پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

دسته بندی: دل‌نوشته‌ها

شناسنامه‌ام را بزرگتر گرفته بودند كه زودتر به مدرسه بروم. لابد از همان بدو تولد مي‌دانستند كه چه قدر من، عاشق علم و تحصيل هستم و صلاح نيست شش ماه آزگار پشت درب‌هاي مدرسه بمانم. پنج سال و نيم داشتم كه وارد كلاس اول ابتدايي شدم، دبستان احسان، سه راه پياله. سه راهي پياله هنوز هم با همان شكل و شمايل موجود است. رستوران و كافي‌شاپ پياله اكنون نيز پذيراي ميهمانان و مشتريان است، لكن از پياله و مسكرات خبري نيست. پياله‌ها را در گچبري و تزئينات سقف و ديوار به كار بسته‌اند و اصطلاحاً غلاف كرده‌اند. رستوران پياله با حفظ كاربري، نماد فرهنگي رژيم گذشته را نيز با خود دارد. از مي و پياله، عنواني بر در مانده است و پياله‌هايي بر ديوار.

اولين روز مدرسه زودتر از هميشه تعطيل‌مان كردند. يك بار پيمودن مسير خانه تا مدرسه كافي بود تا راه برگشت را ياد بگيرم. در حالي كه مادر و خواهر بزرگترم به استقبال من رفته بودند، بيش از يك كيلومتر راه را پياده برگشتم. پدرم در كارگاه خياطي مشغول كار بود و چون دستم به زنگ در نمي‌رسيد، فرياد كشيدم كه «من اومدم، درو باز كنيد!»

پدرم با خوشحالي آمد در را باز كرد. آن روزها هنوز جواز كسب نگرفته بود و درب كارگاه با گچ و آجر تيغه شده بود. پدرم گفت: «محمد! زود اومدي، خواهر و مادرت اومدن دنبالت، الان نگرانت ميشن» از همان كودكي از انتظار بيزار بودم و ضمناً خبر نداشتم كه كسي قرار است بيايد سراغم. مدرسه كه تعطيل شده بود، از همان مسيري كه در ذهنم بود برگشته بودم خانه. دو خيابان پهن و پرتردد در مسير قرار داشت كه الان به پسر خودم اجازه نمي‌دهم چنين مسيري را تنها برود، ولي من رفته بودم. حتي شك هم نكردم كه بايد بروم، وقتي مدرسه تعطيل شده و همه رفته‌اند، با زمين و حياط خالي بمانم كه چه بشود؟ بيچاره مادرم خيلي نگران شده بود، هول كرده بود، خودش مي‌گفت مسير خانه تا مدرسه را نفهميده چگونه طي كرده، اندكي دعوا كرد ولي بيشتر تحسين، كه آفرين! اين مسير طولاني را تنهايي آمدي!؟

خانم محمدي نه خيلي خوش اخلاق بود نه خيلي بداخلاق. تصوير چنداني از معلم كلاس اولم در ذهنم نيست. مقنعه چانه‌دار مي‌پوشيد و بيشتر به رنگ طوسي، از خانم معلم به شدت حساب مي‌برديم و جيك‌مان در نمي‌آمد.

اواسط پاييز بود كه مادرم براي زايمان راهي بيمارستان شده بود و كسي نبود كه ناهار مرا حاضر كند و به مدرسه روانه. آن وقت‌ها شيفت برخي مدارس يك هفته در ميان صبح و عصر بود. من بايد ساعت 12 ظهر در مدرسه مي‌بودم كه تازه خواهرم از مدرسه رسيده بود. تا مرا حاضر كرد و به مدرسه رساند ساعت از 12:30 گذشته بود. باباي مدرسه دم در نشسته بود و جلوي راه را بسته بود، خواهرم توضيح داد كه مادرمان براي زايمان به بيمارستان رفته و الخ. راه را باز كرد و گفت اشكالي ندارد. داخل حياط مدرسه كسي نبود، مضطرب و محتاط پله‌هاي مدرسه را يكي يكي طي مي‌كردم كه در بالاي پله‌ها نگاه خانم برنجيان معاون مدرسه مرا ميخكوب كرد. به من گفت: «دير اومدي بچه؟» و با دست راست يك كشيده‌ي محكم در گوش چپ من خواباند. سرم سوت مي‌كشيد، زبانم بند آمده بود، اجازه نداد كه توضيح دهم علت تأخير چه بوده است. به سرعت بايد مي‌رفتم سر كلاس، حتي فرصت نشد يك مقدار گريه كنم. گريه‌هايم را قورت دادم و ترسان و لرزان در كلاس را باز كردم، چند تا حرف درشت هم از خانم محمدي شنيدم و بدون سر و صدا تا پايان زنگ آخر از جايم تكان نخوردم.

يك كشيده، براي خواهر يا برادر نيامده، عجب دنيايي است. عصر كه برگشتم خانه هنوز از مادرم خبري نداشتيم. فردا صبح پيكان قرمز رنگ دايي محمود جلوي درب خانه ايستاد و مادرم پياده شد، اما از بچه خبري نبود. گفتند بچه سقط شده،نمانده. در همان عالم بچگي با خودم گفتم همان بهتر كه مُرد، هنوز نيامده يك سيلي آب‌دار به خاطرش خورده‌ام، اگر مانده بود لابد هر روز به خاطرش فلك مي‌شدم.

در همين زمينه:

دل مي‌كني از شهر و ديارت، از خانه و خانواده‌ات و رخت مي‌بندي به سوي كيلومترها آن سوتر. پس از سال‌ها دوري از مسئوليت‌هاي اجرايي، دوباره آستين‌ها را بالا مي‌زني، از نو شروع مي‌كني، با همان روحيه و انگيزه، با همان خوش‌بيني‌ها. انگار من آدم بشو نيستم.

كار مي‌كني و كار مي‌كني و كار مي‌كني و حتي پنجشنبه و جمعه‌ها و روزهاي تعطيل هم كار مي‌كني و آن قدر كار مي‌كني كه گذر زمان را احساس نمي‌كني. آن چه برايت مهم و بزرگ مي‌نمايد اين است كه كارت را به بهترين نحو انجام داده باشي و پرچمي را كه برافراشته‌اي بر زمين نيفتد و كارت لنگ نزند و حتي المقدور كسي ناراضي از در بيرون نرود. اما عنان و اختيار ديگران دست من نيست. بعضي‌ها آن قدر در كار اجرايي و سيستم‌هاي اداري و دولتي مانده‌اند كه زنگ زده‌اند. براي‌شان فرقي نمي‌كند كه تو براي دلت كار مي‌كني يا براي پول. آمده‌اي كه سنگي بر سنگ اين بناي نيمه تمام بگذاري و آن را بالا ببري يا همه را ويران كني، آن چه براي‌شان مهم است منافع شخصي و گروهي است.

كار مي‌كني و كار مي‌كني و كار مي‌كني تا دوباره سرت را به طاق بكوبند و چشم‌شان را بر همه‌ي كاشته‌ها و داشته‌ها و برداشته‌ها ببندند و تو را به خاطر گناهان ناكرده مؤاخذه كنند و ارث پدري‌شان را از تو طلب كنند. بيچاره! گرگ دهن‌آلوده‌ي يوسف ندريده.

دوباره همه‌ي اتفاقات و خاطرات چهار سال قبل برايم زنده مي‌شود. گويي آدم‌هاي زنگ زده‌ي تهي از عشق و احساس همه جا رخنه كرده‌اند. بارم را مي‌بندم و به شهر و خانه و خانواده‌ام بازمي‌گردم با دلي شكسته و خستگي‌ بر تن مانده و جاني فروكاهيده و دردهايي كه بر دل انباشته شده‌اند.

و اينك بازگشته‌ام با كوله‌باري پر از تجربه و درد، بيشتر از گذشته. بازگشته‌ام با وبلاگي كه نزديك به پنجاه روز است به روز نشده است. شرمنده‌ي روي خوانندگان وفاداري بوده و هستم كه در تمام اين مدت از اين درگاه مجازي روي نتافتند و جوياي حال اين شهروند دردمند بودند.

به عامل درون‌زاي توسعه نيافتگي جامعه‌ي ايراني، اين ميراث 2500 سال استبدادزدگي مي‌انديشم كه «من‌»‌هايي تربيت كرده است به بزرگي كوه دماوند و الوند. «من»هايي كه كشنده‌هاي ماك و اسكانيا و ولوو قادر به جابجايي آنها نيست. «من»هايي كه سنگ‌شكن‌ها و ادوات راه‌سازي و حفر تونل قادر به خرد كردن آنها نيست.

بازگشته‌ام اما از پاي ننشسته‌ام. اثبات خواهم كرد كه حرارت عشق، اين كوه‌هاي يخي را آب خواهد كرد. دست در دست همه‌ي آناني كه دل در گروي آباداني اين سرزمين دارند و براي رسيدن به «ما» از «من‌»هاي‌شان گذشته‌اند، دوباره آغاز خواهم كرد.

دوباره با نام و ياد او كه بهترين است آغاز خواهم كرد، آغاز خواهيم كرد.

در همين زمينه:

در حاشيه

در دوران دبيرستان معلمي داشتيم به نام آقاي اشتياقيان كه از دبيران ممتاز ادبيات فارسي منطقه 3 تهران بود و در آشنايي با ادبيات فارسي خودم را مديون اين استاد ارجمند مي‌دانم. اين معلم عزيز، كتاب ادبيات فارسي مبتكران، نوشته‌ي علی سلطانی گرد فرامرزی را به عنوان كتاب كمك درسي معرفي كرد كه الحق اين مجموعه‌ي ارزشمند، زبان، آيين نگارش، تاريخ ادبيات، صنايع ادبي و درك و تحليل متون زبان فارسي را به بهترين و ساده‌ترين شكل ممكن توضيح داده بود.

كتاب ادبيات فارسي مبتكران براي تمامي رشته‌هاي رياضي، تجربي و انساني مشترك بود و مباحث تخصصي رشته‌ي انساني را نيز در خود جاي داده بود. از آن جا كه ذهن محدوديت‌گريز اين دانش‌آموز رشته‌ي رياضي فيزيك، از باب كنجكاوي و تفريح به سرفصل‌هاي تخصصي رشته‌ي ادبيات و علوم انساني سرك مي‌كشيد، از اين گونه مطالب خوشم آمد و بعضاً ساعت‌ها به مطالعه‌ي صنايع بديع، عروض و قافيه و تقطيع مي‌گذراندم.

يك روز در كلاس ادبيات، به اين بند از گلستان سعدي رسيديم:

دوستي را كه به عمري فرا چنگ آرند، نشايد كه به يك دم بيازارند

سنگي به چند سال شود لعل پاره‌اي      –       زنهار تا به يك نفسش نشكني به سنگ [+]

من براي اظهار فضل و به رخ كشيدن دانش ادبي خودم، دستم را بلند كردم و گفتم در اين شعر صنعت «ردّ الصدر علي العَجُز [+]» به كار رفته است. آقاي اشتياقيان از بالاي عينكش نگاهي به من كرد و گفت: اولاً كه «ردّ العَجُز علي الصدر [+]» (به معناي تكرار كلمه‌ي آغازين بيت در انتهاي آن)، ثانياً رفتي يك چيزهايي رو خوندي كه به درد يبوستت هم نمي‌خوره!

بچه‌هاي كلاس خنديدند، من هم كمي سرخ و سفيد و خجلت زده شدم، ولي از مطالعه‌ي چيزي كه برايم دلم خوانده‌ام، هرگز پشيمان نبوده و نيستم.

 خارج از متن

دو ترم از دوران دانشجويي را با بچه‌هاي رشته‌ي ادبيات هم‌اتاق بودم و از اين حسن همجواري براي غناي دانش ادبي خويش بهره‌ها جستم و خوشه‌ها چيدم. سروده‌ها و نوشته‌هايم را به دوست عزيز غلامرضا جوكار عرضه مي‌كردم و رضاي عزيز و پرحوصله، به دقت گوش مي‌كرد و قدم به قدم دست مرا مي‌گرفت تا شيوه‌ي نگارش و واژه‌سازي را بياموزم.

شب امتحان معادلات ديفرانسيل، حاشيه‌ي كتاب و كاغذهاي چك نويس من پر از قطعات شعر و تراوشات شاعرگونه‌ي يك جان لبريز از ناگفته‌ها، دردواره‌ها و دل‌نوشته‌ها بود.

متن مرا به سوي مهندس شدن مي‌خواند و حاشيه به سمت شاعرپيشگي. اولي از عقل دستور مي‌گرفت و بر دومي عشق فرمانروايي مي‌كرد. عقل مي‌خواست كه در قالب‌ها و قاب بسته‌ي متن‌ها بمانم و عشق مرا به بي‌كرانه‌ها مي‌خواند و به حاشيه‌ها مي‌راند. در متن نان و نام و ثبات بود و در حاشيه، سرگشتگي و بدنامي و بي‌قراري.

يك سال در اين خلسه‌ي شاعرانه سوختم، گاهي متن را كج‌دار و مريز به حاشيه مي‌بردم و گاهي از حاشيه به متن سُر مي‌خوردم. چند قطعه از كارهايم را به محضر دكتر نصرالله امامي، استاد نمونه كشوري در رشته‌ي ادبيات فارسي عرضه كردم و با تأييد و راهنمايي ايشان، سرودن و نگارندگي را ادامه دادم تا بر خلاف انتظار، عقل پيروز شد و غم نان بر دل‌نوشته‌ها سايه افكند و حاشيه‌هاي دفتر زندگي‌ام باريك و باريك‌تر شد و من در قاب متن تكراري روزمرگي‌هاي زندگي گم شدم.

ده سال در لا به لاي سطرهاي به هم چسبيده‌ي متن زندگي، ناپديد شدم و به ناگاه در پايان يك سطر نقطه گذاشتم و به جاي سر خط، راه حاشيه‌ها را در پيش گرفتم. تصميمي متفاوت كه هيچ عقلي تأييد نمي‌كرد و در هيچ متني نمي‌گنجيد و در هيچ چارچوبي جاي نمي‌گرفت. يك بار ديگر دل، سكّاندار كشتي وجود شد و دل به دريا زدم. دريايي طوفاني و موّاج، به دور از عافيت‌طلب‌هاي خسته و بر ساحل نشسته.

حاشيه يا متن؟

گاهي با خود مي‌انديشم كه نكند جاي متن و حاشيه عوض شده باشد. نكند آن چه مي‌پنداريم متن است حاشيه باشد و آن چه را به حاشيه رانده‌ايم متن.

در همين زمينه:

پسر ساكت و بي‌آزاري بود و كم‌حرف. صف اول نمازجماعت مي‌نشست و در لاك خودش فرو مي‌رفت و كاري به كار كسي نداشت. دوراني بود كه براي كنكور سراسري درس مي‌خواندم و براي مطالعه از كتابخانه استفاده مي‌كردم و نماز مغرب و عشاء را در مسجد كوچك جنب كتاب‌خانه به جاي مي‌آوردم. از قضا اكثر اوقات جاي من كنار همين پسر سرد و ساكت بود.

نماز كه تمام مي‌شد به روال معمول نمازگزاران، با هم دست مي‌داديم. يك عادت بدي كه داشت، دستي كه به سمتش دراز شده بود را نمي‌فشرد، بل‌كه همان طور سيخ، دستش را نگه مي‌داشت تا ديگران دستش را بفشارند. اين حركتش خيلي اذيتم مي‌كرد. اين ديگر چه مدل دست دادني است. چون «دست دادن» فقط دست دادن نيست، گرفتن و فشردن دست هم بخشي از «دست دادن» است.

يك شب به ذهنم رسيد كه مثل خودش دست بدهم. نماز كه تمام شد و زمان دست دادن فرارسيد، من هم همان طور دستم را سيخ، مثل خودش نگه داشتم و نفشردم. تصور كنيد دو دستي را كه مثل چوب خشك و بدون فشردن يكديگر، مماس هم قرار گرفته‌اند. يك لحظه جا خورد و بر خلاف هميشه كه موقع دست دادن سرش پايين بود، به چشمان من نگاه كرد و اعتراض مرا در خستگي چشمانم و سردي دستانم احساس كرد. دست‌هايمان در همان حالت مانده بود و نگاه بهت‌زده‌ي او نيز در نگاه من گره خورده بود. احساس كردم، سردي همه‌ي دست‌هاي نصفه نيمه‌اش را بر سرش آوار كرده‌ام. عميقاً به فكر فرو رفته بود و شايد با خود مي‌انديشيد كه با اين نوع دست دادن چه احساسي را در مخاطب ايجاد كرده است.

از فرداي آن روز، وقتي با هم دست مي‌داديم، دست مرا مي‌فشرد. اولين باري كه دست مرا فشرد، چشم در چشم، نگاهش كردم. لبخند ريزي گوشه‌ي لبش نقش بسته بود و چشمانش برق مي‌زد. من هم دستانش را محكم‌تر فشردم و اين پيام را از طريق فشار دست‌ها مخابره كردم:

غريبه! نمي‌دانم كه كيستي. ولي با من كه دست مي‌دهي، دستانم را بفشار. من تشنه‌ي گرماي محبتي هستم كه هنگام دست دادن، به دستانت داده‌ام. لطفاً! اين دست مرا گرم بگير!

غريبه! زندگي كوتاه است. با هم دست نمي‌دهيم كه سردي‌ها و تلخي‌ها را به هم منتقل كنيم، بل دست مي‌دهيم كه جريان محبت را از رودخانه دست‌ها به كام هم بريزيم. مي‌دانم كه اين روزگار غدّار، به نام رفاقت، خنجر خنجر بر پشت دوستي‌ها، يادگاري نشانده است و جاي دشنه‌هايش هنوز التيام نيافته است، لكن رسم مردانگي زهر خوردن و قند انگاريدن است.

غريبه! من دست ندادن را بر دست سرد دادن، ترجيح مي‌دهم. من دوست دارم هر كاري را به غايت زيبايي و توانايي به انجام برسانم، ته آن رشته يا حرفه را در آورم. تمام وجود من شور و عشق و كمال‌طلبي و حرارت است و دست دادن سرد و نصفه نيمه و رفاقت‌هاي نيم‌بند در قاموس من جايي ندارد.

با من كه دست مي‌دهيد، اين دست مرا گرم بگيريد! لطفاً!

در همين زمينه:

نگارش پايان‌نامه به روزهاي پاياني خود نزديك مي‌شود. يكي از آغازين صفحات هر پايان‌نامه‌اي صفحه تقدير و تشكر است. متن ذيل به همين منظور تنظيم شده است:

تقدير و سپاس

حمد و سپاس از آن خداي متعال است كه توفيق حيات و نعمت علم‌آموزي را در محضر بزرگان علم و حكمت و دانش، به «شهروند دردمند» عطا فرمود.

در ابتدا تشكر مي‌كنم از همه‌ي مديران و مسئولاني كه مرا از اصلاح نظام اداري ايران نااميد كردند و در فضاي مدرك‌گراي بوروكراسي ايراني، مدارك فوق‌ليسانس و دكتري اين و آن را چنان بر فرق من كوبيدند كه چاره‌اي نيافتم جز ادامه‌ي تحصيل و مسلح شدن به سلاح علم و بر سر نهادن كلاه‌خود مدرك براي از سرگرفتن مبارزه با مشكلات مديريتي، فرهنگي و اجتماعي. و قدرداني مي‌كنم از تلاش‌هاي تمام كساني كه عرصه‌ي مديريت را چنان بر من تنگ كردند كه انتخابي جز استعفا و كناره‌گيري از مسئوليت اجرايي و پرداختن به درس و علم‌آموزي براي من باقي نماند و به هر تقدير «سبب خير» شدند.

همچنين تشكر مي‌كنم از آقايان سيدحسين حسيني و سيدمهدي جعفري، مجري و خبرنگار برنامه پيك بامدادي راديو ايران، كه با طرح موضوع «همسفريابي اينترنتي» در روز 20 دي ماه سال 1389 جرقه‌ي نگارش اين پژوهش را با موضوع «هم‌پيمايي» در ذهن من ايجاد كردند.

لازم است مراتب تقدير و تشكر خود را نسبت به جناب آقاي دكتر كاظميان، نماد مديريت شهري در آكادمياي ايران، اعلام نمايم كه با توصيه‌هاي دلسوزانه و بيان نكات ارزنده، مسير تدوين پايان‌نامه را سامان بخشيدند.

سپاس و تشكر را خود را به جناب آقاي دكتر خاكساري تقديم مي‌كنم، به جهت آن كه امر خطير هدايت و راهنمايي اين پژوهش علمي را قبل از ملاقات حضوري و به واسطه‌ي ارسال يك ايميل پذيرفتند و همواره با روي گشاده و اخلاق نيكو پذيراي اينجانب بودند و از هر گونه حمايت و راهنمايي به منظور غني شدن ابعاد نظري و عملي اين پايان‌نامه دريغ نكردند.

تشكر ويژه دارم از انسان‌شناس بزرگ عصر حاضر، استاد راهنماي افتخاري اين پژوهش علمي، جناب آقاي دكتر نعمت‌الله فاضلي كه نقش بي‌بديل ايشان در به كارگيري روش كيفي و نظريه مبنايي براي اين تحقيق، بي‌نهايت ستودني است. شخصيت علمي ارزشمندي كه ساعت‌ها وقت گران‌قيمت خود را خالصانه و متواضعانه، مصروف گام برداشتن اين كودك نوپاي دبستان دانش، در عرصه‌ي تحقيق و پژوهشگري نمود.

و تشكر مخصوص مي‌كنم از همسر عزيز و بزرگوارم، كه يگانه مشوّق من به ادامه‌ي تحصيل بوده و هست. هم او كه شمع شب‌هاي تار بود و سنگ صبور روزهاي تلخ و دشوار. با سختي‌ها و تنگدستي‌ها ساخت تا برايش كاخي از علم و دانش بسازم. اميد كه اين گونه باد!
همچنين تشكر و قدرداني مي‌كنم از:

جناب آقاي محسن حاجي‌كريمي ساري به جهت نگارش تجربيات و مشاهدات ارزشمند خود در قالب وبلاگ گروهي «دانشجويان مديريت شهري علامه» كه سهم بسيار مهمي در هدايت اينجانب به سمت رشته‌ي مديريت شهري داشته‌اند.

جناب آقاي دكتر حسين ايماني جاجرمي، استاديار گروه جامعه‌شناسي دانشگاه تهران، كه چشم مرا به دنياي جامعه‌شناسي گشود و با معرفي ايشان به عضويت انجمن جامعه شناسي ايران نائل شدم.

سركار خانم الهام آزادي، نويسنده كتاب «توسعه گردشگري شهري» كه با در اختيار گذاشتن پايان‌نامه كارشناسي ارشد خود، نقش به سزايي در پيشبرد فرايند نظريه مبنايي در اين پژوهش علمي داشته‌اند.

جناب آقاي دكتر علي ميرزامحمدي، مترجم كتاب «تحليل كيفي داده‌ها با ATLAS.ti» كه تلاش ارزشمندشان زير نظر جناب آقاي دكتر قانعي راد، رئيس انجمن جامعه شناسي ايران، حقيقتاً راهگشاي پژوهشگران مبتني بر روش‌هاي كيفي بوده و خواهد بود.

جناب آقاي دكتر محمدحسين جراحي، استاديار دانشگاه كاروليناي شمالي در چَپِل هيل، كه همواره با بيان نكات و رهنمودهاي ارزشمند، به ويژه در بخش روش‌شناسي نظريه‌ي مبنايي مرا مورد لطف و محبت خود قرار دادند.

سركار خانم دكتر بهاره آروين، به جهت وقت ارزشمندي كه به منظور تشريح ابعاد جامعه‌شناسانه هم‌پيمايي اختصاص دادند.

سركار خانم دكتر مهتا بذرافكن، دانشجوي دكتري دانشگاه شيراز كه با معرفي آثار جناب آقاي دكتر محمدتقي ايمان، محبت شايان توجهي در شناختن چارچوب نظري و پارادايم روش‌شناختي نظريه‌ي مبنايي به اينجانب داشتند.

جناب آقاي مهندس سعيد شفيعا، دوست عزيز هم‌دانشگاهي و مدير پايگاه اطلاع‌رساني «مرجع مديريت شهري» كه سهم به سزايي در نحوه‌ي تدوين پايان‌نامه و معرفي نرم‌افزارهاي سودمند پايان‌نامه نويسي نظير Mendeley و «فيش‌نگار» را داشته‌اند.

جناب آقاي ميثم هاشم‌خاني، كارشناس ارشد اقتصاد، تحليل‌گر و سرمقاله‌نويس روزنامه دنياي اقتصاد كه داوطلبانه براي انتشار بخشي از اين پژوهش علمي در قالب دو مقاله در روزنامه دنياي اقتصاد پيش قدم شدند.

و در پايان تشكر مي‌كنم از جناب آقاي دكتر وجه‌الله قرباني‌زاده، استاد محترم درس روش تحقيق كه با معرفي جامع و كامل همه‌ي شيوه‌ها و گونه‌هاي روش تحقيق و منابع متنوع درسي و دانشگاهي، سهم بسيار مؤثري در انجام اين پژوهش علمي داشته‌اند.

در همين زمينه: