پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

دسته بندی: سروده‌ها

جوجه‌هایم آخر این فصل زرد

سرد و تنها کنج پستو مانده‌اند

باز کرکس‌ها و کفتاران شهر

حمد و یاسین در دو گوشم خوانده‌اند

***

جوجه‌ها را می‌شمارم باز و باز

باز هم یک جوجه‌ی دیگر کم است

این یکی را گربه‌ی همسایه برد

مرغ مادر، شامش امشب ماتم است

***

سر به زیر بال‌ها با اشک و آه

گریه‌هایم بی‌صداتر از سکوت

شامگاهان تا سحر شیون‌کنان

صبحگاهان تا به شب دنبال قوت

***

آن خروس نامور وقتی که رفت

غیرت از مردان عالم پر کشید

چشم‌های هیز این نامحرمان

شرم را خورد و حیا را سر کشید

***

دست‌هایی بهر یاری شد دراز

لیک با چرک طمع آلوده بود

از مسلمانی به جز نامی نبود

مرد همسایه چه خوش آسوده بود

***

باز هم من ماندم و این جوجه‌ها

جوجه‌هایی خفته در آغوش باد

این منم تنها زنی در فصل سرد

ناامید از دستگاه عدل و داد

***

مرد صاحب‌خانه با حرص و طمع

در خیالش جوجه‌ها را می‌شمرد

بی‌خبر از آن که در اعماق فقر

جوجه‌هایم آخر پاییز مُرد

امشب سرشارم از اشک، سرشارم از غم، سرشارم از درد و دلتنگی

شهر گمشده‌ی من

از صدها کیلومتر دورتر و فرسنگ‌ها آن سو‌تر، نمی‌دانم چه شد که امشب تو در یادم آمدی

تو را قصد نکرده بودم اما دست تقدیر یک سال از روزهای تقویم عمرم را برای با تو بودن رقم زد

وطنم نبوده‌ای، ای عزیزتر از وطن

* * *

با خروش رودهایت خروشیده‌ام

با کوه‌های کم ارتفاعت اوج گرفته‌ام

از آبشارهای بی‌نظیرت فروریخته‌ام

در بند میزانت آب تنی کرده‌ام

با طلوعت شکفته‌ام، با غروبت غنوده‌ام، با روزت افروخته‌ام و با شبت آرام گرفته‌ام

برای زیارت امامزاده عبدالله‌ات پیاده روانه شده‌ام

با اهل قبورت فاتحه خوانده‌ام

با شهیدانت، با محمد جهان آرا و شهید علم الهدی و سایر شهدایت به معراج رفته‌ام

در مقام صاحب الزمانت آرزوی دیدار یار را در سر پرورانده‌ام

با کمیل‌های مسجد بازارت هم‌نوا با ناله‌های علی گریسته‌ام

در کوچه پس کوچه های پیچ در پیچت با آن دیوارهای بلند کاه گلی، کودکی‌ام را باز یافته‌ام

با صیفی‌ها و سبزیجات تازه‌ات، طراوت حیات را چشیده‌ام

در ابهّت کارونت غرق شده‌ام

* * *

ای درفش افراشته‌ی تاریخ

ای بنای عظمت هخامنشیان و ای یادگار شوکت ساسانیان

ای تاریخ مجسم ایران باستان و ای بغض فروخورده‌ی تاریخ معاصر

در این روزگار غریب، تقاص دوران شکوهت را باز پس می‌دهی؟

ای دار المؤمنین خوزستان

ای سردار پیر!

قریب به یک صد سال است که عنوان مرکز استانی را از تو ستاده‌اند، اما ستاره‌های تو هنوز بر سینه‌ی تاریخ ایران می‌درخشند

* * *

آه شوشتر

      شهر مظلوم مطرود مهجور

من قطعه‌ای از وجودم را در خوزستان جای گذاشته‌ام

روزگاری باز خواهم گشت و تو را به دست جوانانت باز خواهم ساخت

داد تو را از بیداد مسئولان بی کفایتی که آمدند و رفتند و برای تو کاری نکردند باز خواهم ستاند

آه شوشتر

نخبگانت رفتند و بازنگشتند

وطنم نبوده‌ای ای عزیزتر از وطن

روزگاری باز خواهم گشت و حقوق پایمال شده تو را استیفا خواهم کرد

آه شوشتر! شهر درد

من بوی قیصر را در کوچه پس کوچه‌هایت استشمام کرده‌ام

هم او که حرف آخر عشق، آغاز نامش بود

هنوز به یاد دارم که پدری آمده بود و از یکی شدن شیفت مدرسه دو فرزندش گلایه داشت. مسئولان مدرسه هر چه از اشکال این موضوع سوال می کردند پدر از پاسخ طفره می رفت تا این که بغضش ترکید و گفت: «این دو بچه یک جفت کفش و یک لباس بیشتر ندارند اگر شیفت شان یکی باشد یک نفرشان باید در خانه بماند»

آه شوشتر! شهر غم

چه مظلوم مانده‌ای چه مهجور مانده‌ای. هیچ راه ترانزیتی از تو عبور نمی‌کند. خیلی‌ها از جمله خود من حتی نمی‌دانستیم در کدام استان قرار گرفته‌ای. صنایع دستی‌ات هم مهجور و ناشناخته مانده‌اند. تنها یادگاری هنری‌ات یعنی ۲۴ مقام گوشه‌های شوشتری را دیگران به نام خود ثبت جهانی کردند [+].

ای شوشتر ای خوبتر

وطنم نبوده‌ای، ای از وطن عزیزتر

روزگاری باز خواهم گشت و شکوه دوران ساسانی تو را تکرار خواهم کرد دست در دست مهدی و محمد و مجتبی و مجید و سایر جوانان شوشتر تو را خواهیم ساخت.

آه خوزستان!

ای کارنامه‌ی ناکارآمدی مسئولان

ای دیکته‌ی پرغلط مدیران نظام

ای حسرت فرصت‌های سوخته

خوزستان دین خودش را به انقلاب ادا کرد، اما انقلاب دین‌اش را به خوزستان ادا نکرد

آه شوشتر! شهر رؤیاهای من

این چند خط شعر، آخرین یادگاری من از آخرین شب با تو بودن است:

خـــــدایــا اگــــــر آشـــنــــایـــی نــبـود     غـــــــم و درد روز جــــدایـــــــی نبود

چــه ســرّی نـــهــادی در ایــن دوستی     نــصیــبم بـــه جــــز بــی‌وفــایـی نبود

چه با سرعت این عمر طی گشت، آه!      فــنــا رفـــت و دنــیــا ســرایــــی نبود

اگـــــر چــه ز قسمت جــدا گــــشته‌ایـم     خــــدایــا ز مــــانــدن ابــــایـــــی نبود

تـــــقــاضای عـــفــــوم پــذیــرا شـوید     کـــــه در کـــینــه و غــــــم بهایی نبود

عـــــزیــــزان بـــریـدیـم و رفتیم و من     هـــمــای دلـــــــــــم ایــن هــوایی نبود

محمد گـــــذشــــــــــت از همه دوستان     بــــــه درگــــــــاه حـــق خاک‌پایی نبود

در همین زمینه:

زندگی بدون رنگ عشق

              مرگ غنچه‌های باغ‌های این حوالی است

زندگی بدون طعم عشق

               یک غذای بی‌خورشت و سرد و خشک و خالی است

زندگی بدون آبرنگ عشق

               بوم خالی و سفید و ساده‌ روی یک سه‌پایه‌ی خیالی است

زندگی بدون آب و رنگ عشق

               تنگ خالی بدون آب و بی‌حباب و ماهی است

زندگی بدون شاخ و برگ عشق

              تک درخت پیر و لخت و خشک مانده در کویر واهی است

زندگی برای من بدون عشق

             یک نوار خالی پر از سکوت و ازدحام هیچ و پوچ صبحگاهی است

زندگی بدون ساز و برگ عشق

             یک نوای بوق‌گونه، یک بسامد بدون گام و یک طنین بی‌فراز و بی‌فرود و یک ترانه‌ی تباهی است

زندگی بدون درد عشق

             مرگ شهروند دردمند و مرگ بند بند این تن نحیف و سست

                                                                                        در هجوم تندباد زرمداری است

عشق! آه!

        یک دقیقه بودنم بدون بودنت مباد!

در همین زمینه:

ما دچار یک شکست …

یک شکست بی‌صدا …

یک شکست بی‌صدا درون خویش گشته‌ایم

 

ما دچار یک گسست …

یک گسست گریه‌دار …

یک گسست گریه‌دار با وجود خویش گشته‌ایم

 

نیمی از برادران و خواهران من دو سال و نیم

نعره‌ها و گریه‌های خویش را

با سکوت پرطنین‌تر از هوار

قورت داده‌اند

 

نیم دیگر از برادران و خواهران من ولی

روی زخم‌های نیمه‌های دیگرم

داغ اغتشاش و توطئه

مهر فتنه‌های رنگ رنگ نقش کرده‌اند

 

من دو سال و نیم می‌شود که از وسط

بر دو نیم گشته‌ام

خانواده‌ام دو نیم

خواهران من دو نیم

هم برادران و دوستان و کشور و زمین و آسمان من

                                                            دو نیم گشته‌اند

آه! این گسست را چگونه می‌توان گریست؟!

این شکست را چگونه می‌توان شکست؟!

این سکوت را چگونه می‌توان سرود؟!

این وجود نیمه گشته را چگونه می‌توان رفو نمود؟!

«من ولی تمام حس بودنم، لحظه‌های ساده‌ی سرودنم … درد می‌کند»۱

پی‌نوشت:

۱-بندی از شعر دردواره‌های قیصر امین‌پور

۲- این نوشته‌ی دکتر تقی‌یاره مرا به نگارش این شعر انداخت[+]

نمی‌دانم در این تک جمله‌ی «من دوستت دارم»

                       چه رمزی و چه رازی مستتر گشته؟!

به هر کس گفتمش ترسید!

                                             که گویی دزد و کلّاشم!

ز من رنجید و پرخاشید و با من روی در هم کرد!

و با خود فکر می‌کردم

که من حرف بدی گفتم؟!

                                دهن درّیده و بی‌چاک و فحّاشم؟!

فقط احساس خوبم را برایت بازگو کردم

نه من دزدم! نه عیّارم! نه مسکینم! نه طرّارم!

نه فکری در سرم دارم!

نه از تو حاجتی دارم!

فقط نازک‌دل و احساسی‌ و کم‌جنبه و خوش‌قلب و پردردم!

من آن مَردَم

          که با یک نیم کشمش گرم و با تک غوره‌ای سردم

اگر دیدی که گفتم: «دوستت دارم!»

                                                                غلط کردم!

شما جدّی نگیرید اشتباه از این دهن لق بود!

اساساً این دهان از اوّلش لق بود!

و هر پندار و احساسی که بر این خاطر مغشوش می‌غلتید

دهان لق من چون کودکی نادان

همه همسایه‌ها را با خبر می‌ساخت!

ببخشیدش! غلط کرده! شکر خورده!

مگوها را بگو کرده! و بیجا گفتگو کرده!

و از این پس اگر دیدی که گفتم: «دوستت دارم!»

                                                                غلط کردم! غلط کرده!

شما جدّی نگیرید این دهن لق را!