پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

دسته بندی: مناجات

ویجت آب و هوای گوشی، دمای ۳۶ درجه سانتی گراد را نمایش می‌دهد و رطوبت ۴۱ درصد برای شهر مکه مکرمه. ساعت ۵ صبح است و هوا گرم و شرجی است، خدا ساعت ۲ بعداز ظهر را به خیر کند. اتوبوس مملو از جمعیت و زائران در مسیر رسیدن به مسجدالحرام برای اقامه نماز صبح ایستاده و نشسته در سکوت سنگینی فرو رفته‌اند. دستم را گرفته‌ام به میله و یک چیزهایی زیر لب زمزمه می‌کنم:

فَرِّقْ بَیْنی وَ بَیْنَ ذَنْبِیَ الْمانِعِ لی مِنْ لُزُومِ طاعَتِکَ

خدایا بین من و آن گناهی که مانع انجام طاعت تو می‌شود، جدایی بینداز!

می‌خوانم و سرفه می‌کنم و سرفه می‌کنم که یک زن پاکستانی روی دستم می‌زند و یک خرمای تازه به من تعارف می‌کند. لابد می‌خواهد بگوید پسرجان! این خرما را بخور و این قدر بالای سر من سرفه نکن. زن میانسالی است با روسری قرمز آجری رنگ که گل‌های ریز سفید بر آن نقش بسته است. رنگ روسری با رنگ حنای دست‌هایش هماهنگ است. حجاب عجیبی دارد. لبه‌ی روسری را از زیر بینی با حالتی مورب پایین برده و روی دهانش را پوشانده است.

خرمای بسیار خوشمزه‌ای است. از آن خرماهای ۳۰ ریالی مکه که نه خیلی خشک است و نه خیلی نرم. قدری گلویم را نرم می‌کند. محبت زبان بین‌المللی است. حرفی بین‌مان رد و بدل نمی‌شود ولی با یک خرما یک دنیا از انسانیت برای من حرف گفته است.

ازدحام اتوبوس‌ها جلوی حرم، حوصله‌ی مسافران را سربرده است و همه گردنشان را برای دیدن جلو کج کرده‌اند که یعنی بالاخره کی می‌رسیم.

اذان صبح را گفته‌اند و عن قریب است که صدای اقامه بلند شود. هر کس هر جایی که رسیده نشسته است. به سرعت می‌روم تا به جمعیت داخل صحن مسجدالحرام متصل شوم. از پله‌های مسعی پایین می‌روم که صدای تکبیر اقامه نماز صبح همه را از جا بلند می‌کند. یک جای خوب رو به کعبه پیدا می‌کنم.

می‌ایستم. از لابلای جمعیت هر از گاهی به خانه‌اش نگاه می‌کنم و در دلم می‌گویم: «خدایا قربونت برم»

قرائت سوره نماز صبح را معمولا مفصل می‌خوانند. بخش‌هایی از سوره حج تلاوت می‌شود:

وَإِذْ بَوَّأْنَا لإِبْرَاهِیمَ مَکَانَ البَیْتِ أَن لاَّ تُشْرِکْ بِی شَیْئاً وَطَهِّرْ بَیْتِیَ لِلطَّائِفِینَ وَالْقَائِمِینَ وَالرُّکَّعِ السُّجُودِ

بعد از نماز صبح، نماز میت می‌خوانند. یادآوری خوبی است. به ویژه برای ما ایرانی‌ها که عادت نداریم در مکانی غیر از بهشت زهرا نماز میت بخوانیم، خیلی تذکر خوبی است. این که مرگ در وسط زندگی‌مان حضور داشته باشد، ببینیمش، یادمان نرود که رفتنی هستیم. مرده را در بهترین جای دنیا یعنی در کنار خانه خدا بیاورند و برایش نماز میت بخوانند ارزشمند است.

بعد از نماز میت خودم را به صحن اصلی مسجد می‌رسانم و به سیل طواف‌کنندگان می‌پیوندم.

کاش آخر طواف، زندگی من هم تمام می‌شد.

کاش همیشه به دور تو بگردم.

کاش قدمم و قلمم جز برای تو نچرخد.

کاش همین جا بمیرم برایت.

