پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

دسته بندی: حج و عمره

ویجت آب و هوای گوشی، دمای 36 درجه سانتی گراد را نمایش می‌دهد و رطوبت 41 درصد برای شهر مکه مکرمه. ساعت 5 صبح است و هوا گرم و شرجی است، خدا ساعت 2 بعداز ظهر را به خیر کند. اتوبوس مملو از جمعیت و زائران در مسیر رسیدن به مسجدالحرام برای اقامه نماز صبح ایستاده و نشسته در سکوت سنگینی فرو رفته‌اند. دستم را گرفته‌ام به میله و یک چیزهایی زیر لب زمزمه می‌کنم:

فَرِّقْ بَيْني وَ بَيْنَ ذَنْبِيَ الْمانِعِ لي مِنْ لُزُومِ طاعَتِكَ

خدایا بین من و آن گناهی که مانع انجام طاعت تو می‌شود، جدایی بینداز!

می‌خوانم و سرفه می‌کنم و سرفه می‌کنم که یک زن پاکستانی روی دستم می‌زند و یک خرمای تازه به من تعارف می‌کند. لابد می‌خواهد بگوید پسرجان! این خرما را بخور و این قدر بالای سر من سرفه نکن. زن میانسالی است با روسری قرمز آجری رنگ که گل‌های ریز سفید بر آن نقش بسته است. رنگ روسری با رنگ حنای دست‌هایش هماهنگ است. حجاب عجیبی دارد. لبه‌ی روسری را از زیر بینی با حالتی مورب پایین برده و روی دهانش را پوشانده است.

خرمای بسیار خوشمزه‌ای است. از آن خرماهای 30 ریالی مکه که نه خیلی خشک است و نه خیلی نرم. قدری گلویم را نرم می‌کند. محبت زبان بین‌المللی است. حرفی بین‌مان رد و بدل نمی‌شود ولی با یک خرما یک دنیا از انسانیت برای من حرف گفته است.

ازدحام اتوبوس‌ها جلوی حرم، حوصله‌ی مسافران را سربرده است و همه گردنشان را برای دیدن جلو کج کرده‌اند که یعنی بالاخره کی می‌رسیم.

اذان صبح را گفته‌اند و عن قریب است که صدای اقامه بلند شود. هر کس هر جایی که رسیده نشسته است. به سرعت می‌روم تا به جمعیت داخل صحن مسجدالحرام متصل شوم. از پله‌های مسعی پایین می‌روم که صدای تکبیر اقامه نماز صبح همه را از جا بلند می‌کند. یک جای خوب رو به کعبه پیدا می‌کنم.

می‌ایستم. از لابلای جمعیت هر از گاهی به خانه‌اش نگاه می‌کنم و در دلم می‌گویم: «خدایا قربونت برم»

قرائت سوره نماز صبح را معمولا مفصل می‌خوانند. بخش‌هایی از سوره حج تلاوت می‌شود:

وَإِذْ بَوَّأْنَا لإِبْرَاهِيمَ مَكَانَ البَيْتِ أَن لاَّ تُشْرِكْ بِي شَيْئاً وَطَهِّرْ بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَالْقَائِمِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ

بعد از نماز صبح، نماز میت می‌خوانند. یادآوری خوبی است. به ویژه برای ما ایرانی‌ها که عادت نداریم در مکانی غیر از بهشت زهرا نماز میت بخوانیم، خیلی تذکر خوبی است. این که مرگ در وسط زندگی‌مان حضور داشته باشد، ببینیمش، یادمان نرود که رفتنی هستیم. مرده را در بهترین جای دنیا یعنی در کنار خانه خدا بیاورند و برایش نماز میت بخوانند ارزشمند است.

بعد از نماز میت خودم را به صحن اصلی مسجد می‌رسانم و به سیل طواف‌کنندگان می‌پیوندم.

کاش آخر طواف، زندگی من هم تمام می‌شد.

کاش همیشه به دور تو بگردم.

کاش قدمم و قلمم جز برای تو نچرخد.

کاش همین جا بمیرم برایت.

