پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

دسته بندی: داستان كوتاه

رفت. خيلي آرام و بي‌صدا رفت. وقتي احساس كرد زيادي است، بدون جار و جنجال بارش را بست و رفت. داد و بيداد هم نكرد، منّت روي سر كسي نگذاشت، اصلاً فحش نداد، دشنام نگفت، نفرين نكرد فقط رفت.

رفت ولي صورتش خيس بود. گريه‌هايش هق‌هق نداشت، مبادا كسي ناله‌هاي او را بشنود. خيلي آرام مي‌گريست و حتي اشك‌هايش را با كف دستش پاك مي‌كرد تا جايي نريزد كه ردّي از خود بر جاي گذاشته باشد.

وقتي فهميد ديگر او را نمي‌خواهي رفت. تو خواب بودي كه رفت. پاورچين پاورچين رفت و لباسش را پوشيد، آن قاب عكس را هم از روي ميز برداشت كه ديگر نبيني‌اش تا مبادا خاطرات گذشته دوباره برايت زنده شود.

گفته بودي ديگر به او اعتماد نداري، راست مي‌گويي! اعتماد كه نباشد سنگ روي سنگ بند نمي‌شود. او هم رفت كه ديگر سنگ روي يخ نباشد. ديد با بودن و ماندنش اعتمادي جلب نمي‌شود، رفت تا بيش از اين اعتبارش سلب نشود. رفت تا با نبودنش براي تو اعتماد و براي خودش اعتبار ايجاد كند و بگويد آن قدر تو را دوست دارد كه رنجيدن تو برايش خيلي سخت است و عامل رنجش تو را هر آن چه باشد از ميان برخواهد داشت، حتي اگر وجود خودش باشد.

دستگيره‌ي در را كه به سمت پايين مي‌چرخاند، دستش مي‌لرزيد و از دو سوي گونه‌هايش مثل آبشار، جوي اشك جاري بود، دنيا روي سرش خراب شده بود، دستش ديگر توان كشيدن در را نداشت. يك لحظه تمام خاطرات با هم بودن از خاطرش گذشت. تمام غم‌ها و خوشي‌ها، تمام روزها و شب‌هايي كه گذشت، تمام كشمكش‌هاي بي‌سرانجام. ولي ديد كه بايد برود تا از اين بدتر نشود. در را باز كرد و براي آخرين بار نگاهي به در و ديوار و اثاثيه‌ي خانه انداخت، خانه‌اي كه قرار بود خانه‌ي اميدش باشد و ديگر صاحب آن خانه نااميدش كرده بود. از چارچوب در كه بيرون مي‌رفت گويي قبض روح مي‌شد، جانش داشت از بدنش بيرون مي‌آمد، تمام تنش تير مي‌كشيد. ساكش را در دستش محكم كرد و آخرين گام را بيرون نهاد. در را خيلي خيلي آرام بست. ديگر توانش به پايان رسيده بود. يك لحظه بريد و روي زمين نشست ولي ديد تا دير نشده بايد برود. بلند شد ساكش را به دست گرفت و رفت.

دورتر كه مي‌شد گامها را نيز تندتر مي‌كرد. صداي گريه‌اش نيز قدري بلندتر شده بود و هق‌هق ناله‌هايش به گوش مي‌رسيد. شال‌گردنش را روي صورتش گرفته بود و وانمود كرد كه سرفه مي‌كند تا رهگذراني كه خيره خيره به او مي‌نگريستند، نگاه تعجب‌آميزشان را از روي او بردارند. يك لحظه ايستاد. رو به كنج ديوار با يك دستمال چروكيده اشكهايش را پاك كرد و حالت عادي به خودش گرفت. ديگر گريه نمي‌كرد، فقط قدري چشمانش سرخ شده بود. صدايش را صاف كرد و براي اولين تاكسي كه از دور نمايان مي‌شد، دست بلند كرد و گفت: «آزادي!»

تاكسي اندكي جلوتر ايستاد و راننده در حالي كه سرش را خم كرده بود از لاي پنجره گفت: «آزادي؟»

-بله بله!

-بفرماييد …

تاكسي زرد رنگ در حالي در مه صبحگاهي خيابان سعادت‌آباد محو مي‌شد كه تنها مسافر آزادي را به آزادي برساند.

در همين زمينه:

موبايل فائزه [ساعت 6:30 صبح]: «لا سي دو، مي فا، مي فا، مي فا، مي فا مي، ر مي، ر مي، ر مي، ر مي ر، دو ر، دو ر، دو سي، لا سل لا، سي …»

مادر فائزه [در حال نماز]: الله اكبر!

موبايل: «يه دلم مي‌گه برم، برم، يه دلم مي‌گه نرم، نرم، طاقت نداره دلم بي‌تو چه كنم …»

مادر [همچنان در حال نماز]: الله اكبر!

موبايل: «پیش عشق اي زيبا! خيلي كوچيكه دنيا، با ياد توام هر جا، هر جا، تركت نكنم …»

مادر [همچنان در حال نماز و حرص خوردن]: الله اكبر!

موبايل: «سلطان قلبم تو هستي! تو هستي! ….»

مادر [با عصبانيت در حالي كه نماز را به سرعت خاتمه داده است] : فائزه! فائزه!

موبايل: «دروازه‌هاي دلم را شكستي! ….»

مادر [در حال انفجار]: فا ئز ه!

فائزه [در حالي كه در فضاي تاريك و روشن اتاق از زير پتو به دنبال دكمه‌ي قرمز رنگ موبايل مي‌گردد]: بله! بله! بله!

مادر: بله و بلا! اين چه آهنگيه صبح اول صبح گذاشتي، خجالت نمي‌كشي؟! اصلاً نفهميدم چه نمازي خوندم؟!

موبايل: «پيمان ياري به قلب [قطع آهنگ]»

فائزه: اينو خير سرم گذاشتم كه براي نماز صبح بيدار شم!

مادر: به به! با تار و تنبك مطرب مي‌خواي براي نماز صبح بيدار شي! ماشاالله!

فائزه: اولاً تار و تنبك مطرب نيست و اين بخشي از ميراث فرهنگيه ما ايرانياست. ثانياً هم چه اشكالي داره مگه؟

مادر: تو با آهنگ حرام مي‌خواي براي نماز صبح بلند بشي! بزنه كمرت اون نماز صبح!

فائزه: مادر من! اين هيچم حرام نيست، مايكل جكسون كه نذاشتم كه! آهنگه به اين آرومي كجاش حرامه؟! بعدشم كاملاً متناسب با سنت و هويت ايرانيه ماست.

مادر: ببين دختر! من نفرستادمت دانشگاه، بري اين مزخرفاتو تحويل من بدي‌ها! اين آهنگو عوضش مي‌كني! ديگم نشنوم از اين قرتي‌بازي‌ها از خودت دربياري‌ها! حالا پاشو برو نمازتو بخون داره قضا ميشه!

فائزه [با اوقات تلخي]: شمام كه اصلاً متوجه منظور من نميشي چي مي‌گم، ولي چشم! چشم! چشم!

فائزه با كسالت و بي‌حوصلگي از جايش برخاست، انگار به تمام اعضاء و جوارحش وزنه‌ي آهني بسته‌اند، دلش نمي‌خواست از رختخواب جدا شود، ولي چاره‌اي نيست، بايد نماز را بخواند، صبحانه بخورد و راهي دانشگاه شود. تا وقتي آب به صورتش نزده، هنوز گيج خواب است. نماز را در حالت نيمه بيدار و نيمه خواب مي‌خواند و با سلام آخر نماز تقريباً سيستمش به طور كامل بالا مي‌آيد. صبحانه را با نشاط مي‌خورد و مهياي رفتن به دانشگاه مي‌شود.

فائزه: مامان! مامان!

مادر: بله! دوباره چي گم كردي؟

فائزه: مامان! چادر منو نديدي؟ همين جا گذاشته بودم!

مادر: فائزه جان! مادر! خيلي كثيف شده بود، شستمش، اتوشم كردم،گذاشتم توي اتاق خوابت!

فائزه: آهان دستت درد نكنه!

مادر: ببين دخترم! اين چادرتو يه خورده جمع و جورتر سرت كن، كه اين قدر به اين ور و اون ور نماله كثيف شه! اين طوري كه تو چادر سرت مي‌كني، بيشتر شبيه شنله تا چادر!

فائزه [با يك گارد دفاعي]: چادر سر كردن من چشه؟! دلم مي‌خواد ببينم شمام با يه تخته شاسي و خط‌كش تي بهتر از اين مي‌تونين چادر سر كنين؟!

مادر [در حال عقب‌نشيني]: نه من كه چيزي نگفتم! فقط قربونت برم! جووني! خوش بر و رويي! يه خورده به خاطر من خودتو بيشتر جمع و جور كن! باشه مادر؟!

فائزه [بي‌توجه به حرف مادر]: مامان! ما امروز با بچه‌ها قراره بريم از چند تا ساختمون قديمي بازديد كنيم، من يه خورده ديرتر ميام، كاري نداري؟

مادر [با لب و لوچه‌ي آويزان]: نه دخترم! مواظب خودت باش! خدا پشت و پناهت!

[صداي بسته شدن در، قدري محكم‌تر از حد معمول!]

-پايان قسمت اول-

پسرك نشسته بود كنار پنجره و زل زده بود به كشتزارها و مراتع دوردست. آفتاب در حال غروب بود و گرد زعفران‌رنگي روي دشت پاشيده بود.

در با صداي ناله‌ي لولاها باز شد و كشاورز در آستانه‌ي در قرار گرفت. بچه‌ها همگي با شادي به سمت جونز دويدند.

«هورا! بابا اومد!»

پسرك از جايش بلند شد. قلبش مثل قلب گنجشك سريع و پرطپش مي‌نواخت. دل توي دلش نبود.

جونز با همه‌ي بچه‌ها خوش و بش كرد. پسرك سرش را پايين گرفته بود. از كنار او مي‌گذشت، جك به آهستگي گفت: «س س سلام آقاي جونز!»

جونز سرش را به سمت جك چرخاند و با عصبانيت گفت: «تو هنوز اينجايي! هي كتي! مگه من نگفته بودم اين پسر ديگه حق نداره پاشو بذاره اينجا، تو چه جوري روت شد دوباره بياي!»

دستش را به سمت در بلند كرد و فرياد كشيد:«بيرون! همين الان!»

كتي: «آقا! ببخشيدش! اون كه همه چي رو توضيح داد، منظوري نداشته، عذرخواهي هم كرد!»

جونز: «تو چي داري مي‌گي؟ اون زده پاي اسب نازنين منو چلاق كرده، ديگه ريختشو نمي‌خوام ببينم، برو بيرون!»

كتي: «حالا يه ديقه بيا بشين! اون كه از قصد اين كارو نكرده، تو هم ديگه داري زياده روي مي‌كني جونز!»

جونز: «من؟ من دارم زياده‌روي مي‌كنم؟ آره! اصلاً همه چي تقصير منه! اصلاً مشكل از منه كه اين پسره رو آوردم توي اين مزرعه كار كنه! حالام ديگه نمي‌خوام ببينمش!»

جك: «آقا! ميشه يه چيزي در گوشتون بگم!»

جونز: «در گوشي نداريم! بنال ببينم چي مي‌خواي بگي؟»

جك: «من واقعاً نمي‌خواستم اين طوري بشه، ببخشيد!»

جونز: «ببخشيد؟! همين؟! تموم شد؟! تو مي‌دوني ديگه اسكات نمي‌تونه توي مسابقه شركت كنه؟…»

كتي: «جونز! يه فرصت ديگه بهش بده!»

جونز: «حالا فعلاً از جلوي چشمم دور شو! برو توي اتاق زير شيرووني تا بعداً تكليفت رو روشن كنم!»

جونز سيگار برگش را روشن كرد، حلقه‌هاي دود بود كه به سمت سقف كلبه بالا مي‌رفت. ياد دوران كودكي خودش افتاد كه يك بار سوار بر اسب، كمندش اشتباهي به پاي اسب آقاي ويليام  گير كرده بود و اسب بيچاره براي دو ماه نمي‌توانست درست راه برود، اما ويليام -صاحب مزرعه- او را بخشيده بود. كتي ميز غذا را آماده مي‌كرد. بوي سوپ جوجه و ذرت همه‌ي كلبه را پر كرده بود. همه‌ي اعضاي خانواده گرد ميز جمع شدند. نانسي دختر كوچك جونز دعاي سفره را آغاز كرد: «خدايا! به خاطر همه‌ي نعمت‌هايي كه به ما دادي از تو سپاسگزاريم! آمين!» كتي اول براي جونز سوپ ريخت و بعد براي بچه‌ها.

صداي تلق و تولوق برخورد قاشق‌ها با ظرف‌هاي چيني سوپ، از اتاق زيرشيرواني هم شنيده مي‌شد. پسرك دوباره نشسته بود كنار پنجره و چشم دوخته بود به نور چراغ كلبه‌هاي دوردست كه در اين تاريكي شب سوسو مي‌زد. جك با انگشت روي بخار شيشه نوشت:

«منو ببخشيد آقاي جونز!»

«من نمي‌خواستم اين طوري بشه!»

و با خودش فكر مي‌كرد اصلاً چرا اين طوري شد!

جونز تكه‌هاي قارچ و قطعه‌هاي جوجه را زير دندانش مزمزه مي‌كرد و با قدري تأمل قورت مي‌داد. نگاهش به جايي گره خورده بود. ناگهان رو به كتي كرد و گفت: «برو به جك بگو بياد پايين بشينه سر ميز شام»

كتي از خوشحالي اشك در چشمانش حلقه زده بود و در حالي كه دست چپ جونز را محكم مي‌فشرد، گفت: «خيلي خوب كاري كردي مرد!»

كتي: «هي جك! بيا پايين با هم شام بخوريم! جونز تو رو بخشيد!»

هنوز حرف كتي تمام نشده بود كه جونز گفت: «اما بايد حواسشو جمع كنه‌ها! و فقط روزي 2 دلار، روزي 2 دلار، مفهومه!»

پسرك در پوست خودش نمي‌گنجيد، جوي اشك از دو سوي چشمانش جاري شده بود، نگاهش به نوشته‌ي روي شيشه افتاد كه او هم هماهنگ با جك مي‌گريست و قطرات بخار آب بود كه از كنار حرف‌هاي نوشته شده به سمت پايين پنجره جاري مي‌شد.

پسرك زيرلب گفت: «ازت ممنونم آقاي جونز!»

توضيح:

اين اولين تجربه‌ي داستان‌نويسي من بود. لذا شديداً محتاج نظرات انتقادي و اصلاحي شما هستم. ممنون. ضمناً نوشتن نظرات دلگرم‌كننده نيز بلامانع است!