ولی زندگی جریان دارد

موت اختیاری نیست

باید برگردم هتل

می‌روم …

می‌روم ولی دلم گوشه حرم مانده

در همین زمینه:

وسایل ساکم را خیلی با عجله پیچیدم. خیلی چیزها را فراموش کردم با خودم بیاورم، ولی نمی‌دانم چگونه شد که لحظه‌ی آخر نگاهم روی کتابچه‌ی دعای ابوحمزه ثمالی قفل شد. با عجله برداشتمش.

ساکم را به سرعت داخل هتل گذاشتم تا برای انجام اعمال به سمت مسجدالحرام روانه شوم. تجدید وضو کردم. یک کیسه کفش برداشتم، ۱۰ ریال سعودی برای اضطرار، گوشی موبایل و دعای ابوحمزه ثمالی.

حرم خلوت بود، خلوت‌تر از آن چیزی که تصورش را می‌کردم. خیلی سریع به مطاف رسیدم. یک لحظه چشمم به حجرالاسود افتاد. از دور استلام حجر کردم و شروع به طواف.

سوار بر بال‌های دعا بودم، فقط از فشار جمعیت کنار حجر اسماعیل می‌فهمیدم که یک دور دیگر به شمارگان اشواط طوافم اضافه شده است.

در همان صفحه اول دعا به این فراز که رسیدم، بغضم ترکید:

بِکَ عَرَفْتُکَ وَ أَنْتَ دَلَلْتَنِی عَلَیْکَ وَ دَعَوْتَنِی إِلَیْکَ …

من تو را به تو شناختم و تو مرا بر وجود خودت راهنمایی کردی و بسوى خودت خواندى

و تکرار کردم: و دعوتنی الیک و دعوتنی الیک

خودت دعوتم کردی، خودت دعوتم کردی [از اینجا بخوانید و گوش کنید]

یَا رَبِّ هَذَا مَقَامُ مَنْ لاَذَ بِکَ وَ اسْتَجَارَ بِکَرَمِکَ وَ أَلِفَ إِحْسَانَکَ وَ نِعَمَکَ‏
اى خدا این مقام کسی است که به درگاه تو روى آورده و به لطف و کرمت پناه جسته و با نعمات و احسانت انس گرفته …

و چقدر شیرین است گفتن این جملات وقتی واقعاً به خانه‌ی او پناه آورده‌ای و گرد سرای او می‌گردی

این قدر غرق در دعا شده بودم که دور آخر طواف یادم آمد برای کسانی که حین طواف التماس دعا داشتند را دعا کنم.

اصلاً دلم نمی‌خواست طواف تمام شود، بهترین طواف عمرم بود.

نماز طواف را پشت مقام ابراهیم (علیه السلام) و با فاصله‌ای نسبتاً نزدیک خواندم و ۲ رکعت نماز شکر.

به سمت مسعی که می‌رفتم جرعه‌ای از آب زمزم نوشیدم و به سر و روی و سینه پاشیدم.

عجله داشتم که زودتر ادامه‌ی دعا را از سر بگیرم که از حال و هوای آن خارج نشوم، اما گویی آب سرد زمزم، سوز دعا را نیز خوابانده بود. می‌خواندم و هروله می‌کردم تا این که رسیدم به این فراز:

یَا مَوْلایَ بِذِکْرِکَ عَاشَ قَلْبِی وَ بِمُنَاجَاتِکَ بَرَّدْتُ أَلَمَ الْخَوْفِ عَنِّی

مولای من! قلبم به یاد تو زنده است و به مناجات با تو نگرانی و ترس را از خودم دور می‌کنم.

سعی هم تمام شد اما ۱۰ صفحه از دعا مانده بود. تقصیر کردم و به سمت کعبه رفتم. روی پله‌های باب فتح رو به خانه خدا نشستم تا دعا را تمام کنم. اصلاً خسته نبودم، ساعت ۲:۱۵ دقیقه بود. برای همه کسانی که التماس دعا گفته بودند دعا کردم و از خدا خواستم در اولین فرصت توفیق این سفر معنوی نصیب‌شان شود.

دعای ابوحمزه هم با این فراز زیبا به پایان رسید:

اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ إِیمَانا تُبَاشِرُ بِهِ قَلْبِی وَ یَقِینا صَادِقا حَتَّى أَعْلَمَ أَنَّهُ لَنْ یُصِیبَنِی إِلا مَا کَتَبْتَ لِی وَ رَضِّنِی مِنَ الْعَیْشِ بِمَا قَسَمْتَ لِی یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ

خدایا ایمانى از تو مى‏خواهم که دلم با آن همراه شود و باور صادقانه‏اى که بدانم هرگز چیزى به من نمى‏رسد،مگر آنچه که تو برایم ثبت کردى ‏و مرا از زندگى به آنچه که نصیبم فرمودى خشنود بدار،اى مهربان‏ترین مهربانان

احساس سبکی خاصی داشتم. خیلی خیلی شیرین بود، جای همه‌ی شما خالی!

آستان وفا

ای بارگاه تو، آسمانی‌ترین آستان‌ها

و ای حکایت عشق‌بازی با تو، بهترین داستان‌ها

دیر آمده‌ام ولی آمده‌ام

آلوده‌ام ولی بزرگی از آن توست که بر این آستان آسوده‌ام

بر آستان وفا و مهربانی تو سر نهاده‌ام

و دل به غیر تو نداده‌ام

و اگر امید گشایشی باشد از باب لطف و کرم و مهربانی توست

معبودا! معشوقا! مهربانا! چنان گرم در آغوشم گرفته‌ای که گویی من اصلاً گناه نکرده‌ام

و چنان پیش رویم نشسته‌ای که گویی بنده‌ای غیر از من نداری

از یک سو مبهوت میهمان‌نوازی کریمانه‌ات شده‌ام و از سوی دیگر شرمسار آلودگی‌ها و ناراستی‌های وجودم

 چرا که این روح نامعطّر ناموزون، تناسبی با این میهمان‌خانه‌ی مصفّا ندارد

فقط می‌توانم بگویم: «خدایا! شرمنده‌ام»

ولی شرمندگی نقطه‌ی بازگشت به سوی توست

تازه داستان عاشقی آغاز شده است …

 بر آستــان وفــا سر نهاده‌ایم و هنـوز             اگر امید گشایش بود از این باب است (شعر از ه. الف. سایه)

 

حاج‌آقا مرتضی در یکی از جلسات عمومی‌شان فرمودند: «یک وقت یک نفر در خیابان دارد راه می‌رود، رو به قبله هم نیست، وضو هم ندارد، یک هو یاد خدا می‌افتد و می‌گوید: “خدایا قربونت برم!” این ارزشش از این که من بنشینم از اول تا آخر مفاتیح الجنان را با وضو و رو به قبله بخوانم و چیزی نفهمم بیشتر است»

در همین زمینه:

مشخصات ملک:

بنایی است بر عبث بالا رفته، که در تصرّف عدوانی امیال و هوس‌هاست. از چهار طرف مشرف بر همسایه‌هاست و ساکنان بیش از آن که سرگرم کار خویش باشند، خانه‌ی این و آن را زاغ می‌زنند. به جهت واقع شدن در بن‌بست بندگی، عقب‌نشینی دارد. عمر بنا بیش از ۳۰ سال و کلنگی است، لوله‌ها و شریان‌های ایمانش پوسیده‌اند. کاربری‌اش مسکونی بود و از اول قرار بود مسکن به معنای مکان آرامش و سکونت باشد ولی اغلب واحدهایش تجاری است. نمازخانه را کنار موتورخانه درآورده‌اند که بیش از آن که عطر عبادت از آن استشمام شود بوی نم‌کشیدگی دیانت و کسالت از آن به مشام می‌رسد. مفاصا حساب حق الناس ندارد و پایان‌کار اعتقاداتش جعلی است. اصل ملک موقوفه است و واقفش فرمود: «القلبُ حرم الله، ولاتسکن فی حرم‌الله غیرالله» اما به وصیت واقف عمل نشده است. در پروانه‌ی ساخت فقط به یک تک‌واحدی رو به خدا اشاره شده بود ولی نمی‌دانم چگونه این مجتمع هزار واحدی سربرآورد. ساختمان را یک بساز و بفروش کلّاش به نام نفس بنا کرده است که نیمی را پیش فروش کرد و نیم دیگر را به بهای لذایذ زودگذر واگذار کرد و خودش مدیر آپارتمان شده است.

کجایی ای معمار عاشق؟

ای معمار هستی!

ای آفریدگار عالمیان!

دوست دارم این متصرّفان نااهل را بیرون کنم و بنای فرسوده و پوسیده‌ی دلم را خراب کنم و عمارت عشق تو را برپا دارم، اما …

اما دادگاه محلی با این ژست‌های روشنفکری‌اش مجوّز تخلیه‌‌ی ملک را صادر نمی‌کند و اگر صادر کند هم نیروی انتظامی توان بیرون ریختن این اراذل و اوباش را ندارد. هر مشارکت‌کننده‌ای برای ساخت، حداقل نیمی از بنا را طلب می‌کند که باز هم می‌شود همان آش و همان کاسه!

ای پروردگار من!

بیا خودت این بنای مخروبه را از دست اغیار برهان و مرا خراب خودت کن! بیا خودت مشارکت کن! خودت سرمایه‌گذار این ملک موقوفه باش! بیا با کمک خودت یک تک واحدی ویلایی بسازیم که شش دانگ سندش به نام خودت باشد و خودت در آنجا ساکن شوی! یک حسینیه کنار آن خانه‌ی ویلایی رو به خودت بساز که با یک راهروی تو در تو، از حسین رو به تو باشم و از تو رو به حسین!

خدایا!

می‌گویند تخریب و بازسازی بناهای بالای چهل سال خیلی دنگ و فنگ دارد و به این آسانی‌ها مجوّز نمی‌دهند و دیگر در دوران پیری کسی حال و حوصله‌ی بالا و پایین شدن در راهروها و راه‌پله‌های هزار توی شهرداری عمر را ندارد. بیا تا دیر نشده آستین‌ها را بالا بزنیم و یک کاری بکنیم، دارد دیر می‌شود! ساکنین برای تخلیه‌ی ملک، حقوق مکتسبه‌ طلب می‌کنند و برای کاربری‌های تجاری‌شان از من سرقفلی می‌خواهند.

خدایا!

خودت می‌دانی که دستم خالی است و جز آه در بساط ندارم. نه پولی دارم برای بیرون راندن رضایتمندانه‌ی اینان و نه توانی برای دفع تصرّف عدوانی و نه اعتبار و آبرویی برای توافق کدخدامنشی!

پروردگارا!

در این دوران میانسالی و قرار گرفتن در سراشیبی کهولت و فرسودگی، کم کم دارم به همزیستی با اشرار و دیوصفتان عادت می‌کنم و توان و انگیزه‌ام برای بازسازی و توانمندسازی این بنای تار عنکبوت گرفته، روز به روز کاهش می‌یابد. به اسباب‌کشی و اجاره‌نشینی که فکر می‌کنم مغزم سوت می‌کشد و دردسرهای بنّایی و سفیدکاری این مخروبه‌ی قیراندود، خیال تجدید بنا را از سرم می‌پراند.

الهی!

مردم از بیرون، نمای گرانیتی مرا تماشا می‌کنند و از درون خبر ندارند ولی خودم و خودت می‌دانیم و می‌بینیم که فاضلابش بالا زده است و تا بالای سرم غرق در لجن و کثافت هستم. از اینها بدتر که دارم به این بوی تعفّن عادت می‌کنم و از آن لذّت می‌برم. تا همین لحظه نیز خودت آبرو داری کرده‌ای که این فاضلاب به خانه‌ی همسایه‌ها سرایت نکرده است!

خدایا!

تقلّاهای آخر است و نفس‌های آخرین! و تلاشی مذبوحانه است پس از هزار بار زمین خوردن و در پلیدی‌ها غلتیدن! اما آغوش گشوده‌ی تو امید می‌دهد و مهربانی‌های تو به این زانوان خسته، رمق می‌بخشد تا بار دیگر برخیزم و از تو درخواست نمایم.

یا اله العاصین!

دستم را بگیر! مرا از هر آنچه غیر توست خالی کن! خرابم کن! و عمارت دلم را برای خودت بساز! آن گونه که به موسی فرمودی: «و اصطنعتک لنفسی»

در همین زمینه: