدرت سرمایه داری دراستفاده از ایدئولوژی و سیاست برای تخفیف منازعه طبقاتی ارائه دادند، اما هیچ کدام اصلا نظریه قانع کننده ای درباره پروژه ضدهژمونی نداشتند. گویی بر عهده کارل پولانی گذاشته شده بود که پروژه ضدهژمونی را بپرورانَد. پولانی نشان داد که طبقات و اقشار گوناگون جامعه مدنی، چگونه ضدجنبشی حمایتی را به طرزی خودجوش از پایین بر ضد نظام سرمایه راه می اندازند و در مقابل مخاطره های ذاتی نهفتهدر نظام سرمایه، از خودشان حفاظت می کنند. نکته این است: عمق بحران سرمایه داری نیست که تعیین می کند آیا بحران نهایی نظام سرمایه فرارسیده است یا خیر. عامل تعیین کننده عبارت است از چگونگی توازن قدرت میان پروژه های هژمونیک و ضدهژمونیک. هر چقدر کفه ترازو به نفع پروژه ضدهژمونیک سنگین تر باشد، صرف نظر از عمق و گستره خود بحران، بحران نهایی سرمایه داری نیز محتمل تر است. اما نیروی محرکه تقویت پروژه ضدهژمونیک و تضعیف پروژه هژمونیک را باید در سومین مضمون جست، در پرسش های مربوط به تشکیل نظام بدیل.

بر خلاف پیش بینی مارکسیسم ارتدکس، شرایط مادی تشکیل نظام بدیل تاکنون به طرزی خودجوش در زهدان سرمایه داری فراهم نیامده است. اگر چنین شرایطی به طرز خودجوش فراهم نمی شود، پس دو پرسش در این زمینه اهمیت می یابد. پرسش اول درباره چیستی نظام بدیل است. بدیل سوسیال دموکرات­هایی مثل جوزف استیگلیتز یا پل کروگمان؟ بدیل اینوایرومنتالیست هایی چون جیمز لاولاک؟ بدیل آنارشیست هایی مثل جیمز اسکات یا نوآم چامسکی؟ بدیل اتونومیست هایی مثل آنتونیو نگری یا فلیکس گاتاری یا مایکل هارت؟ بدیل پساتوسعه گرایانی چون آرتورو اسکوبار یا مجید رهنما؟ بدیل سوسیالیست هایی چون دیوید هاروی؟ یا بدیل کمونیست­هایی چون مایکل لبوویتز یا مایکل آلبرت ؟ کدام بدیل؟ پرسش دوم درباره راه سیاسی مناسب برای دستیابی به نظام بدیل است. آیا، به قراری که برنشتاین می گفت، راه مناسب برای دستیابی به بدیلِ مثلا سوسیالیستی، از مبارزات پارلمانتاریستی می گذرد؟ یا، به قراری که لنین می گفت، ابتدا باید دولت سرمایه دارانه را تخریب کرد و سپس شکل جدیدی از دولت را ساخت؟ راه سیاسی مناسب برای دستیابی به نظام بدیل کدام است؟ اصلاح یا انقلاب؟ مبارزه پارلمانتاریستی یا مبارزه فرا پارلمانتاریستی؟ نکته اصلی این است: اگر فرا رسیدن بحران نهایی سرمایه داری، نه به عمق بحران، بلکه به قوت منازعه طبقاتی بستگی دارد، نیروی محرکه منازعه طبقاتی نیز از حداقل هایی از اجماع بر سر نوع نظام بدیل و شیوه سیاسی مناسب برای دستیابی به نظام بدیل سرچشمه می­ گیرد.

جنبش اشغال وال استریت، هم در زمان مناسبی آغاز شده است و هم در مکان مناسبی: در زمانی که نظام سرمایه به عمیق ترین بحران دهه های اخیر فرو رفته است و در مکانی که گرچه علت اصلی بحران نیست، اما سرچشمه اولین نشانه های بحران جاری بوده است. با این حال، عمق بحران نیست که نظام سرمایه را تهدید می کند. تغییر در نظم موجود، در گرو تغییر در توازن قدرت میان هژمونی سرمایه و پروژه رهایی بخش ضدهژمونیک است. دهه هاست که منطق سرمایه در حکم منطقی تمامت خواه، از دیوار کارخانه ها عبور کرده و همه عرصه های حیات اجتماعی را تحت حاکمیت خود در آورده است. پروژه ضدهژمونیک نیز، فقط به شرطی می تواند با تهاجم بی امان سرمایه هماوردی کند که از خیابان ها فراتر رود. حداقلی از اجماع بر سر تعریف نظام بدیل و تعیین راه سیاسی مناسب برای دستیابی به بدیل، در این میان مهم ترین نیروی محرکه گسترش دامنه پروژه ضدهژمونیک است. استمرار جنبش اشغال وال استریت، درگرو هم فراتر رفتن از خیابان ها و رسوخ به سایر پهنه های حیات اجتماعی معاصر است و هم بر قراری اجماعی ولو حداقلی بر سر تعریف نظام بدیل و راه سیاسی مناسب برای دستیابی به آن، در سطوح گوناگون محلی و ملی و منطقه ای و بین المللی.


با تشكر از اسد زميني وبلاگ پرده

مقدمه

در ايالات متحده، حدود ۱۰ ميليون نفر، ثروتي بيش از ۱۰ ميليون دلار دارند. يعني به تعبير ما، در آمريكا ۱۰ ميليون نفر ميلياردر هستند كه اين عدد با توجه به جمعيت ۳۱۳ ميليوني آمريكا معادل ۳ درصد از كل جمعيت اين كشور مي‌باشد. [+] درآمد سرانه هر آمريكايي در سال ۴۷۰۰۰ دلار در سال ۲۰۱۰ بوده است. آمريكا با توليد ناخالص داخلي ۱۴ تريليون دلار در سال قدرتمندترين اقتصاد جهان را داراست. [+]

اين ۱۰ ميليون نفر، نه تنها صاحبان بزرگترين كارخانجات و صنايع ايالات متحده هستند، بلكه رسانه‌ها، اتحاديه‌هاي اصناف، بخش قابل توجهي از سهام شركت‌ها در بورس و از همه مهمتر سناتورهاي كنگره‌ي آمريكا را در اختيار دارند. يعني در مدل دموكراسي آمريكايي آنچه در عمل اتفاق مي‌افتد، تحقق خواست و اراده‌ي اين ۳ درصد است. اين ۳ درصد هستند كه با در اختيار داشتن بنگاه‌هاي خبري، كانديداي مورد نظر خود را به كاخ سفيد، كنگره‌ي آمريكا، فرمانداري يك ايالت يا هر سمت ديگري كه بخواهند مي‌رسانند. اين ۳ درصد هستند كه با وجود سيل تظاهرات مردمي در خيابان‌هاي ايالات متحده، عليه جنگ آمريكا با عراق، همچنان بر مواضع خود پافشاري مي‌كنند و براي كسب مخازن عظيم انرژي و موقعيت ژئوپولتيك عراق در منطقه، دولت را براي اشغال عراق ترغيب مي‌كنند.

اگر چه ميانگين درآمد يك خانوار آمريكايي در مقايسه با ساير كشورها بسيار بيشتر است و فقط ۱۰ درصد از كل جامعه زير خط فقر (آن هم با تعريف خط فقر در آمريكا) قرار دارند. اما تئوري انتظار و برابري بيان مي‌كند كه افرادي كه كار يكسان انجام مي‌دهند اگر درآمد نامساوي داشته باشند، در ذهن خود نوعي احساس ظلم و انتظار درآمد بيشتر خواهند داشت. همين مسأله باعث به وجود آمدن جنبش ضد وال‌استريت يا جنبش اشغال وال‌استريت شده است. خيابان وال‌استريت كه مركز اصلي بورس نيويورك مي‌باشد به عنوان نماد سرمايه‌داري تلقي مي‌شود.

سرمايه‌داري پس از انقلاب صنعتي و بروز و ظهور طبقه‌ي جديدي به نام بورژوا كه صاحبان صنايع و بنگاه‌هاي اقتصادي آن را تشكيل مي‌دادند، به معناي فعلي پديد آمد. از آن زمان نظام سرمايه‌داري همواره با بهره‌گيري از نخبگان و متفكران اقتصادي به اصلاح سيستم خود برآمده است تا جايي كه با بازخواني نظريات ماركس، بزرگترين منتقد سرمايه‌داري، و ارائه‌ي راهكارهاي مناسب خودش را از ورطه‌ي هلاكت و سقوط نجات داد. سرمايه‌داري ادامه‌ي حيات خودش را مديون نظريه‌پردازاني چون جان مينارد كينز است كه با ارائه‌ي مدلي براي دخالت محدود دولت در تنظيم بازار و ايجاد اشتغال حتي به صورت غيرمولد، به بحران مالي 1929 پايان دادند.

بزرگترين ضعفي كه در جنبش اشغال وال استريت مشاهده مي‌شود، فقدان عقبه‌ي تئوريك و عدم معرفي نظام جايگزين به جاي سرمايه‌داري است. همين مسأله باعث شده است تا اقبال عمومي به اين جنبش بسيار ضعيف‌تر و غير قابل مقايسه با نهضت ماركسيسم باشد كه در مقطع زماني خود دنيا را تكان داد و ميلياردها نفر در سراسر جهان به اين جنبش پيوستند.

ميزگرد تحليل اجتماعي-اقتصادي جنبش ضد وال استريت

در همين راستا در روز دوشنبه 7/9/90 از ساعت 17 تا 19:30 ميزگردي با حضور اساتيد برجسته جامعه‌شناسي و اقتصاد ايران، جناب آقاي دكتر ناصر فكوهي و جناب آقاي دكتر فريبرز رئيس دانا و آقايان محمد مالجو، محسن حكيمي، و عليرضا ثقفي در محل انجمن جامعه‌شناسي ايران برگزار خواهد شد. علاقمندان مي‌توانند براي شركت در اين نشست علمي به نشاني ذيل مراجعه نمايند.

مکان: تهران، بزرگراه جلال آل احمد، پل گیشا، دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، طبقه اول، سالن کنفرانس انجمن جامعه‏شناسی ایران

لينك خبر

متن سخنراني دكتر رئيس دانا و دكتر مالجو