پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

دسته بندی: نكات تربيتي

هنر ناز کشیدن

در جامعه مصرفی که هر چیزی را به بهانه‌ی یک ایراد کوچک دور می‌اندازند و به سراغ کالای نو می‌روند، «هنر ناز کشیدن» و نگه داشتن دوستان قدیمی نیز رو به فراموشی می‌رود. ناز کشیدن از آن جهت هنر است که به معنای به دست آوردن دل دوستان و عزیزانی است که برای‌مان ارزشمند هستند. ناز کشیدن، هنر دلجویی و به دست آوردن دل یک انسان است.

لازمه‌ی «ناز کشیدن» خاکساری و فروتنی است. افراد قدّ و مغرور از چنین هنری عاری هستند. ناز کشیدن تلاش و تکاپویی برای رسیدن به محبوب یا دست‌یابی به صلح و ترمیم رابطه‌ای است که به تیرگی گراییده است. ناز کشیدن یعنی دوست روزهای سختی بودن، ناز کشیدن یعنی بهای دوستی را پرداختن و ناز کشیدن به معنای فراموش نکردن روزهای خوشی است.

پر واضح است که ناز کسی کشیدن دارد که وجودش برای‌مان نازنین است و ادامه‌ی دوستی و رابطه‌ی با او برای‌مان ارزشمند و وزین است و رنجیدن خاطرش برای‌مان سنگین.

در یک کلام، «ناز کشیدن» به معنای تقلایی برای نگاه داشتن سر رشته است.

گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند     نگاه دار سر رشته تا نگه دارد (حافظ)

هنر قهر کردن

شاید در اولین نگاه «قهر کردن» عملی کاملاً مذموم به نظر بیاید و کاربرد واژه‌ی «هنر» برای آن بی‌معناست. اما قهر کردن نیز در برخی مواقع عین لطف و دوستی و تدبیری برای برقراری تعادل و محکی برای سنجش عیار دوستی‌هاست. خدای متعال بارها و بارها در قرآن کریم از قهر و غضبش سخن به میان آورده است. نیک می‌دانیم که از منبع خیر چیزی جز خیر و رحمت ساطع نمی‌شود و قهر او نیز عین لطف و محبت اوست. ائمه‌ی معصومین (علیهم السلام) و پیشوایان دینی نیز در بسیاری از مواقع برای تربیت انسان‌ها و اصحاب خود، روی از ایشان برتافته‌اند و در را بر آنها نگشوده‌اند تا خاندان رحمه للعالمین نیز به پیروان خود بیاموزند، «قهر کردن» هنری برای تربیت انسان‌هاست. به عنوان نمونه نگاه کنید به داستان امام موسی کاظم (علیه السلام) که علی بن یقطین از یاران مخصوص خود را به جهت ظلمی که به ابراهیم شتربان کرده بود به حضور نپذیرفت [+].

قهر کردن به معنای محروم کردن طرف مقابل از وجود خود است. اگر خوب بوده‌ایم، دلش برای ما و خوبی‌های‌مان تنگ می‌شود و برمی‌گردد و اگر بد بوده‌ایم او را از رنج و مرارت بیشتر رهانیده‌ایم. قهر کردن به معنای شل کردن و رها کردن ریسمان دوستی است، تا ببینیم آیا فقط ما هستیم که این ریسمان را می‌کشیم یا طرف مقابل نیز خواهان استمرار این دوستی هست.

این که بدانیم کجا قهر کنیم، چه قدر قهر کنیم، با چه کیفیتی قهر کنیم، تا چه زمانی قهر کنیم و با چه بهایی آشتی کنیم و حواس‌مان باشد که با چه هدفی قهر کرده‌ایم و برای چه می‌خواهیم آشتی کنیم، همه و همه در قالب «هنر قهر کردن» می‌گنجد.

عاشقم بر قهر و بر لطفش به جدّ   بوالعجب من عاشق این هر دو ضد (مولانا)

جمع بندی

قهر کردن (ناز کردن) و ناز کشیدن دو روی سکه‌ی عشق است. آنهایی که از چنین فنونی در زندگی بی‌بهره‌اند یا هرگز تن‌شان به دریای عشق تر نشده است یا بیش از نیم بند انگشت آن را نپیموده‌اند. عشق همواره دوست داشتن یا همواره دوست داشته شدن نیست. عشق فراز و فرود است، آب و آتش است، ناز و نیاز است، کشیدن و کشاندن است، چشیدن و چشاندن است. فقط مهم این است که بدانی کدام را کجا به کار ببندی تا در عین عزّت و احترام، محبوب و معشوق را نیز عزیز و محترم به همراه داشته باشی.

عشق می‌ورزم و امید که این فنّ شریف     چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود (حافظ)

عشق و دوستی یک رابطه‌ی دو طرفه است، هم دوست داشتن است و هم دوست داشته شدن است. ناز کشیدن و قهر کردن دو ترفند برای اطمینان از دوست داشتن و دوست داشته شدن است که از قدیم گفته‌اند: «عشقِ یک‌سره، مایه‌ی دردسر است» خواه یک‌سر، دوست داشتن باشد یا یک‌سر، دوست داشته شدن. تمام لذت عشق و عاشقی در تب و تاب ناز کردن و ناز کشیدن است.

زندگی بدون درد عشق

    مرگ شهروند دردمند و مرگ بند بند این تن نحیف و سست

                                                در هجوم تندباد زرمداری است

عشق! آه!

یک دقیقه بودنم بدون بودنت مباد! [+]

در همین زمینه:

دهه ۶۰، دهه‌ی سختی‌ها و محرومیت‌ها بود. کشوری که در آستانه‌ی یک انقلاب مردمی درگیر جنگی تحمیلی شده بود، می‌بایست درآمد ناچیز نفت را بین جبهه‌های جنگ و کالا و ارزاق کوپنی تقسیم کند.

دهه ۶۰ علاوه بر دهه‌ی سختی‌ها و محرومیت‌ها، دهه‌ی اتحاد و  همدلی بود. دهه ۶۰ نمایش صمیمیت‌ها و محبت‌های مردمانی بود که بعد از آن، افزایش درآمد خانوار‌ها و سطح رفاه، فاصله‌ی دهک‌ها را بیشتر و بیشتر کرد.

گرمایش اکثر خانه‌ها در دهه‌ی ۶۰ از طریق نفت تأمین می‌شد. صف‌های طویل دریافت نفت یکی از صحنه‌های فراموش نشدنی آن دوران است. در کوچه‌ی ما فقط چند خانه بودند که شوفاژ داشتند و از گازوئیل استفاده می‌کردند. بقیه خانواده‌ها با نفت‌ خانه و آب را گرم می‌کردند.

در زمستان‌ها ما فقط در یک اتاق بخاری نفتی روشن می‌کردیم. یک بخاری قدیمی ارج بود که با دنگ و فنگ خاصی روشن می‌شد و چشمتان روز بد نبیند اگر حواسمان پرت می‌شد و نفت زیادی در مخزن اصلی جمع می‌شد و دیر کبریت می‌زدیم. چیزی شبیه به حملات هوایی صدام و صداهای مکرر گروم گروم بخاری کل خانه را برمی‌داشت تا نفت‌های اضافی بسوزد و پنجره را نیز برای از بین رفتن بوی نفت‌های سوخته باید باز می‌کردیم.

آن اتاق دیگر با بخاری برقی گرم می‌شد و برای گرم شدن نیز باید به بخاری می‌چسبیدیم. بقیه‌ی خانه هم سرد بود. سهمیه‌ی نفت به قدری نبود که دو بخاری نفتی روشن کنیم یا آبگرمکن را همیشه روشن نگه داریم. روشن کردن آبگرمکن فقط برای مواقعی بود که کسی بخواهد از حمام استفاده کند. یک آبگرمکن ایستاده‌ی جنرال که یک سوم هیکلش هم آب را گرم نمی‌کرد. در حمام تا به خودمان می‌جنبیدیم آب سرد شده بود.

واحد آب‌گرم آن روزها لگن بود. مثلاً آبگرمکن ما هشت یا نه لگن آب را گرم می‌کرد. نمی‌شد یک‌سره زیر دوش ایستاد و حمام کرد. بل‌که باید آب‌گرم را مدیریت می‌کردیم. به دلیل شست‌وشو با آب سرد همیشه در زمستان‌ها دست‌های من خشکی می‌زد و ترک می‌خورد. اکثر اوقات یک پماد نرم‌کننده در کیف یا جیبم داشتم، ولی یک بار شست‌وشوی دست‌ها با آب و صابون کافی بود تا اثر پماد از بین برود و روز از نو و ترک‌ها از نو.

منزل یکی از بستگان در همان زمستان‌های سرد شوفاژ داشت و باز کردن شیر آب‌ و مشاهده‌ی آب‌گرم سفید رنگی که همراه با بخار، دست‌های ترک‌خورده‌ی مرا نوازش می‌کرد، به منزله‌ی «رفاه» بود. یعنی از نظر یک کودک ده ساله مثل من، دایی محمود در رفاه بود چون همیشه آب‌گرم داشتند و ما در رفاه نبودیم چون آب‌گرم نداشتیم.

پس از پایان جنگ، همراه با گسترش شبکه گازرسانی خانه‌ی ما هم گازکشی شد و آبگرمکن‌های گازی جای خود را به آبگرمکن‌های نفتی دادند و دیگر آب‌گرم، برای من کالای لوکس به حساب نمی‌آمد.

با افزدوه شدن یک درس اجباری به نام انفورماتیک به دروس سال سوم دبیرستان رشته ریاضی فیزیک، اینک مفهوم رفاه برای من به معنی داشتن کامپیوتر بود. دوستان همکلاسی که در منزل‌شان یک کمودور ۶۴ یا یک کامپیوتر ۲۸۶ آی‌بی‌ام داشتند از نظر من مرفّه بودند. رؤیایی که از زمان شکل‌گیری تا تحقق هفت سال به طول انجامید. اکنون شاید کمتر خانه‌ای باشد که در آن کامپیوتر نباشد.

اما نگاهی بیندازیم به کودکان امروز، بچه‌هایی که قبل از تولد تخت و کمد و لباس‌های رنگارنگ و اسباب‌بازی‌های شهرفرنگ‌شان آماده است، چیزی به اسم سختی و نداری را نچشیده‌اند که بخواهند بفهمند. همین باعث می‌شود که رؤیاهای آن‌ها غیرمنطقی و زیاده‌خواهانه باشد. چون همه‌ی آن چیزی را که می‌بایست با تلاش به آن برسند، پیشاپیش و بدون زحمت دریافت کرده‌اند. انسان برای چیزی که دارد رؤیاپردازی نمی‌کند. امروزه داشتن موبایل برای نوجوانان، نه یک کالای لوکس بل‌که یک نیاز ضروری تلقی می‌شود و این‌ها را فضای چشم و هم‌چشمی جامعه و بالا رفتن سطح خواسته‌ها تحمیل کرده است، نه پاسخ به یک نیاز واقعی. چه آن که نوجوانی که یا در خانه است یا در مدرسه چه نیازی به تلفن همراه دارد؟

روز گذشته از یکی از آشنایان که یک فرهنگی بازنشسته است شنیدم، فرزند جوانش را که اخیراً به سن ۱۸ سالگی رسیده به گرفتن گواهی‌نامه تشویق کرده که کمک حال خانواده باشد و پاسخ فرزند واقعاً شنیدنی است. این جوان نسل چهارم فرموده‌اند: «من پراید سوار نمی‌شوم، لطفاً اگر می‌خواهید من گواهی‌نامه بگیرم، برایم پژو ۲۰۶ بخرید» و این‌ها را کاملاً جدی گفته است.

در این‌جا چند سؤال مطرح می‌شود:

۱. آیا با افزایش سطح رفاه فرزندان، قدرشناسی و خوداتکایی آن‌ها افزایش یافته یا کاهش؟ و اگر کاهش یافته چه باید کرد؟

۲. چه کسانی و چه رسانه‌هایی برای جوانان ما رؤیاپردازی می‌کنند؟

۳. نسلی که برای رسیدن به خواسته‌هایش متکی به خانواده است، چگونه می‌خواهد خود و جامعه‌اش را اداره کند؟

دردآورترین جمله‌ای که نه از زبان یک نفر بل‌که از چند نفر شنیده‌ام این است که جوانان نسل چهارم وقتی در پاسخ به خواسته‌هایشان عباراتی مثل «خودت می‌دانی که ما نداریم» را می‌شنوند، می‌گویند: «شما که نداشتید بی‌خود کردید که بچه آوردید!»

در همین زمینه:

مسافر کوچولوی ما در راه بود و خرید سیسمونی یکی از دغدغه‌های ذهنی همسرم و من شده بود. بنا به سنت مرسوم مادر همسرم هزینه‌ی تأمین سیسمونی بچه‌ را پرداخت کرده بود و انتخاب آن را به ما واگذار نموده بود. وقتی کار خریدهای ضروری و اساسی به پایان رسید، برای خرید اسباب‌بازی هر دو تفاهم داشتیم که خیلی زیاد نباشد و چند تا اسباب‌بازی محدود و نمادین برای پر کردن کمد بچه کفایت می‌کند. بر اساس آخرین مطالعات روانشناسان، وجود انبوه لوازم بازی، بی آن که کودک برای به دست آوردن آنها زحمتی کشیده باشد، حس خودخواهی و زیاده‌طلبی کودک را تقویت می‌کند و او را نسبت به نگهداری و قدرشناسی لوازمش بی‌تفاوت می‌نماید.

البته ما حریف سایر بستگان نشدیم و پس از تولد فرزندم، تقریباً هر آنچه یک کودک تا ۴ سالگی به وسایل بازی نیاز دارد برای او کادو آوردند. البته همین‌ها را نیز مدیریت کردیم و بخش قابل توجهی از آنها را به انبار منتقل کردیم تا در زمان لازم مورد استفاده قرار گیرد. اما باز هم که با خودم فکر می‌کنم زمان کودکی ما اصلاً از این خبرها نبود. نه کمد اختصاصی داشتیم، نه تخت خواب با هزار قر و اطوار و نه صدها نوع اسباب‌بازی برقی و سخنگو و چرغدار! از لقمه‌ی حاضر و آماده خبری نبود و از هلوی پوست‌کنده‌ی در گلو اثری نبود. به من یاد داده بودند برای به دست آوردن باید زحمت کشید. اسباب‌بازی مفتکی نمی‌خریدند. معدل ۲۰ می‌خواست و می‌بایست مؤدب بود. برای بچه‌‌ی گردنکش و بی‌ادب نان هم حیف بود، چه برسد به این که نیامده این همه تجملات و تشریفات برایش به پا کنند و او خودش را گم کند که نکند واقعاً خبری است و علی‌آباد هم شهر است و احتمالاً من از دماغ فیل افتاده‌ام که همه این قدر قربان صدقه من می‌روند.

یکی از دغدغه‌های همیشگی من این بوده است که بچه‌ی لوس و سربار خانواده و جامعه تربیت نکنم. زمان بچگی ما دوچرخه را مفت و مسلم نمی‌خریدند. از شش ماه قبل در برزخ خریدن یا نخریدن بودیم و با این رؤیا درس می‌خواندیم و وقتی به دوچرخه می‌رسیدیم قدرش را می‌دانستیم. از پدر و مادر طلبکار نبودیم که چرا مثلاً یکی بهتر نخریدید. تشکر می‌کردیم و از دوچرخه مواظبت! تازه این دوچرخه صرفاً وسیله‌ی بازی نبود، بلکه در اکثر مواقع وسیله‌ی حمل و نقل بار و خرید میوه و نان و کمک‌کار خانواده بود. دیگر من کمتر در خیابان‌ها و کوچه‌ها بچه‌های دوچرخه‌سواری را می‌بینم که به دسته‌ی دوچرخه، نایلون میوه یا سبد خوار و بار آویزان کرده باشند.

اما ما با دستان خودمان رسومی ساخته‌ایم که فرایندهای تکاملی کودک را دچار اختلال می‌کند. از این جهت است که بنده اصطلاح بچه‌های ماکروفری* را به کار برده‌ام. یعنی بچه‌هایی که ظاهرشان بزرگ شده است ولی نپخته‌اند، فقط داغ شده‌اند، خام خامند! آنهایی که اهل قرمه‌سبزی خوردن هستند احتمالاً تأیید می‌کنند که قرمه سبزی‌ای که از صبح با حرارت ملایم در قابلمه پخته شده باشد، اصلاً و ابداً با قرمه‌سبزی ماکروفری که ظاهراً ظرف نیم ساعت طبخ می‌شود، قابل مقایسه نیست.

خیلی از پدر و مادرهای فعلی می‌گویند: «ما داریم کار می‌کنیم و زحمت می‌کشیم که فرزندانمان در رفاه باشند». پدر عزیز! مادر گرامی! داری به فرزندت خیانت می‌کنی! بچه‌ای که لای زرورق بزرگ شود فردا سربار جامعه است و گلیم خودش را نمی‌تواند از آب بیرون بکشد و آخر سر، کارش به زرورق ختم می‌شود!

علامه حسن حسن زاده آملی که در علوم مختلف استاد تمام است، از هیئت و نجوم و فقه و کلام و حدیث گرفته تا علم جفر و اعداد و ریاضیات و هندسه و طبّ، در کتاب الهی‌نامه‌ی خود می‌گوید:

«الهی! شکرت که به ناز و نعمت پرورده نشدم والا کجا حسن می‌شدم!»

فرزند من باید بیاموزد که برای کارهای خوبی که می‌کند (نظیر کمک کردن در چیدن سفره، کمک به پدر و مادر، جمع کردن وسایل اتاقش و جارو کردن خانه) و کارهایی بدی که نمی‌کند، جایزه و اسباب‌بازی دریافت خواهد کرد. این کودک فردا نیز در جامعه یاد خواهد گرفت که باید با تلاش و زحمت و از مسیرهای درست به خواسته‌هایش برسد.

جمع‌بندی:

یکی از دلایل اصلی که بسیاری از فرزندان شخصیت‌های بزرگ، اعم از سیاسی و علمی، خیلی لوس، پرادعا و بی‌خاصیت بار می‌آیند، همین مطالبی است که در بالا ذکر گردید. به جهت دبیرستانی که در آن درس خوانده‌ام، بعداً به تفصیل مطلبی در خصوص آقازادگی و آقازاده‌ها خواهم نگاشت. ان‌شاء الله.

 پی‌نوشت:

* اصل لغت مایکرو ویو (Microwave) است که به مرور و برای راحتی ماکروفر گفته می‌شود.

مقدمه

در مقطع راهنمایی زمانی که مفهوم جذر و عملگر رادیکال را به ما یاد می‌دادند، در داخل یک مستطیل قرمز رنگ با عنوان «بیشتر بدانیم» نوشته شده بود: اعداد منفی جذر ندارند. در ادامه توضیح داده بود که هر عدد منفی اگر یک بار در خودش ضرب شود، منفی در منفی، مثبت می‌شود فلذا امکان ندارد مجذور یک عدد چه منفی چه مثبت، عددی منفی باشد. استدلالی است کاملاً گویا و قابل قبول. اما وقتی این دانش‌آموز ۱۳ ساله بزرگتر شد و به دانشگاه پای نهاد، در درس ریاضی مهندسی به او می‌گویند اعداد منفی هم جذر دارند! اما آن موقع تو آن قدر کوچک بودی که ذهنت کشش این را نداشت که برایت توضیح دهیم چگونه می‌شود از اعداد منفی جذر بگیریم.

بله اعداد منفی نیز جذر دارند. کافی است رادیکال منفی یک را معادل z بگیریم و با این پیش فرض به حل مسائل با ریشه‌های غیرحقیقی بپردازیم. به این مبحث می‌گویند اعداد مختلط.

کودکان مفهوم صبر را نمی‌فهمند

کسانی که تجربه‌ی سر و کله زدن با کودکان را داشته‌اند، به یقین دریافته‌اند که یکی از اساسی‌ترین و پرکاربردترین مفاهیمی که کودک از درک آن عاجز است، معنی صبر و صبر کردن است. بارها برای من اتفاق افتاده است که در اتومبیل یا اتوبوس پسرم سؤال می‌کند که «بابا! کی می‌رسیم؟» و من مثلاً می‌گویم: «یک ساعت دیگر» و هنوز یک دقیقه نگذشته مجدداً سؤالش را تکرار می‌کند.

پسرم زمانی که یک شیء مورد علاقه‌اش را می‌خواهد، اصلاً نمی‌تواند صبر کند. او بی‌واسطه همین الان آن را طلب می‌کند و اصلاً نمی‌تواند بفهمد که منتظر بماند که چه بشود؟ اصولاً چرا وقتی می‌شود با گریه و زاری به خواسته‌اش برسد، صبر کند؟ او حتی اگر ببیند پدر و مادر تحت تأثیر گریه‌های او قرار نگرفته‌اند، خودش را با داغداری در نرسیدن به مطلوبش تسلّی می‌دهد و مدام زیر لب خواسته‌اش را با صدای بریده تکرار می‌کند. مثلاً می‌گوید: «ب ا ب ا! ب ر ی م پ ا ر ک» و همین ذکر را مدام تکرار می‌کند.

در کتب روانشناسی کودک به این مطلب اشاره شده است که ذهن کودک ۳ ساله توانایی درک مفهوم صبر را ندارد. اگر کودکی در این سن صبور است، رفتار او از سنش بزرگتر و پخته‌تر است.

کودکان بزرگسال

حال اگر فرد بزرگسالی هست که اصلاً صبر ندارد، این رفتار او کودکانه است. یعنی ذهن او مانند یک کودک سه ساله هنوز رشد پیدا نکرده است تا بتواند مفهوم و فضیلت صبر را درک کند. همانند آن دانش‌آموزی که ذهنش توان درک جذر اعداد منفی را ندارد.

گاهی اوقات که در پشت چراغ قرمز یا حرکت پشت خودروهای کندرو و بی‌خیال، حرص می‌خورم، به خودم می‌گویم: «محمد! تو هنوز بچه‌ای».

بدون استثناء عرض می‌کنم، هر کدام از ما که در رفتارهایمان شتابزدگی و عجله‌ی بیش از حد داریم و مثلاً نمی‌توانیم یک دقیقه صبر کنیم تا مسافران خودروی جلویی پیاده شوند و دائماً با بوق و نور بالا علامت می‌دهیم که: «بجنب الدنگ دست و پا چلفتی!» همه‌ی اینها یعنی ما هنوز بچه‌ایم.

برخی اوقات در خودروی دوستان و همکارانی سوار شده‌ام که اتفاقاً در پشت یک خودروی تعلیم رانندگی قرار گرفته‌ایم و دوستم بی‌ آن که به اتومبیل جلویی بچسبد یا بوق و چراغ بزند، چند صد متر در پشت سر او حرکت کرده است تا تمرکز این نوآموز رانندگی به هم نخورد و من در تمام این مدت در دلم رفتار بزرگوارانه دوستم را تحسین کرده‌ام.

به امید روزی که همگی بزرگ شویم. یعنی روحمان بزرگ شود و در خیابان‌ها و معابر فضیلت صبر را به نمایش بگذاریم.

یک خاطره

مطلب خود را با ذکر یک خاطره به پایان می‌رسانم. سال‌ها پیش به کمک یک خانم روانشناس در سازمان محل اشتغالم، مشغول طراحی آزمون‌های روانشناسی تحت وب بودیم. زمانی که برای مطالعه‌ی نمونه‌های خارجی، سایت‌های مختلف را بررسی می‌کردیم، به سایتی برخورد کردیم که در مراحل اجرای آزمون از یک شیرین کاری جالب استفاده کرده بود. آن وقت‌ها سرعت اینترنت بسیار پایین بود و گاهی برای ارسال اطلاعات مجبور بودیم روی گزینه‌ی Submit چند بار کلیک کنیم و این مسأله به یک عادت تبدیل شده بود. زمانی که در این سایت پس از انجام تست‌ها می‌خواستیم به مرحله‌ی بعد برویم، اگر روی دکمه‌ی Submit دو بار کلیک می‌کردیم عبارت زیر که یک ضرب‌المثل انگلیسی است نقش می‌بست:

Patience is a virtue

یعنی: صبوری یک فضیلت است

در همین زمینه:

مقدمه

دکتر ابوالحسن نجفی مؤلف کتاب «غلط ننویسیم» ذیل واژه‌ی بزدل نوشته است: بکارگیری این لغت به معنای ترسو نادرست است زیرا بزها اصولاً حیوانات نترس و بی‌باکی هستند و بسیار چالاک و چابک از کوه و بلندی بالا می‌روند و اصطلاح تیز و بز نیز ناظر بر این ویژگی است. دکتر نجفی از این که چگونه چنین اصطلاحی در زبان فارسی برای افراد ترسو و بی‌دل و جرأت به کار رفته اظهار بی‌اطلاعی می‌کند و همچون صدها واژه و اصطلاح نابجای دیگر، استعمال این کلمه را نیز ناروا می‌داند.

سگ‌ها حیوانات وفادار

هر کس اندک آشنایی و تماسی با دنیای سگ‌ها داشته است -به ویژه سگ‌های تعلیم دیده- وفاداری و نمک‌شناسی این حیوان را تصدیق می‌کند. در یکی از سفرهایی که به شمال کشور داشتیم با یکی از کافه‌داران بین راهی که دو سگ تعلیم دیده داشت وارد مباحثات سگی! شدیم. خیلی برایم جالب بود که صاحب آن کافه‌ی بی در و پیکر هر شب، آخر شب سگش را صدا می‌کند و به او می‌گوید تا صبح جلوی کافه بنشین و اینجا کشیک بده و از اینجا تکان نخور! سگ بیچاره هم تا صبح همین کار را می‌کند بی آن که قلاده‌ای داشته باشد و یا به لحاظ جسمی جهت فرار، نقصی در بدن خود داشته باشد.

اثر تعلیم و تربیت

تعلیم و تربیت آن چنان اثری حتی بر یک حیوان دارد که به لحاظ فقهی بزاق دهان سگ آموزش دیده، نجس نیست. یعنی اگر سگ تعلیم دیده، با دندانش شکاری را بیاورد، بزاق دهان سگ و اثر گاز او بر بدن شکار باعث نجاست آن نمی‌شود. از آن جا که خرید و فروش اعیان نجاست حرام است و سگ نیز از این قاعده مستثنی نیست، بر خلاف سگ‌های تزئینی و ولگرد، خرید و فروش سگ تعلیم دیده از نظر شرعی بلا اشکال است. نکته مهم‌تر ضریب بالای تربیت‌پذیری سگ است که بسیار سریع آموزش‌های لازم را حتی از یک روستایی بی‌سواد می‌پذیرد و به صاحبش وفادار می‌ماند.

سگ‌ها دروغ نمی‌گویند

اما جان کلام این نوشته این است که اصطلاحی به صورت گرته‌برداری از یک ضرب المثل انگلیسی وارد زبان فارسی شده است که «فلانی مثل سگ دروغ می‌گوید» ترجمه‌ی “You lie like a dog”. به نظرم این ضرب المثل خلاف انصاف و واقعیت و جفا در حق این حیوان وفادار است. هیچ سگی را تا به حال ندیده‌ام که بی‌جهت واق واق کند. اما انسان‌های فراوانی را دیده‌ام که در کمال رذالت و پررویی، چشم در چشم شما می‌دوزند و نه مثل سگ، بلکه مثل ذات خبیث خودشان دروغ می‌گویند.

آیا تشبیه چنین موجوداتی به سگ بی‌انصافی نیست؟ من از امروز این ضرب المثل را به پاس سال‌ها خدمات خالصانه و صادقانه‌ی سگ‌ها به انسان‌ها، از فرهنگ واژگان خودم حذف می‌کنم.

بعید نیست در دنیای سگ‌ها اگر روزی سگی دروغ بگوید او را تقبیح کنند و بگویند: «تو مثل یک انسان دروغ می‌گویی» “You lie like a man”.