پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

دسته بندی: روانشناسي اجتماعي

اخیراً ضرب‌المثلی رواج یافته که «ادعا ضربدر معلومات، همیشه یک عدد ثابت است» و منظورش این است که هر چقدر یک نفر بیشتر ادعا داشته باشد معلوماتش کمتر است و هر چقدر معلوماتش بیشتر باشد ادعایش کمتر است. به تعبیر واضح‌تر ادعا با معلومات نسبت معکوس دارند.

در کلاس «استعداد و آمادگی تحصیلی (GMAT)» مهندس طورانی همیشه توصیه می‌کرد قبل از حل کردن مسأله ابتدا چند عدد صریح و ساده را در فرمول تست کنید، مثلاً به جای x و y صفر یا یک بگذارید، اگر طرفین معادله با هم برابر نبود، دنبال حل کردنش نباشید. در اینجا هم کافی است، بزرگان علم و دانش را در این معادله قرار دهیم که طبیعتاً مطابق این فرمول باید ادعای‌شان نزدیک به صفر باشد:

سعدی:

در بارگاه خاطر سعدی خرام اگر –   خواهی ز پادشاه سخن داد شاعری
* * *
هفت کشور نمی‌کنند امروز –  بی مقالات سعدی انجمنی
* * *

سعدی اندازه ندارد که به شیرین سخنی –   باغ طبعت همه مرغان شکر گفتارند

* * *

خانه زندان است و تنهایی ضلال –   هرکه چون سعدی گلستانیش نیست

* * *

درین معنی سخن باید که جز سعدی نیاراید –   که هرچ از جان برون آید نشیند لاجرم بر دل

* * *

قلم است این به دست سعدی دُر –   یا هزار آستین دُرّ دَری [+]

حافظ :

شعر حافظ همه بیت‌الغزل معرفت است –  آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش [+]

صبحدم از عرش می‌آمد خروشی عقل گفت  –  قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می‌کنند [+]

شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد  –  دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود [+]

ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ  –  به قرآنی که اندر سینه داری [+]

ابن‌سینا:

کفر چو منی گزاف و آسان نبود  –  محکم‌تر از ایمان من ایمان نبود

در دهر چو من یکی و آن هم کافر – پس در همه دهر یک مسلمان نبود [+]

علاوه بر موارد یاد شده، با مرور اساتید و علمایی که افتخار کسب علم و دانش را از محضرشان داشته‌ام به این نتیجه رسیدم که متواضع بودن، لزوماً ارتباط مستقیمی با میزان علم افراد ندارد. چون انسان‌های عالم و دانشمندی را می‌شناسم که نسبت به یافته‌های خود مدعی هستند و به صراحت خودشان را نخبه و عالم می‌دانند و در بیانات خود به این موضوع صریحاً اشاره می‌کنند و با وجود این مدعی بودن، جلسات بحث و درس‌شان واقعاً مطلب جدید و قابل استفاده دارد!

از سوی دیگر افرادی را می‌شناسم که بسیار متواضع هستند و در عین حال هیچ معلومات خاصی هم ندارند. نمونه‌اش همین میوه‌فروش سر کوچه‌ی ماست که جوان بسیار مؤدب و ساکتی است و این قدر متواضع است که هیچ ادعایی جز میوه‌فروش بودن ندارد. آیا بی‌ادعا بودن وی را می‌توان دلیل بر بامعلومات بودنش تلقی کرد؟

اشتباهی که در ساختن این ضرب‌المثل صورت گرفته، این است که ادعا داشتن یا نداشتن رابطه‌ی مستقیم با نوع شخصیت فرد اعم از برون‌گرا بودن یا درون‌گرا بودن دارد. خوداظهاری، ادعا کردن و اظهار فضل، در شخصیت‌های برون‌گرا به طور طبیعی بسیار بیشتر از افراد درون‌گراست. حال اگر این فرد برون‌گرا عالم و دانشمند شود، شخصیتش که تغییر نمی‌کند، بل‌که ادعاهایش توپر می‌شود. لذا برای بررسی صحت و سقم ادعای افراد باید آنها را در حوزه‌ی تخصصی‌شان بررسی کرد و با یک جمله «ادعا ضربدر معلومات، همیشه یک عدد ثابت است» نه می‌توان ادعای کسی را رد کرد و نه می‌توان نسبت به معلومات کسی تشکیک کرد.

پس ادعا ضربدر معلومات یک عدد ثابت نیست، چون در این معادله، پارامتر شخصیت نادیده گرفته شده است.

مقدمه

این یادداشت در ادامه‌ی دو یادداشت «چراغ زرد یا چراغ نارنجی؛ یادداشتی بر بی‌دقتی ایرانیان» و «یادداشتی بر بی‌دقتی ایرانیان؛ بخش دوم: زبان فارسی» به بررسی علل ساختاری بی‌دقتی ایرانیان می‌پردازد.

دکتر همایون کاتوزیان در نظریه «ایران، جامعه کوتاه مدت» یا «جامعه کلنگی» به بررسی فقدان قاعده‌ی مناسب برای تعیین جانشین پادشاهان در ایران پرداخته است. در غرب قاعده‌ی ارشدیّت روشن می‌ساخت که پسر بزرگتر بعد از پدر عهده‌دار سلطنت خواهد بود. اما در ایران فرّه‌ایزدی جایگزین ارشدیّت شده بود و هیچ نشانه و شاخص خاصی الا توانمندی پسر برای نشستن به جای پدر جهت معلوم شدن وجود فره ایزدی در میان نبود. هر کدام از پسران پادشاه که موفق می‌شدند بر مخالفان خود غلبه یابند و بر جای پدر بنشینند، فره‌ ایزدی داشتند و در غیر این صورت خیر. همین مسأله باعث می‌شد که نگرانی‌ها برای وضعیت حکومت پس از مرگ پادشاه فعلی وجود داشته باشد و ساختارهای اجتماعی از ثبات و قوام لازم برخوردار نباشد.

مطابق این نظریه ضعف حاکمیت قانون و استبدادی بودن جامعه اعم از دولت و مردم باعث شده است که هیچ قاعده و رویه‌ای به صورت بلند مدت در جامعه دنبال نشود و همه چیز در مقاطع زمانی کوتاه مدت ویران شود و از نو بنا گردد.

ویژگی اصلی جامعه‌ی کوتاه مدت، موقتی بودن امور و دم‌غنیمت‌شمردن و به فکر زمان حال بودن و برای آینده‌ی دراز مدت برنامه‌ای نداشتن است. وقتی بی‌ثباتی و تغییر مداوم ساختارها و قوانین در یک جامعه پذیرفته شود، شتاب و عجله یکی از پیامدهای آن خواهد بود. سال گذشته در یادداشتی تحت عنوان «عجله و شتاب عامل ۷۰ درصد تصادفات رانندگی در ایران» به ریشه‌یابی عجول بودن ایرانیان اشاراتی داشته‌ام.

عجله دشمن دقت و دقیق بودن است. دقت نیازمند تمرکز و ثبات ساختارهای فکری، روانی و اجتماعی است. جامعه‌ای که به دلیل تغییرات سریع و گسترده در همه‌ی بخش‌ها و ساختارها آینده‌ی روشن و باثباتی برای خودش متصور نباشد، با دقت و حوصله و به صورت ریشه‌ای به مسائل نخواهد پرداخت. پس عجله و شتاب یکی از اصلی‌ترین دلایل بی‌دقتی ایرانیان است.

در جامعه کوتاه مدت، به تعبیر دکتر نعمت‌الله فاضلی به جای هر چیز ماکت آن چیز را ساخته‌ایم. از علم و دانش و دانشجو و استاد و  دانشگاه، ماکت دانشگاه، ماکت دانشجو و ماکت استاد و ماکت متخصص را می‌سازیم، چون آن چه مهم است خروجی محصولات و تولیدات فوق‌الذکر نیست، بلکه نام، عنوان و نماد آنها برای عبور از جامعه کوتاه مدت کافی است. در جامعه کوتاه مدت، مدرک تحصیلی ارزشی بسیار بیشتر از علم و دانش پیدا خواهد کرد. مهم نیست که دارنده‌ی مدرک دانشگاهی از سواد و تخصص لازم برخوردار باشد، مهم شأن و منزلت اجتماعی و مواهب مادّی است که به واسطه‌ی داشتن این مدرک نصیب دارنده‌ی آن خواهد شد.

ظاهرسازی و دروغگویی، سکه رایج جامعه کوتاه مدت

در جامعه‌ی کوتاه مدت ظاهرسازی و پرداختن به شکل و وضع ظاهری امور، اهمیت بسیار زیادی پیدا می‌کند. زیرا کسی فرصت و حوصله‌ی پرداختن به درون و ریشه را ندارد. شاید یکی از دلایلی که ایران مقام اول مصرف لوازم آرایشی را در خاورمیانه از آن خود کرده است و از نظر جراحی زیبایی بینی نیز دارنده مقام نخست در دنیاست نیز همین باشد.

وقتی در جامعه‌ی کوتاه مدت توجه همگان به ظاهر است، دروغ ابزار بسیار خوبی برای مخفی کردن موقتی واقعیت و ظاهرسازی است. در جامعه‌ی کوتاه مدت، تحمل رنج و تلاش برای قبولی در آزمون دکتری بسیار سخت و نامعقول است. ضمن این که گذراندن واحدهای درسی سنگین و تلاش برای تهیه رساله دکتری و دفاع از آن نیز بسیار زمان‌گیر و مشقت‌بار است. پس چرا وقتی همه از من مدرک تحصیلی طلب می‌کنند و کسی با سواد من کاری ندارد، من نوعی نیز به دنبال جعل یا خرید مدرک تحصیلی از دانشگاه آکسفورد یا هاوایی نباشم. اینجا کسی از من سؤالات پیچیده علمی نمی‌پرسد و به این هم کاری ندارد که چرا یک فارغ‌التحصیل دانشگاه آکسفورد انگلیسی بلد نیست. همین که بدانند شما دارنده عنوان «دکتری» هستید، شما را «دکتر» خطاب می‌کنند، نحوه‌ی قبولی، واحدهایی که گذرانیده‌اید و عنوان رساله و مدت تحصیل و دانشگاه شما چندان اهمیتی ندارد. مهم همین عنوان و مدرک «دکتری» است. زیرا مدارک تحصیلی و کیفیت درس خواندن خودشان هم خیلی وضعیت بهتر از این را نداشته است. پس بهتر است که همه با هم سکوت کنند تا قضیه خیلی بیخ پیدا نکند.

در جامعه‌ی کوتاه مدت، فعالیت صنعتی و دیربازده که نیازمند سرمایه‌گذاری در زیرساخت‌ها و درگیر شدن با ساختارهای ناکارآمد دولتی و اجتماعی است، بی‌معنی و حماقت تلقی می‌شود و به جای آن دلالی و واسطه‌گری که به سرمایه‌ی کمتری نیازمند است و سود بیشتری دارد، ترویج پیدا می‌کند. رشد قارچ‌گونه‌ی آژانس‌های مسکن و مشاورین املاک و بنگاه‌های معاملات خودرو به سه دلیل گسترش چشمگیری داشته است: نخست عدم نیاز به تخصص و مهارت خاص، دوم عدم نیاز به سرمایه و سرمایه‌گذاری و سوم سود بالا و زحمت اندک.

در جامعه‌ی کوتاه مدت، کسی زرنگ است که در سریعترین زمان ممکن بتواند سرمایه و دارایی‌های خود را به پول نقد تبدیل کند. جامعه دارای ثبات نیست و هر لحظه امکان دارد تصمیم یک مقام دولتی یا یک بحران اقتصادی، هست و نیست یک فرد را به باد فنا دهد. پس سرمایه‌گذاری در صنعت که مستلزم خرید تجهیزات و ساختمان‌هایی است که از نقدپذیری لازم برخوردار نیست، در ذهن یک انسان کوتاه‌نگر فاقد توجیه عقلایی است.

در جامعه‌ی کوتاه مدت، کسی که سریعتر بار خود را ببندد و از این آب گل‌آلود ماهی بیشتری بگیرد، برنده است. پس در شرایط بی‌ثبات و آب گل‌آلود نمی‌شود کار بادقت و باحوصله انجام داد و از افرادی که از ابتدای زندگی تا پایان عمر برای تأمین نیازهای اولیه‌ی زندگی، دست و پنجه نرم می‌کنند نمی‌شود و نباید توقع دقت داشت.

دقت نه تنها نیازمند آرامش، حوصله، ثبات و امید به آینده است بلکه خود تولیدکننده این موارد نیز می‌باشد. یعنی بین دقت از یک سو و آرامش، ثبات و امید به آینده از سوی دیگر، یک ارتباط دوسویه وجود دارد. لذا از کسی که دارد از یک گرگ گرسنه فرار می‌کند نمی‌شود توقع داشت که پایش را دقیقاً روی جاهای مجاز بگذارد و چیزی یا کسی را له نکند و سر و وضع ظاهری‌اش کاملاً منظم باشد و اصول راه رفتن و حقوق دیگران را محترم شمارد. فعلاً مهم‌ترین چیز خلاصی از خطری است که قصد جان او را کرده است.

در جامعه‌ی کوتاه مدت، نفع شخصی بر منافع عمومی ارجحیت دارد و می‌بایست در کمترین زمان ممکن به حداکثر نفع فردی و شخصی رسید. در چنین الگو و ساختار فکری سرعت و شتابزدگی جای دقت و تأمل را خواهد گرفت. برای قبولی در دانشگاه، برای انجام پایان‌نامه، برای چاپ مقاله ISI، برای استاد دانشگاه شدن، برای کتاب چاپ کردن و ده‌ها عنوان دهن پرکن دیگر، نیازی نیست که خیلی زحمت بکشید و خودتان را به دردسر بیندازید. همه‌ی اینها راه میانبر دارد. در یک بازی برد برد شما می‌توانید با پرداخت مبلغی بین دو تا پنج میلیون تومان، تمام مراحل انجام پایان‌نامه را برون‌سپاری کنید تا ضمن کمک به تقویت تولید ملی و اقتصاد داخلی، خودتان به امور مهم‌تری بپردازید! البته راه‌حل‌های اقتصادی‌تر هم وجود دارد. می‌توانید از یک پایان‌نامه‌ی حاضر و آماده، موضوع انتخاب کنید و پروپوزال تهیه کنید و قدم به قدم همان اطلاعات پایان‌نامه را به خورد اساتید محترم راهنما و مشاور بدهید تا آب هم از آب تکان نخورد. همه‌ی اساتید که وقت خواندن یافته‌های عالمانه شما را ندارند. شما هم به آنها حق بدهید که به امور مهم‌تری بپردازند. استاد داور هم بیشتر حواسش به این است که منبع‌نویسی شما منطبق با استاندارد APA هست یا نه. چند تا اشکال الکی و آبکی از روش‌تحقیق شما می‌گیرد و شما در بدترین حالت ۱۹ می‌گیرید و شما با درجه عالی فارغ التحصیل می‌شوید و همه چیز ختم به خیر می‌شود!

زندگی در چادر یا آپارتمان؟

زندگی کوتاه مدت در یک چادر صحرایی، نیازمند محاسبه مقاومت مصالح و زاویه‌ی تیرک خیمه از طناب نگهدارنده‌ی چادر نیست. اصلاً همه‌ی چادر را هم باد و توفان با خودش ببرد، اتفاق خاصی نمی‌افتد، خدا بزرگ است یک چادر دیگر! برج ۱۲۰ طبقه که نمی‌خواهیم بسازیم که در مقابل ۸ ریشتر زلزله مقاوم باشد و صد سال عمر مفید داشته باشد، امشب را بگذرانیم، تا فردا خدا بزرگ است. اصلاً از قدیم گفته‌اند: «چو فردا شود فکر فردا کنیم»، «حالا تا فردا کی زنده؟ کی مرده؟»

گرانبهاترین و بزرگترین محصول در سبد کالای خانوار یک ایرانی، مسکن است. خیلی خیلی خیلی جالب است که بر تولید بزرگترین و ارزشمندترین محصول سبد خانوار یک کشور، هیچ نهاد یا سازمانی نظارت نمی‌کند. وجود علامت استاندارد برای یک آپارتمان «بی‌معنی» است. خیلی خیلی خیلی جالب است که یک گوشی موبایل ۲۰۰ هزار تومانی در ایران گارانتی دارد ولی یک آپارتمان ۲۰۰ میلیون تومانی، حتی اگر به صورت نوساز خریداری شود، هیچ گونه گارانتی یا بیمه‌ای ندارد. بارها و بارها از نزدیک شاهد بوده‌ام که لوله‌کشی آپارتمان‌های نوساز به دلیل استفاده از اتصالات و لوله‌های ارزان قیمت و عدم عایق‌کاری مناسب، ترکیده‌اند یا نشت کرده‌اند و موجب ضرر و زیان‌های چند میلیونی شده‌اند. عدم وجود قوانین مناسب که از حقوق خریداران دفاع کند و نبود نهادهای نظارتی که سازندگان مسکن را ملزم به ارائه‌ی گارانتی و خدمات پس از فروش و بیمه نمایند، باعث شده است که عنوان «بساز بفروش» به «بساز بنداز» تغییر نام دهد و نه تنها سازندگان دقت و حوصله‌ی لازم در ساخت مسکن را انجام نمی‌دهند، بلکه خریداران نیز از حقوق خود برای اطلاع از میزان مقاومت، مصالح به کار رفته، مستندات فنّی و حقوقی آپارتمان و سایر مسائلی که موجب انتخاب آگاهانه ایشان خواهد شد، بی‌اطلاع هستند و همین امر موجب بی‌دقتی مضاعف در هنگام خرید خواهد شد. لذا کافی است شما به عنوان یک تولید کننده مسکن، صرفاً به ظاهر آپارتمان بیشترین توجه را بکنید تا بتوانید آپارتمان خود را با بالاترین قیمت بفروشید.

جمع‌بندی

جامعه‌ی کوتاه مدت، فرصت تأمل و تفکر و دقت به خرج دادن را از انسان می‌گیرد. پرداختن به ظاهر امور در چنین جامعه‌ای به عنوان یک ارزش مطرح می‌شود. چون همه چیز موقتی است کار ریشه‌ای و پایه‌ای انجام دادن فاقد وجاهت عقلانی است. هدف اصلی در جامعه‌ی کوتاه مدت، رسیدن به مقصد در کوتاه‌ترین زمان ممکن و با کمترین هزینه‌ی ممکن است که در اینجا دقت فدای سرعت می‌شود، کیفیت فدای کمیت، باطن فدای ظاهر و ریشه فدای شاخ و برگ. آری! ایران جامعه‌ای کوتاه مدت است و بی‌دقتی از عوارض کوتاه‌مدتی و شتابزدگی است.

در همین زمینه:

در آیین نامه راهنمایی و رانندگی ذیل ماده ۱۰۱ و در تعریف رنگ‌های چراغ راهنمایی آمده است:

الف- چراغ سبز برای حرکت

ب- چراغ زرد برای احتیاط

پ- چراغ قرمز برای ایست

من در سرتاسر ایران حتی یک عدد چراغ راهنمایی با رنگ زرد ندیده‌ام و تمام چراغ‌های راهنمایی و چراغ‌های احتیاطی که دیده‌ام با رنگ نارنجی یا همان پرتقالی بوده است. رنگ نارنجی با رنگ زرد متفاوت است و در تمام زبان‌های دنیا اسامی متفاوتی برای این دو رنگ وجود دارد. اما چرا با وجود این که در قانون نسبت به کلمه «زرد» تصریح شده است، تمامی چراغ‌های راهنمایی به رنگ «نارنجی» هستند، موضوعی است که در این یادداشت به آن خواهیم پرداخت.

ضرب‌المثل‌های توجیه‌کننده بی‌دقتی

در زبان فارسی ضرب‌المثل‌هایی وجود دارد که بی‌دقتی را تئوریزه کرده است. به عنوان نمونه «چه علی‌خواجه، چه خواجه‌علی» این ضرب‌المثل می‌گوید علی‌خواجه با خواجه‌علی فرقی ندارد و اصلاً اگر فرق هم داشته باشد مهم نیست و هر دو با هم برابرند. آیا واقعاً همین‌ طور است؟ یعنی مثلاً اگر کسی اسمش علیمحمد است، او را محمدعلی صدا کنیم یا بنویسیم باز هم یکسان است؟ باز از همین نوع است ضرب المثل «چه حسن‌کچل، چه کچل‌حسن».

«آب که از سر گذشت چه یک وجب، چه صد وجب» این ضرب‌المثل نیز با بیانی ناامیدکننده می‌خواهد بگوید وقتی مصیبت به سراغ آدم بیاید چه تفاوتی دارد که کم باشد یا زیاد. در حالی که در همین مثال وقتی آب از سر بگذرد اگر یک وجب باشد شما با اندکی دست و پا زدن و احیاناً قدری پادوچرخه زدن می‌توانید خودتان را نجات دهید و اگر آبی که از سر شما می‌گذرد صد وجب باشد، جنازه‌ی شما هم پیدا نخواهد شد. پس حتی اگر از سر یک فرد غرق شده هم آب یک وجب گذشته باشد یا صد وجب در کمک‌های اولیه و پیدا کردن جنازه با هم فرق دارند.

تازه اگر یک نفر هم مثل من پیدا شود و به این بی‌دقتی‌ها اعتراض کند، می‌گویند: «ای آقا! این قدر مته به خشخاش نگذارید، لطفاً»

هزار پا یا چهل و دو پا؟

وقتی به کشورهای دیگر سفر می‌کنید یا با زبان‌ها و تمدن‌های دیگر آشنا می‌شوید بیش از پیش به بی‌دقتی ایرانی‌ها پی می‌برید. در زبان عربی به هزار پا می‌گویند ام أربعه و أربعین یعنی مادر چهل و چهار، چون چهل و دو پا و دو شاخک دارد. همین عرب‌هایی که ما آنها را با انواع القاب و عناوین تحقیر می‌کنیم، در هنگام انتخاب نام این حیوان خیلی از ما دقیق‌تر عمل کرده‌اند. موضوع فقط به اینجا ختم نمی‌شود. عرب‌زبان به آن چیزی که ما می‌گوییم هفت‌تیر، می‌گوید مسدّس یعنی شش‌تایی. چون به واقع هفت‌تیر ۶ عدد تیر دارد. حالا معلوم نیست اولین نفری که این اسم هفت‌تیر را انتخاب کرده، از شدت هیجان برای شمارش تعداد تیرها هول شده است یا طبق قاعده‌ی یک کلاغ چهل کلاغ یکی هم از طرف خودش اضافه کرده است، معلوم نیست. اما این همه ایرانی و فارسی زبان که بعد از آن نفر اول هفت‌تیر را دیده‌اند و از آن استفاده کرده‌اند آیا نباید با خودشان می‌گفتند این که ۶ تیر بیشتر ندارد پس تیر هفتم کجاست؟

پراید GTXi یا GLXi؟

تمامی خودروهای پراید صبا صندوق‌دار که از سال ۱۳۸۴ تا سال ۱۳۸۹ تولید شده‌اند در سند خودرو و کارت شناسایی آنها عبارت پراید جی‌تی‌ایکس‌آی و روی در راننده بالاتر از زه عبارت GLXi نقش بسته است و هیچ کس هم به این موضوع اعتراضی ندارد. این اشتباه مربوط به یک روز و یک ماه نیست. پنج سال در یک کشور عبارت حک شده بر روی پرفروش‌ترین خودروی آن یعنی پراید صندوق‌دار با سند آن مطابقت نداشته است. چرا هیچ یک از مراکز شماره‌گذاری خودرو و مؤسسه استاندارد و حتی مشتریان به این مسأله واکنش نشان نداده‌اند؟

قرار ملاقات‌های ایرانی

می‌خواهیم قرار ملاقات بگذاریم، می‌گوید: «در اصلی دانشگاه، ساعت ۵ تا ۵:۳۰» یعنی بالاخره ساعت ۵ یا ساعت ۵:۳۰؟ آن وقت شما انتظار دارید کسی که در قرار ملاقاتش منها و مثبت نیم ساعت تلورانس دارد، در تولیدات و کیفیت زندگی و رفاقت و صداقتش چقدر تلورانس داشته باشد؟

نتیجه‌ این بی‌دقتی‌ها چیست؟

نتیجه‌ی این بی‌دقتی‌ها این می‌شود که «گنه کرد در بلخ آهنگری، به شوشتر زدند گردن مسگری». وقتی مجریان قانون بین رنگ زرد و نارنجی تفاوت قائل نشوند، بین خیلی چیزهای دیگر هم تفاوت قائل نمی‌شوند و دیگر اجرای مو به موی قانون و عبارت «مُرّ قانون» بی‌معنا خواهد بود.

نتیجه‌ی این بی‌دقتی‌ها این است که شما به ندرت کوچه و خیابانی را در ایران می‌توانید پیدا کنید که تمام خانه‌ها و مغازه‌های آن دقیقاً در یک راستا ساخته شده باشد. این قدر عقب‌نشینی و جلورفتگی در خیابان‌های و کوچه‌ها وجود دارد که نظم دیداری شهر را به هم ریخته است. همین مسأله در خصوص عدم رعایت «خط آسمان» در بناهای شهری نیز مصداق دارد.

نتیجه این بی‌دقتی‌ها این است که شما به راحتی می‌توانید شعر فریدون حلمی را به جای مولانا غالب کنید.

نتیجه این بی‌دقتی‌ها این می‌شود که فردی مثل مهدی خزعلی، صدای یک خانم جلسه‌ای را با دعای جوشن کبیر هایده، عوضی می‌گیرد و برای وی طلب استغفار می‌کند.

نتیجه این بی‌دقتی‌ها این است که به راحتی لوازم آشپزخانه چینی را می‌توان با نام DESSINI محصول ایتالیا به ایرانی جماعت غالب کرد و یک نفر هم نمی‌پرسد که چرا دامنه این سایت ایتالیایی در چین ثبت شده است و چرا این سایت زبان ایتالیایی ندارد و حتی یک شماره تلفن در تمام بخش‌های سایت برای پشتیبانی خدمات یا سفارش خرید قید نشده است؟

نتیجه این بی‌دقتی‌ها اتلاف هزاران ساعت وقت مسافران در تأخیر پروازهای داخلی و خارجی شرکت‌های هواپیمایی ایرانی است. نتیجه این بی‌دقتی‌ها این است که اکثر جلسات در سازمان‌های دولتی سر وقت شروع نمی‌شود. نتیجه این بی‌دقتی‌ها این است که پنجاه سال می‌توان خرمای بم را به اسم «رطب مضافتی بم» فروخت و یک نفر هم اعتراض نمی‌کند که این خرماست نه رطب. رطب آن میوه‌ی تازه و شیره‌داری است که رنگش بین قهوه‌ای و زرد است.

نتیجه‌ی این بی‌دقتی‌ها را شما به وضوح می‌توانید در محصولات ایرانی ببینید. اگر از محصولات پلاستیکی ایرانی استفاده کرده باشید، لبه‌های تیز پلاستیک روی محل خط تزریق قالب پلاستیک هنوز باقی است. حال آن که این لبه‌ها در نهایت باید با ابزار تسطیح شود تا باعث ایجاد خراش روی پوست بدن نشود. محصولات دو شرکت بزرگ خودروساز کشور یعنی ایران‌خودرو و سایپا که دیگر گل سرسبد این بی‌دقتی‌ها در هنگام مونتاژ است.

جمع‌بندی

مردمی که تفاوت رنگ نارنجی و زرد برای‌شان ملموس نیست و حتی اگر به بقّال و سوپری بگویید که «لطفاً یک نوشابه بدهید!» می‌پرسد: «زرد می‌خوای یا مشکی؟»، مردمی که برای‌شان مهم نیست رطب می‌خرند یا خرما، دسینی محصول چین است یا ایتالیا، پراید GTXi درست است یا GLXi، هزارپا ۴۲ پا دارد یا هزار تا، هفت‌تیر شش تیر دارد یا هفت‌تا، دهه‌ی فجر یازده روز است یا ده روز، هفته‌ی وحدت شش روز است یا یک هفته و … انتظار دارید که در تعامل با حاکمیّت سرشان کلاه نرود؟ انتظار دارید که اگر به آنها وعده‌ی مردمسالاری داده شد و آنها هم به مردمسالاری رأی دادند، فردا صبح مردمسالاری را درب منزل تحویل بگیرند؟

من به ازای هر بی‌دقتی در جامعه‌ی ایرانی، یک سوراخ در دیگی می‌بینم که قرار است آش توسعه و پیشرفت برای این مردم در آن پخته شود. تا این سوراخ‌ها و منافذ مسدود نشود، این دیگی که بر آتش نهاده‌ایم دیگ نیست بلکه آبکشی است که هیچ آشی از آن بیرون نخواهد آمد و آتش را نیز خاموش خواهد کرد. این بار کج به منزل نمی‌رسد.

لطفاً دقت کنید! و دقت کنید و دقیق باشید تا سرتان کلاه نرود!

+این مطلب را هم که با عنوان کلاهبرداری به نام دسینی توسط یک فرد حقیقت‌خواه تنظیم شده است بخوانید!

در همین زمینه:

زنبور زخمی

زنبورها از معدود جانورانی هستند که زندگی اجتماعی دارند. زنبورهای کارگر زمانی که مورد حمله انسان یا موجود دیگری قرار می‌گیرند و زخمی می‌شوند، تمامی انرژی خود را جمع می‌کنند تا به اولین موجود زنده‌ای که به آنها نزدیک شود، نیش بزنند و سپس بمیرند. مهم نیست فردی که به زنبور زخمی دست می‌زند، همان فرد ضارب باشد یا نه، بلکه مهم برقراری حالت تعادل در زنبوری است که ضربتی خورده است و باید ضربتی بزند، من خود بارها از نزدیک شاهد این صحنه بوده‌ام.

مار زخمی

از بین همه‌ی گونه‌های مارها فقط یک چهارم آنها سمّی هستند. مارهای سمّی نیز در حالت عادی به انسان یا سایر حیوانات آسیب نمی‌رسانند و از گزیدن به عنوان وسیله‌ی دفاعی یا صید طعمه استفاده می‌کنند. اما زمانی که یک مار سمّی زخمی می‌شود، دیگر شرایط فرق می‌کند. مار زخمی به هر کس برسد، زهرش را می‌ریزد تا آن حالت عدم تعادل درونی را برطرف کند. البته شاید این حالت تا بهبود کامل زخم در او ماندگار باشد و شاید مثل برخی حیوانات دیگر مثل سگ هار، به یک گزندگی جنون‌وار تبدیل گردد.

انسان زخمی

در طول زندگی خود همواره با انسان‌هایی روبرو بوده‌ام که مثل یک مسلسل پر، آماده شلیک هستند و دست‌شان روی ماشه است. کافی است تنه‌ی شما به این افراد بخورد یا دست آنها را ناخواسته لمس کنید تا تمام فشنگ‌های یک خشاب را روی شما خالی کنند. نکته جالب توجه این است که خشاب این مسلسل بلافاصله پر می‌شود و در کوتاهترین زمان ممکن، مسلسل مجدداً آماده شلیک است. یعنی خالی کردن یک خشاب، موجب برقراری تعادل روانی در چنین افرادی نخواهد شد.

نویسنده ناشناسی در یک داستان کوتاه و جذاب از چنین افرادی با عنوان کامیون حمل زباله یاد کرده است. اما من همان تعبیر انسان زخمی را بیشتر ترجیح می‌دهم و دلایلم را بعداً توضیح خواهم داد.

با کنکاش و مطالعه‌ای که بر روی سوابق زندگی برخی از این انسان‌های زخمی انجام داده‌ام، به این نتیجه رسیده‌ام که هر کدام از این افراد زخم‌خورده، به نوعی در زندگی خود، یک داغ یا شکست سنگین را تجربه کرده‌اند و عوارض این شکست یا زخم آن چنان عمیق بوده است که مجدداً نتوانسته‌اند تعادل روانی خود را بازیابند.

یک نفر داغ از دست دادن یکی از نزدیکانش را برنتافته و نتوانسته آن را هضم کند، دیگری در سرنوشت‌سازترین داستان عشقی زندگی خود شکست خورده است. یکی دیگر مالباخته‌ی شراکتی است که شریکش صمیمی‌ترین دوست زندگی او بوده است، آن یکی مورد بی‌مهری و بی‌تفاوتی فرزندش واقع شده که تمامی هست و نیستش را به پای وی ریخته است و از این دست نمونه‌ها.

تیپ شخصیتی زخم خورده‌ها

افراد به لحاظ تیپ شخصیتی در برخورد با مصیبت‌ها و زخم‌های اجتماعی به سه گونه تقسیم می‌شوند:

تیپ فعّال یا انتقام‌جو (گرگ): فرد زخم خورده همچون مار زخمی، در حالی که ناآرام است و به خودش می‌پیچد در صدد انتقام از هر کسی است که به او نزدیک می‌شود.

تیپ منفعل یا درون‌ریز (برّه): فرد زخم خورده به جهت انفعال و ضعف شخصیت دچار افسردگی، پرهیز از حضور در جمع و انزوا طلب می‌شود.

تیپ قاطع یا منطقی (چوپان): به دلیل غلبه قوای عقلانی می‌تواند موضوعات را تجزیه و تحلیل کند و تعادل روانی خود را پس از هر مصیبت یا زخم مجدداً باز یابد.

جامعه زخمی

جامعه‌ای که تجربه ۲۵۰۰ سال حکومت استبدادی را دارد و به دلیل موقعیت خاص جغرافیایی که محل تلاقی کشورها و تمدن‌های گوناگون است بارها و بارها مورد حمله اقوام مختلف واقع شده است و در درون جامعه نیز به دلیل عدم حاکمیت قانون و ضعف سازمان‌های مردم‌نهاد در استیفای حقوق مردم، هر روز از صبح تا شام زخم خوردن را تجربه کرده است، یک جامعه زخمی است.

جامعه زخمی از اجتماع زخم‌زنندگان و زخم‌خورندگان تشکیل می‌شود که ای بسا اکثریت جامعه هر دو نقش را همزمان بازی می‌کنند. مثلاً یک کارگر از کارفرمایش زخم می‌خورد و در منزل به زن و فرزندش زخم می‌زند. خود کارفرما نیز از سوی شریک یا سایر رقبا زخم می‌خورد. زن و فرزند کارگر نیز جای دیگری زخم‌هایشان را بر دوست و همسایه و همکلاسی می‌زنند و بدین صورت شاهد یک زنجیره‌ی کامل از زخم زدن و زخم خوردن هستیم.

اصغر قاتل، خفاش شب، بیجه و صدها قاتل سریالی دیگر، محصول جامعه زخمی هستند. جامعه زخمی سگ هار می‌زاید و بهرام بیضایی چه زیبا پدیده‌ی سگ‌کشی را به تصویر کشیده است. زندگی گروهی سگ‌هایی که می‌درند تا دریده نشوند و در پایان سگ زرد به دست قربانیانش به قتل می‌رسد تا چرخه‌ی زخم زدن و زخم خوردن همچنان ادامه یابد و دریغ از طبیب و مرهم و علاج و تعادل روانی.

در جامعه زخمی خرده فرهنگ قاپیدن و چاپیدن پا می‌گیرد و قحطی‌زدگی مدرن به عنوان یک پدیده‌ی اجتماعی رواج می‌یابد. صمیمیت مرزهای عدالت و حریم خصوصی را در می‌نوردد و قانون رنگ می‌بازد و ارتکاب سنگین‌ترین جرایم نظیر تجاوز به عنف آن چنان ساده می‌شود که این شعار مجرمانه تیتر اول سایت تابناک می‌شود: «تجاوز کنید و رضایت بگیرید!». مطابق آمار بانک مرکزی فقط در سال ۱۳۹۰، ۳۵ هزار میلیارد تومان چک برگشت می‌خورد که این رقم برای فروردین سال ۱۳۹۱ با هزار میلیارد تومان افزایش در مقایسه با فروردین سال ۱۳۹۰ روبرو بوده است.

چه باید کرد؟

تا زمانی که عدالت اجتماعی و حاکمیت قانون و قوه قضاییه‌ی قاطع و دادگر، استقرار نیابند و وضعیت اقتصادی کشور ثبات پیدا نکند و امنیت روانی شهروندان و آتیه‌ی ایشان تأمین نشود، جامعه زخمی، انسان زخم خورده می‌زاید و انسان زخمی یا قربانی می‌گیرد و یا قربانی می‌شود و یا همچون شهروند دردمند، لباس روحش را بالا می‌زند تا رنجنامه‌ای بسراید از زخمهایی که در طول سالیان حیات خود از دست حاکمان و مردمان سرزمین خویشتن خورده است.

در همین زمینه:

یکی از دوستان که برای مدت ۳ سال به یکی از کشورهای اروپایی مأمور شده بود و در تمام مدت با او از طریق چت و ایمیل در ارتباط بودم، زمانی که پس از پایان مأموریت به ایران برگشت، اولین سؤالی که از او پرسیدم این بود: دقیقاً لحظه‌ی ورود به تهران چه تفاوت محسوسی بین اینجا و آنجا احساس کردی؟

پاسخش خیلی برایم جالب بود. گفت: «اولین احساس من این بود که از یک جای رنگی وارد یک جای سیاه و سفید شده‌ام. یعنی آن قدر تنوع رنگ خودروها و مغازه‌ها و لباس افراد در آنجا زیاد است که همین تنوع رنگ خودش ایجاد یک شادابی و پویایی و حرکت می‌کند. شما الان به رنگ ماشین‌ها دقت کنید، عمدتاً در یک طیف خاکستری هستند و رنگ‌ها مرده است. مشکی، نوک‌مدادی، طوسی، زیتونی، یشمی، سفید، بژ و … همگی در طیف رنگ‌های بی‌روح و مرده است که غالب رنگ خودروها را در ایران تشکیل می‌دهد»

این موضوع را با چند نفر دیگر از دوستان و اساتیدم که در خارج تحصیل یا زندگی کرده بودند در میان گذاشتم و همگی این تنوع رنگ و مدل را تأیید کردند. دو سال از این موضوع می‌گذرد و ذهن من در تمام این مدت شواهد و قراین فراوانی یافته است که «ما سیاه و سفیدیم و غربی‌ها رنگی». این که چرا ما از طیف رنگ‌های متنوع و به ویژه شاد استقبال نمی‌کنیم دلایل متعددی دارد که ذیلاً اشاره خواهم کرد:

کارخانجات خودروسازی ایران در ابتدای امر محصولات متنوعی از لحاظ رنگ تولید کرده‌اند، اما به تجربه و از روی سلایق مشتریان به این نتیجه رسیده‌اند که رنگ‌های شاد مشتری ندارد و روی دست کارخانه می‌ماند. یعنی به واقع مشکل، کمبود عرضه این گونه خودروها در بازار نیست بلکه نبود تقاضا برای خودروهای رنگی است.

به عنوان مثال رنگ مورد علاقه‌ی من پرتقالی یا همان نارنجی است. تصور کنید که من با یک خودروی پرتقالی قصد دارم در سطح شهر، محل کار، محله‌ی سکونت و در بین اقوام و آشنایان و دوستان تردد نمایم. حتی اگر من به این رنگ صد در صد علاقه داشته باشم و آن را کاملاً در شأن خودم بدانم، رفتار دیگران با من به گونه‌ای خواهد بود که پس از اندک زمانی این خودرو را می‌فروشم و یکی از همان خودروهای طیف خاکستری می‌خرم. اجازه دهید این واکنش‌ها را قدری شفاف‌تر ببینیم:

راننده موتورسیکلت [پشت چراغ قرمز]: «داداش! آقای پرتقالی! یه خورده برو جلو ما رد شیم! آب هویج با توام ها!!!!»

یکی از دوستان [بعد از دیدن ماشین جدید بنده]: «محمد! این چیه رفتی خریدی؟ بابا این خیلی ضایعس، آخه مرد مگه ماشین نارنجی سوار میشه»

یکی از همکاران [با طعنه]: «خوب به سلامتی بعد از اداره هم مشغولید دیگه!! توی کدوم خط کار می‌کنید؟! [با نیشخند] تاکسی بانوان که نیست، هست؟!!»

یکی از بستگان دور [در یک مهمانی فامیلی]: «آقا تنگه واشی خوش گذشت؟ گفتن یه ماشین پرتقالی زیاد اون طرف‌ها دیده میشه. ایشالا همیشه به سفر!»

یعنی به واقع مشکل عدم تنوع رنگ نه در فقدان آن و نه در تقاضای آن است بلکه فرهنگ جامعه‌ی ایرانی از رنگ‌های شاد با عناوینی مثل «جلف»، «ضایع»، «جیغ»، «تابلو»، «بچگانه»، «زنانه» و امثال اینها یاد می‌کند و افرادی که از چنین رنگ‌هایی استفاده می‌کنند را تقبیح خواهد کرد و در مقابل رنگ‌های مرده و بی‌روح را می‌ستاید و آنها را «سنگین»، «متین»، «باکلاس» و «زیبا» تلقی می‌کند.

ضمناً رنگی که همرنگ جماعت نباشد زود شناخته می‌شود و راحت‌تر ردگیری می‌شود. شهروند ایرانی تمایل دارد با چراغ خاموش، آسته برود و آسته بیاید تا گربه شاخش نزند. این مورد به نظرم بیشتر در فقدان احساس امنیت روانی جامعه ریشه دارد که فرد نمی‌خواهد اتومبیلش مورد توجه واقع شود. خواه مورد توجه مردم، پلیس، سارق یا هر موجودی که عقلاً احتمال آسیب دیدن از وی وجود دارد.

ریشه‌ی این که رنگ دیوار اکثر خانه‌ها در ایران «استخوانی» است و کمتر رنگ‌های روشن شاد در آنها دیده می‌شود را می‌بایست در روح و روان خموده‌ی ایرانیان جستجو کرد. کدام روانشناس و کارشناس تبلیغات است که تأثیر رنگ را بر طراوت روح و روان آدمی انکار کند؟ در معروف‌ترین مطالعات علم مدیریت موسوم به مطالعات هاثورن که منتهی به ظهور مکتب نئوکلاسیک شد، التون مایو پس از پنج سال تحقیق بر روی کارکنان شرکت وسترن الکتریک دریافت که افزایش نور اتاق رابطه‌ی مستقیم با افزایش کارایی دارد. بعد از وی نیز برخی کارشناسان مدیریت با تغییر رنگ اتاق و مبلمان آن به بازدهی‌های بالایی دست یافتند.

نمای داخلی یکی از اتاق‌های شرکت گوگل

چندی پیش ایمیلی از وضعیت داخلی ساختمان اصلی شرکت گوگل به دستم رسید که محل کاری بسیار شگفت‌انگیز و مفرّح و متنوع را به تصویر کشیده بود. معنی دیگر آن همه تنوع رنگ و مبلمان متفاوت اداری، بروز خلاقیت است. یعنی از دل یک محل کار ساده با رنگ‌های مرده، این همه خلاقیتی که ارزش هر سهم شرکت گوگل را به ۶۱۰ دلار برساند درنمی‌آید. گوگل سالها پس از یاهو وارد دنیای ارائه‌ی خدمات ایمیل شد، اما به خاطر خلاقیت‌ها و امکانات بهتری که در اختیار کاربران خود قرار داد، توانست به راحتی این شرکت قدیمی و صاحب نام را پشت سر بگذارد به گونه‌ای که ارزش هر سهم از شرکت یاهو در حال حاضر معادل ۱۶ دلار می‌باشد.

این که ما در انتخاب رنگ دیوارهای خانه و اتومبیل‌مان به دنبال رنگ‌های مرده هستیم، نه ربطی به دولت و حکومت جمهوری اسلامی دارد و نه ربطی به استکبار جهانی. ما خودمان هستیم که در نظام ارزش‌گذاری ذهنی خود، رنگ شاد را جلف و سبک و رنگ‌های خاکستری را سنگین و رنگین! می‌نامیم.

بنده اعتقاد دارم، یکی از مواردی که قطعاً تأثیر مستقیم در بهبود روحیه و مهربانتر شدن شهروندان ایرانی با یکدیگر خواهد داشت، ایجاد تنوع در رنگ اتاق، خودرو، لباس، مبلمان و هر آن چیزی است که محیط پیرامون ما را پوشانده است. اما منظور بنده از تنوع رنگ به هم آمیختن بی‌ترکیب و ناموزون رنگها نیست و حتماً تناسب و کاربرد صحیح هر رنگ در جای خود منظور نظر است.