پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

دسته بندی: نقد ادبي

یکی از دوستان با عنوان «گمنام» نقدی را به شرح ذیل بر بخش اول یادداشتی بر بی‌دقتی ایرانیان ارسال کرده‌اند:

جناب آقای اسدی از این که با دقت زیادی و ریزبینی و تیزبینی به مسائل جامعه و فرهنگ امروز منتقدانه نگاه می کنید، سپاسگزاریم. اما نقدی به رویکرد کلی شما وجود دارد و شاید مناسب باشد به آن کمی تأمل کنید. از آنجایی که فرد مستعد و متعهدی به جامعه ایران هستید، جسارتاً رویکرد شما را نقد می کنم.

در این نوشته و بسیاری از نوشته های دیگرتان شما هنگام نقد جامعه ایران، رویکردی روان شناختی دارید. در این رویکرد، شما ریشه مشکلات جامعه ایران را در تک تک افراد و ذهنیت فردی آنها جستجو می کنید. برای مثال، از بی دقتی یا زودباوری یا فریب خوردگی مردم صحبت می کنید. شما مانند یک مددکار یا مشاور تربیتی به جامعه نگاه می کنید. در این رویکرد شما موضع آسیب شناختی در سطح فرد را دارید. در این رویکرد شما بیماری را به فرد نسبت می دهید و نه جامعه یا ساختارهای فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی نظام اجتماعی. شما بدون اینکه بستر تاریخی و فرهنگی که رفتار افراد در آن شکل می گیرد، مطالعه و ملاحظه کنید، شما بدون این که موقعیت های عینی اجتماعی که امکان یا ضرورت رفتارهای آسیب زا مانند فریب خوردگی یا بی دقتی را ایجاب کند، شما بدون اینکه به نظام معنایی و عقلانیت نهفته در اینگونه رفتارها را در نظر بگیرید، به نقد افراد می پردازید.

شما با توجه به این رویکرد روان شناختی، خُردنگر و آسیب شناسانه، طبیعتاً برای حل تمام مشکلات جامعه نیز تنها یک راه حل یا راهبرد می توانید ارائه کنید: مردم آگاه باشید. یعنی پیشفرض نظری شما این است که اگر افراد را آگاه کنیم یا آموزش دهیم دیگر بی دقتی نمی کنند و فریب نمی خورند یا دروغ نمی گویند. این پیشفرض به دلایل متعدد نمی تواند تبیین جامعی از رفتارهای آدمی ارائه کنید. یکی از دلایل این است که رفتارهای آدمی تنها در ذهنیت و آگاهی ما ریشه ندارد. ما آدم ها به دلایل عاطفی، غرایز و امیال و همچنین بنابر موقعیت ساختاری که در آن قرار گرفته ایم، رفتارهای خودمان را شکل می دهیم. تنها بخشی از رفتارهای ما خودآگاه است و بسیاری از رفتارها بیرون از قلمرو آگاهی قرار دارند.

بگذریم. قصدم نفی کامل رویکرد آسیب شناختی و روان شناختی نیست. مسلماً می توان تا حدودی در برخی زمینه ها از طریق توسعه آگاهی فردی در برخی رفتارهای افراد تغییراتی ایجاد کرد. علاوه بر این، هر نوع تحلیل جامعه شناسانه و ساختاری نیز باید رویکرد تحلیل خُرد و در سطح فرد را نیز ملاحظه کند.

از این رو نمی گویم رویکرد روان شناختی نادرست یا بی ارزش است. اما این رویکرد می تواند گمراه کننده نیز باشد. گمراهی و انحراف این رویکرد، دور کردن ما از شناخت پیچیدگی های رفتار آدمی و فهم حیات جمعی است. مردم عادی معمولاً از رویکرد روان شناختی استقبال می کنند زیرا این رویکرد با ساده سازی و نوعی ذات پنداری و تبیین جوهری از رفتارهای آفراد و همچنین با غیرتاریخی کردن این رفتارها، اجازه می دهد که شناخت همه فهم و بسیار ساده شده از زندگی اجتماعی بدست آوریم.

علت استقبال مردم عادی از متن های روان شناختی و تبیین های آسیب شناختی فرد محور نیز در همین نکته نهفته است: یعنی ساده سازی و پرهیز از تبیین و توصیف پیچیدگی های رفتار آدمی. با وجود این، من مطالب شما را می خوانم و از تیزبینی ها و تعهد شما لذت می برم.

پیشنهاد می کنم نقدی را که در اینجا نوشته ام به صورت یک یادداشت در وبلاگ منتشر کنید و از خوانندگان فرهیخته این وبلاگ دعوت کنید در این بحث شرکت کنند. نقدی که نوشتم را اگر بخواهم منصفانه قضاوت کنم نقد درستی نیست زیرا مشکل در نظر گرفتن همزمان ساختار و عاملیت، عینیت و ذهنیت، جمع و فرد در توصیف و تبیین رفتارهای آدمی، آنقدر دشوار است که کمتر نظریه پرداز درجه اولی از عهده آن بر آمده است. از اینرو هیچ کس نمی تواند و نباید از این وبلاگ انتظار داشته باشد که یکی از غامض ترین مشکلات در شناخت مسائل انسانی و اجتماعی شما حل کنید.

قصد من صرفا این است که شما را احتمالا نسبت به تقلیل گرایی روش شناختی در توصیف ها و تحلیل های تان آگاه کنم. شاید این نقد در نوشته های آینده شما تأثیرگذار باشد.

۱) منظورم از تحلیل ساختاری، دولت نیست. البته نظام های سیاسی نیز بخش مهم و تأثیرگذار ساختارها در جوامع امروز هستند. منظورم از ساختار، تمامیت نظام اجتماعی است که شامل اقتصاد، فرهنگ، تاریخ، مذهب، زبان، هنرها، جهان بینی و …. می شود.

۲) منظورم از تقلیل روان شناختی این است که در جامعه و در بین افراد رفتارهایی را مشاهده کنیم و ریشه آن رفتارها را در ذهنیت آن افراد جستجو کنیم، این روش تحلیل نادرست زیرا اگر رفتارها جمعی و عمومی باشند، ریشه در ساختارهای زندگی جمعی آنها دارد و نه در ذهنیت فردی تک تک آدم ها.

۳) من با روش استقرائی شما موافقم، اینکه مصادیق را بشناسیم و بر اساس واقعیت ها صحبت کنیم. اما به روش استنباط و تحلیل شما نقد دارم. می توان از بی دقتی ایرانی ها مثال ها و مصادیق متعدد گردآوری کرد. اما هنگام بحث در زمینه این که این بی دقتی ها چیستند و از کجا آمده اند، دیگر نمی توان گفت ایرانی ها بی دقت اند چون دقیق نیستند، ذهن دقیق ندارند. این روش بحث نوعی «این همانی» یا توتولوژی است.

پاسخ شهروند دردمند:

سلام

از نقد وزین و عالمانه شما دوست گرامی و گمنام تشکر می‌کنم و اما بعد:

انتقاد شما وارد است و از این پس در چند یادداشت پیاپی به علل ساختاری بی‌دقتی ایرانیان خواهم پرداخت. همان گونه که شما نیز «زبان» را یکی از ابعاد ساختارهای اجتماعی ذکر کرده‌اید، در این یادداشت به بررسی نقش زبان فارسی در کاهش دقت ایرانیان می‌پردازم:

دکتر ناصر فکوهی: «ما به وسیله زبان فکر می‌کنیم»

مقدمه

سال‌ها پیش سریالی از تلویزیون ایران پخش می‌شد که روایتی بود از هم‌زیستی یک پسر سرخپوست با خانواده‌ای سفیدپوست. در یکی از قسمت‌ها پسر سفیدپوست از پسر سرخپوست درخواست کرد که اعداد را شمارش کند. سرخپوست گفت: یک، دو، سه، چهار، خیلی. پسر سفیدپوست با تعجب گفت: «همین!» پسر سرخپوست هم گفت: «بله! ما به اعداد بزرگتر از چهار می‌گوییم خیلی» این مورد یک مثال ساده از نقش و کارکرد زبان در مسأله‌ی «دقت» است. هر چقدر یک زبان تعداد و تنوع واژگان بیشتری برای نام‌گذاری پدیده‌ها داشته باشد، از دقت بیشتری برخوردار خواهد بود. یعنی در همین تقسیم‌بندی سرخپوستی وقتی به همه‌ی اعداد بزرگتر از چهار بگوییم خیلی، دیگر فرقی بین پنج و شش و ششصد و شش میلیون وجود نخواهد داشت.

زبان فارسی هیچ قاعده‌ای برای مؤنث ندارد

در زبان فارسی هیچ ضمیر، حرف اضافه و فعل خاصی برای مؤنث وجود ندارد و حتی فرهنگستان زبان فارسی کاربرد نشانه‌ی «ه» تأنیث را در انتهای عباراتی نظیر «بانوی محترمه» نادرست اعلام کرده است. پس تنها نشانه‌ی تأنیث که از زبان عربی وارد فارسی شده است نیز وجاهت چندانی ندارد. این در حالی است که در اکثر زبان‌ها نظیر فرانسوی، اسپانیولی، ایتالیایی، پرتغالی و عربی علاوه بر آن که ضمایر جداگانه‌ای برای مذکر و مؤنث وجود دارد، بسیاری از اشیاء نیز به مذکر و مؤنث و خنثی تقسیم‌بندی می‌شوند.

مثلاً در زبان اسپانیولی اسم‌هایی که به or ختم می‌شوند مذکر هستند.

مثال:

(رنگ)color  (ارزش) valor (مزه)sabor (عشق)amor

یا اسامی که به tad ختم می شوند مؤنث هستند.

مثال:

(آزادی) libertad (سختی) dificultad (دانشکده) facultad

علاوه بر اینها حرف تعریف نیز در زبان‌های فرانسوی و اسپانیولی برای مذکر و مؤنث متفاوت است. Le برای اسامی مذکر و La برای اسامی مؤنث است.

در زبان‌ فرانسوی علاوه بر این که برای ضمیر سوم شخص غایب مفرد (او) واژگان جداگانه‌ای برای مؤنث (Elle) و مذکر (Il) وجود دارد، برای سوم شخص جمع نیز این چنین است یعنی ایشان مذکر (Ils) و ایشان مؤنث (Elles) داریم. در زبان اسپانیولی و ایتالیایی نیز همین گونه است. در زبان انگلیسی این تفکیک فقط برای او مؤنث (she) و او مذکر (he) وجود دارد. در زبان عربی فقط اول شخص مفرد و جمع، مذکر و مؤنث ندارند و تمامی صیغه‌های دیگر علاوه بر این که شامل مذکر و مؤنث هستند، به مفرد، مثنی (دو تایی) و جمع (سه به بالا) تفکیک شده‌اند.

نتایج عدم وجود نشانه‌های مؤنث و مذکر

اگر در زبان فارسی ضمیر سوم شخص مؤنث وجود داشت، وقتی کسی شعری برای معشوقه‌اش گفته بود، دیگران تفسیر نمی‌کردند که برای امام زمان (علیه‌السلام) شعر سروده است.

اگر تفکیک بین ضمایر مذکر و مؤنث وجود داشت، زمانی که در یک سند رسمی یا مدرکی که در دادگاه قرار است بر اساس آن حکم صادر شود، کلمه «او» استفاده شده بود، حداقلش این بود که مشخص می‌شد این «او» مذکر است یا مؤنث. مثلاً پدری که می‌خواهد در وصیت‌نامه‌ی خود اموالش را بین پسر و دخترش تقسیم کند، شما صرفاً از روی ضمایر می‌توانید تشخیص دهید که چه چیزی به چه کسی اختصاص یافته است.

جایگزینی خوردن به جای نوشیدن

علی‌رغم این که افعال جداگانه‌ای برای صرف مواد غذایی جامد (خوردن) و مایع (نوشیدن) وجود دارد، اما امروزه اگر کسی بگوید: «دارم آب می‌نوشم» همه یا به او می‌خندند یا می‌گویند «چه ادبی حرف می‌زنی». کاربرد نادرست خوردن به جای نوشیدن مربوط به صده اخیر نیست و بزرگان ادبیات فارسی همچون حافظ و سعدی و نظامی نیز این چنین رفتار کرده‌اند:

حافظ: نگویمت که همه ساله می پرستی کن – سه ماه می خور و نه ماه پارسا می‌باش [+]

حافظ: می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب – چون نیک بنگری همه تزویر می کنند [+]

سعدی: هر که می با تو خورد عربده کرد – هر که روی تو دید عشق آورد [+]

نظامی: هزار از بهر می خوردن بود یار – یکی از بهر غم خوردن نگهدار [+]

این در حالی است که یک عرب‌زبان یا انگلیسی‌زبان حتی در محاوره‌ی عامیانه امکان ندارد که برای مصرف مایعات و به ویژه شراب از فعل «خوردن» استفاده کند، تا جایی که واژه‌ی Drink به طور اصطلاحی به معنای نوشیدن شراب است و به فرد مست و الکلی Drunk می‌گویند.

کاربرد نادرست دیدن به جای شنیدن

در محاورات عامیانه، کاربرد دیدن به جای شنیدن فراوان استفاده می‌شود. به این نمونه‌ها دقت کنید:

مثال ۱: «آقای محترم! شما اول ببین من چی می‌گم»

در حالی که می‌بایست بگوید: «آقای محترم! شما اول گوش کن من چی می‌گم»

مثال ۲: «دیشب دیدی احمدی‌نژاد توی مصاحبه چی گفت؟»

صحیحش این است که «دیشب شنیدی احمدی‌نژاد توی مصاحبه چی گفت؟»

کاربرد نادرست شنیدن به جای بوییدن

«یه بوهایی می‌شنوم» یا «تو هم این بوی بد رو می‌شنوی؟». حالا اگر کسی بخواهد از واژه‌ی مناسب استفاده کند یا باید بگوید «یه بوهایی می‌بویم» که چندان جالب و روان نیست یا باید بگوید «یه بوهایی استشمام می‌کنم» که خیلی ادبی است یا باید بگوید «یه بوهایی حس می‌کنم» که کاربرد فعل حس کردن خیلی کلی است و به جای همه‌ی حوّاس پنج‌گانه نیز می‌تواند به کار رود و عملاً از دقت زبان می‌کاهد.