ولی زندگی جریان دارد

موت اختیاری نیست

باید برگردم هتل

می‌روم …

می‌روم ولی دلم گوشه حرم مانده

در همین زمینه:

وسایل ساکم را خیلی با عجله پیچیدم. خیلی چیزها را فراموش کردم با خودم بیاورم، ولی نمی‌دانم چگونه شد که لحظه‌ی آخر نگاهم روی کتابچه‌ی دعای ابوحمزه ثمالی قفل شد. با عجله برداشتمش.

ساکم را به سرعت داخل هتل گذاشتم تا برای انجام اعمال به سمت مسجدالحرام روانه شوم. تجدید وضو کردم. یک کیسه کفش برداشتم، 10 ریال سعودی برای اضطرار، گوشی موبایل و دعای ابوحمزه ثمالی.

حرم خلوت بود، خلوت‌تر از آن چیزی که تصورش را می‌کردم. خیلی سریع به مطاف رسیدم. یک لحظه چشمم به حجرالاسود افتاد. از دور استلام حجر کردم و شروع به طواف.

سوار بر بال‌های دعا بودم، فقط از فشار جمعیت کنار حجر اسماعیل می‌فهمیدم که یک دور دیگر به شمارگان اشواط طوافم اضافه شده است.

در همان صفحه اول دعا به این فراز که رسیدم، بغضم ترکید:

بِكَ عَرَفْتُكَ وَ أَنْتَ دَلَلْتَنِی عَلَیْكَ وَ دَعَوْتَنِی إِلَیْكَ …

من تو را به تو شناختم و تو مرا بر وجود خودت راهنمایی کردی و بسوى خودت خواندى

و تکرار کردم: و دعوتنی الیک و دعوتنی الیک

خودت دعوتم کردی، خودت دعوتم کردی [از اینجا بخوانید و گوش کنید]

یَا رَبِّ هَذَا مَقَامُ مَنْ لاَذَ بِكَ وَ اسْتَجَارَ بِكَرَمِكَ وَ أَلِفَ إِحْسَانَكَ وَ نِعَمَكَ‏
اى خدا این مقام کسی است كه به درگاه تو روى آورده و به لطف و كرمت پناه جسته و با نعمات و احسانت انس گرفته …

و چقدر شیرین است گفتن این جملات وقتی واقعاً به خانه‌ی او پناه آورده‌ای و گرد سرای او می‌گردی

این قدر غرق در دعا شده بودم که دور آخر طواف یادم آمد برای کسانی که حین طواف التماس دعا داشتند را دعا کنم.

اصلاً دلم نمی‌خواست طواف تمام شود، بهترین طواف عمرم بود.

نماز طواف را پشت مقام ابراهیم (علیه السلام) و با فاصله‌ای نسبتاً نزدیک خواندم و 2 رکعت نماز شکر.

به سمت مسعی که می‌رفتم جرعه‌ای از آب زمزم نوشیدم و به سر و روی و سینه پاشیدم.

عجله داشتم که زودتر ادامه‌ی دعا را از سر بگیرم که از حال و هوای آن خارج نشوم، اما گویی آب سرد زمزم، سوز دعا را نیز خوابانده بود. می‌خواندم و هروله می‌کردم تا این که رسیدم به این فراز:

يَا مَوْلايَ بِذِكْرِكَ عَاشَ قَلْبِي وَ بِمُنَاجَاتِكَ بَرَّدْتُ أَلَمَ الْخَوْفِ عَنِّي

مولای من! قلبم به یاد تو زنده است و به مناجات با تو نگرانی و ترس را از خودم دور می‌کنم.

سعی هم تمام شد اما 10 صفحه از دعا مانده بود. تقصیر کردم و به سمت کعبه رفتم. روی پله‌های باب فتح رو به خانه خدا نشستم تا دعا را تمام کنم. اصلاً خسته نبودم، ساعت 2:15 دقیقه بود. برای همه کسانی که التماس دعا گفته بودند دعا کردم و از خدا خواستم در اولین فرصت توفیق این سفر معنوی نصیب‌شان شود.

دعای ابوحمزه هم با این فراز زیبا به پایان رسید:

اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ إِيمَانا تُبَاشِرُ بِهِ قَلْبِي وَ يَقِينا صَادِقا حَتَّى أَعْلَمَ أَنَّهُ لَنْ يُصِيبَنِي إِلا مَا كَتَبْتَ لِي وَ رَضِّنِي مِنَ الْعَيْشِ بِمَا قَسَمْتَ لِي يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ

خدايا ايمانى از تو مى‏خواهم كه دلم با آن همراه شود و باور صادقانه‏اى كه بدانم هرگز چيزى به من نمى‏رسد،مگر آنچه كه تو برايم ثبت كردى ‏و مرا از زندگى به آنچه كه نصيبم فرمودى خشنود بدار،اى مهربان‏ترين مهربانان

احساس سبکی خاصی داشتم. خیلی خیلی شیرین بود، جای همه‌ی شما خالی!

در اتاق انتظار پزشک نشسته بودم که جوانی خوش سیما با لباس عربی وارد شد. اندکی مضطرب می‌نمود. ایستاده به پزشک نگاه می‌کرد که چه زمانی نوبتش می‌شود.

به من گفت: «شما هم برای ویزیت نشسته‌اید؟»

گفتم: «اینجا کسی برای حال و احوال کردن با دکتر نمی‌نشیند، همه یک مرضی دارند»

سرماخوردگی این بار زودتر از همیشه سراغم آمده بود. البته از یک جهت بهتر است که اثر پنی‌سیلین‌های وطنی تا بعد از اعمال حج باقی بماند.

نوبت من که شد، تعارف نکردم و خودم روی صندلی مخصوص بیمار، مقابل پزشک نشستم.

دکتر پرسید: «مشکل شما چیه؟»

گفتم: «گلو درد آقای دکتر»

گفت بگو: «آئااااااا»

گفتم: «عاااااء»

گفت: «آره یه مقدار ملتهب شده، یه بتامتازون برات می‌زنم خوب میشی، حساسیته، هنوز چرک نکرده»

گفتم: «نه آقای دکتر چرک کرده، من هر وقت این طوری میشم، بی‌برو برگرد اگه پنی‌سیلین نزنم یه سرماخوردگی اساسی می‌گیرم»

گفت: «بذار ببینم کار نفر بعد از شما چیه، فعلا همین بتامتازون رو بزن، اگه خوب نشدی بیا واست پنی‌سیلین می‌زنم»

دوست تازه وارد ما که با لباس عربی طوسی رنگ ظاهر شده بود کنار دکتر نشست و گفت: «آقای دکتر من یه چک‌آپ کامل میخوام بکنم»

دکتر با تعجب پرسید: «چطور مگه؟»

گفت: «من 5 ماه اینجا زندان بودم»

یک مرتبه متوجه شدم این جوان، همان دانشجویی است است که اوایل اردیبهشت ماه سال جاری به همراه کاروان عمره دانشجویی به حج عمره مشرّف شده بود و به اتهام توهین به خلفاء زندانی شده بود.

دکتر گفت: «پس باید صبر کنی من آمپول این بنده خدا را بزنم» و خودش رفت تا تخت مخصوص تزریقات را آماده کند.

من از فرصت استفاده کردم و خودم را به او رساندم.

چند ساعتی بیشتر نبود که از زندان آزاد شده بود. نامش محمدجواد و پسری خوش سیما و باصفا بود. فقط دو ماه از ازدواجش می‌گذشته است که به عمره می‌آید و در همان آغازین روزهای سفر و پس از زیارت بارگاه پیامبر بازداشت و سپس زندانی می‌شود.

پنج ماه حبس در زندان عمومی مدینه منوره یا «سجن العام» نزدیک مسجد شجره.

پرسیدم: «حالا واقعاً اهانت کردی؟»

گفت: «ابداً! من اصلاً از مسجد خارج شده بودم که یک مأمور سعودی مرا صدا زد و یک نفر عراقی را به من نشان داد و گفت او علیه من شهادت داده است که من هنگام عبور از کنار قبر دو خلیفه تُف کرده‌ام»

گفتم: «اون عراقیه اومد توی دادگاه علیه تو شهادت بده؟»

گفت: «نه اصلاً»

گفتم: «فیلمی به عنوان سند داشتند که نشون بده تو اهانت کردی؟»

گفت: «نه هیچ سند و مدرکی نداشتند، فقط به بهانه حرف یک نفر من رو پنج ماه محکوم به حبس کردند، یه مدت انفرادی بودم، بعد رفتم بخش عمومی. با دزد و قاتل و سارق هم سلول بودم»

پرسیدم: «چه جوری ازت بازجویی کردند؟»

گفت: «یه افغانی اومد پرسید: چرا توهین کردی؟ گفتم من توهین نکردم. گفت: جواب سؤال منو بده! چرا توهین کردی؟ گفتم من اصلا توهین نکردم، گفت: ببریدش!»

ادامه داد: «روز دادگاه هم از وکیل خبری نبود، حتی از طرف سفارتخانه هم نذاشتن کسی بیاد، فقط یه مترجم افغانی داشتم. مترجم بهم گفت: فقط وقتی ازت سؤال کردن حرف بزن. من نمی‌دونم اون چی ترجمه کرد ولی هر چی من گفتم توهین نکردم تو کت‌شون نرفت که نرفت. شرایط خیلی سختی بود، یک متر جا برای راه رفتن داشتم. آخرین کسایی که باهاشون هم‌سلولی بودم، 6 نفر بودن که از یه طلافروشی توی مدینه سرقت کرده بودن. 5 نفرشون رو گردن زدند، یه نفرشون رو هم 500 ضربه شلاق و 15 سال زندان!»

خیلی خوشحال به نظر می‌رسید، می‌خندید. می‌گفت: «شاید قسمت بوده که بمونم و حج واجب انجام بدم» وقتی فهمید که من فردا عازم مکه هستم، با یک حالت خاصی گفت: «تو رو خدا دعا کن حج قسمت من هم بشه، من الان ممنوع‌الخروجم، دعا کن که حکم دادگاه برای ضرب‌الاجل ترک عربستان، تا بعد از اعمال حج طول بکشه و بتونم حج به جا بیارم»

روحیه‌اش خیلی قوی بود، گفتم در خانه خدا برایت دعا خواهم کرد. بوسیدمش و رفتم.

این بنده‌خدا که ناجوانمردانه دستگیر شده بود و به گفته خودش واقعاً خطایی نکرده بود. نمی‌دانم چرا وقتی شنیدم یک عراقی علیه او شهادت دروغ داده است، یاد مردم کوفه افتادم و با خودم گفتم.

یک عراقی چه مرضی دارد که علیه یک ایرانی شهادت دروغ بدهد؟ شهادتی که به 5 ماه حبس یک تازه داماد می‌انجامد!

خدا همه کسانی که لعن خلفاء و فرهنگ لعن علنی را ترویج می‌کنند، هدایت کند. ما که دست‌مان از معرفت و محبت اهل بیت (علیهم السلام) خالی است، با لعن خلفاء به کجا می‌خواهیم برسیم که بدون لعن نرسیده‌ایم؟

محمدجواد زندانی اندیشه‌های محصور و محدودی شده بود که ذره‌ای به اتحاد مسلمین اعتقاد ندارند. محمدجواد چوب کج‌سلیقگی‌های مذهبیون افراطی شیعه را خورده است. اینترنت را اندکی بکاوید فیلم و کلیپ‌های صوتی و تصویری مراسمات عمرکشون و بیان روایات در استحباب لعن خلفاء فراوان می‌یابید.

فعلاً وهابیت را بی‌خیال شوید، غضنفرهای حوزه‌ی عملیه را بگیرید که بیش از این به خودمان گل نزنند. محمدجواد دسته‌گلی بود که به خاطر تبلیغات سوء و با استفاده از مستنداتی که خودمان به دست سلفی‌های افراطی داده‌ایم، 5 ماه از خانه و خانواده و کاشانه‌ و وطنش دور بوده است.

خدا دسته‌گل‌های بعدی را به خیر کند!

بعدالتحریر:

این مطلب را در حالت احرام و با لباس احرام در حال عزیمت از مسجد شجره به سمت مکه مکرمه با اینترنت بی‌سیم و لپ‌تاپ داخل اتوبوس نوشته‌ام. دعاگوی شما عزیزان و سروران گرامی خواهم بود. محتاج دعای خیر شما هستم.

بازنشر این یادداشت:

پایگاه بین‌المللی همکاری‌های خبری شیعه یا شفقنا این مطلب را +اینجا منتشر کرده است.

مقدمه

روز يازدهم ذي حجه بود و سنگ‌ها را بر فرق شيطان ظاهري كوفته بوديم، در حالي كه شيطان درون، در سلامت كامل به ريش من و امثال من مي‌خنديد و مي‌گفت:

«به اين ديوار سنگي تا دلتان مي‌خواهد سنگ بزنيد! مهم زمام امور توست كه در دست ماست! آسوده بخواب عزيز دلم كه ما بيداريم!»

در زير چادرهاي منا -رزقكم الله تعالي- و در گعده‌اي دوستانه نشسته بوديم، يكي از دوستان دوستان كه اولين سفر حجش بود، از معنويت حاصل شده در مدت اقامتش در مكه و مدينه اظهار شگفتي و خشنودي كرد و افزود: «بحمدالله در اين مدت ذهنم از امور دنيوي و به طور خاص شهواني مرخص بوده است و اينها از بركات سفر حج و معنويات اين سرزمين است»

يكي از همسفران كهنه‌كار و استخوان خرد كرده‌ي حج اشارتي كرد كه: «اين معنويت حاصل شده و فراغت خاطر از تمايل به امور جنسي، صرفاً نه از باب آثار حج است كه عمده دليلش به جهت كافوري است كه دايه‌هاي مهربان‌تر از مادر در آشپزخانه‌ي مركزي سازمان حج و زيارت در سوپ و آش زائرين مي‌ريزند»

رفيق رفيق‌مان وا رفت و گفت: «پس همه‌ي اين احساس معنويات توهم بود؟!»

حاضرين به نشانه‌ي تأييد سري تكان دادند كه آري!

حركت جبري به سمت بهشت!

اين كه يك سازمان نظير پادگان، مدرسه، دانشگاه، حج و زيارت يا هر جاي ديگري به خودش اجازه مي‌دهد در غذايي كه طبخ مي‌كند، كافور يا مانند آن بريزد تا قوه‌ي شهواني را تضعيف كند، به نظر بنده نوعي تحديد اختيار انساني است.

اگر بنده هيچ احساس نياز و تمايلي به مسائل جنسي نداشته باشم و گناه نكنم كه هنر نكرده‌ام. هنر يك انسان مؤمن در اين است كه با وجود جذبه‌هاي گناه و داشتن اراده و اختيار در ارتكاب به معصيت، به آن مبتلا نشود و دامنش را پاك نگه دارد.

در مباحث اخلاقي به جوانان مجرد توصيه مي‌شود كه از خوردن غذاهاي محرّك و تند و تيز پرهيز كنند، اما اين مسأله كاملاً اختياري است. يعني خود فرد تصميم مي‌گيرد كه فلان غذاي محرّك را بخورد يا نخورد. در هيچ كتاب اخلاقي و در هيچ حديثي نيامده است كه مثلاً پدر و مادر در غذاي فرزندان خود كافور بريزند. كافور ريختن در غذا براي كاهش جبري قوه‌ي شهوت، با آيه شريفه‌ي «لا اكراه في‌الدين» تضاد آشكار دارد.

انبياء و اولياء نيامده‌اند كه انسان‌ها را با كافور از ارتكاب به گناه بازدارند:

«لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط» (سوره حديد: 25)

ما پيامبران خود را با نشانه‌هاي آشكاري فرستاديم و به آنها كتاب و ميزان داديم تا مردم [خودشان] قيام به قسط كنند.

اگر ما كسي را براي مدت 6 ماه حبس كرديم تا او نگاه به نامحرم نكند، مشروب نخورد، مرتكب زنا نشود، خوب اين ارزش ندارد. وقتي ما در اصلاح انسان‌ها موفق بوده‌ايم كه فكر گناه به سر يك فرد خطور نكند. يعني توحيدي فكر مي‌كند و توحيدي رفتار مي‌كند، آن وقت اين ارزشمند است.

اعمال محدوديت‌هاي ظاهري و فيزيولوژي كه جسم انسان‌ها را محدود مي‌كند، دامنه‌ي بسيار كوچكي دارد و بردش محدود است. انسان روح است نه جسد. اين روح اگر دلش گناه بخواهد، ريختن كافور حتي در آب آشاميدني شهر و محبوس كردن وي نيز افاقه نخواهد كرد و با اين روش‌ها آدم تربيت نخواهد شد.

در همين زمينه:

شايد ۲۰ سال پيش بود كه روزي ديدم مادرم دارد جعبه‌اي را كادو پيچ مي‌كند. از او پرسيدم كه مناسبت اين كادو چيست و براي كيست؟ مادرم پاسخ داد: «فلاني از مكه آمده و اين را براي او مي‌برم».

بنده عرض كردم: «مادر من! او از مكه آمده و بايد سوغاتي بدهد، آن وقت شما داريد براي او كادو مي‌بريد؟» مادرم گفت: «اين يه رسمه، تو الان بچه‌اي از اين چيزا سر در نمياري»

از همان موقع اين سؤال براي من بي‌پاسخ مانده است كه وقتي يك نفر از سفر مكه يا كربلا مي‌آيد، كادو  يا پول بردن براي او چه مفهومي دارد؟

پس از بازگشت از مكه، نزديكان و آشناياني كه به ديدار ما آمده‌اند، كادوها و مبالغي آورده‌اند كه بنده صرفاً به خاطر اين كه ناراحت نشوند پذيرفته‌ام. مثلاً يكي از بستگان همسرم يك تراول پنجاه هزار توماني آورده و به اصرار به همسرم داده است. اصلاً ما به عنوان سوغات كه چه عرض كنم براي خودمان هم جنس پنجاه هزار توماني نخريده‌ايم و بحمدالله مشكل مالي هم نداريم كه خودمان را مستحق كمك ديگران بدانيم.

بدترين قسمت اين رسم غلط اين است كه اگر اين بزرگواران خودشان به مكه يا كربلا مشرّف شدند انتظار دارند حداقل معادل همان مبلغي كه آورده‌اند براي‌ ايشان كادو ببريم. يعني عمل كردن به همان چيزي كه مي‌داني از اول غلط بوده است.

همين هديه آوردن‌ها باعث مي‌شود زائر به جاي اين كه وقتش را صرف زيارت كند، چون مي‌داند آشنايان بالاخره براي او پول يا كادو مي‌آورند، مشغول خريد سوغات براي اين و آن مي‌شود و از اصل زيارت باز مي‌ماند.

مورد ديگر پارچه نويسي براي عرض خير مقدم به حجاج است كه بنده اصلاً متوجه نمی‌شوم اين را از كجاي دين اقتباس كرده‌اند و به نظر مي‌رسد اين كار، مصداق بارز فخرفروشي و رياكاري است.

اگر بنده براي يك عمل ديني و مذهبي به زيارت رفته‌ام ديگر چه معني دارد كه آن را به رخ در و همسايه بكشم. بعضي وقتها تعداد اين پارچه‌نوشته‌ها و پلاكاردها براي يك نفر كه به سفر عمره رفته است به 20 تا 30 عدد مي‌رسد.

يك وقت هست كه يك فردي از يك خانواده فوت شده است و خانواده‌ي مرحوم مي‌خواهند اطلاع‌رساني كنند كه اهل محل و همسايه‌ها در مجالس ختم و هفت و … شركت كنند، اين يك وجه عقلايي دارد. تازه در همين كار هم نبايد افراط كرد، فقط يك پارچه‌نوشته يا پلاكارد كفايت مي‌كند، ديگر نياز نيست عمه و خاله و دايي و … بخواهند به طور جداگانه تسليت بگويند. به جاي اين گونه اسراف‌ها فاتحه بفرستند يا خيرات كنند.

از جلوي درب خانه‌اي در يكي از شهرستان‌ها عبور مي‌كردم، فرزند جوانشان فوت شده بود -خدايش بيامرزاد- 41 عدد پلاكارد تسليت براي او زده بودند. انگار تمام كوچه را با رنگ سياه كاغذ ديواري كرده باشيد. مگر ساير همسايه‌ها زندگي ندارند؟ اگر براي هر پلاكارد فقط ده هزار تومان داده باشند مي‌شود چهارصد و ده‌هزار تومان. خوب اين پول را براي آن مرحوم خيرات مي‌كردند تا اين كه هم اسراف كرده باشند و هم همسايه آزاري.

خوشبختانه در اين يك مورد زورم رسيده است و پس از سفرهاي زيارتي كه -به لطف خدا- داشته‌ام اجازه‌ي نصب پلاكارد را نداده‌ام.

پي نوشت:

با تشكر از سايت خبري تحليلي دادنا كه اين مطلب را تحت عنوان «رسوم بدعت آميز» بازانتشار نموده است:

نشاني مطلب در سايت دادنا: http://www.dadna.ir/fa/pages/?cid=15925