پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

دسته بندی: روانشناسي

هنر ناز كشيدن

در جامعه مصرفي كه هر چيزي را به بهانه‌ي يك ايراد كوچك دور مي‌اندازند و به سراغ كالاي نو مي‌روند، «هنر ناز كشيدن» و نگه داشتن دوستان قديمي نيز رو به فراموشي مي‌رود. ناز كشيدن از آن جهت هنر است كه به معناي به دست آوردن دل دوستان و عزيزاني است كه براي‌مان ارزشمند هستند. ناز كشيدن، هنر دلجويي و به دست آوردن دل يك انسان است.

لازمه‌ي «ناز كشيدن» خاكساري و فروتني است. افراد قدّ و مغرور از چنين هنري عاري هستند. ناز كشيدن تلاش و تكاپويي براي رسيدن به محبوب يا دست‌يابي به صلح و ترميم رابطه‌اي است كه به تيرگي گراييده است. ناز كشيدن يعني دوست روزهاي سختي بودن، ناز كشيدن يعني بهاي دوستي را پرداختن و ناز كشيدن به معناي فراموش نكردن روزهاي خوشي است.

پر واضح است كه ناز كسي كشيدن دارد كه وجودش براي‌مان نازنين است و ادامه‌ي دوستي و رابطه‌ي با او براي‌مان ارزشمند و وزين است و رنجيدن خاطرش براي‌مان سنگين.

در يك كلام، «ناز كشيدن» به معناي تقلايي براي نگاه داشتن سر رشته است.

گرت هواست كه معشوق نگسلد پيوند     نگاه دار سر رشته تا نگه دارد (حافظ)

هنر قهر كردن

شايد در اولين نگاه «قهر كردن» عملي كاملاً مذموم به نظر بيايد و كاربرد واژه‌ي «هنر» براي آن بي‌معناست. اما قهر كردن نيز در برخي مواقع عين لطف و دوستي و تدبيري براي برقراري تعادل و محكي براي سنجش عيار دوستي‌هاست. خداي متعال بارها و بارها در قرآن كريم از قهر و غضبش سخن به ميان آورده است. نيك مي‌دانيم كه از منبع خير چيزي جز خير و رحمت ساطع نمي‌شود و قهر او نيز عين لطف و محبت اوست. ائمه‌ي معصومين (عليهم السلام) و پيشوايان ديني نيز در بسياري از مواقع براي تربيت انسان‌ها و اصحاب خود، روي از ايشان برتافته‌اند و در را بر آنها نگشوده‌اند تا خاندان رحمة للعالمين نيز به پيروان خود بياموزند، «قهر كردن» هنري براي تربيت انسان‌هاست. به عنوان نمونه نگاه كنيد به داستان امام موسي كاظم (عليه السلام) كه علي بن يقطين از ياران مخصوص خود را به جهت ظلمي كه به ابراهيم شتربان كرده بود به حضور نپذيرفت [+].

قهر كردن به معناي محروم كردن طرف مقابل از وجود خود است. اگر خوب بوده‌ايم، دلش براي ما و خوبي‌هاي‌مان تنگ مي‌شود و برمي‌گردد و اگر بد بوده‌ايم او را از رنج و مرارت بيشتر رهانيده‌ايم. قهر كردن به معناي شل كردن و رها كردن ريسمان دوستي است، تا ببينيم آيا فقط ما هستيم كه اين ريسمان را مي‌كشيم يا طرف مقابل نيز خواهان استمرار اين دوستي هست.

اين كه بدانيم كجا قهر كنيم، چه قدر قهر كنيم، با چه كيفيتي قهر كنيم، تا چه زماني قهر كنيم و با چه بهايي آشتي كنيم و حواس‌مان باشد كه با چه هدفي قهر كرده‌ايم و براي چه مي‌خواهيم آشتي كنيم، همه و همه در قالب «هنر قهر كردن» مي‌گنجد.

عاشقم بر قهر و بر لطفش به جدّ   بوالعجب من عاشق اين هر دو ضد (مولانا)

جمع بندي

قهر كردن (ناز كردن) و ناز كشيدن دو روي سكه‌ي عشق است. آنهايي كه از چنين فنوني در زندگي بي‌بهره‌اند يا هرگز تن‌شان به درياي عشق تر نشده است يا بيش از نيم بند انگشت آن را نپيموده‌اند. عشق همواره دوست داشتن يا همواره دوست داشته شدن نيست. عشق فراز و فرود است، آب و آتش است، ناز و نياز است، كشيدن و كشاندن است، چشيدن و چشاندن است. فقط مهم اين است كه بداني كدام را كجا به كار ببندي تا در عين عزّت و احترام، محبوب و معشوق را نيز عزيز و محترم به همراه داشته باشي.

عشق مي‌ورزم و اميد كه اين فنّ شريف     چون هنرهاي دگر موجب حرمان نشود (حافظ)

عشق و دوستي يك رابطه‌ي دو طرفه است، هم دوست داشتن است و هم دوست داشته شدن است. ناز كشيدن و قهر كردن دو ترفند براي اطمينان از دوست داشتن و دوست داشته شدن است كه از قديم گفته‌اند: «عشقِ يك‌سره، مايه‌ي دردسر است» خواه يك‌سر، دوست داشتن باشد يا يك‌سر، دوست داشته شدن. تمام لذت عشق و عاشقي در تب و تاب ناز كردن و ناز كشيدن است.

زندگي بدون درد عشق

    مرگ شهروند دردمند و مرگ بند بند اين تن نحيف و سست

                                                در هجوم تندباد زرمداري است

عشق! آه!

يك دقيقه بودنم بدون بودنت مباد! [+]

در همين زمينه:

اخيراً ضرب‌المثلي رواج يافته كه «ادعا ضربدر معلومات، هميشه يك عدد ثابت است» و منظورش اين است كه هر چقدر يك نفر بيشتر ادعا داشته باشد معلوماتش كمتر است و هر چقدر معلوماتش بيشتر باشد ادعايش كمتر است. به تعبير واضح‌تر ادعا با معلومات نسبت معكوس دارند.

در كلاس «استعداد و آمادگي تحصيلي (GMAT)» مهندس طوراني هميشه توصيه مي‌كرد قبل از حل كردن مسأله ابتدا چند عدد صريح و ساده را در فرمول تست كنيد، مثلاً به جاي x و y صفر يا يك بگذاريد، اگر طرفين معادله با هم برابر نبود، دنبال حل كردنش نباشيد. در اينجا هم كافي است، بزرگان علم و دانش را در اين معادله قرار دهيم كه طبيعتاً مطابق اين فرمول بايد ادعاي‌شان نزديك به صفر باشد:

سعدي:

در بارگاه خاطر سعدی خرام اگر –   خواهی ز پادشاه سخن داد شاعری
* * *
هفت کشور نمی‌کنند امروز –  بی مقالات سعدی انجمنی
* * *

سعدی اندازه ندارد که به شیرین سخنی –   باغ طبعت همه مرغان شکر گفتارند

* * *

خانه زندان است و تنهایی ضلال –   هرکه چون سعدی گلستانیش نیست

* * *

درین معنی سخن باید که جز سعدی نیاراید –   که هرچ از جان برون آید نشیند لاجرم بر دل

* * *

قلم است این به دست سعدی دُر –   یا هزار آستین دُرّ دَری [+]

حافظ :

شعر حافظ همه بيت‌الغزل معرفت است –  آفرين بر نفس دلكش و لطف سخنش [+]

صبحدم از عرش مي‌آمد خروشي عقل گفت  –  قدسيان گويي كه شعر حافظ از بر مي‌كنند [+]

شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد  –  دفتر نسرين و گل را زينت اوراق بود [+]

نديدم خوشتر از شعر تو حافظ  –  به قرآني كه اندر سينه داري [+]

ابن‌سينا:

كفر چو مني گزاف و آسان نبود  –  محكم‌تر از ايمان من ايمان نبود

در دهر چو من يكي و آن هم كافر – پس در همه دهر يك مسلمان نبود [+]

علاوه بر موارد ياد شده، با مرور اساتيد و علمايي كه افتخار كسب علم و دانش را از محضرشان داشته‌ام به اين نتيجه رسيدم كه متواضع بودن، لزوماً ارتباط مستقيمي با ميزان علم افراد ندارد. چون انسان‌هاي عالم و دانشمندي را مي‌شناسم كه نسبت به يافته‌هاي خود مدعي هستند و به صراحت خودشان را نخبه و عالم مي‌دانند و در بيانات خود به اين موضوع صريحاً اشاره مي‌كنند و با وجود اين مدعي بودن، جلسات بحث و درس‌شان واقعاً مطلب جديد و قابل استفاده دارد!

از سوي ديگر افرادي را مي‌شناسم كه بسيار متواضع هستند و در عين حال هيچ معلومات خاصي هم ندارند. نمونه‌اش همين ميوه‌فروش سر كوچه‌ي ماست كه جوان بسيار مؤدب و ساكتي است و اين قدر متواضع است كه هيچ ادعايي جز ميوه‌فروش بودن ندارد. آيا بي‌ادعا بودن وي را مي‌توان دليل بر بامعلومات بودنش تلقي كرد؟

اشتباهي كه در ساختن اين ضرب‌المثل صورت گرفته، اين است كه ادعا داشتن يا نداشتن رابطه‌ي مستقيم با نوع شخصيت فرد اعم از برون‌گرا بودن يا درون‌گرا بودن دارد. خوداظهاري، ادعا كردن و اظهار فضل، در شخصيت‌هاي برون‌گرا به طور طبيعي بسيار بيشتر از افراد درون‌گراست. حال اگر اين فرد برون‌گرا عالم و دانشمند شود، شخصيتش كه تغيير نمي‌كند، بل‌كه ادعاهايش توپر مي‌شود. لذا براي بررسي صحت و سقم ادعاي افراد بايد آنها را در حوزه‌ي تخصصي‌شان بررسي كرد و با يك جمله «ادعا ضربدر معلومات، هميشه يك عدد ثابت است» نه مي‌توان ادعاي كسي را رد كرد و نه مي‌توان نسبت به معلومات كسي تشكيك كرد.

پس ادعا ضربدر معلومات يك عدد ثابت نيست، چون در اين معادله، پارامتر شخصيت ناديده گرفته شده است.

دهه 60، دهه‌ي سختي‌ها و محروميت‌ها بود. كشوري كه در آستانه‌ي يك انقلاب مردمي درگير جنگي تحميلي شده بود، مي‌بايست درآمد ناچيز نفت را بين جبهه‌هاي جنگ و كالا و ارزاق كوپني تقسيم كند.

دهه 60 علاوه بر دهه‌ي سختي‌ها و محروميت‌ها، دهه‌ي اتحاد و  همدلي بود. دهه 60 نمايش صميميت‌ها و محبت‌هاي مردماني بود كه بعد از آن، افزايش درآمد خانوار‌ها و سطح رفاه، فاصله‌ي دهك‌ها را بيشتر و بيشتر كرد.

گرمايش اكثر خانه‌ها در دهه‌ي 60 از طريق نفت تأمين مي‌شد. صف‌هاي طويل دريافت نفت يكي از صحنه‌هاي فراموش نشدني آن دوران است. در كوچه‌ي ما فقط چند خانه بودند كه شوفاژ داشتند و از گازوئيل استفاده مي‌كردند. بقيه خانواده‌ها با نفت‌ خانه و آب را گرم مي‌كردند.

در زمستان‌ها ما فقط در يك اتاق بخاري نفتي روشن مي‌كرديم. يك بخاري قديمي ارج بود كه با دنگ و فنگ خاصي روشن مي‌شد و چشمتان روز بد نبيند اگر حواسمان پرت مي‌شد و نفت زيادي در مخزن اصلي جمع مي‌شد و دير كبريت مي‌زديم. چيزي شبيه به حملات هوايي صدام و صداهاي مكرر گروم گروم بخاري كل خانه را برمي‌داشت تا نفت‌هاي اضافي بسوزد و پنجره را نيز براي از بين رفتن بوي نفت‌هاي سوخته بايد باز مي‌كرديم.

آن اتاق ديگر با بخاري برقي گرم مي‌شد و براي گرم شدن نيز بايد به بخاري مي‌چسبيديم. بقيه‌ي خانه هم سرد بود. سهميه‌ي نفت به قدري نبود كه دو بخاري نفتي روشن كنيم يا آبگرمكن را هميشه روشن نگه داريم. روشن كردن آبگرمكن فقط براي مواقعي بود كه كسي بخواهد از حمام استفاده كند. يك آبگرمكن ايستاده‌ي جنرال كه يك سوم هيكلش هم آب را گرم نمي‌كرد. در حمام تا به خودمان مي‌جنبيديم آب سرد شده بود.

واحد آب‌گرم آن روزها لگن بود. مثلاً آبگرمكن ما هشت يا نه لگن آب را گرم مي‌كرد. نمي‌شد يك‌سره زير دوش ايستاد و حمام كرد. بل‌كه بايد آب‌گرم را مديريت مي‌كرديم. به دليل شست‌وشو با آب سرد هميشه در زمستان‌ها دست‌هاي من خشكي مي‌زد و ترك مي‌خورد. اكثر اوقات يك پماد نرم‌كننده در كيف يا جيبم داشتم، ولي يك بار شست‌وشوي دست‌ها با آب و صابون كافي بود تا اثر پماد از بين برود و روز از نو و ترك‌ها از نو.

منزل يكي از بستگان در همان زمستان‌هاي سرد شوفاژ داشت و باز كردن شير آب‌ و مشاهده‌ي آب‌گرم سفيد رنگي كه همراه با بخار، دست‌هاي ترك‌خورده‌ي مرا نوازش مي‌كرد، به منزله‌ي «رفاه» بود. يعني از نظر يك كودك ده ساله مثل من، دايي محمود در رفاه بود چون هميشه آب‌گرم داشتند و ما در رفاه نبوديم چون آب‌گرم نداشتيم.

پس از پايان جنگ، همراه با گسترش شبكه گازرساني خانه‌ي ما هم گازكشي شد و آبگرمكن‌هاي گازي جاي خود را به آبگرمكن‌هاي نفتي دادند و ديگر آب‌گرم، براي من كالاي لوكس به حساب نمي‌آمد.

با افزدوه شدن يك درس اجباري به نام انفورماتيك به دروس سال سوم دبيرستان رشته رياضي فيزيك، اينك مفهوم رفاه براي من به معني داشتن كامپيوتر بود. دوستان همكلاسي كه در منزل‌شان يك كمودور 64 يا يك كامپيوتر 286 آي‌بي‌ام داشتند از نظر من مرفّه بودند. رؤيايي كه از زمان شكل‌گيري تا تحقق هفت سال به طول انجاميد. اكنون شايد كمتر خانه‌اي باشد كه در آن كامپيوتر نباشد.

اما نگاهي بيندازيم به كودكان امروز، بچه‌هايي كه قبل از تولد تخت و كمد و لباس‌هاي رنگارنگ و اسباب‌بازي‌هاي شهرفرنگ‌شان آماده است، چيزي به اسم سختي و نداري را نچشيده‌اند كه بخواهند بفهمند. همين باعث مي‌شود كه رؤياهاي آن‌ها غيرمنطقي و زياده‌خواهانه باشد. چون همه‌ي آن چيزي را كه مي‌بايست با تلاش به آن برسند، پيشاپيش و بدون زحمت دريافت كرده‌اند. انسان براي چيزي كه دارد رؤياپردازي نمي‌كند. امروزه داشتن موبايل براي نوجوانان، نه يك كالاي لوكس بل‌كه يك نياز ضروري تلقي مي‌شود و اين‌ها را فضاي چشم و هم‌چشمي جامعه و بالا رفتن سطح خواسته‌ها تحميل كرده است، نه پاسخ به يك نياز واقعي. چه آن كه نوجواني كه يا در خانه است يا در مدرسه چه نيازي به تلفن همراه دارد؟

روز گذشته از يكي از آشنايان كه يك فرهنگي بازنشسته است شنيدم، فرزند جوانش را كه اخيراً به سن 18 سالگي رسيده به گرفتن گواهي‌نامه تشويق كرده كه كمك حال خانواده باشد و پاسخ فرزند واقعاً شنيدني است. اين جوان نسل چهارم فرموده‌اند: «من پرايد سوار نمي‌شوم، لطفاً اگر مي‌خواهيد من گواهي‌نامه بگيرم، برايم پژو 206 بخريد» و اين‌ها را كاملاً جدي گفته است.

در اين‌جا چند سؤال مطرح مي‌شود:

1. آيا با افزايش سطح رفاه فرزندان، قدرشناسي و خوداتكايي آن‌ها افزايش يافته يا كاهش؟ و اگر كاهش يافته چه بايد كرد؟

2. چه كساني و چه رسانه‌هايي براي جوانان ما رؤياپردازي مي‌كنند؟

3. نسلي كه براي رسيدن به خواسته‌هايش متكي به خانواده است، چگونه مي‌خواهد خود و جامعه‌اش را اداره كند؟

دردآورترين جمله‌اي كه نه از زبان يك نفر بل‌كه از چند نفر شنيده‌ام اين است كه جوانان نسل چهارم وقتي در پاسخ به خواسته‌هايشان عباراتي مثل «خودت مي‌داني كه ما نداريم» را مي‌شنوند، مي‌گويند: «شما كه نداشتيد بي‌خود كرديد كه بچه آورديد!»

در همين زمينه:

مقدمه

اين يادداشت در ادامه‌ي دو يادداشت «چراغ زرد يا چراغ نارنجي؛ يادداشتي بر بي‌دقتي ايرانيان» و «يادداشتي بر بي‌دقتي ايرانيان؛ بخش دوم: زبان فارسي» به بررسي علل ساختاري بي‌دقتي ايرانيان مي‌پردازد.

دكتر همايون كاتوزيان در نظريه «ايران، جامعه كوتاه مدت» يا «جامعه كلنگي» به بررسي فقدان قاعده‌ي مناسب براي تعيين جانشين پادشاهان در ايران پرداخته است. در غرب قاعده‌ي ارشديّت روشن مي‌ساخت كه پسر بزرگتر بعد از پدر عهده‌دار سلطنت خواهد بود. اما در ايران فرّه‌ايزدي جايگزين ارشديّت شده بود و هيچ نشانه و شاخص خاصي الا توانمندي پسر براي نشستن به جاي پدر جهت معلوم شدن وجود فره ايزدي در ميان نبود. هر كدام از پسران پادشاه كه موفق مي‌شدند بر مخالفان خود غلبه يابند و بر جاي پدر بنشينند، فره‌ ايزدي داشتند و در غير اين صورت خير. همين مسأله باعث مي‌شد كه نگراني‌ها براي وضعيت حكومت پس از مرگ پادشاه فعلي وجود داشته باشد و ساختارهاي اجتماعي از ثبات و قوام لازم برخوردار نباشد.

مطابق اين نظريه ضعف حاكميت قانون و استبدادي بودن جامعه اعم از دولت و مردم باعث شده است كه هيچ قاعده و رويه‌اي به صورت بلند مدت در جامعه دنبال نشود و همه چيز در مقاطع زماني كوتاه مدت ويران شود و از نو بنا گردد.

ويژگي اصلي جامعه‌ي كوتاه مدت، موقتي بودن امور و دم‌غنيمت‌شمردن و به فكر زمان حال بودن و براي آينده‌ي دراز مدت برنامه‌اي نداشتن است. وقتي بي‌ثباتي و تغيير مداوم ساختارها و قوانين در يك جامعه پذيرفته شود، شتاب و عجله يكي از پيامدهاي آن خواهد بود. سال گذشته در يادداشتي تحت عنوان «عجله و شتاب عامل 70 درصد تصادفات رانندگي در ايران» به ريشه‌يابي عجول بودن ايرانيان اشاراتي داشته‌ام.

عجله دشمن دقت و دقيق بودن است. دقت نيازمند تمركز و ثبات ساختارهاي فكري، رواني و اجتماعي است. جامعه‌اي كه به دليل تغييرات سريع و گسترده در همه‌ي بخش‌ها و ساختارها آينده‌ي روشن و باثباتي براي خودش متصور نباشد، با دقت و حوصله و به صورت ريشه‌اي به مسائل نخواهد پرداخت. پس عجله و شتاب يكي از اصلي‌ترين دلايل بي‌دقتي ايرانيان است.

در جامعه كوتاه مدت، به تعبير دكتر نعمت‌الله فاضلي به جاي هر چيز ماكت آن چيز را ساخته‌ايم. از علم و دانش و دانشجو و استاد و  دانشگاه، ماكت دانشگاه، ماكت دانشجو و ماكت استاد و ماكت متخصص را مي‌سازيم، چون آن چه مهم است خروجي محصولات و توليدات فوق‌الذكر نيست، بلكه نام، عنوان و نماد آنها براي عبور از جامعه كوتاه مدت كافي است. در جامعه كوتاه مدت، مدرك تحصيلي ارزشي بسيار بيشتر از علم و دانش پيدا خواهد كرد. مهم نيست كه دارنده‌ي مدرك دانشگاهي از سواد و تخصص لازم برخوردار باشد، مهم شأن و منزلت اجتماعي و مواهب مادّي است كه به واسطه‌ي داشتن اين مدرك نصيب دارنده‌ي آن خواهد شد.

ظاهرسازي و دروغگويي، سكه رايج جامعه كوتاه مدت

در جامعه‌ي كوتاه مدت ظاهرسازي و پرداختن به شكل و وضع ظاهري امور، اهميت بسيار زيادي پيدا مي‌كند. زيرا كسي فرصت و حوصله‌ي پرداختن به درون و ريشه را ندارد. شايد يكي از دلايلي كه ايران مقام اول مصرف لوازم آرايشي را در خاورميانه از آن خود كرده است و از نظر جراحي زيبايي بيني نيز دارنده مقام نخست در دنياست نيز همين باشد.

وقتي در جامعه‌ي كوتاه مدت توجه همگان به ظاهر است، دروغ ابزار بسيار خوبي براي مخفي كردن موقتي واقعيت و ظاهرسازي است. در جامعه‌ي كوتاه مدت، تحمل رنج و تلاش براي قبولي در آزمون دكتري بسيار سخت و نامعقول است. ضمن اين كه گذراندن واحدهاي درسي سنگين و تلاش براي تهيه رساله دكتري و دفاع از آن نيز بسيار زمان‌گير و مشقت‌بار است. پس چرا وقتي همه از من مدرك تحصيلي طلب مي‌كنند و كسي با سواد من كاري ندارد، من نوعي نيز به دنبال جعل يا خريد مدرك تحصيلي از دانشگاه آكسفورد يا هاوايي نباشم. اينجا كسي از من سؤالات پيچيده علمي نمي‌پرسد و به اين هم كاري ندارد كه چرا يك فارغ‌التحصيل دانشگاه آكسفورد انگليسي بلد نيست. همين كه بدانند شما دارنده عنوان «دكتري» هستيد، شما را «دكتر» خطاب مي‌كنند، نحوه‌ي قبولي، واحدهايي كه گذرانيده‌ايد و عنوان رساله و مدت تحصيل و دانشگاه شما چندان اهميتي ندارد. مهم همين عنوان و مدرك «دكتري» است. زيرا مدارك تحصيلي و كيفيت درس خواندن خودشان هم خيلي وضعيت بهتر از اين را نداشته است. پس بهتر است كه همه با هم سكوت كنند تا قضيه خيلي بيخ پيدا نكند.

در جامعه‌ي كوتاه مدت، فعاليت صنعتي و ديربازده كه نيازمند سرمايه‌گذاري در زيرساخت‌ها و درگير شدن با ساختارهاي ناكارآمد دولتي و اجتماعي است، بي‌معني و حماقت تلقي مي‌شود و به جاي آن دلالي و واسطه‌گري كه به سرمايه‌ي كمتري نيازمند است و سود بيشتري دارد، ترويج پيدا مي‌كند. رشد قارچ‌گونه‌ي آژانس‌هاي مسكن و مشاورين املاك و بنگاه‌هاي معاملات خودرو به سه دليل گسترش چشمگيري داشته است: نخست عدم نياز به تخصص و مهارت خاص، دوم عدم نياز به سرمايه و سرمايه‌گذاري و سوم سود بالا و زحمت اندك.

در جامعه‌ي كوتاه مدت، كسي زرنگ است كه در سريعترين زمان ممكن بتواند سرمايه و دارايي‌هاي خود را به پول نقد تبديل كند. جامعه داراي ثبات نيست و هر لحظه امكان دارد تصميم يك مقام دولتي يا يك بحران اقتصادي، هست و نيست يك فرد را به باد فنا دهد. پس سرمايه‌گذاري در صنعت كه مستلزم خريد تجهيزات و ساختمان‌هايي است كه از نقدپذيري لازم برخوردار نيست، در ذهن يك انسان كوتاه‌نگر فاقد توجيه عقلايي است.

در جامعه‌ي كوتاه مدت، كسي كه سريعتر بار خود را ببندد و از اين آب گل‌آلود ماهي بيشتري بگيرد، برنده است. پس در شرايط بي‌ثبات و آب گل‌آلود نمي‌شود كار بادقت و باحوصله انجام داد و از افرادي كه از ابتداي زندگي تا پايان عمر براي تأمين نيازهاي اوليه‌ي زندگي، دست و پنجه نرم مي‌كنند نمي‌شود و نبايد توقع دقت داشت.

دقت نه تنها نيازمند آرامش، حوصله، ثبات و اميد به آينده است بلكه خود تولیدکننده اين موارد نيز مي‌باشد. يعني بين دقت از يك سو و آرامش، ثبات و اميد به آينده از سوي ديگر، يك ارتباط دوسويه وجود دارد. لذا از كسي كه دارد از يك گرگ گرسنه فرار مي‌كند نمي‌شود توقع داشت كه پايش را دقيقاً روي جاهاي مجاز بگذارد و چيزي يا كسي را له نكند و سر و وضع ظاهري‌اش كاملاً منظم باشد و اصول راه رفتن و حقوق ديگران را محترم شمارد. فعلاً مهم‌ترين چيز خلاصي از خطري است كه قصد جان او را كرده است.

