پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

دسته بندی: خدمت سربازي

سال 1373 همراه با افزايش قيمت بنزين و برخي كالاهاي اساسي، شورشي در اسلامشهر صورت گرفت كه منجر به آتش زدن پمپ بنزين‌ها شد. عدم آمادگي پليس در نحوه‌ي رويارويي با شورش‌هاي خياباني باعث غافلگيري نيروي انتظامي در برخورد و جمع كردن اين ماجرا گرديد. همان سال مقرر شد امنيت استان تهران به سپاه پاسداران واگذار شود و مصوب شد قرارگاهي با نام قرارگاه ثارالله مسئول برقراري امنيت پايتخت باشد. اهميت امنيت پايتخت يك كشور تا بدان‌جاست كه با سقوط پايتخت، كل حكومت سرنگون خواهد شد. مصطفي كمال پاشا ملقب به آتاتورك زماني كه رئيس‌جمهور تركيه شد، به جهت حفظ امنيت پايتخت، آن را از شهر مرزي استانبول به شهر مركزي آنكارا انتقال داد، تا با يك حمله‌ي غافلگيرانه از زمين يا دريا، حكومتش ساقط نشود [+].

خدمت سربازي من بعد از طي دوره‌ي آموزشي در گيلانغرب از همين قرارگاه آغاز شد. قرارگاهي كه به جهت جدا شدن از مجموعه ورزشي انقلاب، بيشتر شبيه پارك بود تا قرارگاه. درخت‌هاي بلند چنار دور تا دور قرارگاه را محصور كرده بود و بيشتر مسيرهاي داخل قرارگاه درختكاري شده بود. درياچه‌ي كوچكي وسط قرارگاه قرار داشت كه اطرافش با درخت‌هاي كاج ميانسال پوشانده شده بود و عصرها كنار درياچه، مكان چاي و بيسگويت خوردن سربازان بود.

پست‌هاي نگهباني كه دور تا دور قرارگاه وجود داشت نيز برخلاف ساير پادگان‌ها كه در برجك‌هاي آهني و ملال‌آور تعبيه شده است از منظره و چشم‌انداز زيبايي برخوردار بود. برخي گونه‌هاي حيات وحش نظير روباه و جوجه‌تيغي نيز در اين فضاي سبز وسيع و انبوه ديده مي‌شد. يك شب در پست نگهباني نيايش، سر و صداي برگ‌هاي خشك كنار جاده مرا متوجه خود كرد. با نوك اسلحه برگ‌ها را جابجا كردم و يك جوجه تيغي را ديدم كه وقتي متوجه حضور من شد، به يك گوي پر از تيغ بدل شده بود و تا زماني كه نور چراغ ماشين تعويض پست به آن نيفتاد، حالت گلوله بودن خودش را از دست نداد و از وسط جاده كنار نرفت. دست و پاهاي كوچكش زير نور كم فروغ تويوتا استيشن گردان تأمين ديده مي‌شد.

يكي از پست‌هاي شمالي قرارگاه كه مشرف به زمين گلف مجموعه ورزشي انقلاب بود، «پست ويلا» نام داشت. پستي كه اگر در روز نصيب سربازي مي‌شد، مجاناً مي‌توانست شاهد يك مسابقه‌ي گلف نيز باشد. اكثر كساني كه براي بازي گلف مي‌آمدند، كره‌اي‌ها و ژاپني‌ها بودند. برخي سربازان نيز خدا خدا مي‌كردند كه توپ گلف به اين طرف فنس‌ها بيفتد تا يك يادگاري خوب از نگهباني دادن در قرارگاه ثارالله داشته باشند. ولي همين پست ويلا، شبها استخوان‌سوز و زمهرير بود. حتي در تابستان و بهار هم اگر كمتر از دو اوركت مي‌پوشيديم از شدت سرما به خود مي‌پيچيديم. آب‌پاش‌هاي زمين چمن ورزشگاه انقلاب يك سره كار مي‌كرد و فضاي باز و بادي كه از شمال به جنوب مي‌وزيد، امان نيروهاي پستي را مي‌بريد. صداي آب‌پاش‌ها همراه با سمفوني جيرجيرك‌ها و زوزه‌هاي باد، شب مخوفي را براي نگهبان پست ويلا رقم مي‌زد. بدترين زمان نگهباني نيز از ساعت 2 تا 5 صبح بود، چون از ساعت 1:30 براي پوشيدن لباس و تحويل خشاب از تسليحات مي‌بايست بيدار مي‌شديم و عملاً بعد از اتمام نگهباني نيز زماني براي خوابيدن نبود و تا به خود مي‌آمديم، وقت صبحانه بود و مراسم صبحگاه.

پنج ماه نگهباني دادن در گردان تأمين بالاخره به پايان رسيد و با معرفي يكي از دژبان‌هاي قديمي به عنوان دژبان زنجير و مسئول ثبت تردد خودروهاي قرارگاه، كارم را در اتاقك دژباني آغاز كردم. بچه‌هاي دژباني همه قديمي بودند و بچه‌ي پايين شهر. شوش، خاني‌آباد، شابدولظيم، لب خط، مسعوديه و لابد من به عنوان بچه‌ي مجيديه، از نگاه آنها بچه سوسول تلقي مي‌شدم. اما زمان زيادي نگذشت كه رفاقت نصفه نيمه‌اي بين ما شكل بگيرد و ضمن آشنايي كامل با ادبيات چاله ميدان و مرام بچه‌هاي جنوب شهر، شب‌ها از قصه‌ها و حماسه‌هايي كه اين بزرگواران در دوران قبل و حين خدمت آفريده‌اند، بهره‌مند شوم.

شبهاي زمستان هوا به قدري سرد مي‌شد كه شير آب پشت دژباني يخ مي‌زد. كسي كه صبح مسئول شستن ظرف‌هاي شام شب قبل بود، ابتدا بايد يك كتري آب جوش درست مي‌كرد، يك سوم آن را روي شير و لوله‌ي آب مي‌ريخت كه يخ آن باز شود و با تركيب باقي مانده‌ي آب جوش با آب صفر درجه، ظرفهاي ماسيده را بشويد و وا مصيبتا اگر شام، سوسيس سيب‌زميني بود كه ديگر به اين آساني‌ها ظرف‌ها قابل شستن نبود. بسيار پيش آمده بود كه دست‌هايم بعد از شستن ظرف‌ها در زمستان‌هاي سرد، خشكي مي‌زد و مي‌تركيد. اتاقك‌ محقر دژباني با يك علاءالدين نفتي گرم مي‌شد كه در شب‌هاي زمستان كانون حلقه‌ي دژبانان براي خواندن قصه و شعر و خاطره و ترانه بود.

قل‌قل كتري، دود كردن فتيله‌ي علاءالدين، چاي‌هاي ايراني كه براي رنگ گرفتن، يك مشت چاي را بايد داخل قوري مي‌ريختيم، شيشه‌هاي عرق كرده، ديوار گچي پوسيده كه اثر كف انواع پوتين‌ها بر پايين آن نقش بسته بود، درب يشمي زنگ‌زده‌اي كه هر بار باز و بسته شدنش زوزه‌ي گرگ را در گوش آدمي طنين‌انداز مي‌كرد، ميز زوار دررفته‌ي گالوانيزه، چند صندلي آهني با روكش‌هاي پاره پوره و يك ساعت رنگ و رو رفته‌اي كه تمام لحظات چشم‌مان به آن بود تا چه زماني شيفت كاري تمام مي‌شود، محيط كاري دژباني را در شب‌هاي سرد زمستاني تشكيل مي‌داد.

شب يلداي سال 1375، نوبت من بود كه به عنوان شيفت شب، دژبان شب‌بيدار درب اصلي قرارگاه ثارالله تهران باشم. ساعت 11 همه رفتند و در اتاقك پشتي دژباني خوابيدند و من ماندم و طولاني‌ترين شب سال. چراغ‌هايي از دور سوسو مي‌زدند، لابد چراغ اميد خانه‌هايي است كه اعضاي خانواده گرد كرسي مشغول خوردن انار و هندوانه‌اند، مادربزرگ‌ها قصه مي‌خوانند، پدربزرگ‌ها فال حافظ مي‌گيرند و مادرها آجيل شب يلدا را در پياله‌هاي بلورين براي آناني كه دور كرسي نشسته‌اند، مي‌ريزند.

هر از گاهي در اتاق 2 در 3 دژباني كه دو سوم فضاي آن را ميز و صندلي اشغال كرده بود، قدم مي‌زدم كه پاهايم نگيرد و خوابم نبرد. از راه رفتن كه خسته مي‌شدم دوباره مي‌نشستم پشت ميز، رو به مشرق و در انتظار طلوع صبحي كه به اين زودي‌ها آفتاب خيال بالا آمدن ندارد. به آينده‌اي فكر مي‌كردم كه هيچ بارقه‌ي اميدي در آن نيست. نه پشت پُري دارم و نه مشت پُري. احتمالاً بعد از خدمت يا بايد در همان مغازه‌ي خواربارفروشي پدرم كار كنم يا در حجره‌ي هاشم آقا در كوچه‌ي ناظم‌الاطباء شاگرد مغازه‌ي بولبرينگ فروشي شوم. اصلاً ولش كن! حالا كو تا خدمت من تمام شود، بالاخره يك فكري مي‌كنم. فعلاً امشب را به صبح برسانم، تا فردا خدا بزرگ است.

من مرد تنهاي شبم

صد قصه مانده بر لبم

ادامه دارد …

در همين زمينه:

اين متن را در زمان حيات سردار علي فضلي مي‌نويسم كه نگويند ايراني‌ها مرده پرستند. اين يادداشت مشاهدات عيني نگارنده در جايگاه دژبان قرارگاه ثارالله تهران، از بزرگ‌مردي به نام علي فضلي است كه احتمالاً تا شهيد نشود، امثال اين خاطرات بازگو نخواهد شد. اين چند سطر به پاسداشت انسان‌هاي آزاده‌اي است كه در راه اعتلاي اسلام و ميهن، عاشقانه و دلسوزانه مبارزه مي‌كنند و عناوين ديواني، نظامي و اجتماعي آنها را نمي‌فريبد. خواه علي فضلي باشد، يا استاد بهزاد كزازي يا دكتر نعمت‌الله فاضلي.

زمستان سال 1375، زماني كه هنوز سردار سيديحيي رحيم‌صفوي به سمت فرماندهي كل سپاه پاسداران منصوب نشده بود، حاج علي فضلي را به عنوان جانشين خودش در قرارگاه ثارالله تهران معرفي كرد تا وي جايگزين عليرضا عسگري شود. همان عليرضا عسگري كه بعدها در زمستان سال 1385 در تركيه به وسيله عوامل موساد ربوده شد.

مراسم توديع و معارفه مهيا شده بود. تمامي سرداران، افسران و درجه‌دارها جلوي ساختمان شهيد بروجردي به خط شده بودند و گروه موزيك مشغول نواختن مارش استقبال بود. فرش قرمز رنگ بزرگي با نوارهاي سفيد جلوي ساختمان پهن كرده بودند. علي فضلي با همان تويوتاي سفيد رنگ هميشگي‌اش وارد قرارگاه ثارالله شد. از اسكورت و تشريفات خبري نبود. گروه موزيك ريتم نواختنش را تندتر مي‌كرد و ساكسيوفن‌زن‌ها و ترومپت‌نوازان با هيجان بيشتري در ساز خود مي‌دميدند.

چند كارگر فضاي سبز باحالتي مات و مبهوت و بيلچه‌ در دست، با همان لباس‌هاي خاكي و گلي كارگري از داخل محوطه‌ي چمن روبروي ساختمان شهيد بروجردي مشغول تماشاي مراسم بودند. علي فضلي از ماشينش پياده شد و بي‌توجه به همه‌ي سرداران و افسراني كه با حالت احترام نظامي منتظر ورود جانشين جديد قرارگاه ثارالله بودند به سمت كارگرها رفت و سلام و احوالپرسي كرد و با آنها دست داد.

گروه موزيك همچنان مي‌نوازد، افسران و سرداران مثل ميخ ايستاده‌اند و دست‌هايشان همان‌طور در حالت احترام نظامي بر گوشه‌ي شقيقه‌هايشان خشك شده است، اما سردار علي فضلي گويي در اين عالم نيست و خسته نباشيد گفتن به چند پيرمرد كارگر را با جانشيني قرارگاه ثارالله تهران عوض نمي‌كند. عجله‌اي ندارد. دنياي علي فضلي كنار همين كارگرهاي رنگ و رو رفته‌اي تعريف مي‌شود كه او، هم‌صحبتي با ايشان را بر نشستن بر صندلي فرماندهي و صدارت مقدم مي‌دارد.

با آرامش و طمأنينه‌اي تحسين‌برانگيز چند قدمي روي فرش قرمز گام برمي‌دارد و از پله‌هاي ساختمان شهيد بروجردي بالا مي‌رود. متقابلاً خودش با احترام نظامي به سربازان و افسران اداي احترام مي‌كند و وارد ساختمان مي‌شود.

* * *

حاج علي فضلي وقتي در قرارگاه مستقر شد، خودش يك روز براي صرف ناهار به غذاخوري رفته بود و از اين وضعيت كه غذاي نيروهاي رسمي با نيروهاي وظيفه متفاوت است و با كيفيت بهتري طبخ مي‌شود، گلايه كرده بود. همان روز دستور داد غذاي رسمي و وظيفه بايد يكي باشد، اين گونه جداسازي‌ها ميراث پهلوي است و در نظام ما جايگاهي ندارد. ضمناً دستور داد پارتيشن وسط سالن غذاخوري را برداشتند، يعني سرباز مي‌توانست سر ميز فرمانده بنشيند و ديگر تفكيكي بين نيروهاي كادر رسمي و وظيفه وجود نداشت.

* * *

سردار فضلي وقتي با لباس فرم نظامي داخل خودرو نشسته بود و ما اداي احترام نظامي مي‌كرديم، دست راستش را كشيده و محاذي لبه‌ي كلاهش نگاه مي‌داشت، آن چنان كه گويي يك سرباز صفر براي يك ارتشبد احترام گذاشته است. هيچ نظامي ديگري پاسخ احترام سربازها را اين گونه نمي‌داد. زماني هم كه با لباس شخصي داخل خودرو نشسته بود و ما احترام نظامي مي‌گذاشتيم، دست راستش را نزديك سرش مي‌آورد و چهار پنج بار خم و راست مي‌شد، به گونه‌اي كه ما از اين رفتار فروتنانه‌اش شرمنده مي‌شديم.

سردار علي فضلي

اين قدر برخوردش با سربازها خوب بود كه همه دل‌شان مي‌خواست يك جايي در مسير عبور او سبز شوند و احترام بگذارند تا او هم گرم و عاشقانه پاسخ احترام‌شان را چند برابر بدهد. علي فضلي بر دل‌هاي قرارگاه فرماندهي مي‌كرد.

* * *

عيد فطر سال 1375 با 22 بهمن در يك هفته واقع شده بود و چند روز تعطيلي پياپي ايجاد كرده بود. دقيقاً يادم نيست به چه دليل براي نيروهاي رسمي و وظيفه در اين چند روز تعطيلي شيفت كاري تعريف كرده بودند. صبح روز 22 بهمن، از جمع شيفت 5 نفري بچه‌هاي دژباني من تنها كسي بودم كه در قرارگاه حاضر شده بودم و 4 نفر ديگر كه از سربازهاي قديمي بودند، جيم زده بودند. سردار فضلي شب قبل را در قرارگاه مانده بود و قصد داشت صبح 22 بهمن به سمت راهپيمايي حركت كند. من و مرتضي افسر وظيفه‌ي شيرازي كه مسئول شيفت دژباني بود، تنها بوديم.

فتيله‌ي چراغ علاءالدين دژباني خراب شده بود و دود مي‌كرد. مرتضي، در اتاقك دژباني، تنها پشت صندلي لم داده بود و من به خيال اين كه او حواسش به تردد خودروهاست، چند دقيقه‌اي رفتم پشت اتاقك دژباني كه ببينم از علاءالدين‌هاي قديمي مي‌توانم يك فتيله‌ي جديد براي آن دست و پا كنم. همين طور سرگرم بودم كه يك لحظه سرم را چرخاندم و ديدم اي داد بيداد! ماشين سردار فضلي از درب اصلي قرارگاه خارج شد. با عجله خودم را به مرتضي رساندم و پرسيدم: «مرتضي! تو نديدي سردار فضلي چه جوري بيرون رفت؟ زنجير پايين بود؟»

مرتضي گفت: «نمي‌دونم، من فقط ديدم با تعجب به من نگاه كرد و يه دستي تكون داد و رفت»

دنيا روي سرم خراب شده بود. دل توي دلم نبود. همان موقع ديدم يك پيكان سفيد رنگ از سمت ساختمان شهيد بروجردي با عجله آمد پايين و يكي از نيروهاي رسمي با حالتي عتاب‌آميز به من گفت: «شماها كجاييد؟ سردار فضلي يكي دو دقيقه پشت زنجير معطل شد، وقتي ديد كسي نمياد زنجير رو بندازه، خودش از ماشين پياده شد و زنجير رو انداخت و دوباره سوار شد و رفت»

گفتم: «يا ابالفضل!» به مرتضي گفتم: «بيچاره شدم»

همان موقع فرمانده گردان تأمين با يك تويوتا استيشن آمد دم درب اصلي قرارگاه. وقتي موضوع را فهميد، لوح ثبت ورود و خروج خودروها را از دست من گرفت و پرت كرد به طرفم و گفت: «همين حالا برو خودتو به عنوان نيروي پستي معرفي كن! تو رو چه به دژباني! يالا يالا!»

من چند قدمي دور شده بودم كه سرهنگ به مرتضي گفته بود: «خوب بقيه نيروهات كجان؟» مرتضي هم جواب داده بود: «نيومدن جناب سرهنگ! الان هم اگه اسدي بره پست بده، كس ديگه‌اي دم در نيست». سرهنگ به مرتضي گفت: «همه‌ي اونايي كه امروز نيومدن رو مي‌فرستي برن پست بدن»

سرهنگ مرا هم صدا كرد و گفت: «فعلاً خودت بيا وايسا اينجا تا بعداً تكليف تو رو هم مشخص كنم»

مرتضي زنگ زد تلفنخانه كه يك خط آزاد شهري بيندازند روي يكي از خط‌هاي دژباني، بعدش هم يكي يكي زنگ زد به بچه‌هايي كه جيم زده بودند و گفت: «بلند شيد بيايد كه گاو همتون زاييده»

من رفته بودم توي لك. همه‌اش با خودم مي‌گفتم: «آخه سردار، قربون شكلت برم، ماشينت كه صدا نداره، يه بوق اگه زدي بودي من جلدي از پشت دژباني مي‌پريدم خودمو مي‌رسوندم دم در و زنجيرو برات مينداختمو اين قدر دردسر درست نميشد. آخه بامرام! خاكي! لوطي! خودت بايد بياي پايين زنجيرو بندازي؟ اينجا برا گروهبان دومش يه ثانيه زنجيرو دير بندازي با بوق تويوتا لندكروز سرتو مي‌خوره، اونوقت تو دو دقيقه پشت زنجير معطل شدي و هيچي نگفتي. آخه يه بوقي يه دادي، بابا دم شما گرم!»

سر و كله‌ي بچه‌ها كم كم پيدا مي‌شد و انگار كه نه انگار خودشان با نيامدن‌شان مقصر بوده‌اند، همه‌ي كاسه و كوزه‌ها را سر من مي‌شكستند. من سكوت كرده بودم و چيزي نمي‌گفتم.

فردا صبح كه سردار فضلي آمده بود قرارگاه، گفته بود: «من شكايتي از بچه‌هاي دژباني ندارم، اولش تصور كردم كسي داخل اتاقك نيست و نگران شدم ولي وقتي با ماشين از جلوي دژباني رد شدم و ديدم يك نفر پشت ميز نشسته است خيالم راحت شد، لابد بنده‌ي خدا آن موقع متوجه من نشده است»

اما سرهنگ تصميم گرفته بود يك حال اساسي به نيروهاي قديمي دژباني بدهد و همه‌ي آنهايي كه روز 22 بهمن را جيم زده بودند، فرستاد پست بدهند. به من هم گفت: «ده روز علاوه بر كار دژباني، دو نوبت هم پست مي‌دي كه ترك محل خدمت از سرت بپره!»

* * *

معاونت حفاظت اطلاعات قرارگاه، بخشنامه‌اي را به دژباني ابلاغ كرده بود كه مراجعين طي چه فرايندي مي‌بايست تأييد و به قرارگاه وارد شوند. ما هم دقيقاً همان بخشنامه را اجرا مي‌كرديم. حاج علي فضلي مراجعه كننده زياد داشت. هم مراجعين رسمي از ساير پادگان‌ها و مراكز نظامي و هم پدران شهدا و ايثارگران براي رفع مشكلات‌شان به سردار فضلي مراجعه مي‌كردند. گاهي اوقات خود حاج علي فضلي، پدران شهداء را تا نيمه‌هاي راه بدرقه مي‌كرد.

يك روز يكي از فرماندهان سپاه با لباس و ماشين شخصي به قرارگاه مراجعه كرد و ما نمي‌شناختيمش. گفت با سردار فضلي كار دارد. كارت شناسايي خواستيم يك كارت متفرقه از دانشگاه امام حسين (ع) ارائه كرد كه با آن كارت اجازه ورود نداشت. اسم ايشان را نيز از قبل اعلام نكرده بودند و تلفن‌هاي دفتر فرماندهي اشغال بود و مسئول دفتر هم در دسترس نبود، فرايند تأييد اين بنده‌خدا ده دقيقه‌اي طول كشيد، اما ظاهراً به ايشان برخورده بود كه چرا اين قدر معطل شده‌اند و قبل از اين كه اجازه‌ي ورود صادر شود، خودش قهر كرد و رفت.

ده دقيقه بعد، مسئول دفتر سردار فضلي زنگ زد و گفت: «چرا سردار فلاني نيامدند، حاج‌آقا منتظرشان هستند؟» گفتم: «ايشان چون زياد منتظر شدند، حوصله‌شان سررفت و رفتند». يك دقيقه نگذشته بود كه از دفتر فرماندهي تماس گرفتند و گفتند: «سردار فضلي مسئول شيفت دژباني را احضار كرده‌اند، زود بيا بالا»

لباسم را مرتب كردم و آرام از سربالايي منتهي به ساختمان بروجردي بالا رفتم تا به ساختمان فرماندهي رسيدم. از مسئول دفتر اجازه گرفتم و در زدم. اجازه‌ي ورود كه صادر شد، در را باز كردم و در حالي كه كلاه سربازي را در دست چپ گرفته بودم، محكم پا كوبيدم. صداي پاكوبيدن من در اتاق خالي فرمانده طنين‌انداز شد كه سردار فضلي پاسخ سلامم را داد و پرسيد: «اين بنده‌خدا را چرا اين قدر دم در معطل كرديد كه برود؟»

عرض كردم: «اسم ايشان از قبل اعلام نشده بود و ضمناً لباس نظامي و كارت رده نداشتند و ما طبق بخشنامه حفاظت اطلاعات ملزم به دريافت تأييديه از مرجع ملاقات شونده هستيم»

سردار فضلي گفت: «شما مگر سردار … را نمي‌شناسيد، چرا با مراجعين محترمانه برخورد نمي‌كنيد؟ چرا ارباب رجوع را معطل مي‌كنيد؟ چه كسي اين بخشنامه را صادر كرده؟»

مجدداً پاسخ دادم: «نه نمي‌شناختم، بخشنامه را سردار … معاون حفاظت اطلاعات ابلاغ كرده‌اند»

به مسئول دفترشان آيفون زدند كه : «به معاون حفاظت اطلاعات بگوييد بيايد»

من همان طور در حالت خبردار ايستاده بودم كه «آقا سيد» با همان لبخند مرموز و هميشگي‌اش وارد شد. سردار فضلي داستان را برايش توضيح داد و وقتي متوجه شد كوتاهي از سوي دژباني نبوده است به من گفت: «شما بفرماييد» و خودشان دو نفري مشغول گفتگو شدند.

* * *

حاج علي فضلي عزيز!

پانزده سال است كه نديدمت. دلم براي سادگي و صميميت‌ات، دلم براي آن سلام‌هاي نظامي بي‌نظيرت، دلم براي آن فروتني بي‌بديلت و دلم براي آن صلابت پرطنينت تنگ شده است.

حاج علي عزيز!

چه مي‌شد اگر همه‌ي سپاه پاسداران مثل حاج علي بود و حاج علي همه‌ي سپاه؟

حاج علي!

كاش مي‌شد به همرزمان ديروزت كه امروز به خط اقتصاد و سياست زده‌اند، يك بي‌سيم مي‌زدي كه بچه‌ها عقب‌نشيني كنند. آخر قرار نبود سپاه در اين حوزه‌ها ورود كند، قرار نبود سپاه رقيب بخش خصوصي باشد. امام گفت: «اگر سپاه نبود، كشور هم نبود» قرارمان اين بود. اي كاش همه‌ي نيروهاي سپاه مثل خودت خاكسار و در خدمت مردم و براي مردم بودند. آن گاه شايد امروزمان به از اين بود.

بدرود اي سردار!

بدرود اي بزرگ مرد!

در همين زمينه:

… ادامه‌ي قسمت اول

خلاصه اين كه ده روز مرخصي اجباري هم تمام شد و سربازي پسر يكي يك دانه‌ي شاپورخان، اين دفعه ديگر جدي جدي شروع مي‌شد. هنگام وداع و خداحافظي پدرم يك جمله‌ي تاريخي گفت كه نشان از سادگي و صداقت اين مرد داشت. پدرم گفت: «محمد! توي سربازي با قاچاق‌فروش‌ها دوست نشو!» من كه از شدت خنده در حال انفجار بودم، به شوخي گفتم: «بابا! با آدمكش‌ها چي؟ با اونا دوست بشم؟! يعني پسرت رو هنوز بعد 19 سال نشناختي؟!» هنوز هم بعضي وقت‌ها با يادآوري اين جمله سر به سر پدرم مي‌گذارم.

اين بار با كسب تجربه‌ي بيشتر پا به پادگان مي‌گذاشتم. در همان درب دژباني في خالدون ساك‌مان را درآوردند. هر چه خوراكي از تهران با خودم آورده بودم را گرفتند و يك تكه كاغذ به عنوان رسيد به من دادند. اين همان مشت اول بود كه فكر نكني اينجا خانه‌ي خاله است. همه بچه‌ها را با همان لباس‌هاي شخصي به خط كردند و گفتند كه ساك‌هايمان را پاي ميله‌ي پرچم بگذاريم. بعد يك سرگرد قدكوتاه با لهجه‌ي غليظ كردي شروع كرد به خط و نشان كشيدن. بعد با يك سوت بلند اعلام كرد كه همه بشمار سه! تا بالاي آن بلوار بدوند و برگردند. خودش هم پشت بچه‌ها مي‌دويد و هر كس كه حركت نكرده بود را با لگد مي‌زد. يالا يالا يالا … جمعيت مثل گله‌ي گوسفنداني كه گرگ به آن حمله كرده باشد، به سمت بالاي بلوار فرار مي‌كرد. برخي زير پا لگدمال مي‌شدند، بعضي زمين مي‌خوردند و برمي‌خاستند، برخي هم مثل من سريع و شتاب‌زده مي‌دويدند تا لگد نخورند و لگد نشوند و البته لگد نكنند. اين هم مشت دوم. يعني آمده‌ايد اينجا آب‌بندي شويد، چكش‌كاري شويد و به قول بزرگترهاي فاميل مرد شويد!

تنبيهات براي گناهان نكرده همچنان ادامه يافت. از كلاغ پر گرفته تا پامرغي و بشين پاشو و غلت زدن، تا اين كه دل فرمانده‌ي گردان قدري خنك شد و گفت افراد براي تقسيم‌بندي به گروهان‌ها به محل گردان 3 بروند.

خورشيد چهارمين روز اسفندماه سال 74 در پشت تپه‌هاي پادگان شهيد ثابتخواه گيلانغرب در حال غروب كردن بود، كه يك دست لباس خاكي، سه تخته پتوي سربازي، يك عدد يقلاوي*، يك جفت پوتين، جوراب و برخي متعلقات به ما تحويل داده بودند. حال همه گرفته بود. موقع توزيع شام كه رسيد، همه‌ي سربازها يقلاوي به دست براي گرفتن شام صف كشيده بوديم. نوبت به من رسيد و يقلاوي را براي دريافت شام جلو بردم. سربازي كه در آشپزخانه شام مي‌كشيد قديمي‌تر بود و با نگاه تحقيرآميزي يك كفگير ماكاراني را مثل خشت خام داخل يقلاوي انداخت. تمام رشته‌هاي ماكاراني در نهايت شفتگي به هم چسبيده بودند و بوي دود و ته‌گرفتگي اين مكعب مستطيل بدتركيب، چاره‌اي باقي نگذاشت مگر آن كه همه را يك جا در ظرف آشغال بريزم. آنجا بود كه تمام حقارت اليور تويست را نه براي دريافت يك ظرف غذاي بيشتر، بلكه براي محروم ماندن از همان يك ظرف غذايي كه حق طبيعي هر انساني است درك كردم.

از سه تخته پتوي سربازي، يكي را دولا روي تخته‌هاي طبقه‌ي دوم تخت سربازي انداختم، يكي را براي زير سرم لول كردم و يكي را براي روانداز كنار گذاشتم. مثل مرغ‌هايي كه پس از تاريكي هوا در لانه‌شان كز مي‌كنند، روي تخت مچاله شده بودم. بوي آهار و نو بودن پيراهن سربازي سرم را گيج كرده بود. افراد مشغول خوش و بش كردن با هم‌قطاران جديد خود بودند. ريش و سبيل نتراشيده‌ي من در كنار آن سر تراشيده، چهره‌اي از من ساخته بود كه با خود واقعي من فرسنگ‌ها فاصله داشت. هنوز هم كه به عكس دوران آموزشي‌ام نگاه مي‌كنم براي جا زدن به عنوان عكس يك قاتل يا سارق حرفه‌اي، فقط يك شماره‌ي شش رقمي بزرگ بر روي يك كاغذ سفيد كه بر سينه‌اش نصب كرده باشند، كم دارد.

دراز كشيده بر روي تخت و رو به سمت سقف سوله‌ي آسايشگاه، به پدرم فكر مي‌كردم كه تازه از تخت بيمارستان و حمله‌ي قلبي رهايي يافته بود و پسرش ديگر براي اداره‌ي خواربارفروشي كنارش نبود. به مادرم فكر مي‌كردم كه دوست داشت پسرش هم‌اينك به جاي سربازي در دانشگاه باشد و به همه‌ي همسايه‌ها و فاميل پز بدهد ولي من با بازيگوشي‌هايم او را سرافكنده كرده بودم. به خواهرهايم فكر مي‌كردم كه ديگر يك برادر بداخلاق و غرغرو بالاي سرشان نيست و دارند يك نفسي از دست من مي‌كشند –دلشان هم بخواهد! خوب همه‌اش كه غر نمي‌زدم، يك كارهاي خوبي هم مي‌كردم- به هم‌كلاسي‌هايم فكر مي‌كردم كه الان در دانشگاه شريف، تهران، علم و صنعت، اميركبير و آزاد مشغول تحصيل‌اند و به خودم فكر مي‌كردم كه براي تكميل پازل قدّي و لجبازي‌هايم، خدمت سربازي را انتخاب كرده بودم.

خوابم نمي‌برد، برخاستم و همه‌ي چهره‌هاي موجود در آسايشگاه را برانداز كردم تا ببينم يكي كه قيافه‌اش به فاز من بخورد به چشمم مي‌آيد يا نه، كه پسر لاغر اندامي را ديدم كه چهره‌اش به دلم نشست. از دور برايش دست تكان دادم، اولش فكر كرد براي كس ديگري دست تكان مي‌دهم. اما نزديك‌تر رفتم و خودم را معرفي كردم. اسمش پيمان بود، ديپلم موسيقي از هنرستان موسيقي ايران داشت. سنتور مي‌نواخت و آرام و مؤدب مي‌نمود. رفيق ديگري هم داشت به نام عليرضا، ديپلم برق و بچه‌ي خيابان نواب. ملودرام آشنايي من و پيمان و عليرضا از همين جا كليد خورد. دوستان به ظاهر ساده و آرامي كه هر كدام يك دنيا خلاف را در كنار زندگي عادي و روزانه‌شان به سادگي آب خوردن انجام مي‌دادند و ابداً احساس گناه يا عذاب وجدان نداشتند. اين در نوع خودش يك تجربه‌ي منحصر به فرد بود براي من كه با خلق و خوي خلافكاران و بزهكاران بالفطره آشنا شوم و زيستن و زندگي و جامعه را از منظر آنها بنگرم.

يقلاوي: ظرف استيل مخصوص غذاخوردن سربازان است، متشكل از سه قسمت، بدنه‌ي اصلي كه معمولاً گود است، در يقلاوي و دسته‌ي لولايي كه بر روي در چفت مي‌شود تا غذا نريزد و گرم بماند. از در يقلاوي براي سوپ و خورشت نيز استفاده مي‌شود. به طور عاميانه به آن يقلبي مي‌گويند.

در همين زمينه:

ميني‌بوس آبي رنگ كرمانشاه-گيلانغرب، سربالايي‌هاي گردنه‌ي قلاجه را به سختي مي‌‌پيمايد كه يك جوان سبزه‌رو با كاپشن خلباني مي‌پرسد: «شومام سربازي؟ داري مي‌ري گيلانغرب؟»

پاسخ مثبت مرا كه مي‌شنود، اولين سؤالش اين است: «بچه كجايي؟» «مجيديه؟» «اي ول …» «بزن قدش» «داداشت بچه خيابون آزادي، سر پپسي!»

آثار سوختگي روي دست و برخي نقاط كاپشنش ديده مي‌شود. سيگاري بودنش كه قطعي است، بقيه را خدا عالم است. ميني بوس در ميان هواي نمناك و مه‌آلود بهمن ماه سال 74 به دوراهي اسلام‌آباد مي‌رسد. تا پادگان شهيد ثابتخواه، راه چنداني نمانده است. ده كيلومتر مانده به گيلانغرب تابلوي كنار جاده، روستاي كاسه‌گران را نشان مي‌دهد. در ابتداي جاده‌ي فرعي دو سه تا مغازه‌ي نصفه و نيمه ديده مي‌شود و بچه‌هايي كه با يك توپ پلاستيكي در حال بازي هستند. نماي سردر پادگان از فاصله‌ي دو كيلومتري پيداست. دو هم‌قطاري ديگر نيز آنجا ايستاده‌اند و اينك چهار‌نفري يك ماشين كرايه مي‌كنيم تا ما را به پادگان برساند.

دلهره و اضطراب سردي، وجودم را فراگرفته است. از يك سو ترس از محيط پادگان با همه‌ي تنبيهات و شرايط سختي كه پيشينيان توصيف كرده‌اند و از سوي ديگر هراس از همرهان سست عناصر كه در رخصاره‌شان درستي و صداقت كمتر ديده مي‌شود.

از ماشين كه پياده مي‌شويم راننده حركت نمي‌كند و همانجا مانده است. دژبان درب اصلي مي‌گويد برويد و ده روز بعد بياييد. چه مسخره! علّاف شدن و تحقير شدن از همان آغازين روزهاي خدمت سربازي شروع مي‌شود. قريب به هفتصد كيلومتر راه آمده‌اي و مي‌گويند بايد بروي و ده روز ديگر بيايي! البته فرار از خدمت يك روزش هم شيرين است، چه برسد به ده روز! با يك اشتياق وصف‌ناشدني، مجدداً سوار همان ماشين مي‌شويم و برمي‌گرديم. راننده‌ي زرنگ كه از صبح احتمالاً ده‌ها نفر را مثل ما آورده و برگردانده، همانجا مانده است تا مجدداً اين گروه از آوارگان را به لب جاده برگرداند.

برمي‌گرديم به نقطه‌ي صفر، سر خط. تا چشم كار مي‌كند سرسبزي و طراوت است. بي‌خود نيست كه اسمش را گذاشته‌اند گيلان‌غرب. دشتي است وسيع با تپه‌ماهورهاي پوشيده از بلوط.

از ماشين به سمت كرمانشاه خبري نيست! ميني‌بوس‌ها پر مي‌آيند و براي 4 نفر كه هيچ، براي يك نفر هم جا ندارند. تصميم گروه بر اين مي‌شود كه همين ماشين ابوطياره را به بهاي 1200 تومان دربست بگيريم تا كرمانشاه، يعني از قرار نفري 300 تومان! راننده مي‌پذيرد و به راه مي‌افتيم.

هنوز چند كيلومتري بيشتر حركت نكرده‌ايم كه همان بچه‌ي خيابان پپسي، از راننده مي‌خواهد كه ساكش را از صندوق عقب بردارد و به او بدهد. اين همسفر گرامي پس از باز كردن ساك، يك بسته بيسكويت پتي‌پور و يك بسته تافي شكلاتي را از آن خارج مي‌كند. تا اينجاي كار همه چيز طبيعي است. اما از تعارف كردن شكلات و بيسكويت خبري نيست، او به دنبال چيز ديگري است. بيسكويت را كه باز مي‌كند يك بسته سيگار قرمز رنگ مگنو با مهارت خاصي در آن جاسازي شده است. بسته شكلات تافي را مي‌گشايد و از بين بيست سي تا شكلات با دقت و بررسي كارشناسانه يكي را جدا مي‌كند. تصور مي‌كنيد داخل اين شكلات چيست؟ بله درست حدس زده‌ايد! حشيش!

يك عدد سيگار را از داخل پاكت بيرون مي‌آورد و با دقت و وسواس خاصي تمام توتون‌هاي آن را در كف دستش خالي مي‌كند. سپس سيگار خالي را بر لب مي‌گذارد. با ساييدن دو دستش به يكديگر، توتون‌ها را الك مي‌كند و درشت‌هايش را از پنجره بيرون مي‌ريزد. حشيش را به دو نيم كرده و نصف آن را به سر كليدي مي‌زند و با شعله‌ي فندك حرارت مي‌دهد. حشيش نرم‌ شده را داخل سيگار خالي مي‌كند و توتون‌هاي ريز را با يك نفس عميق به داخل سيگار مي‌كشد. و اين جاست كه من مفهوم «سيگاري» را به صورت عين‌اليقين درك مي‌كنم. بله محصولي مركب از سيگار و حشيش!

سيگاري را كه روشن مي‌كند از بويش حالم به هم مي‌خورد. همه يك پكي مي‌زنند، حتي راننده. به من هم تعارف مي‌كنند. ممانعت من از مصرف، قدري عيش‌شان را منغّص مي‌كند، اما چه باك وقتي كه پرواز مي‌كني و ابرها را زير پا داري؟!

ساير همسفران نيز هنرمندي‌هايشان را رو مي‌كنند. انواع نوارهاي آن طرف آبي است كه براي رفتن به داخل پخش خودرو با هم رقابت مي‌كنند. «اينو بذار معين خونده كولاكه!» (خودم ميام مي‌برمت! آه! آه!) «نه داداش اين مهستي رو بذار! طنين هفتاد و چهاره ببين چي كرده!» (تمام دنيا يك طرف تو يك طرف عزيزم! عزيـــــــــــــــــــــــزم!)

تا كرمانشاه را يك جوري سر مي‌كنم. البته با سختي و در وسط صندلي عقب، در جمع يك مشت خل و چل آوازه‌خوان كه از پادگان فرار كرده‌اند و با افيون حشيش و سيگاري چِت* كرده‌اند. به اين همسفران ما كه خيلي خوش گذشته و تا تهران مي‌خواهند با اين راننده‌ي اهل حال بروند.

من اما كنار ترمينال كرمانشاه پياده مي‌شوم … (ادامه دارد)

* چت (به كسر اول): حالتي است مخصوص مصرف حشيش و در مايه‌هاي نعشگي. اما به جهت نوع پرواز با ترياك متفاوت است. ضمناً حشيش همان ماري‌جوانا مي‌باشد. [+] (نقل از ساير هم‌خدمتي‌هايي كه هر دو را مصرف كرده‌اند).

در همين زمينه: