پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

دسته بندی: نكات تربيتي

هنر ناز كشيدن

در جامعه مصرفي كه هر چيزي را به بهانه‌ي يك ايراد كوچك دور مي‌اندازند و به سراغ كالاي نو مي‌روند، «هنر ناز كشيدن» و نگه داشتن دوستان قديمي نيز رو به فراموشي مي‌رود. ناز كشيدن از آن جهت هنر است كه به معناي به دست آوردن دل دوستان و عزيزاني است كه براي‌مان ارزشمند هستند. ناز كشيدن، هنر دلجويي و به دست آوردن دل يك انسان است.

لازمه‌ي «ناز كشيدن» خاكساري و فروتني است. افراد قدّ و مغرور از چنين هنري عاري هستند. ناز كشيدن تلاش و تكاپويي براي رسيدن به محبوب يا دست‌يابي به صلح و ترميم رابطه‌اي است كه به تيرگي گراييده است. ناز كشيدن يعني دوست روزهاي سختي بودن، ناز كشيدن يعني بهاي دوستي را پرداختن و ناز كشيدن به معناي فراموش نكردن روزهاي خوشي است.

پر واضح است كه ناز كسي كشيدن دارد كه وجودش براي‌مان نازنين است و ادامه‌ي دوستي و رابطه‌ي با او براي‌مان ارزشمند و وزين است و رنجيدن خاطرش براي‌مان سنگين.

در يك كلام، «ناز كشيدن» به معناي تقلايي براي نگاه داشتن سر رشته است.

گرت هواست كه معشوق نگسلد پيوند     نگاه دار سر رشته تا نگه دارد (حافظ)

هنر قهر كردن

شايد در اولين نگاه «قهر كردن» عملي كاملاً مذموم به نظر بيايد و كاربرد واژه‌ي «هنر» براي آن بي‌معناست. اما قهر كردن نيز در برخي مواقع عين لطف و دوستي و تدبيري براي برقراري تعادل و محكي براي سنجش عيار دوستي‌هاست. خداي متعال بارها و بارها در قرآن كريم از قهر و غضبش سخن به ميان آورده است. نيك مي‌دانيم كه از منبع خير چيزي جز خير و رحمت ساطع نمي‌شود و قهر او نيز عين لطف و محبت اوست. ائمه‌ي معصومين (عليهم السلام) و پيشوايان ديني نيز در بسياري از مواقع براي تربيت انسان‌ها و اصحاب خود، روي از ايشان برتافته‌اند و در را بر آنها نگشوده‌اند تا خاندان رحمة للعالمين نيز به پيروان خود بياموزند، «قهر كردن» هنري براي تربيت انسان‌هاست. به عنوان نمونه نگاه كنيد به داستان امام موسي كاظم (عليه السلام) كه علي بن يقطين از ياران مخصوص خود را به جهت ظلمي كه به ابراهيم شتربان كرده بود به حضور نپذيرفت [+].

قهر كردن به معناي محروم كردن طرف مقابل از وجود خود است. اگر خوب بوده‌ايم، دلش براي ما و خوبي‌هاي‌مان تنگ مي‌شود و برمي‌گردد و اگر بد بوده‌ايم او را از رنج و مرارت بيشتر رهانيده‌ايم. قهر كردن به معناي شل كردن و رها كردن ريسمان دوستي است، تا ببينيم آيا فقط ما هستيم كه اين ريسمان را مي‌كشيم يا طرف مقابل نيز خواهان استمرار اين دوستي هست.

اين كه بدانيم كجا قهر كنيم، چه قدر قهر كنيم، با چه كيفيتي قهر كنيم، تا چه زماني قهر كنيم و با چه بهايي آشتي كنيم و حواس‌مان باشد كه با چه هدفي قهر كرده‌ايم و براي چه مي‌خواهيم آشتي كنيم، همه و همه در قالب «هنر قهر كردن» مي‌گنجد.

عاشقم بر قهر و بر لطفش به جدّ   بوالعجب من عاشق اين هر دو ضد (مولانا)

جمع بندي

قهر كردن (ناز كردن) و ناز كشيدن دو روي سكه‌ي عشق است. آنهايي كه از چنين فنوني در زندگي بي‌بهره‌اند يا هرگز تن‌شان به درياي عشق تر نشده است يا بيش از نيم بند انگشت آن را نپيموده‌اند. عشق همواره دوست داشتن يا همواره دوست داشته شدن نيست. عشق فراز و فرود است، آب و آتش است، ناز و نياز است، كشيدن و كشاندن است، چشيدن و چشاندن است. فقط مهم اين است كه بداني كدام را كجا به كار ببندي تا در عين عزّت و احترام، محبوب و معشوق را نيز عزيز و محترم به همراه داشته باشي.

عشق مي‌ورزم و اميد كه اين فنّ شريف     چون هنرهاي دگر موجب حرمان نشود (حافظ)

عشق و دوستي يك رابطه‌ي دو طرفه است، هم دوست داشتن است و هم دوست داشته شدن است. ناز كشيدن و قهر كردن دو ترفند براي اطمينان از دوست داشتن و دوست داشته شدن است كه از قديم گفته‌اند: «عشقِ يك‌سره، مايه‌ي دردسر است» خواه يك‌سر، دوست داشتن باشد يا يك‌سر، دوست داشته شدن. تمام لذت عشق و عاشقي در تب و تاب ناز كردن و ناز كشيدن است.

زندگي بدون درد عشق

    مرگ شهروند دردمند و مرگ بند بند اين تن نحيف و سست

                                                در هجوم تندباد زرمداري است

عشق! آه!

يك دقيقه بودنم بدون بودنت مباد! [+]

در همين زمينه:

دهه 60، دهه‌ي سختي‌ها و محروميت‌ها بود. كشوري كه در آستانه‌ي يك انقلاب مردمي درگير جنگي تحميلي شده بود، مي‌بايست درآمد ناچيز نفت را بين جبهه‌هاي جنگ و كالا و ارزاق كوپني تقسيم كند.

دهه 60 علاوه بر دهه‌ي سختي‌ها و محروميت‌ها، دهه‌ي اتحاد و  همدلي بود. دهه 60 نمايش صميميت‌ها و محبت‌هاي مردماني بود كه بعد از آن، افزايش درآمد خانوار‌ها و سطح رفاه، فاصله‌ي دهك‌ها را بيشتر و بيشتر كرد.

گرمايش اكثر خانه‌ها در دهه‌ي 60 از طريق نفت تأمين مي‌شد. صف‌هاي طويل دريافت نفت يكي از صحنه‌هاي فراموش نشدني آن دوران است. در كوچه‌ي ما فقط چند خانه بودند كه شوفاژ داشتند و از گازوئيل استفاده مي‌كردند. بقيه خانواده‌ها با نفت‌ خانه و آب را گرم مي‌كردند.

در زمستان‌ها ما فقط در يك اتاق بخاري نفتي روشن مي‌كرديم. يك بخاري قديمي ارج بود كه با دنگ و فنگ خاصي روشن مي‌شد و چشمتان روز بد نبيند اگر حواسمان پرت مي‌شد و نفت زيادي در مخزن اصلي جمع مي‌شد و دير كبريت مي‌زديم. چيزي شبيه به حملات هوايي صدام و صداهاي مكرر گروم گروم بخاري كل خانه را برمي‌داشت تا نفت‌هاي اضافي بسوزد و پنجره را نيز براي از بين رفتن بوي نفت‌هاي سوخته بايد باز مي‌كرديم.

آن اتاق ديگر با بخاري برقي گرم مي‌شد و براي گرم شدن نيز بايد به بخاري مي‌چسبيديم. بقيه‌ي خانه هم سرد بود. سهميه‌ي نفت به قدري نبود كه دو بخاري نفتي روشن كنيم يا آبگرمكن را هميشه روشن نگه داريم. روشن كردن آبگرمكن فقط براي مواقعي بود كه كسي بخواهد از حمام استفاده كند. يك آبگرمكن ايستاده‌ي جنرال كه يك سوم هيكلش هم آب را گرم نمي‌كرد. در حمام تا به خودمان مي‌جنبيديم آب سرد شده بود.

واحد آب‌گرم آن روزها لگن بود. مثلاً آبگرمكن ما هشت يا نه لگن آب را گرم مي‌كرد. نمي‌شد يك‌سره زير دوش ايستاد و حمام كرد. بل‌كه بايد آب‌گرم را مديريت مي‌كرديم. به دليل شست‌وشو با آب سرد هميشه در زمستان‌ها دست‌هاي من خشكي مي‌زد و ترك مي‌خورد. اكثر اوقات يك پماد نرم‌كننده در كيف يا جيبم داشتم، ولي يك بار شست‌وشوي دست‌ها با آب و صابون كافي بود تا اثر پماد از بين برود و روز از نو و ترك‌ها از نو.

منزل يكي از بستگان در همان زمستان‌هاي سرد شوفاژ داشت و باز كردن شير آب‌ و مشاهده‌ي آب‌گرم سفيد رنگي كه همراه با بخار، دست‌هاي ترك‌خورده‌ي مرا نوازش مي‌كرد، به منزله‌ي «رفاه» بود. يعني از نظر يك كودك ده ساله مثل من، دايي محمود در رفاه بود چون هميشه آب‌گرم داشتند و ما در رفاه نبوديم چون آب‌گرم نداشتيم.

پس از پايان جنگ، همراه با گسترش شبكه گازرساني خانه‌ي ما هم گازكشي شد و آبگرمكن‌هاي گازي جاي خود را به آبگرمكن‌هاي نفتي دادند و ديگر آب‌گرم، براي من كالاي لوكس به حساب نمي‌آمد.

با افزدوه شدن يك درس اجباري به نام انفورماتيك به دروس سال سوم دبيرستان رشته رياضي فيزيك، اينك مفهوم رفاه براي من به معني داشتن كامپيوتر بود. دوستان همكلاسي كه در منزل‌شان يك كمودور 64 يا يك كامپيوتر 286 آي‌بي‌ام داشتند از نظر من مرفّه بودند. رؤيايي كه از زمان شكل‌گيري تا تحقق هفت سال به طول انجاميد. اكنون شايد كمتر خانه‌اي باشد كه در آن كامپيوتر نباشد.

اما نگاهي بيندازيم به كودكان امروز، بچه‌هايي كه قبل از تولد تخت و كمد و لباس‌هاي رنگارنگ و اسباب‌بازي‌هاي شهرفرنگ‌شان آماده است، چيزي به اسم سختي و نداري را نچشيده‌اند كه بخواهند بفهمند. همين باعث مي‌شود كه رؤياهاي آن‌ها غيرمنطقي و زياده‌خواهانه باشد. چون همه‌ي آن چيزي را كه مي‌بايست با تلاش به آن برسند، پيشاپيش و بدون زحمت دريافت كرده‌اند. انسان براي چيزي كه دارد رؤياپردازي نمي‌كند. امروزه داشتن موبايل براي نوجوانان، نه يك كالاي لوكس بل‌كه يك نياز ضروري تلقي مي‌شود و اين‌ها را فضاي چشم و هم‌چشمي جامعه و بالا رفتن سطح خواسته‌ها تحميل كرده است، نه پاسخ به يك نياز واقعي. چه آن كه نوجواني كه يا در خانه است يا در مدرسه چه نيازي به تلفن همراه دارد؟

روز گذشته از يكي از آشنايان كه يك فرهنگي بازنشسته است شنيدم، فرزند جوانش را كه اخيراً به سن 18 سالگي رسيده به گرفتن گواهي‌نامه تشويق كرده كه كمك حال خانواده باشد و پاسخ فرزند واقعاً شنيدني است. اين جوان نسل چهارم فرموده‌اند: «من پرايد سوار نمي‌شوم، لطفاً اگر مي‌خواهيد من گواهي‌نامه بگيرم، برايم پژو 206 بخريد» و اين‌ها را كاملاً جدي گفته است.

در اين‌جا چند سؤال مطرح مي‌شود:

1. آيا با افزايش سطح رفاه فرزندان، قدرشناسي و خوداتكايي آن‌ها افزايش يافته يا كاهش؟ و اگر كاهش يافته چه بايد كرد؟

2. چه كساني و چه رسانه‌هايي براي جوانان ما رؤياپردازي مي‌كنند؟

3. نسلي كه براي رسيدن به خواسته‌هايش متكي به خانواده است، چگونه مي‌خواهد خود و جامعه‌اش را اداره كند؟

دردآورترين جمله‌اي كه نه از زبان يك نفر بل‌كه از چند نفر شنيده‌ام اين است كه جوانان نسل چهارم وقتي در پاسخ به خواسته‌هايشان عباراتي مثل «خودت مي‌داني كه ما نداريم» را مي‌شنوند، مي‌گويند: «شما كه نداشتيد بي‌خود كرديد كه بچه آورديد!»

در همين زمينه:

مسافر كوچولوي ما در راه بود و خريد سيسموني يكي از دغدغه‌هاي ذهني همسرم و من شده بود. بنا به سنت مرسوم مادر همسرم هزينه‌ي تأمين سيسموني بچه‌ را پرداخت كرده بود و انتخاب آن را به ما واگذار نموده بود. وقتي كار خريدهاي ضروري و اساسي به پايان رسيد، براي خريد اسباب‌بازي هر دو تفاهم داشتيم كه خيلي زياد نباشد و چند تا اسباب‌بازي محدود و نمادين براي پر كردن كمد بچه كفايت مي‌كند. بر اساس آخرين مطالعات روانشناسان، وجود انبوه لوازم بازي، بي آن كه كودك براي به دست آوردن آنها زحمتي كشيده باشد، حس خودخواهي و زياده‌طلبي كودك را تقويت مي‌كند و او را نسبت به نگهداري و قدرشناسي لوازمش بي‌تفاوت مي‌نمايد.

البته ما حريف ساير بستگان نشديم و پس از تولد فرزندم، تقريباً هر آنچه يك كودك تا ۴ سالگي به وسايل بازي نياز دارد براي او كادو آوردند. البته همين‌ها را نيز مديريت كرديم و بخش قابل توجهي از آنها را به انبار منتقل كرديم تا در زمان لازم مورد استفاده قرار گيرد. اما باز هم كه با خودم فكر مي‌كنم زمان كودكي ما اصلاً از اين خبرها نبود. نه كمد اختصاصي داشتيم، نه تخت خواب با هزار قر و اطوار و نه صدها نوع اسباب‌بازي برقي و سخنگو و چرغدار! از لقمه‌ي حاضر و آماده خبري نبود و از هلوي پوست‌كنده‌ي در گلو اثري نبود. به من ياد داده بودند براي به دست آوردن بايد زحمت كشيد. اسباب‌بازي مفتكي نمي‌خريدند. معدل 20 مي‌خواست و مي‌بايست مؤدب بود. براي بچه‌‌ي گردنكش و بي‌ادب نان هم حيف بود، چه برسد به اين كه نيامده اين همه تجملات و تشريفات برايش به پا كنند و او خودش را گم كند كه نكند واقعاً خبري است و علي‌آباد هم شهر است و احتمالاً من از دماغ فيل افتاده‌ام كه همه اين قدر قربان صدقه من مي‌روند.

يكي از دغدغه‌هاي هميشگي من اين بوده است كه بچه‌ي لوس و سربار خانواده و جامعه تربيت نكنم. زمان بچگي ما دوچرخه را مفت و مسلم نمي‌خريدند. از شش ماه قبل در برزخ خريدن يا نخريدن بوديم و با اين رؤيا درس مي‌خوانديم و وقتي به دوچرخه مي‌رسيديم قدرش را مي‌دانستيم. از پدر و مادر طلبكار نبوديم كه چرا مثلاً يكي بهتر نخريديد. تشكر مي‌كرديم و از دوچرخه مواظبت! تازه اين دوچرخه صرفاً وسيله‌ي بازي نبود، بلكه در اكثر مواقع وسيله‌ي حمل و نقل بار و خريد ميوه و نان و كمك‌كار خانواده بود. ديگر من كمتر در خيابان‌ها و كوچه‌ها بچه‌هاي دوچرخه‌سواري را مي‌بينم كه به دسته‌ي دوچرخه، نايلون ميوه يا سبد خوار و بار آويزان كرده باشند.

اما ما با دستان خودمان رسومي ساخته‌ايم كه فرايندهاي تكاملي كودك را دچار اختلال مي‌كند. از اين جهت است كه بنده اصطلاح بچه‌هاي ماكروفري* را به كار برده‌ام. يعني بچه‌هايي كه ظاهرشان بزرگ شده است ولي نپخته‌اند، فقط داغ شده‌اند، خام خامند! آنهايي كه اهل قرمه‌سبزي خوردن هستند احتمالاً تأييد مي‌كنند كه قرمه سبزي‌اي كه از صبح با حرارت ملايم در قابلمه پخته شده باشد، اصلاً و ابداً با قرمه‌سبزي ماكروفري كه ظاهراً ظرف نيم ساعت طبخ مي‌شود، قابل مقايسه نيست.

خيلي از پدر و مادرهاي فعلي مي‌گويند: «ما داريم كار مي‌كنيم و زحمت مي‌كشيم كه فرزندانمان در رفاه باشند». پدر عزيز! مادر گرامي! داري به فرزندت خيانت مي‌كني! بچه‌اي كه لاي زرورق بزرگ شود فردا سربار جامعه است و گليم خودش را نمي‌تواند از آب بيرون بكشد و آخر سر، كارش به زرورق ختم مي‌شود!

علامه حسن حسن زاده آملي كه در علوم مختلف استاد تمام است، از هيئت و نجوم و فقه و كلام و حديث گرفته تا علم جفر و اعداد و رياضيات و هندسه و طبّ، در كتاب الهي‌نامه‌ي خود مي‌گويد:

«الهي! شكرت كه به ناز و نعمت پرورده نشدم والا كجا حسن مي‌شدم!»

فرزند من بايد بياموزد كه براي كارهاي خوبي كه مي‌كند (نظير كمك كردن در چيدن سفره، كمك به پدر و مادر، جمع كردن وسايل اتاقش و جارو كردن خانه) و كارهايي بدي كه نمي‌كند، جايزه و اسباب‌بازي دريافت خواهد كرد. اين كودك فردا نيز در جامعه ياد خواهد گرفت كه بايد با تلاش و زحمت و از مسيرهاي درست به خواسته‌هايش برسد.

جمع‌بندي:

يكي از دلايل اصلي كه بسياري از فرزندان شخصيت‌هاي بزرگ، اعم از سياسي و علمي، خيلي لوس، پرادعا و بي‌خاصيت بار مي‌آيند، همين مطالبي است كه در بالا ذكر گرديد. به جهت دبيرستاني كه در آن درس خوانده‌ام، بعداً به تفصيل مطلبي در خصوص آقازادگي و آقازاده‌ها خواهم نگاشت. ان‌شاء الله.

 پي‌نوشت:

* اصل لغت مايكرو ويو (Microwave) است كه به مرور و براي راحتي ماكروفر گفته مي‌شود.

مقدمه

در مقطع راهنمايي زماني كه مفهوم جذر و عملگر راديكال را به ما ياد مي‌دادند، در داخل يك مستطيل قرمز رنگ با عنوان «بيشتر بدانيم» نوشته شده بود: اعداد منفي جذر ندارند. در ادامه توضيح داده بود كه هر عدد منفي اگر يك بار در خودش ضرب شود، منفي در منفي، مثبت مي‌شود فلذا امكان ندارد مجذور يك عدد چه منفي چه مثبت، عددي منفي باشد. استدلالي است كاملاً گويا و قابل قبول. اما وقتي اين دانش‌آموز 13 ساله بزرگتر شد و به دانشگاه پاي نهاد، در درس رياضي مهندسي به او مي‌گويند اعداد منفي هم جذر دارند! اما آن موقع تو آن قدر كوچك بودي كه ذهنت كشش اين را نداشت كه برايت توضيح دهيم چگونه مي‌شود از اعداد منفي جذر بگيريم.

بله اعداد منفي نيز جذر دارند. كافي است راديكال منفي يك را معادل z بگيريم و با اين پيش فرض به حل مسائل با ريشه‌هاي غيرحقيقي بپردازيم. به اين مبحث مي‌گويند اعداد مختلط.

كودكان مفهوم صبر را نمي‌فهمند

كساني كه تجربه‌ي سر و كله زدن با كودكان را داشته‌اند، به يقين دريافته‌اند كه يكي از اساسي‌ترين و پركاربردترين مفاهيمي كه كودك از درك آن عاجز است، معني صبر و صبر كردن است. بارها براي من اتفاق افتاده است كه در اتومبيل يا اتوبوس پسرم سؤال مي‌كند كه «بابا! كي مي‌رسيم؟» و من مثلاً مي‌گويم: «يك ساعت ديگر» و هنوز يك دقيقه نگذشته مجدداً سؤالش را تكرار مي‌كند.

پسرم زماني كه يك شيء مورد علاقه‌اش را مي‌خواهد، اصلاً نمي‌تواند صبر كند. او بي‌واسطه همين الان آن را طلب مي‌كند و اصلاً نمي‌تواند بفهمد كه منتظر بماند كه چه بشود؟ اصولاً چرا وقتي مي‌شود با گريه و زاري به خواسته‌اش برسد، صبر كند؟ او حتي اگر ببيند پدر و مادر تحت تأثير گريه‌هاي او قرار نگرفته‌اند، خودش را با داغداري در نرسيدن به مطلوبش تسلّي مي‌دهد و مدام زير لب خواسته‌اش را با صداي بريده تكرار مي‌كند. مثلاً مي‌گويد: «ب ا ب ا! ب ر ي م پ ا ر ك» و همين ذكر را مدام تكرار مي‌كند.

در كتب روانشناسي كودك به اين مطلب اشاره شده است كه ذهن كودك 3 ساله توانايي درك مفهوم صبر را ندارد. اگر كودكي در اين سن صبور است، رفتار او از سنش بزرگتر و پخته‌تر است.

كودكان بزرگسال

حال اگر فرد بزرگسالي هست كه اصلاً صبر ندارد، اين رفتار او كودكانه است. يعني ذهن او مانند يك كودك سه ساله هنوز رشد پيدا نكرده است تا بتواند مفهوم و فضيلت صبر را درك كند. همانند آن دانش‌آموزي كه ذهنش توان درك جذر اعداد منفي را ندارد.

گاهي اوقات كه در پشت چراغ قرمز يا حركت پشت خودروهاي كندرو و بي‌خيال، حرص مي‌خورم، به خودم مي‌گويم: «محمد! تو هنوز بچه‌اي».

بدون استثناء عرض مي‌كنم، هر كدام از ما كه در رفتارهايمان شتابزدگي و عجله‌ي بيش از حد داريم و مثلاً نمي‌توانيم يك دقيقه صبر كنيم تا مسافران خودروي جلويي پياده شوند و دائماً با بوق و نور بالا علامت مي‌دهيم كه: «بجنب الدنگ دست و پا چلفتي!» همه‌ي اينها يعني ما هنوز بچه‌ايم.

برخي اوقات در خودروي دوستان و همكاراني سوار شده‌ام كه اتفاقاً در پشت يك خودروي تعليم رانندگي قرار گرفته‌ايم و دوستم بي‌ آن كه به اتومبيل جلويي بچسبد يا بوق و چراغ بزند، چند صد متر در پشت سر او حركت كرده است تا تمركز اين نوآموز رانندگي به هم نخورد و من در تمام اين مدت در دلم رفتار بزرگوارانه دوستم را تحسين كرده‌ام.

به اميد روزي كه همگي بزرگ شويم. يعني روحمان بزرگ شود و در خيابان‌ها و معابر فضيلت صبر را به نمايش بگذاريم.

يك خاطره

مطلب خود را با ذكر يك خاطره به پايان مي‌رسانم. سال‌ها پيش به كمك يك خانم روانشناس در سازمان محل اشتغالم، مشغول طراحي آزمون‌هاي روانشناسي تحت وب بوديم. زماني كه براي مطالعه‌ي نمونه‌هاي خارجي، سايت‌هاي مختلف را بررسي مي‌كرديم، به سايتي برخورد كرديم كه در مراحل اجراي آزمون از يك شيرين كاري جالب استفاده كرده بود. آن وقت‌ها سرعت اينترنت بسيار پايين بود و گاهي براي ارسال اطلاعات مجبور بوديم روي گزينه‌ي Submit چند بار كليك كنيم و اين مسأله به يك عادت تبديل شده بود. زماني كه در اين سايت پس از انجام تست‌ها مي‌خواستيم به مرحله‌ي بعد برويم، اگر روي دكمه‌ي Submit دو بار كليك مي‌كرديم عبارت زير كه يك ضرب‌المثل انگليسي است نقش مي‌بست:

Patience is a virtue

يعني: صبوري يك فضيلت است

در همين زمينه:

مقدمه

دكتر ابوالحسن نجفي مؤلف كتاب «غلط ننويسيم» ذيل واژه‌ي بزدل نوشته است: بكارگيري اين لغت به معناي ترسو نادرست است زيرا بزها اصولاً حيوانات نترس و بي‌باكي هستند و بسيار چالاك و چابك از كوه و بلندي بالا مي‌روند و اصطلاح تيز و بز نيز ناظر بر اين ويژگي است. دكتر نجفي از اين كه چگونه چنين اصطلاحي در زبان فارسي براي افراد ترسو و بي‌دل و جرأت به كار رفته اظهار بي‌اطلاعي مي‌كند و همچون صدها واژه و اصطلاح نابجاي ديگر، استعمال اين كلمه را نيز ناروا مي‌داند.

سگ‌ها حيوانات وفادار

هر كس اندك آشنايي و تماسي با دنياي سگ‌ها داشته است -به ويژه سگ‌هاي تعليم ديده- وفاداري و نمك‌شناسي اين حيوان را تصديق مي‌كند. در يكي از سفرهايي كه به شمال كشور داشتيم با يكي از كافه‌داران بين راهي كه دو سگ تعليم ديده داشت وارد مباحثات سگي! شديم. خيلي برايم جالب بود كه صاحب آن كافه‌ي بي در و پيكر هر شب، آخر شب سگش را صدا مي‌كند و به او مي‌گويد تا صبح جلوي كافه بنشين و اينجا كشيك بده و از اينجا تكان نخور! سگ بيچاره هم تا صبح همين كار را مي‌كند بي آن كه قلاده‌اي داشته باشد و يا به لحاظ جسمي جهت فرار، نقصي در بدن خود داشته باشد.

اثر تعليم و تربيت

تعليم و تربيت آن چنان اثري حتي بر يك حيوان دارد كه به لحاظ فقهي بزاق دهان سگ آموزش ديده، نجس نيست. يعني اگر سگ تعليم ديده، با دندانش شكاري را بياورد، بزاق دهان سگ و اثر گاز او بر بدن شكار باعث نجاست آن نمي‌شود. از آن جا كه خريد و فروش اعيان نجاست حرام است و سگ نيز از اين قاعده مستثني نيست، بر خلاف سگ‌هاي تزئيني و ولگرد، خريد و فروش سگ تعليم ديده از نظر شرعي بلا اشكال است. نكته مهم‌تر ضريب بالاي تربيت‌پذيري سگ است كه بسيار سريع آموزش‌هاي لازم را حتي از يك روستايي بي‌سواد مي‌پذيرد و به صاحبش وفادار مي‌ماند.

سگ‌ها دروغ نمي‌گويند

اما جان كلام اين نوشته اين است كه اصطلاحي به صورت گرته‌برداري از يك ضرب المثل انگليسي وارد زبان فارسي شده است كه «فلاني مثل سگ دروغ مي‌گويد» ترجمه‌ي “You lie like a dog”. به نظرم اين ضرب المثل خلاف انصاف و واقعيت و جفا در حق اين حيوان وفادار است. هيچ سگي را تا به حال نديده‌ام كه بي‌جهت واق واق كند. اما انسان‌هاي فراواني را ديده‌ام كه در كمال رذالت و پررويي، چشم در چشم شما مي‌دوزند و نه مثل سگ، بلكه مثل ذات خبيث خودشان دروغ مي‌گويند.

آيا تشبيه چنين موجوداتي به سگ بي‌انصافي نيست؟ من از امروز اين ضرب المثل را به پاس سال‌ها خدمات خالصانه و صادقانه‌ي سگ‌ها به انسان‌ها، از فرهنگ واژگان خودم حذف مي‌كنم.

بعيد نيست در دنياي سگ‌ها اگر روزي سگي دروغ بگويد او را تقبيح كنند و بگويند: «تو مثل يك انسان دروغ مي‌گويي» “You lie like a man”.