در جامعه‌ي كوتاه مدت، نفع شخصي بر منافع عمومي ارجحيت دارد و مي‌بايست در كمترين زمان ممكن به حداكثر نفع فردي و شخصي رسيد. در چنين الگو و ساختار فكري سرعت و شتابزدگي جاي دقت و تأمل را خواهد گرفت. براي قبولي در دانشگاه، براي انجام پايان‌نامه، براي چاپ مقاله ISI، براي استاد دانشگاه شدن، براي كتاب چاپ كردن و ده‌ها عنوان دهن پركن ديگر، نيازي نيست كه خيلي زحمت بكشيد و خودتان را به دردسر بيندازيد. همه‌ي اينها راه ميانبر دارد. در يك بازي برد برد شما مي‌توانيد با پرداخت مبلغي بين دو تا پنج ميليون تومان، تمام مراحل انجام پايان‌نامه را برون‌سپاري كنيد تا ضمن كمك به تقويت توليد ملي و اقتصاد داخلي، خودتان به امور مهم‌تري بپردازيد! البته راه‌حل‌هاي اقتصادي‌تر هم وجود دارد. مي‌توانيد از يك پايان‌نامه‌ي حاضر و آماده، موضوع انتخاب كنيد و پروپوزال تهيه كنيد و قدم به قدم همان اطلاعات پايان‌نامه را به خورد اساتيد محترم راهنما و مشاور بدهيد تا آب هم از آب تكان نخورد. همه‌ي اساتيد كه وقت خواندن يافته‌هاي عالمانه شما را ندارند. شما هم به آنها حق بدهيد كه به امور مهم‌تري بپردازند. استاد داور هم بيشتر حواسش به اين است كه منبع‌نويسي شما منطبق با استاندارد APA هست يا نه. چند تا اشكال الكي و آبكي از روش‌تحقيق شما مي‌گيرد و شما در بدترين حالت 19 مي‌گيريد و شما با درجه عالي فارغ التحصيل مي‌شويد و همه چيز ختم به خير مي‌شود!

زندگي در چادر يا آپارتمان؟

زندگي كوتاه مدت در يك چادر صحرايي، نيازمند محاسبه مقاومت مصالح و زاويه‌ي تيرك خيمه از طناب نگهدارنده‌ي چادر نيست. اصلاً همه‌ي چادر را هم باد و توفان با خودش ببرد، اتفاق خاصي نمي‌افتد، خدا بزرگ است يك چادر ديگر! برج 120 طبقه كه نمي‌خواهيم بسازيم كه در مقابل 8 ريشتر زلزله مقاوم باشد و صد سال عمر مفيد داشته باشد، امشب را بگذرانيم، تا فردا خدا بزرگ است. اصلاً از قديم گفته‌اند: «چو فردا شود فكر فردا كنيم»، «حالا تا فردا كي زنده؟ كي مرده؟»

گرانبهاترين و بزرگترين محصول در سبد كالاي خانوار يك ايراني، مسكن است. خيلي خيلي خيلي جالب است كه بر توليد بزرگترين و ارزشمندترين محصول سبد خانوار يك كشور، هيچ نهاد يا سازماني نظارت نمي‌كند. وجود علامت استاندارد براي يك آپارتمان «بي‌معني» است. خيلي خيلي خيلي جالب است كه يك گوشي موبايل 200 هزار توماني در ايران گارانتي دارد ولي يك آپارتمان 200 ميليون توماني، حتي اگر به صورت نوساز خريداري شود، هيچ گونه گارانتي يا بيمه‌اي ندارد. بارها و بارها از نزديك شاهد بوده‌ام كه لوله‌كشي آپارتمان‌هاي نوساز به دليل استفاده از اتصالات و لوله‌هاي ارزان قيمت و عدم عايق‌كاري مناسب، تركيده‌اند يا نشت كرده‌اند و موجب ضرر و زيان‌هاي چند ميليوني شده‌اند. عدم وجود قوانين مناسب كه از حقوق خريداران دفاع كند و نبود نهادهاي نظارتي كه سازندگان مسكن را ملزم به ارائه‌ي گارانتي و خدمات پس از فروش و بيمه نمايند، باعث شده است كه عنوان «بساز بفروش» به «بساز بنداز» تغيير نام دهد و نه تنها سازندگان دقت و حوصله‌ي لازم در ساخت مسكن را انجام نمي‌دهند، بلكه خريداران نيز از حقوق خود براي اطلاع از ميزان مقاومت، مصالح به كار رفته، مستندات فنّي و حقوقي آپارتمان و ساير مسائلي كه موجب انتخاب آگاهانه ايشان خواهد شد، بي‌اطلاع هستند و همين امر موجب بي‌دقتي مضاعف در هنگام خريد خواهد شد. لذا كافي است شما به عنوان يك توليد كننده مسكن، صرفاً به ظاهر آپارتمان بيشترين توجه را بكنيد تا بتوانيد آپارتمان خود را با بالاترين قيمت بفروشيد.

جمع‌بندي

جامعه‌ي كوتاه مدت، فرصت تأمل و تفكر و دقت به خرج دادن را از انسان مي‌گيرد. پرداختن به ظاهر امور در چنين جامعه‌اي به عنوان يك ارزش مطرح مي‌شود. چون همه چيز موقتي است كار ريشه‌اي و پايه‌اي انجام دادن فاقد وجاهت عقلاني است. هدف اصلي در جامعه‌ي كوتاه مدت، رسيدن به مقصد در كوتاه‌ترين زمان ممكن و با كمترين هزينه‌ي ممكن است كه در اينجا دقت فداي سرعت مي‌شود، كيفيت فداي كميت، باطن فداي ظاهر و ريشه فداي شاخ و برگ. آري! ايران جامعه‌اي كوتاه مدت است و بي‌دقتي از عوارض كوتاه‌مدتي و شتابزدگي است.

در همين زمينه:

در آيين نامه راهنمايي و رانندگي ذيل ماده 101 و در تعريف رنگ‌هاي چراغ راهنمايي آمده است:

الف- چراغ سبز براي حركت

ب- چراغ زرد براي احتياط

پ- چراغ قرمز براي ايست

من در سرتاسر ايران حتي يك عدد چراغ راهنمايي با رنگ زرد نديده‌ام و تمام چراغ‌هاي راهنمايي و چراغ‌هاي احتياطي كه ديده‌ام با رنگ نارنجي يا همان پرتقالي بوده است. رنگ نارنجي با رنگ زرد متفاوت است و در تمام زبان‌هاي دنيا اسامي متفاوتي براي اين دو رنگ وجود دارد. اما چرا با وجود اين كه در قانون نسبت به كلمه «زرد» تصريح شده است، تمامي چراغ‌هاي راهنمايي به رنگ «نارنجي» هستند، موضوعي است كه در اين يادداشت به آن خواهيم پرداخت.

ضرب‌المثل‌هاي توجيه‌كننده بي‌دقتي

در زبان فارسي ضرب‌المثل‌هايي وجود دارد كه بي‌دقتي را تئوريزه كرده است. به عنوان نمونه «چه علي‌خواجه، چه خواجه‌علي» اين ضرب‌المثل مي‌گويد علي‌خواجه با خواجه‌علي فرقي ندارد و اصلاً اگر فرق هم داشته باشد مهم نيست و هر دو با هم برابرند. آيا واقعاً همين‌ طور است؟ يعني مثلاً اگر كسي اسمش عليمحمد است، او را محمدعلي صدا كنيم يا بنويسيم باز هم يكسان است؟ باز از همين نوع است ضرب المثل «چه حسن‌كچل، چه كچل‌حسن».

«آب كه از سر گذشت چه يك وجب، چه صد وجب» اين ضرب‌المثل نيز با بياني نااميدكننده مي‌خواهد بگويد وقتي مصيبت به سراغ آدم بيايد چه تفاوتي دارد كه كم باشد يا زياد. در حالي كه در همين مثال وقتي آب از سر بگذرد اگر يك وجب باشد شما با اندكي دست و پا زدن و احياناً قدري پادوچرخه زدن مي‌توانيد خودتان را نجات دهيد و اگر آبي كه از سر شما مي‌گذرد صد وجب باشد، جنازه‌ي شما هم پيدا نخواهد شد. پس حتي اگر از سر يك فرد غرق شده هم آب يك وجب گذشته باشد يا صد وجب در كمك‌هاي اوليه و پيدا كردن جنازه با هم فرق دارند.

تازه اگر يك نفر هم مثل من پيدا شود و به اين بي‌دقتي‌ها اعتراض كند، مي‌گويند: «اي آقا! اين قدر مته به خشخاش نگذاريد، لطفاً»

هزار پا يا چهل و دو پا؟

وقتي به كشورهاي ديگر سفر مي‌كنيد يا با زبان‌ها و تمدن‌هاي ديگر آشنا مي‌شويد بيش از پيش به بي‌دقتي ايراني‌ها پي مي‌بريد. در زبان عربي به هزار پا مي‌گويند ام أربعة و أربعين يعني مادر چهل و چهار، چون چهل و دو پا و دو شاخك دارد. همين عرب‌هايي كه ما آنها را با انواع القاب و عناوين تحقير مي‌كنيم، در هنگام انتخاب نام اين حيوان خيلي از ما دقيق‌تر عمل كرده‌اند. موضوع فقط به اينجا ختم نمي‌شود. عرب‌زبان به آن چيزي كه ما مي‌گوييم هفت‌تير، مي‌گويد مسدّس يعني شش‌تايي. چون به واقع هفت‌تير 6 عدد تير دارد. حالا معلوم نيست اولين نفري كه اين اسم هفت‌تير را انتخاب كرده، از شدت هيجان براي شمارش تعداد تيرها هول شده است يا طبق قاعده‌ي يك كلاغ چهل كلاغ يكي هم از طرف خودش اضافه كرده است، معلوم نيست. اما اين همه ايراني و فارسي زبان كه بعد از آن نفر اول هفت‌تير را ديده‌اند و از آن استفاده كرده‌اند آيا نبايد با خودشان مي‌گفتند اين كه 6 تير بيشتر ندارد پس تير هفتم كجاست؟

پرايد GTXi يا GLXi؟

تمامي خودروهاي پرايد صبا صندوق‌دار كه از سال 1384 تا سال 1389 توليد شده‌اند در سند خودرو و كارت شناسايي آنها عبارت پرايد جي‌تي‌ايكس‌آي و روي در راننده بالاتر از زه عبارت GLXi نقش بسته است و هيچ كس هم به اين موضوع اعتراضي ندارد. اين اشتباه مربوط به يك روز و يك ماه نيست. پنج سال در يك كشور عبارت حك شده بر روي پرفروش‌ترين خودروي آن يعني پرايد صندوق‌دار با سند آن مطابقت نداشته است. چرا هيچ يك از مراكز شماره‌گذاري خودرو و مؤسسه استاندارد و حتي مشتريان به اين مسأله واكنش نشان نداده‌اند؟

قرار ملاقات‌هاي ايراني

مي‌خواهيم قرار ملاقات بگذاريم، مي‌گويد: «در اصلي دانشگاه، ساعت 5 تا 5:30» يعني بالاخره ساعت 5 يا ساعت 5:30؟ آن وقت شما انتظار داريد كسي كه در قرار ملاقاتش منها و مثبت نيم ساعت تلورانس دارد، در توليدات و كيفيت زندگي و رفاقت و صداقتش چقدر تلورانس داشته باشد؟

نتيجه‌ اين بي‌دقتي‌ها چيست؟

نتيجه‌ي اين بي‌دقتي‌ها اين مي‌شود كه «گنه كرد در بلخ آهنگري، به شوشتر زدند گردن مسگري». وقتي مجريان قانون بين رنگ زرد و نارنجي تفاوت قائل نشوند، بين خيلي چيزهاي ديگر هم تفاوت قائل نمي‌شوند و ديگر اجراي مو به موي قانون و عبارت «مُرّ قانون» بي‌معنا خواهد بود.

نتيجه‌ي اين بي‌دقتي‌ها اين است كه شما به ندرت كوچه و خياباني را در ايران مي‌توانيد پيدا كنيد كه تمام خانه‌ها و مغازه‌هاي آن دقيقاً در يك راستا ساخته شده باشد. اين قدر عقب‌نشيني و جلورفتگي در خيابان‌هاي و كوچه‌ها وجود دارد كه نظم ديداري شهر را به هم ريخته است. همين مسأله در خصوص عدم رعايت «خط آسمان» در بناهاي شهري نيز مصداق دارد.

نتيجه اين بي‌دقتي‌ها اين است كه شما به راحتي مي‌توانيد شعر فريدون حلمي را به جاي مولانا غالب كنيد.

نتيجه اين بي‌دقتي‌ها اين مي‌شود كه فردي مثل مهدي خزعلي، صداي يك خانم جلسه‌اي را با دعاي جوشن كبير هايده، عوضي مي‌گيرد و براي وي طلب استغفار مي‌كند.

نتيجه اين بي‌دقتي‌ها اين است كه به راحتي لوازم آشپزخانه چيني را مي‌توان با نام DESSINI محصول ايتاليا به ايراني جماعت غالب كرد و يك نفر هم نمي‌پرسد كه چرا دامنه اين سايت ايتاليايي در چين ثبت شده است و چرا اين سايت زبان ايتاليايي ندارد و حتي يك شماره تلفن در تمام بخش‌هاي سايت براي پشتيباني خدمات يا سفارش خريد قيد نشده است؟

نتيجه اين بي‌دقتي‌ها اتلاف هزاران ساعت وقت مسافران در تأخير پروازهاي داخلي و خارجي شركت‌هاي هواپيمايي ايراني است. نتيجه اين بي‌دقتي‌ها اين است كه اكثر جلسات در سازمان‌هاي دولتي سر وقت شروع نمي‌شود. نتيجه اين بي‌دقتي‌ها اين است كه پنجاه سال مي‌توان خرماي بم را به اسم «رطب مضافتي بم» فروخت و يك نفر هم اعتراض نمي‌كند كه اين خرماست نه رطب. رطب آن ميوه‌ي تازه و شيره‌داري است كه رنگش بين قهوه‌اي و زرد است.

نتيجه‌ي اين بي‌دقتي‌ها را شما به وضوح مي‌توانيد در محصولات ايراني ببينيد. اگر از محصولات پلاستيكي ايراني استفاده كرده باشيد، لبه‌هاي تيز پلاستيك روي محل خط تزريق قالب پلاستيك هنوز باقي است. حال آن كه اين لبه‌ها در نهايت بايد با ابزار تسطيح شود تا باعث ايجاد خراش روي پوست بدن نشود. محصولات دو شركت بزرگ خودروساز كشور يعني ايران‌خودرو و سايپا كه ديگر گل سرسبد اين بي‌دقتي‌ها در هنگام مونتاژ است.

جمع‌بندي

مردمي كه تفاوت رنگ نارنجي و زرد براي‌شان ملموس نيست و حتي اگر به بقّال و سوپري بگوييد كه «لطفاً يك نوشابه بدهيد!» مي‌پرسد: «زرد مي‌خواي يا مشكي؟»، مردمي كه براي‌شان مهم نيست رطب مي‌خرند يا خرما، دسيني محصول چين است يا ايتاليا، پرايد GTXi درست است يا GLXi، هزارپا 42 پا دارد يا هزار تا، هفت‌تير شش تير دارد يا هفت‌تا، دهه‌ي فجر يازده روز است يا ده روز، هفته‌ي وحدت شش روز است يا يك هفته و … انتظار داريد كه در تعامل با حاكميّت سرشان كلاه نرود؟ انتظار داريد كه اگر به آنها وعده‌ي مردمسالاري داده شد و آنها هم به مردمسالاري رأي دادند، فردا صبح مردمسالاري را درب منزل تحويل بگيرند؟

من به ازاي هر بي‌دقتي در جامعه‌ي ايراني، يك سوراخ در ديگي مي‌بينم كه قرار است آش توسعه و پيشرفت براي اين مردم در آن پخته شود. تا اين سوراخ‌ها و منافذ مسدود نشود، اين ديگي كه بر آتش نهاده‌ايم ديگ نيست بلكه آبكشي است كه هيچ آشي از آن بيرون نخواهد آمد و آتش را نيز خاموش خواهد كرد. اين بار كج به منزل نمي‌رسد.

لطفاً دقت كنيد! و دقت كنيد و دقيق باشيد تا سرتان كلاه نرود!

+اين مطلب را هم كه با عنوان كلاهبرداري به نام دسيني توسط يك فرد حقيقت‌خواه تنظيم شده است بخوانيد!

در همين زمينه: