پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

دسته بندی: خاطرات

در حاشيه

در دوران دبيرستان معلمي داشتيم به نام آقاي اشتياقيان كه از دبيران ممتاز ادبيات فارسي منطقه 3 تهران بود و در آشنايي با ادبيات فارسي خودم را مديون اين استاد ارجمند مي‌دانم. اين معلم عزيز، كتاب ادبيات فارسي مبتكران، نوشته‌ي علی سلطانی گرد فرامرزی را به عنوان كتاب كمك درسي معرفي كرد كه الحق اين مجموعه‌ي ارزشمند، زبان، آيين نگارش، تاريخ ادبيات، صنايع ادبي و درك و تحليل متون زبان فارسي را به بهترين و ساده‌ترين شكل ممكن توضيح داده بود.

كتاب ادبيات فارسي مبتكران براي تمامي رشته‌هاي رياضي، تجربي و انساني مشترك بود و مباحث تخصصي رشته‌ي انساني را نيز در خود جاي داده بود. از آن جا كه ذهن محدوديت‌گريز اين دانش‌آموز رشته‌ي رياضي فيزيك، از باب كنجكاوي و تفريح به سرفصل‌هاي تخصصي رشته‌ي ادبيات و علوم انساني سرك مي‌كشيد، از اين گونه مطالب خوشم آمد و بعضاً ساعت‌ها به مطالعه‌ي صنايع بديع، عروض و قافيه و تقطيع مي‌گذراندم.

يك روز در كلاس ادبيات، به اين بند از گلستان سعدي رسيديم:

دوستي را كه به عمري فرا چنگ آرند، نشايد كه به يك دم بيازارند

سنگي به چند سال شود لعل پاره‌اي      –       زنهار تا به يك نفسش نشكني به سنگ [+]

من براي اظهار فضل و به رخ كشيدن دانش ادبي خودم، دستم را بلند كردم و گفتم در اين شعر صنعت «ردّ الصدر علي العَجُز [+]» به كار رفته است. آقاي اشتياقيان از بالاي عينكش نگاهي به من كرد و گفت: اولاً كه «ردّ العَجُز علي الصدر [+]» (به معناي تكرار كلمه‌ي آغازين بيت در انتهاي آن)، ثانياً رفتي يك چيزهايي رو خوندي كه به درد يبوستت هم نمي‌خوره!

بچه‌هاي كلاس خنديدند، من هم كمي سرخ و سفيد و خجلت زده شدم، ولي از مطالعه‌ي چيزي كه برايم دلم خوانده‌ام، هرگز پشيمان نبوده و نيستم.

 خارج از متن

دو ترم از دوران دانشجويي را با بچه‌هاي رشته‌ي ادبيات هم‌اتاق بودم و از اين حسن همجواري براي غناي دانش ادبي خويش بهره‌ها جستم و خوشه‌ها چيدم. سروده‌ها و نوشته‌هايم را به دوست عزيز غلامرضا جوكار عرضه مي‌كردم و رضاي عزيز و پرحوصله، به دقت گوش مي‌كرد و قدم به قدم دست مرا مي‌گرفت تا شيوه‌ي نگارش و واژه‌سازي را بياموزم.

شب امتحان معادلات ديفرانسيل، حاشيه‌ي كتاب و كاغذهاي چك نويس من پر از قطعات شعر و تراوشات شاعرگونه‌ي يك جان لبريز از ناگفته‌ها، دردواره‌ها و دل‌نوشته‌ها بود.

متن مرا به سوي مهندس شدن مي‌خواند و حاشيه به سمت شاعرپيشگي. اولي از عقل دستور مي‌گرفت و بر دومي عشق فرمانروايي مي‌كرد. عقل مي‌خواست كه در قالب‌ها و قاب بسته‌ي متن‌ها بمانم و عشق مرا به بي‌كرانه‌ها مي‌خواند و به حاشيه‌ها مي‌راند. در متن نان و نام و ثبات بود و در حاشيه، سرگشتگي و بدنامي و بي‌قراري.

يك سال در اين خلسه‌ي شاعرانه سوختم، گاهي متن را كج‌دار و مريز به حاشيه مي‌بردم و گاهي از حاشيه به متن سُر مي‌خوردم. چند قطعه از كارهايم را به محضر دكتر نصرالله امامي، استاد نمونه كشوري در رشته‌ي ادبيات فارسي عرضه كردم و با تأييد و راهنمايي ايشان، سرودن و نگارندگي را ادامه دادم تا بر خلاف انتظار، عقل پيروز شد و غم نان بر دل‌نوشته‌ها سايه افكند و حاشيه‌هاي دفتر زندگي‌ام باريك و باريك‌تر شد و من در قاب متن تكراري روزمرگي‌هاي زندگي گم شدم.

ده سال در لا به لاي سطرهاي به هم چسبيده‌ي متن زندگي، ناپديد شدم و به ناگاه در پايان يك سطر نقطه گذاشتم و به جاي سر خط، راه حاشيه‌ها را در پيش گرفتم. تصميمي متفاوت كه هيچ عقلي تأييد نمي‌كرد و در هيچ متني نمي‌گنجيد و در هيچ چارچوبي جاي نمي‌گرفت. يك بار ديگر دل، سكّاندار كشتي وجود شد و دل به دريا زدم. دريايي طوفاني و موّاج، به دور از عافيت‌طلب‌هاي خسته و بر ساحل نشسته.

حاشيه يا متن؟

گاهي با خود مي‌انديشم كه نكند جاي متن و حاشيه عوض شده باشد. نكند آن چه مي‌پنداريم متن است حاشيه باشد و آن چه را به حاشيه رانده‌ايم متن.

در همين زمينه:

پسر ساكت و بي‌آزاري بود و كم‌حرف. صف اول نمازجماعت مي‌نشست و در لاك خودش فرو مي‌رفت و كاري به كار كسي نداشت. دوراني بود كه براي كنكور سراسري درس مي‌خواندم و براي مطالعه از كتابخانه استفاده مي‌كردم و نماز مغرب و عشاء را در مسجد كوچك جنب كتاب‌خانه به جاي مي‌آوردم. از قضا اكثر اوقات جاي من كنار همين پسر سرد و ساكت بود.

نماز كه تمام مي‌شد به روال معمول نمازگزاران، با هم دست مي‌داديم. يك عادت بدي كه داشت، دستي كه به سمتش دراز شده بود را نمي‌فشرد، بل‌كه همان طور سيخ، دستش را نگه مي‌داشت تا ديگران دستش را بفشارند. اين حركتش خيلي اذيتم مي‌كرد. اين ديگر چه مدل دست دادني است. چون «دست دادن» فقط دست دادن نيست، گرفتن و فشردن دست هم بخشي از «دست دادن» است.

يك شب به ذهنم رسيد كه مثل خودش دست بدهم. نماز كه تمام شد و زمان دست دادن فرارسيد، من هم همان طور دستم را سيخ، مثل خودش نگه داشتم و نفشردم. تصور كنيد دو دستي را كه مثل چوب خشك و بدون فشردن يكديگر، مماس هم قرار گرفته‌اند. يك لحظه جا خورد و بر خلاف هميشه كه موقع دست دادن سرش پايين بود، به چشمان من نگاه كرد و اعتراض مرا در خستگي چشمانم و سردي دستانم احساس كرد. دست‌هايمان در همان حالت مانده بود و نگاه بهت‌زده‌ي او نيز در نگاه من گره خورده بود. احساس كردم، سردي همه‌ي دست‌هاي نصفه نيمه‌اش را بر سرش آوار كرده‌ام. عميقاً به فكر فرو رفته بود و شايد با خود مي‌انديشيد كه با اين نوع دست دادن چه احساسي را در مخاطب ايجاد كرده است.

از فرداي آن روز، وقتي با هم دست مي‌داديم، دست مرا مي‌فشرد. اولين باري كه دست مرا فشرد، چشم در چشم، نگاهش كردم. لبخند ريزي گوشه‌ي لبش نقش بسته بود و چشمانش برق مي‌زد. من هم دستانش را محكم‌تر فشردم و اين پيام را از طريق فشار دست‌ها مخابره كردم:

غريبه! نمي‌دانم كه كيستي. ولي با من كه دست مي‌دهي، دستانم را بفشار. من تشنه‌ي گرماي محبتي هستم كه هنگام دست دادن، به دستانت داده‌ام. لطفاً! اين دست مرا گرم بگير!

غريبه! زندگي كوتاه است. با هم دست نمي‌دهيم كه سردي‌ها و تلخي‌ها را به هم منتقل كنيم، بل دست مي‌دهيم كه جريان محبت را از رودخانه دست‌ها به كام هم بريزيم. مي‌دانم كه اين روزگار غدّار، به نام رفاقت، خنجر خنجر بر پشت دوستي‌ها، يادگاري نشانده است و جاي دشنه‌هايش هنوز التيام نيافته است، لكن رسم مردانگي زهر خوردن و قند انگاريدن است.

غريبه! من دست ندادن را بر دست سرد دادن، ترجيح مي‌دهم. من دوست دارم هر كاري را به غايت زيبايي و توانايي به انجام برسانم، ته آن رشته يا حرفه را در آورم. تمام وجود من شور و عشق و كمال‌طلبي و حرارت است و دست دادن سرد و نصفه نيمه و رفاقت‌هاي نيم‌بند در قاموس من جايي ندارد.

با من كه دست مي‌دهيد، اين دست مرا گرم بگيريد! لطفاً!

در همين زمينه:

خون هيچ وزير و وكيل و اميري در رگ‌هاي من نيست. پشت در پشت من كارگر و پيله‌ور و كشاورز و زحمتكش بوده‌اند و نان بازو مي‌خورده‌اند و ميهمان سفره‌ي هنرمندي و ذوق و استعداد خود بوده‌اند.

اگر بهره‌اي از شجاعت زبان و صراحت قلم و آزادانديشي داشته باشم، ميراث پدري است كه از كودكي استقلال و روي پاي خود ايستادن و نان از عمل خويش خوردن را به من آموخته است تا وامدار و ريزه‌خوار و مجيزه‌گوي بني‌بشري نباشم.

پدرم 18 ساله بود كه به تهران آمد و خياطي را نزد يكي از بستگان آغاز كرد. يك سال بعد كار خود را زير نظر يك خياط ايتاليايي مقيم تهران ادامه داد، تا آن چه زيرِ دست اين استاد خياطي مي‌آموزد، سرمايه‌ي يك عمر فعاليت حرفه‌اي در عرصه‌ي دوزندگي باشد. سه سال كسب تجربه زير نظر خياطي كه مردمان كشورش به خوش‌پوشي، شهره‌ي عالم هستند، يك استادكار جوان تربيت كرد كه ديگر قواره‌ي كار كردنش شاگردي نبود. از همان زمان تصميم گرفت كسب و كار جداگانه‌اي راه بيندازد، اما سرمايه‌ي محدودش براي كرايه‌ي يك مغازه كفايت نمي‌كرد و چاره‌اي نبود جز شراكت. پدرم هفت شريك مختلف را تجربه كرد تا يكي پس از ديگري حق او را بخورند و داغ شراكت را در جامعه‌ي استبدادزده، كوتاه مدت و بي‌ثبات ايراني چنان پشت دستش ضرب كنند كه بردن نام«شراكت» و «شريك» در حضور پدر، آهي را از نهاد او راهي آسمان خواهد كرد.

ساكنان و عابران خيابان عباس آباد تهران، احتمالاً تابلوي «خياطي شوبرت» را در تقاطع خيابان انديشه كه به نام آهنگساز برجسته‌ي اتريشي فرانتس شوبرت نامگذاري شده بود، هنوز به خاطر مي‌آورند. جايي كه پدرم اولين مغازه‌ي مستقل خود را تأسيس كرد تا فروشگاه شوبرت محل رفت و آمد هنرمندان، ورزشكاران و اقشار مختلف مردم براي سفارش كت و شلوارهاي ايتاليايي‌دوز باشد.

سال‌هاي 1350 تا 1355 شمسي بهترين‌ سال‌هاي كاري و دوران رشد و رونق اقتصادي پدرم بود.پدرم خانه و ماشين خريد و در اين سال‌ها دو فرزند ديگر به خانواده افزوده شد كه آخرين آنها من بودم. سال 55 تصميم شهردار وقت، مبني بر يك طرفه كردن خيابان عباس‌آباد(شهيد بهشتي فعلي) از شرق به غرب، پايان دوران رونق «خياطي شوبرت» بود. اغلب مشتري‌ها از خيابان پهلوي (وليعصر فعلي) مي‌آمدند كه با يك‌طرفه شدن خيابان عباس‌آباد به سمت پهلوي و فاصله‌ي زياد خيابان پهلوي تا انديشه، از تعداد مشتريان به طرز چشم‌گيري كاسته شد، به گونه‌اي كه حقوق كارگرهاي مغازه نيز به سختي تأمين مي‌شد.

اين براي من به عنوان دانشجوي مديريت شهري بزرگترين درس است كه چگونه كوچكترين تصميمات يك مدير شهري، بر زندگي و اقتصاد خانواده‌ها تأثيرگذار خواهد بود. اين نه آن درسي است كه در دانشگاه‌ها بياموزند، بل تجربه‌اي است كه زير گردش چرخ روزگار سنگيني و سختي آن را با تمام وجود چشيده‌ام و كشيده‌ام. پدرم بعد از آن سال‌ها به هر كار و حرفه‌ي ديگري كه دست زد، نشد و نگرفت. مغازه را فروخت. مدتي در خانه كار كرد و مدت زماني مجدداً كارگري كرد. قامتش خميد اما خم به ابرو نياورد. از دوست و فاميل و آشنا سفارش مي‌گرفت و در خانه لباس مي‌دوخت. علاوه بر كت و شلوار مردانه، زنانه‌دوزي ياد گرفت تا هيچ سفارشي را رد نكند. مادرم اندازه مي‌گرفت و پدرم مي‌دوخت. چشمش كم سو شد، اما سوزن را زمين نگذاشت. زنانه و مردانه و بچه‌گانه، هر چه مي‌دوخت مردانه مي‌دوخت. مي‌سوخت و مي‌دوخت و مي‌افروخت و خانه به بيگانه نفروخت و درد خود را پيش نامرد بازگو نكرد.

پدر! اي نماد شرف و مردانگي

لقمه لقمه غذايي كه بر دهان ما مي‌گذاشتي حاصل سوزن سوزن تلاش و زحمت تو بود. قامت مردم را با هنرمندي‌ات به جامه‌هاي فاخر و زيبنده آراستي و هنرت پوشاندن بود كه خدا نيز پوشاننده است و ادريس پيامبر نيز خياط بود، تا من نيز با افتخار بگويم كه يك خياط‌زاده‌ام.

پدر! بر دستانت بوسه مي‌زنم

همان دستاني كه با هنرمندي، ناراستي‌ها را آراست. همان دستاني كه از زشت‌ترين پارچه‌ها، زيباترين جامه‌ها را دوخت. همان دستاني كه كار كرد و پيش هيچ نامردي دراز نشد.همان دستاني كه كت و شلوار دامادي را بر تن من كرد تا شب عروسي‌ام كم از صبح پادشاهي نباشد.

پدر!بر دستانت بوسه مي‌زنم كه از كودكي مرا به كار واداشتي و به من گفتي: «كار جوهر مرد است» تا نگاهم به آسمان و رزاقيّت پروردگار باشد و نان را در بازوي خود بجويم و دست را بر زانوي خود بگذارم و «يا علي» بگويم و از من حركت باشد تا از خدا بركت.

پدر!

تا ابد وامدار محبت‌هاي تو خواهم بود، چون آن وقتي كه هم سن و سالان من آس و پاس كوچه‌ها را گز مي‌كردند و هوس خام مي‌پختند مرا با خودت به مسجد بردي و با قرآن و نماز مأنوس كردي و گلستان سعدي به من آموختي و شراب شعر پارسي را از ساغر حافظ به كامم ريختي و اين قيمتي درّ لفظ دري را به گردنم آويختي.

باباي خوبم!

نمي‌دانم براي من چه‌ها در سر داشتي و چه آرزوهايي در خيالت مي‌پروراندي و من تا چه حد توانسته‌ام بر رؤياهايت جامه‌ي عمل بپوشانم؟ اما بدان كه دنيا دنيا تشكر و سپاس براي قدرداني از تلاش‌ها و محبت‌هاي تو كم است و زبانم در توصيف ايثار و مردانگي‌ات الكن است. تو استاد پوشاندن قامت ناراست و نازيبا و استوار نمودن كژي‌ها و كاستي‌ها بودي و هستي. امروز قامت قلمم در وصف بلنداي عزم تو خم شد و گستره‌
ي واژگانم در بيان بزرگواري تو كم شد. اينك آغوش گرم توست كه يك بار ديگر اين طفل گريز پاي را پناه دهد. تا با تقديم بوسه بر دست‌هاي مردانه‌ات با صداي بلند بگويم:

پدر عزيز و بزرگوارم

خيلي خيلي دوستت دارم

روزت مبارك!

در همين زمينه:

درآمد

هفته گذشته تماسي داشتم با استاد يوسف مهرداد، به ياد كلاس‌هاي درسش و روزگار خوبي كه با هم بوديم. به ياد آن ليوان بزرگ چاي كه سر كلاس درس همراه خود مي‌آورد و اندك اندك مي‌نوشيد. آن روزها مدام به استاد مهرداد مي‌گفتم «چرا اين مجموعه ارزشمند تجربيات و دانسته‌هايت را به صورت يك كتاب منتشر نمي‌كني؟». گذشت و گذشت تا اوايل سال 1390 اين آرزوي من با انتشار كتاب «روش كاربردي تحليل نيازمندي‌هاي نرم‌افزار» محقق شد و حالا نوبت مهندس مهرداد بود كه همين سؤال را از من بپرسد: «من منتظر هستم از شما اثري فراتر از مطالب وبلاگي و مقالات روزنامه‌ها ببينم، برنامه‌اي براي انتشار يك اثر مكتوب نداري؟» چه بگويم جز عذر و بهانه! گفتم: «كار پايان نامه‌ام هنوز به سرانجام نرسيده است، دفاع بكنم به روي چشم! دو سه موضوع براي نگارش اثري در حدّ و اندازه‌ي كتاب مدّ نظر دارم با يكي دو ناشر هم صحبت كرده‌ام، در هر صورت ممنون از اين كه پيگير هستيد».

حزين

شنبه هفته گذشته به ديدار دكتر عبدالعظيم كريمي رفته بودم. مردي كه تا كنون بيش از چهل كتاب و صدها مقاله ارائه كرده‌ است. از اوضاع درس و دانشگاه پرسيدم، گفت: «سه چهار سال است كه آمار و روش تحقيق درس مي‌دهم و خيلي خيلي راحتم» از شنيدن اين خبر شوكه شدم و با خود انديشيدم، چه شده است كه استاد دانشگاهي كه كتاب «اثرات پنهان تربيت آسيب‌زا»ي او به چاپ چهاردهم رسيده و از اساتيد شاخص روانشناسي است، به تدريس آمار روي آورده است؟ علت را جويا شدم، گفت: «مباحث روانشناسي و تربيتي با تار و پود من گره خورده‌اند، اين‌ها را براي هر كسي نمي‌توان عرضه كرد، شنونده بايد تشنه باشد تا شهد شيرين علم به كامش بنشيند و الا آب در هاون كوبيدن است و درس دادني كه براي نمره باشد با روحيات من سازگار نيست. اما تدريس آمار اين گونه نيست، يك سري فنّ و فرمول است كه با جان من درگير نيست و براي نمره هم مي‌شود درس داد!» بيشتر جويا شدم كه از كجا اين گونه شد. گفت: «روزي در كلاس درس با تمام احساس، داشتم مباحث روانشناسي را توضيح مي‌دادم و اصطلاحاً حس گرفته بودم، به ناگاه يكي از دانشجويان پرسيد: «كُد كرج عوض شده؟!» رشته كلامم پاره شد و احساسات عالمانه‌ام پرپر! ظاهراً اين دانشجو وسط عرايض بنده مشغول شماره‌گيري بوده و چون ارتباط برقرار نمي‌شده است، بي‌محابا نگراني‌اش را از عوض شدن كد كرج در ميان مي‌گذارد و چه كسي بهتر از استاد، براي پرسش از كد كرج آن هم وسط درس! ريختن گوهر علم به پاي كساني كه براي نمره به دانشگاه آمده‌اند و وسط درس استاد شماره مي‌گيرند، جفاي به علم است.

در توصيف اوضاع وخيم دانشگاه‌هاي كشور همين بس كه دانشمندي همچون عبدالعظيم كريمي، آمار و روش تحقيق درس مي‌دهد و دانشجويان بي‌انگيزه‌ي روانشناسي اين قدر به خود زحمت نمي‌دهند كه كتاب‌هاي زمينه‌اي رشته‌ي خود را بخوانند و با آثار وي آشنا شوند، مگر اين استاد آمار را بازشناسند و قدر او را دريابند.

نفير

دوشنبه گذشته در فرهنگسراي هنر، نشستي با عنوان «بررسي تصوير و تصويرپردازي ديجيتال» برگزار شد. در آستانه ورود به سالن جلسه، يكي از دوستان بسيار قديمي خويش را ديدم كه سال‌ها از او بي‌خبر بودم و لختي با هم به گفتگو نشستيم. محمد صحرانورد، استاد قلم‌زني كه هم‌اينك به تدريس اين هنر فراموش شده در دانشگاه سوره اشتغال دارد و با فرهنگستان هنر همكاري.

محمد موبايل ندارد، تلويزيون تماشا نمي‌كند و در عوض آرامشي به غايت شگرف، در كلام و نگاهش جاري است. سخنانش مرا به ياد گفته‌هاي محمدرضا اصلاني مستندساز و كارگردان سينما مي‌اندازد، آن جا كه شاگردانش را از تماشاي فوتبال منع كرده بود. محمد نيز از وضعيت دانشگاه‌ها گلايه‌مند بود. اين كه حتي در دانشگاه هنر، دانشجو به دنبال نمره است و اين بزرگترين سوهان روح هنرمند است كه ارزش كار تدريسش به نمره سنجيده شود.

محمد صحرانورد از بي رونقي برنامه‌هاي فرهنگستان هنر پس از رفتن «مير» و آمدن «علي معلم دامغاني» مي‌گفت. سعدي هشت سده پيش گفته بود: «هنرمند هر جا رود قدر بيند و بر صدر نشيند» و امروز بايد گفت: «هنرمند در غربت و مهجوري رنج بيند و از بيداد زمانه، زجر كشد و از جام بلا، زهر نوشد».

عشّاق

صبح پنجشنبه با بچه‌هاي تحريريه‌ي دنياي اقتصاد قرار بود در پارك چيتگر صبحانه بخوريم، دوچرخه سواري كنيم و از اين حرف‌ها. اما برف سنگيني كه شامگاهان باريده بود و صبحگاهان نيز ادامه داشت، فقط مجالي بود براي اندكي برف بازي، يك صبحانه نصفه و نيمه در ماشين و البته يك صبحانه مفصل در منزل بهاره آروين و همسر خونگرم و بامحبتش. زوج مهرباني كه از لشكر مهمانان ناخوانده، با رويي گشاده پذيرايي كردند و اوقات خوشي را براي‌مان به تصوير كشيدند.

سال 91 براي من فرصتي بود كه فراتر از دنياي وبلاگ‌نويسي، روزنامه‌نگاري را در يك جمع حرفه‌اي تجربه كنم. حشر و نشر نزديك‌تري با اصحاب رسانه داشته باشم و نوشته‌هايم از فضاي مجازي به دنياي مكتوب و حقيقي نيز راه يابد. همان گونه كه ورودم به دنياي وبلاگ‌نويسي با برنامه‌ريزي قبلي نبود، ورودم به عرصه‌ي روزنامه‌نگاري نيز با اراده و انتخاب من نبود.

افراد زيادي را مي‌شناسم كه سال‌هاست وبلاگ‌نويسي مي‌كنند اما محصولي بهتر از يادداشت‌هاي روزانه وبلاگي عرضه نكردند. روزنامه‌نگاراني را مي‌شناسم كه دست‌نوشته‌هايشان از محدوده‌ي روزنامه‌ها فراتر نرفت. در عين حال افرادي بودند و هستند كه نويسنده شدند، كتاب‌هاي ارزشمندي را به بازار نشر تقديم كردند و انديشه‌هاي نويني را بنا نهادند. انديشمندان بزرگي بودند كه سيلاب تاريخ آنها را با خود نبُرد، بل‌كه آنها چونان صخره‌هايي استوار، مسيل تاريخ را دگرگون ساختند و مسير آن را با نظريات و عزم و همت خويش تغيير دادند.

فرود

حكايت اين روزهاي من، گذر شتابان زندگي و تفكيك اهمّ و مهم برنامه‌هاست. برخي برنامه‌ها زمانمندند و در وقت خودش بايد بدان پرداخت و الا خيلي زود دير مي‌شود. دغدغه‌ي ذهني و عيني من در اين ايام، پايان‌نامه‌اي است كه به سرانجام رساندن آن نيازمند وقت متمركز و ذهن آزادي است كه دغدغه‌اي جز پايان‌نامه نداشته باشد. سه چهار ماه بايد به همه كارهاي متفرقه و برنامه‌هاي جانبي «نه!» بگويم تا «آهنگ» كارشناسي ارشد مديريت شهري، فرودي مناسب در «گوشه» پايان‌نامه داشته باشد. پاياني دلنشين با پايان‌نامه‌اي كه بر دل خودم نشسته باشد.

غربي‌ها اصطلاحي دارند به نام “Sleep on a problem” كه وقتي مي‌خواهند در مسأله‌اي غرق شوند و حلش كنند، با تمام وجود روي مسأله‌شان مي‌خوابند تا فكر و ذكر و خواب و بيداري‌شان همان مسأله شود. آن قدر بايد به پايان‌نامه‌ام فكر كنم كه شب‌ها نيز خواب «هم‌پيمايي» ببينم.

راست پنجگاه

آخرين و هفتمين دستگاه موسيقي سنتي ايراني، «راست پنجگاه» نام دارد. دستگاهي كه نواختن و خواندن در آن كار هر نوازنده و خواننده‌اي نيست. در صد سال گذشته تعداد خوانندگاني كه توانسته‌اند در اين دستگاه اثري اجرا كنند، شايد از عدد 20 فراتر نرفته باشد.

نويسنده خوش ذوق وبلاگ «آرشيو موسيقي ملي ايران»، دوست جديدي است كه در فضاي مجازي يافته‌ام. محمدعلي صبورانه و عاشقانه رديف‌ها و گوشه‌هاي موسيقي و آوازهاي اصيل ايراني را به من مي‌آموزد. شيرين‌ترين قسمتش برايم، فلسفه دستگاه‌هاي آواز است. وقتي بداني «بيات اصفهان» بيانگر حالات عاشقي است كه رو در روي معشوق نشسته و با او نجوا مي‌كند، «همايون» ادامه‏ی روز، تداوم زندگی و اتحاد عشق و عاشق و معشوق و بيانگر مقام توحید است، «ماهور» سرشار از نشاط و حيات و زندگي است، آن گاه آواز و موسيقي را ديگر گونه فهم خواهي كرد.

خواندن آواز در دستگاه «شور» يا «بيات اصفهان» از عهده‌ي خيلي‌ها برمي‌آيد، حتي خواننده‌ي نابلدي همچون من. نوت‌ها و تحريرهايش خيلي پيچيده نيست. اما نواختن و خواندن در دستگاه «راست پنجگاه» كار هر كسي نيست. «راست پنجگاه» نمايش اوج هنر استادي يك نوازنده و خواننده است.

اين روزها اگر كمتر مي‌نويسم، در تلاش هستم كه عبور كنم از روزمرگي‌ها و تكرارها. بكوشم تا طرحي نو در اندازم و آوازي بديع بسرايم در قامت «راست پنجگاه».

پايان

امروز آخرين روز سي و شش سالگي من بود و فردا ساعت 5 صبح، آغاز سي و هفتمين بهار زندگي‌ام خواهد بود.

در همين زمينه:

روزنامه دنياي اقتصاد در ضميمه امروز خود پرونده‌اي با عنوان «جامعه‌شناسي مهاجرت مهندسان به علوم انساني» باز كرده است كه با مقدمه بهاره آروين آغاز شده است و برخي مهندساني كه در رشته‌هاي علوم انساني ادامه تحصيل داده‌اند +اينجا به اظهار نظر در خصوص چرايي و چگونگي و دلايل اين مهاجرت پرداخته‌اند. مطلب مرا نيز در +اينجا مي‌توانيد مطالعه كنيد:

عاشق مهندسي نرم‌افزار بودم و در همين رشته به تحصيل پرداختم و پنج سال در سمت كارشناس نرم‌افزار به فعاليت حرفه‌اي اشتغال داشتم. از بد روزگار قرعه‌ي مديريت به نام من خورد و مدير فناوري اطلاعات يكي از سازمان‌هاي دولتي شدم. در جايگاه مديريت احساس كردم كه به دانش اين رشته نيازمندم و با اطلاعات مهندسي نمي‌توان انسان‌ها و فرايندهاي اداري را مديريت كرد. از طريق مطالعه برخي كتاب‌ها و مقالات مديريت به رشته مديريت اجرايي علاقمند شدم و نهايتاً سر از رشته مديريت شهري در آوردم.

ورود من به علوم انساني و مطالعه‌ي منابع اين رشته با مقاومت‌هاي ذهني فراواني همراه بود. دقيقاً خاطرم هست وقتي كتاب «تئوري سازمان؛ ماري جو هچ» را مي‌خواندم در دلم مي‌گفتم:«مطالعه‌ي اين مزخرفات چه دردي از من در مقام مدير دوا خواهد كرد، من به يك سري ترفند و تكنيك براي رهبري كاركنانم نياز دارم نه يك مشت فلسفه‌چيني و گزافه‌گويي».حتي بعد از اين كه وارد دانشگاه شدم، تا پنج شش ماه نوع تفكر مهندسي كه به دنبال پيدا كردن راه‌حل‌هاي “A to Z” و يافتن دستورالعمل‌هايي براي مديريت انسان‌هاست در من غالب بود. اما خوشبختانه بنيان اين تفكر فرموله نگاه كردن به مسائل انساني توسط استاد عزيزم جناب آقاي دكتر نعمت الله فاضلي در ذهن من شكسته شد و بنياد معناگرايي فكري و نگاه تاريخي-فلسفي به پديده‌هاي انساني-اجتماعي در ساختار ذهني من بنا نهاده شد.

عضويت در انجمن جامعه شناسي ايران و حضور مستمر در جلسات اين انجمن مرا به اين باور رساند كه گمشده‌ي من در علوم انساني بود و از بد حادثه به رشته‌هاي مهندسي كشانده شده بودم و از ابتدا بايد به سراغ علوم انساني مي‌رفتم. حيات و پويايي و درگير شدن با مسائل عيني جامعه‌اي كه در آن زندگي مي‌كني، مهم‌ترين دستاورد علوم انساني و علوم اجتماعي براي من بوده است.

لينك اين مطلب در روزنامه دنياي اقتصاد مورخ 17/12/1391