محدودیت واژگان و قواعد در زبان فارسی

در زبان انگلیسی دو کلمه Intelligence و  Information خیلی اوقات در زمان ترجمه به فارسی معادلی به جز «اطلاعات» ندارند. مثلاً نام سازمان سیا CIA (Central Intelligence Agency) در فارسی «آژانس اطلاعات مرکزی» یا «سازمان خبررسانی مرکزی» ترجمه شده است که معادل «وزارت اطلاعات» در ایران می‌باشد. حال آن که منظور از Intelligence در اینجا اطلاعاتی است که بر روی آنها پردازش صورت گرفته و از نوعی هوشمندی برخوردار است و نه هر گونه اطلاعاتی.

در زبان فارسی هیچ معادل تک‌واژه‌ای برای کلمه Opposition به معنای حزب یا گروه اقلیت مخالف جریان حاکم، وجود ندارد. زیرا واژه اقلیت عام‌تر از آن است که معنای تضادّ را نیز در خود داشته باشد. به همین دلیل امروز نمی‌گوییم اقلیت خارج از کشور و می‌گوییم اپوزیسیون خارج از کشور. یعنی گروه‌های اقلیتی که در خارج از ایران با نظام جمهوری اسلامی در تضادّ هستند و ضمناً ایرانی هستند. چون ما به القاعده واژه اپوزیسیون را اطلاق نمی‌کنیم.

ورود هر واژه‌ی بیگانه به زبان، چند پیامد دارد. نخست این که برای بخشی از جامعه که از مفهوم خارجی و تاریخچه‌ی آن ناآگاه هستند، ایجاد ابهام و سردرگمی می‌کند. دوم این که برای همان بخشی از جامعه که معادل خارجی آن را می‌دانند، دارای مفهوم یکسانی نیست و امکان تفاسیر مختلف از آن وجود دارد. سوم این که واژه‌ی بیگانه یکی از سه حالت اسم، فعل، صفت را دارد که ادامه حیات آن در زبان مقصد بستگی به انعطاف‌پذیری آن زبان دارد. مثلاً همین لغت Opposition وقتی به صورت اپوزیسیون وارد زبان فارسی می‌شود، حالت مصدر یا اسم دارد، صفت آن یعنی Opposite به معنای مخالف دیگر هیچ ارتباط ارگانیکی در زبان فارسی با کلمه اپوزیسیون ندارد.

اما به عنوان نمونه در زبان عربی این گونه نیست. واژه‌های متعددی از انگلیسی و فارسی وارد عربی شده‌اند که عرب‌زبان به حیات آن واژه در زبان خودش ادامه داده است. مثلاً کلمه تلفن را عرب‌زبان صرف می‌کند. تَلفنْتُ یعنی تلفن زدم. یا مثلاً کلمه کنسل به معنای لغو کردن را نیز صرف کرده است: کنسِلْتُ یعنی کنسل کردم؛ کنسلنا یعنی کنسل کردیم. یا مثلاً واژه فیلم از انگلیسی به عربی رفته و تبدیل شده است به «فلم». عرب از این واژه انگلیسی جمع مکسر «افلام» را ساخته است. یا مثلاً کلمه تلویزیون در عربی به صورت «تلفزیون» استخدام شده است و عرب از این ماده دو کمله «تلفاز» به معنای اسم دستگاه و «تلفزیه» به صورت صفت مشتق کرده است. «البرامج التلفزیه» یعنی برنامه تلویزیونی. این نشان‌دهنده پویایی و زنده بودن زبان عربی است که از یک واژه انگلیسی کلمات مورد نیاز خودش را مطابق قواعد عربی استخراج می‌کند [+].

در این سوی اما فرهنگستان زبان فارسی جلوی بسط و گسترش زبان را به این شیوه گرفته است. مثلاً جمع کلمات فارسی را با ادات جمع عربی ناصحیح می‌داند: گزارشات، آزمایشات، فرمایشات. یا حتی خود فارسی زبانان نیز از کلمه تلفن و کنسل مصدر و فعل نساخته‌اند. مثلاً نمی‌گویند تلفنیدم یا کنسلیدم. یا از آن صفت فاعلی بسازند. مثلاً تلفننده یا کنسلنده. اینها از محدودیت‌های زبانی است که جلوی بسط و گسترش زبان و به روز بودن آن را می‌گیرد و فارسی‌زبانان مجبور می‌شوند برای هر واژه بیگانه یک معادل دو بخشی به کار ببرند: «تلفن کردن»، «کنسل کردن» از این واژه‌ها شما نمی‌توانید صفت فاعلی و صفت مفعولی و اسم مصدر بسازید و همین امر به ابهام و بی‌دقتی زبان می‌افزاید. واژه‌هایی نظیر تلفن‌کننده و تلفن‌شونده نامعمول و بدون کاربرد می‌باشند.

زمانی که شما تابعی را از یک دامنه‌ی بزرگتر به دامنه‌ای کوچکتر تصویر می‌کنید، تعدادی از متغیرهای متمایز شما مثلاً Intelligence و  Information به ناچار به یک واژه مثل «اطلاعات» ترجمه می‌شوند و همین پدیده از دقت علم و دانش ترجمه شده می‌کاهد و یا اگر بخواهیم آنها را با «اطلاعات هوشمند» و «اطلاعات» ترجمه کنیم، از روانی و ملموس بودن آن کاسته می‌شود.

نقش تعداد پیکسل و بیت در دقت صفحه نمایش

برای بیان کیفیت و دقت صفحه نمایش دیجیتال دو شاخص تعداد پیکسل مثلاً (۱۰۲۴×۷۶۸) و تعداد بیت نمایش رنگ مثلاً (۳۲ بیتی) وجود دارد. شاخص اول بیانگر ابعاد صفحه نمایش و تعداد نقاط نورانی صفحه است که هر چقدر تعداد آنها بیشتر باشد وضوح آن بیشتر خواهد شد. شاخص دوم یعنی تعداد بیت‌ها، دامنه‌ی تعداد رنگ‌های نمایش داده شده در صفحه تصویر را مشخص می‌کند. مثلاً صفحه نمایش یک بیتی فقط دو رنگ سفید و سیاه دارد، صفحه نمایش ۲ بیتی، ۴ رنگ دارد و صفحه نمایش ۲۴ بیتی ۱۶۷۷۷۲۱۶ رنگ دارد و صفحه نمایش ۳۲ بیتی، ۲ به توان ۳۲ رنگ یعنی ۴۲۹۴۹۶۷۲۹۶ رنگ متمایز را می‌تواند در هر پیکسل نمایش دهد.

قصد بنده از بیان این مثال، ترسیم اهمیت تعداد واژگان در میزان دقت زبان است. یعنی هر چقدر تعداد لغات یک زبان برای پدیده‌ها و اشیاء مختلف، بیشتر باشد وضوح و دقت زبان نیز بیشتر خواهد بود. ضمناً هر چقدر میزان انعطاف‌پذیری زبان در خلق واژگان جدید و مورد نیاز بیشتر باشد، این دقت و شفافیت نیز افزایش خواهد داشت. من تعداد واژگان را معادل تعداد پیکسل‌های صفحه نمایش در نظر می‌گیرم و امکان بسط و گسترش هر واژه را معادل تعداد بیت‌های صفحه نمایش می‌بینم.

جمع‌بندی

زبان فارسی به دلیل نداشتن قواعد و اسامی مؤنث و به دلیل محدودیت واژگان و قواعدی که موجب بسط و گسترش واژه‌ها شود، به نسبت سایر زبان‌های دنیا از دایره لغات محدودتر و به همان نسبت از دقت کمتری برخوردار است. ضمن این که بسیاری از افعال نظیر خوردن و نوشیدن، دیدن و شنیدن و … به جای یکدیگر به کار رفته‌اند که همین مسأله نیز از دقت زبان کاسته است.

دکتر ناصر فکوهی در یکی از سخنرانی‌هایشان در اهمیّت زبان در علوم اجتماعی، تصریح کردند که «ما به وسیله زبان فکر می‌کنیم» یعنی زمانی که ما در عالم ذهنی خودمان مشغول فکر کردن در خصوص موضوعات و مباحث مختلف هستیم از واژه‌ها استفاده می‌کنیم. یک ایرانی فارسی‌زبان، فارسی فکر می‌کند و یک عرب، عربی فکر می‌کند و یک امریکایی، انگلیسی. پس در این رقابت فکر کردن هر کسی از دایره لغات بیشتر و منعطف‌تر و دقیق‌تری برخوردار باشد، دقیق‌تر نیز فکر خواهد کرد. یعنی اینجا زبان ابزار فکر کردن است و هر کسی ابزار تفکرش دقیق‌تر باشد خروجی تفکرش نیز دقیق‌تر خواهد بود.

این داستان را نیز به عنوان حسن ختام بحث ذکر می‌کنم. یکی از مجلات مصاحبه‌ای را با عادل فردوسی‌پور مجری جنجالی برنامه نود ترتیب داده بود و در آن مصاحبه پرسیده بود: «با توجه به تسلط شما به زبان انگلیسی، آیا می‌توانید یک مسابقه‌ی فوتبال را انگلیسی گزارش کنید؟» پاسخ فردوسی‌پور بسیار جالب و موشکافانه بود، فردوسی‌پور گفت: «نه! چون من برای گزارش انگلیسی یک مسابقه فوتبال باید انگلیسی فکر کنم، که در حال حاضر برای من این گونه نیست».

در همین زمینه:

میلاد پیامبر خاتم -صلّی‌ الله علیه و آله و سلّم- و امام جعفر صادق -علیه‌السلام- را به همه‌ی مسلمانان جهان و به ویژه شما یاران و همراهان همیشگی و مهربان تبریک عرض می‌کنم.

زمین و آسمان «مکه» آن شب نور باران بود
و موج عطر گل در پرنیان باد می‌پیچید
امید زندگی در جان موجودات می‌جوشید
هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود
شبی مرموز و رویایی
به شهر «مکه» مهد پاکجانان دختر مهتاب می‌خندید
شبانگه ساحت «ام القری» در خواب می‌خندید
ز باغ آسمان نیلگون صاف و مهتابی
دمادم بس ستاره می‌شکفت و آسمان پولک نشان می شد
صدای حمد و تهلیل شباویزان خوش آهنگ
به سوی کهکشان می‌شد
دل سیاره‌ها در آسمان حال تپیدن داشت
و دست باغبان آفرینش در چنان حالت
سر «گل آفریدن» داشت
شگفتی‌خانه‌ی «ام القری» در انتظار رویدادی بود
شب جهل و ستمکاری
به امید طلوع بامدادی بود
سراسر دستگاه آفرینش اضطرابی داشت
و نبض کائنات از انتظاری دم به دم می‌زد
همه سیاره‌ها در گوش هم آهسته می‌گفتند
که امشب نیمه شب خورشید می‌تابد
ز شرق آفرینش اختر امید می‌تابد
در آن حال «آمنه» در عالم سرگشتگی می‌دید:
به بام خانه‌اش بس آبشار نور می‌بارد
و هر دم یک ستاره در سرایش می‌چکد رنگین و نورانی
و زین قدرت نمایی‌ها نصیب او
شگفتی بود و حیرانی

در آن دم مرغکی را دید با پرهای یاقوتی
و منقاری زمردفام
که سویش پر کشید از بام
و در صحن سرا پر زد
و پرهای پرندین را به پهلوی زن دردآشنا سائید
به ناگه درد او آرام شد، آرام
به کوته لحظه‌ای گرداند سر را «آمنه» با هاله‌ی امّید
تنش نیرو گرفت و در دلش نور خدا تابید
چو دید آن حاصل کون و مکان و لطف سرمد را
دو چشمش برق زد تا دید رخشان چهر «احمد» را
شنید از هر کران عطر دلاویز محمد را

سپس بشنید این گفتار وحی‌آمیز:
الا، «ای آمنه» ای مادر پیغمبر خاتم!
سرایت خانه‌ی توحید ما باد و مشیّد باد
سعادت همره جان تو و جان «محمد» باد
بدو بخشیده‌ایم ای «آمنه» ای مادر تقوا!
صدای دلکش «داوود» و حب «دانیال» و عصمت «یحیی»
به فرزند تو بخشیدیم
کردار «خلیل» و قول «اسماعیل» و حسن چهره ی «یوسف»
شکیب «موسی عمران» و زهد و عفت «عیسی»
بدو دادیم: خلق «آدم» و نیروی «نوح» و طاعت «یونس»
وقار و صولت «الیاس» و صبر بی‌حد «ایوب»
بود فرزند تو یکتا
بود دلبند تو محبوب
سراسر پاک
سراپا خوب

دو گوش «آمنه» بر وحی ذات پاک سرمد بود
دو چشم «آمنه» در چشم رخشان «محمد» بود
که ناگه دید روی دخترانی آسمانی را
به دست این یکی ابریق سیمین در کف آن‌ دیگری ‌طشت ‌زمرد بود
دگر حوری، پرندی چون گل مهتاب در کف داشت
«محمد» را چو مروارید غلتان شستشو دادند
به نام پاک یزدان بوسه ها بر روی او دادند
سپس از آستین کردند بیرون «دست قدرت» را
زدند از سوی درگاه خداوندی
میان شانه های حضرتش «مهر نبوت» را
سپس در پرنیانی نقره گون، آرام پیچیدند
وز آنجا «آسمانی دختران» بر «عرش» کوچیدند.

همان شب قصه پردازان ایرانی خبر دادند:
که آمد تک‌سواری در «مدائن» سوی «نوشروان»
و گفت: ای پادشه «آتشکده ی آذرگشسب» ما
که صدها سال روشن بود
هم امشب ناگهان خاموش شد، خاموش
به «یثرب» یک «یهودی» بر فراز قلعه‌ای فریاد را سرداد:
که امشب اختری تابنده پیدا شد
و این نجم درخشان اختر فرزند «عبدالله»
نوین پیغمبر پاک خداوندست
و انسانی کرامندست

یکی مرد عرب اما بیابانگرد و صحرایی
قدم بگذاشت در «ام القری» وین شعر را برخواند:
که ای یاران مگر دیشب بخواب مرگ پیوستید؟
چه کس دید از شما آن روشنان آسمانی را؟
که دید از «مکّیان» آن ماهتاب پرنیانی را
زمین و آسمان «مکه» دیشب نورباران بود
هوا ‎آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود
بیابان بود و تنهایی و من دیدم
که از هر سو ستاره در زمین ما فرود آمد
به چشم خویش دیدم ماه را از جای خود کندند
ز هر سو در بیابان عطر مشک و بوی عود آمد
بیابان بود و من، اما چه مهتاب دل‌آرایی!
بیابان بود و من، اما چه اخترهای زیبایی!
بیابان، رازها دارد
ولی در شهر، آن اسرار، پیدا نیست
بیابان، نقش ها دارد که در شهر آشکارا نیست

کجا بودید ای یاران؟!
که دیشب آسمانی‌ها زمین «مکه» را کردند گلباران
ولی گل نه، ستاره بود جای گل
زمین و آسمان «مکه» دیشب نورباران بود
هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود
به شعر آن عرب، مردم همه حالی عجب دیدند
به آهنگ عرب این شعر را خواندند و رقصیدند:

که ای یاران مگر دیشب به خواب مرگ پیوستید؟
چه کس دید از شما آن روشنان آسمانی را؟
که دید از «مکّیان» آن ماهتاب پرنیانی را
بیابان بود و تنهایی و من دیدم
که از هر سو ستاره در زمین ما فرود آمد
به چشم خویش دیدم ماه را از جای خود کندند
زهر سو در بیابان عطر مشک و بوی عود آمد
بیابان بود و من، اما چه مهتاب دل‌آرایی!
بیابان بود ومن، اما چه اخترهای زیبایی!
بیابان رازها دارد
ولی در شهر، آن اسرار، پیدا نیست
بیابان، نقش ها دارد که در شهر آشکارا نیست
کجا بودید ای یاران؟!
که دیشب آسمانیها زمین «مکه» را کردند گلباران
ولی گل نه، ستاره بود جای گل
زمین و آسمان «مکه» دیشب نورباران بود
هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود

روانت شادمان بادا!
کجایی ای عرب ای ساربان پیر صحرایی؟!
کجایی ای بیابانگرد روشن رای بطحایی؟!
که اینک بر فراز چرخ، یابی نام «احمد» را
و در هر موج بینی اوج گلبانگ «محمد» را
«محمد» زنده و جاوید خواهد ماند
«محمد» تا ابد تابنده چون خورشید خواهد ماند
جهانی نیک می داند
که نامی همچو نام پاک «پیغمبر» مؤیّد نیست
و مردی زیر این سبز آسمان همتای «احمد» نیست
زمین ویرانه باد و سرنگون باد آسمان پیر
اگر بینیم روزی در جهان نام «محمد» نیست

 شعر از مهدی سهیلی، کتاب طلوع محمد (صلّی الله علیه و آله و سلّم)

پی‌نوشت:

آشنایی بنده با این شعر به واسطه‌ی معلم خوب فارسی کلاس دوم راهنمایی‌مان جناب آقای انواری بود که –هر کجا هست خدایا به سلامت دارش!- و این قدر من به این شعر علاقه داشتم که بخش‌هایی از آن را از حفظ می‌خواندم و انس گرفتن با وزن این شعر ( بحر مفاعیلن) باعث نگارش اولین شعرم با عنوان مبعث در همین وزن شعری و در همین موضوع یعنی پیامبر اکرم –صلوات الله علیه و آله- باشد.

یاد و خاطره‌ی مهدی سهیلی و همه‌ی معلمان خوب ادبیاتم را در این شب عزیز گرامی می‌دارم و از خدای منّان می‌خواهم آنهایی را که به جوار او شتافته‌اند، قرین رحمت و مغفرت خاصه‌ی خود گرداند و آنهایی که هنوز عمرشان به دنیاست، عزّتمند و سلامت و پیروز بدارد.

مرداد ماه گذشته ایمیلی برایم آمد با محتوای شعری در قالب‌های جدید و نزدیک به بحر طویل البته بدون ذکر نام شاعر. احتمالاً شما همشعر زیر را که متعلق به علی حیدری است خوانده باشید. اما مشخص نیست که چرا این شعر در وبلاگ‌ها و ایمیل‌های دیگری با نام مولانا جلال الدین محمد بلخی انتشار پیدا کرده است.

نه مرادم نه مریدم

نه پیامم نه نویدم
نه سلامم نه علیکم
نه سیاهم نه سپیدم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمایم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته و برده ی دینم
نه سرابم نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم نه حقیرم نه فرستاده ی پیرم
نه بهر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم نه چنین است سرنوشتم

این سخن را من از امروز نه گفتم
نه نوشتم بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم:
حقیقت
نه به رنگ است و نه بو
نه به های است ونه هو
نه به این است ونه او
نه به جام است و سبو
گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را:
آنچه گفتند و سرودند
تو آنی
خود تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی
تو اسرار نهانی همه جا
تو نه یک جای
نه یک پای
همه ای با همه ای هم همه ای
تو سکوتی تو خود باغ بهشتی
ملکوتی تو به خود آمده از فلسفه ی چون و چرایی
به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی
در همه افلاک خدایی
نه که جزیی
نه چون آب در اندام سبویی
خود اویی
به خود آی تا به در خانه ی متروکه ی هر عابد و زاهد ننشینی و
به جز روشنی و شعشعه ی پرتوی خود هیچ نبینی
و
گل وصل بچینی…..! [+]

مضمون شعر فوق کاملاً انسان‌گرایانه است، یعنی خود و انسان را به جای خدا نشانده است و شما را از مراجعه به عابد و زاهد پرهیز می‌دهد و خیلی صریح می‌گوید تو در همه افلاک خدایی! جمله‌ی پیش‌فرض بسیاری از مکاتب مادی غرب این است که «انسان موجودی خود آمده است». این عبارت به صورت آشکار در شعر فوق آمده است.

از دوست ادیبم استاد نصراله احمدی مهر در خصوص این شعر سؤال کردم و ایشان تصریح کردند که چنین شعری در کلیات شمس تصحیح استاد فروزانفر نیامده است و حتی اگر بحر طویل باشد، بحر طویل از دوران صفویه (قرن دهم) رواج یافته و نمی‌تواند منتسب به مولانا باشد.

حالا تصور کنید همین شعر در وبلاگ‌های مختلف به نام مولانا درج شده است و صدها نفر ذیل آن کامنت نوشته‌اند و به به و چه چه کرده‌اند. چند تا از این کامنت‌ها را بخوانید:

  • خدای من چه راضى در این شعر هست، آب در کوزه و ما گردِ جها نیم….. کى مى خواهد این حقیقت را قبول کُنه که از دین فقط تجارت سَختن و تک تک ما خودمون خود خدا هستیم، اگه بذارن اینو همه بفهمند. المان هامبورگ
  • مو بر اندامم سیخ شد ! باور نکردنی و از هیجان گریه اوره ! روحت شاد و خندان باد ای مولوی عزیز ! واقعا از خود بیخود شدم ! عجب عشق و خدایی در وجود این ابرمرد شعر و ادب بود, فقط خدا داند و او ! پس همواره شاد و راهرو مولانا باشیم
  • ……. وقتی که میخوندم نمیدونم چرا ولی انگار صدای خود مولانا رو هم میشنیدم!!
  • مولانا. پیامت را گرفتم و کس نفهمید که چه گفتی و چه شد

البته برخی سایت‌ها نسخه‌ی سانسور شده و شاید به خیال خودشان اصلاح شده‌ی شعر را به نام مولانا انتشار داده‌اند و به جای «در همه افلاک خدایی» نوشته است «در همه افلاک بزرگی» به جای «بر در خانه متروکه‌ی هر عابد و زاهد ننشینی» گفته «بر در خانه‌ی متروکه‌ی هر کس ننشینی». وبلاگ‌های ذیل نسخه‌ی سانسور شده را به نام مولانا منتشر کرده‌اند:

تربت جام، قاصدک، طلب، پشت نقاب شب و ده‌ها و صدها سایت و وبلاگ دیگر [+].

خیلی جالب است که از بین همه‌ی کسانی که شعر را به نام مولانا منتشر کرده‌اند، فقط چند نفر به این مسأله اعتراض کرده‌اند و متوجه این اشتباه شده‌اند. بقیه حتی به خود نگفته‌اند که مولانا شعر نو نمی‌گفته است و حتی اگر از قالب شعر بگذریم مولانا که اندیشه‌های اومانیستی و انسان‌گرایانه نداشته که انسان را به جای خدا بنشاند. پس چرا این ایمیل و شعر همچنان در فضای مجازی در حال گردش است و همه هم خوششان می‌آید؟ پاسخش ساده است چون علاوه بر زیبایی لفظی، مطابق میل و خواسته‌ی درونی افراد است آن هم با برند مولانا. چه چیزی از این بهتر که من برای تأیید اعتقادات خودم مهر یک عارف و شاعر  جهانی را هم در پایین سیاهه‌ی تفکراتم داشته باشم.

اینترنت اگر چه گردش اطلاعات را بسیار بسیار سریع کرده است، اما شاید به همان میزان اطلاعات خوانندگان را سطحی و بی‌ریشه کرده باشد، تا جایی که هزاران نفر شعر علی حیدری را به نام مولانا بخوانند و صدای مولانا را در گوش خودشان احساس کنند.

توضیح و تشکر:

پیش‌تر این شعر به نام فریدون حلمی درج شده بود که دوست عزیزی به نام کورس با ارسال تصویر کتاب بوی نور، اشاره کردند شعر فوق متعلق به آقای علی حیدری است.

در همین زمینه: