پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

دسته بندی: خاطرات

Baby-2

اعتراف می‌کنم داشتن فرزند دوم، در پی گلایه‌های مکرر پسرم از درد بی‌برادری و بی‌خواهری بوده است که البته به زبان کودکانه‌ی او نداشتن هم‌بازی بود. پیش‌تر در مقاله‌ای با عنوان «افزایش جمعیت یا افزایش کیفیت؛ کدام استراتژی؟» به نقد و بررسی آرای مخالفان و موافقان افزایش جمعیت پرداخته‌ام که قصد بازگویی و تصدیع ندارم و علاقمندان را به مطالعه‌ی مقاله‌ی فوق ارجاع می‌دهم. کوتاه سخن آن که اعتقاد دارم کیفیت نباید فدای کمیّت شود و «یکی مرد جنگی به از صد هزار». لیک وقتی مردان جنگی خودشان یارای مبارزه‌ی انفرادی ندارند و طلب یار و یاور می‌کنند، آن قدر سنگ‌دل نیستم که فرزندم را بی‌یار و بی‌همراه، روانه‌ی عرصه‌ی کارزار کنم.

همسرم خیلی علاقه داشت که فرزند دوم‌مان دختر باشد، لکن تقدیر خدای متعال برخلاف این خواسته بود و دومی نیز پسر شد. ناگفته نماند که من هم برای جوری جنس و تجربه‌ی دختر داشتن بی‌تمایل به دختر بودن دومی نبودم، اما ته قلبمان «الخیر فی ما وقع» بود.

چند شبی است که ترانه‌ی خانه‌ی ما، ونگ ونگ گریه‌های یک نوزاد است. آن قدر برای پا نهادن به دنیا عجله داشته که بیست و چهار روز زودتر از زمان طبیعی به دنیا آمده است و از همین روی، یک نوزاد مینیاتوری و بامزه است.

دوباره پسر دار شدن همراه با دوباره پدر شدن است. گرفتن نوزادی در آغوش، به انسان حسّ جوانی می‌دهد. دوباره پدر شدن، تفاوت‌های اساسی با نخستین بار پدر شدن دارد. وقتی پدر یک فرزند هستی، می‌توانی بی‌پروا تمام عشق و محبتت را معطوف او کنی، لکن پدر دو فرزند بودن به منزله‌ی تقسیم توجه‌ها و محبت‌ها و تدبیر رابطه‌ی عاطفی میان دو فرزند است که یکی احساس نکند پدر، آن دیگری را بیشتر دوست دارد. به ویژه آن که فرزندان به لحاظ فیزیولوژی و رفتاری با یکدیگر برابر نیستند و تقسیم عادلانه‌ی محبت‌ها بین دو فرد ناهمگون جز به مدد تدبیر و دانستن نکات باریکتر ز مو و درخواست یاری از خدای سبحان جهت موفقیت در این امر خطیر محقق نخواهد شد.

 در همین زمینه:

تا کنون  سه بار در سفرهای خارجی‌ام وقت اقامه‌ی نماز صبح با زمان پرواز تلاقی داشته است، به گونه‌ای که از قبل اذان صبح تا بعد از طلوع آفتاب در هواپیما بوده‌ام و چاره‌ای نبوده است جز اقامه‌ی نماز در هواپیما.

اولین تجربه و نماز صبحی که قضا شد

در نخستین تجربه‌ی تلاقی نماز صبح با پرواز، به علت تأخیر هواپیما، در سالن انتظار خوابم برد و زمانی که کانتر پرواز باز شد، فرصت تجدید وضو پیدا نکردم. ضمن این که تصور می‌کردم امکان وضو گرفتن در هواپیما میسر باشد که به دلایلی در زمان مقتضی این امر محقق نشد. لحظه‌ای که وارد هواپیما شدم هنوز اذان صبح را نگفته بودند و امکان خواندن نماز صبح وجود نداشت. اندکی پس از برخاستن هواپیما به وقت محلی، زمان اذان صبح فرا رسید اما دو نفر در صف دستشویی جلوی من بودند و تازه مشخص شد یکی از دستشویی‌ها آب ندارد و فقط دستمال کاغذی دارد و ازدحام برای استفاده از آن دستشویی دیگر موجب شد با تأخیر ۲۵ دقیقه‌ای بتوانم وضو بگیرم و پس از آن که از دستشویی خارج شدم با صحنه‌ی بسیار عجیبی روبرو شدم. شعاع آفتابی که از پنجره‌ی هواپیما به صورتم می‌تابید، همچون آب سردی بود که بر سرم ریخته شد و تمام تلاش و تقلاهای مرا برای خواندن نماز صبح بی‌اثر کرد. یکی از مأموران مراقبت پرواز که پشت درب اتاق خلبان نشسته بود، وقتی چهره‌ی وا رفته‌ی مرا دید با خیالی آسوده گفت: «اشکالی نداره می‌ری قضاش رو می‌خونی».

خورشید در ارتفاعات بالا زودتر طلوع و دیرتر غروب می‌کند

هواپیماهای مسافربری معمولاً در ارتفاع ۳۰ هزار پا تقریباً معادل ۱۰ کیلومتر بالاتر از سطح زمین پرواز می‌کنند. همین فاصله‌ی ده کیلومتری باعث می‌شود خورشید را زودتر از زمان شرعی طلوع آفتاب ببینیم و دیرتر از وقت شرعی غروب آفتاب پایین برود. به واقع در ارتفاعاتی بالاتر از سطح زمین، طول روز افزایش می‌یابد و شب کوتاه‌تر می‌شود. بر اساس تجربه، دریافته‌ام که در هواپیمایی که در ارتفاع ۳۰۰۰۰ پایی در حال حرکت است، طلوع آفتاب حدوداً نیم ساعت زودتر از زمان شرعی به وقت محلی صورت می‌پذیرد. البته این که به سمت غرب در حرکت باشید یا به سمت شرق، به عنوان عامل دیگر در این معادله تأثیرگذار است. اگر به سمت شرق در حرکت باشید، چون قاعدتاً ساعت خود را با وقت محلی مبدأ تنظیم کرده‌اید و به سمت مشرق و محل طلوع خورشید در حرکت هستید، زمان طلوع آفتاب تعجیل می‌شود و حتی زودتر از نیم ساعت خورشید طلوع می‌کند. اما اگر به سمت غرب در حرکت باشید، زمان طلوع به تأخیر می‌افتد اما همچنان از طلوع آفتاب به وقت محلی زودتر است.

طلوع آفتاب از پنجره هواپیما

طلوع آفتاب از پنجره هواپیما؛ این عکس ۲۶ دقیقه پس از اذان صبح به وقت محلی گرفته شده است

دومین تجربه؛ نماز روی پله‌های هواپیما

در دومین تجربه پس از سوار شدن به هواپیما، سه نکته را رعایت کردم که باعث شد نمازم قضا نشود.

  1. با وضو بودن
  2. همراه داشتن مهر
  3. همراه داشتن قبله‌نما

با توجه به تجربه‌ی قبلی بسیار سعی کردم که وضو را تا لحظه‌ی ورود به هواپیما حفظ کنم و اگر باطل شد آن را تجدید کنم. یک جانماز کوچک به اضافه‌ی مهر به همراه داشتم و ضمناً برنامه‌ی قبله‌نما روی گوشی  موبایلم نصب بود تا بتوانم جهت قبله را به وسیله‌ی GPS گوشی موبایل تشخیص بدهم. لذا مترصد اذان صبح بودم. خوشبختانه پس از نشستن در هواپیما، پرواز تأخیر داشت و درب اصلی هواپیما بسته نشد، با اجازه سرمهماندار، نماز صبح را روی پاگرد اول پله‌ی هواپیما و به سرعت اقامه کردم تا با احساس رضایت و سربلندی در محضر پروردگار متعال، بقیه‌ی سفر را با آرامش بر روی صندلی‌ام بنشینم. الحمدلله

تجربه سوم؛ خدمه‌های مالزیایی

با وجود آن که تمام شب را نخوابیده بودم، بسیار مراقب بودم که خوابم نبرد. این بار علاوه بر مهر و قبله‌نما، وقت اذان صبح و طلوع آفتاب را به وقت محلی شهر مبدأ و مقصد در اینترنت جستجو کرده بودم و به خاطر داشتم. زمانی که خدمه‌ی هواپیما سرگرم توزیع صبحانه بودند، به سمت اتاق خلبان حرکت کردم تا مکان مناسبی را برای خواندن نماز صبح بیابم. بین اولین ردیف مسافران در بخش First Class با ورودی اتاق خلبان حدود یک متر فضای خالی بود که دوستم فوراً در همین جا یکی از پتوهای هواپیما را پهن کرد. زمانی که سرمهماندار مالزیایی از جای خودش بلند شد تا تذکر بدهد، من اشاره کردم که «فقط یک دقیقه» و فوراً الله‌اکبر گفتم و مشغول نماز شدم. در حالی که دوستم داشت سرمهماندار را با صحبت‌هایش آرام می‌کرد و به اصطلاح او را مشغول می‌کرد، نماز من تمام شد و اکنون نوبت او بود که نمازش را بخواند. پس از تمام شدن نماز ما، سرمهماندار از بلندگو اعلام کرد که مسافران لطفاً در صندلی خودشان نماز بخوانند، در حالی که چنین چیزی ممکن نبود و قبله در جهت مخالف حرکت هواپیما اندکی به چپ واقع شده بود و امکان مورب ایستادن به سمت پشت عملاً ناممکن بود. ضمناً رکوع و سجود را نمی‌شد در آن حالت به جای آورد.

برخی افراد که حال و حوصله‌ی خواندن نماز صبح را نداشتند به جای حمایت از ما، به حمایت از مهماندار برخاستند که نباید نظم هواپیما را به هم بزنیم. به نظر من خیلی فرق است بین این که من در تخت خودم خوابم ببرد و نماز صبحم قضا شود یا این که در مقابل ۳۰۰ نفر دیگر از اول اذان صبح بیدار باشم و به همین سادگی نماز صبحم قضا شود. جالب این که بعد از ما برخی افراد دیگر نیز برخاستند و از ما مهر گرفتند و نحوه‌ی محاسبه‌ی زمان و قبله را جویا شدند.

در حالی که به وقت محلی طلوع آفتاب ساعت ۶:۲۴ اعلام شده بود، در ساعت ۵:۴۷ تابش نور آفتاب به داخل هواپیما فرضیه‌ی زودتر بودن طلوع آفتاب در ارتفاع را برای من به اثبات رساند، ضمن این که هواپیما به سمت شمال شرق در حرکت بود و همین امر موجب شد مجموع زمانی که بتوان نماز صبح را اقامه کرد کمتر از ۳۵ دقیقه باشد.

وقتی یکی از پرسنل سپاه و امنیت پرواز دغدغه‌ی قضا شدن نماز مسافر را ندارد و به راحتی می‌گوید غصه نخور بعداً قضایش را می‌خوانی، از مانکن‌های مالزیایی با آن آرایش‌های غلیظ و لباس‌های تنگ انتظاری نیست که در خواندن نماز صبح به فکر من باشند. اینجا هر کسی باید زرنگ کار خودش باشد، آنها می‌خواهند نظم هواپیما به هم نخورد و من می‌خواهم نمازم قضا نشود.

جمع بندی

اگر نماز صبح شما با زمان پروازتان تلاقی داشت و برای‌تان مهم بود که حتماً نماز صبح را در وقتش بخوانید:

  1. مهر و جانماز به همراه داشته باشید
  2. قبله‌نما یا نرم‌افزاری که روی گوشی‌های دارای GPS نصب می‌شوند به همراه ببرید
  3. زمان اذان صبح و طلوع آفتاب را در شهر مبدأ و مقصد برای روز پرواز استخراج کنید و به خاطر داشته باشید
  4. اگر با دوستان یا خانواده خود سفر می‌کنید برای خواندن نماز صبح به صورت گروهی اقدام کنید تا در زمان خواندن نماز صبح یک نفر بقیه‌ی افراد مهمانداران را سرگرم کنند که مزاحمتی برای نماز وی پیش نیاید
  5. یک بطری آب کوچک و نایلون بزرگ به همراه داشته باشید تا در صورت باطل شدن وضو به سرعت و بر روی صندلی خودتان تجدید وضو کنید
  6. از لحظه ورود به هواپیما مکان‌هایی نظیر ابتدا، انتها و روبروی خروجی‌های اضطراری هواپیما را شناسایی کنید
  7. نماز صبح را به محض رسیدن به زمان اذان صبح بخوانید زیرا در ارتفاع بالا خورشید زودتر طلوع می‌کند و فرصت اندک است

پیش درآمد

از همان آغازین روزهای زندگی مشترک، سفر سهمی ثابت و جایگاهی مشخص در سبد کالای خانوارمان داشته است. چه آن زمان که خودروی شخصی نداشتیم و برای جابجایی از اتوبوس‌های بین شهری استفاده می‌کردیم و چه اکنون که با خودروی شخصی و بعضاً به صورت گروهی سفر می‌کنیم. پیشتر +اینجا اشاره کرده بوم که «سفر را دوست دارم من» و +اینجا از «انسان و سفر» گفته بودم. سفر هم مطلوبیت ذاتی دارد که نمادی از سفر انسان از دنیا به سوی آخرت است و هم مطلوبیت عرضی دارد که موجب گسترش شناخت، آشنایی با سبک زندگی ملل و اقوام دیگر و نیز باعث تحرک و پویایی خواهد شد. هزار شهر نرفته ، عنوانی است برای مجموعه سفرهایی که به شهرهای مختلف کشور عزیز و پهناورم داشته و دارم. کشوری چهار فصل با طبیعتی گونه‌گون و هزار و اندی شهر، که تاریخ پیدایش و دگرگونی هر شهری به برهه‌ای از تاریخ این سرای کهن بازمی‌گردد و سفر به شهرهای مختلف ایران، مطالعه‌ی تاریخ مجسم این مرز و بوم و کارگاه عملی جغرافیا و مردم‌شناسی است.

ارومیه ؛ سرزمین آب

Urmieh

دریاچه ارومیه در حال خشک شدن

ریشه نام ارومیه در زبان سریانی و از ترکیب دو واژه «اور» به معنای شهر و «میاه» به معنای آب است و ارومیه بدین صورت، شهر آب معنا می‌شود و حقیقتاً آب آشامیدنی ارومیه یکی از بهترین و گواراترین آب‌های ایران زمین است. آب شرب شهر از کیفیتی بالا برخوردار است و بدون نیاز به تهیه‌ی آب معدنی می‌توان از همین آب گوارا نوشید و برای مصارف غذایی بهره جست. اما شناسنامه‌ی شهر ارومیه، دریاچه‌ی منحصر به فرد و نمکین ارومیه است که در ۳۰ کیلومتری این شهر واقع شده است. وجود آن آب شیرین و گوارا در کنار این دریاچه سراسر نمک، خود از عجایب روزگار است. این دریاچه‌ی زیبا و بانمک، اکنون دوران کم‌آبی خود را تجربه می‌کند. بخش‌های وسیعی از دریاچه به دشت نمک تبدیل شده‌اند و غلظت نمک آب به بالاترین میزان رسیده است، به گونه‌ای که آب دریاچه لیز و چرب به نظر می‌رسد و پس از تماس با دست احساس نامطلوبی ایجاد می‌کند.

از دیگر ویژگی‌های شهر ارومیه و استان آذربایجان غربی، اختلاط فرهنگی و مذهبی است که مسلمانان شیعه و اهل سنت همراه با پیروان آیین مسیح در یک همزیستی مسالمت‌آمیز کنار یکدیگر زندگی می‌کنند. وجود کلیساهای متعدد و باقدمت چند صد ساله، حکایت از ریشه‌دار بودن مسیحیان و ارامنه در این خطّه دارد.

استان آذربایجان غربی به لحاظ توپوگرافی و موقعیت جغرافیایی از عرض کم و طول بسیار بلند برخوردار است. به صورتی که فاصله‌ی شمالی‌ترین شهر آن یعنی ماکو با جنوبی‌ترین شهرش یعنی سردشت به بیش از ۵۲۰ کیلومتر می‌رسد و این در حالی است که میانگین عرض استان از ۱۰۰ کیلومتر تجاوز نخواهد کرد. این بدان معناست که برای دسترسی به شهرهای مختلف استان آذربایجان غربی می‌بایست مسافت‌های طولانی را طی نمایید. شهر سردشت با دارا بودن یکی از بهترین جاذبه‌های طبیعی و تاریخی استان، ۲۳۵ کیلومتر (اندکی کمتر از فاصله تهران تا ساری) با ارومیه فاصله دارد. جاده‌ی دو طرفه و کوهستانی نیز بر طولانی‌تر شدن این مسیر مزید علت است و این همه منجر به محروم و مهجور ماندن چنین استعدادهای طبیعی و خدادادی است. به همین دلیل در یک مسافرت کوتاه مدت امکان دیدن شهرهای مختلف این استان میسر نبود، شاید وقتی دیگر.

دریاچه مارمیشو

Marmishou

دریاچه مارمیشو؛ مرز ایران و ترکیه

در فاصله ۴۵ کیلومتری غرب ارومیه و در نقطه صفر مرزی، دریاچه‌ای بکر و زیبا در حصار کوه‌ها واقع شده است. مسیر پیچ در پیچ و کوهستانی و سرسبز دریاچه، رنج سفر و دشواری جاده را آسان و شیرین می‌کند. در کنار دریاچه اما جز تابلوی میراث فرهنگی و گردشگری استان، اثری از امکانات و خدمات نیست. پنج کیلومتر مانده به دریاچه، یک ایست بازرسی نیروی انتظامی واقع شده است. دو سرباز صفر کم سن و سال، خودروی‌مان را متوقف می‌کنند و مدارک ماشین را می‌خواهند. شماره خودرو را به همراه نام و تعداد نفرات ثبت می‌کنند تا هنگام برگشت کنترل کنند، که کسی به آن سوی مرزها فرار نکرده باشد. به ما توصیه می‌کنند قبل از ساعت ۵ عصر بازگردیم، زیرا این منطقه عملیاتی و مرزی است و امنیت ندارد.

نیمی از محیط دریاچه با درختان بلند پوشیده شده است و نیم دیگر آن به کوه متصل است. خزه‌های سبز بلند، کف دریاچه را پوشانده‌اند و سمفونی غورباقه‌ها سکوت دریاچه را شکسته است و همگی بدون خستگی در اوج می‌خوانند. دو خانواده کنار تابلوی سازمان گردشگری چادر زده‌اند و دود آبی رنگ جوجه‌کباب‌شان به آسمان رفته است. نشان بی‌فرهنگی برخی گردشگران قبلی بر ساحل دریاچه زشت‌نمایی می‌کند. انواع قوطی‌های نوشابه و ظرف‌های یک بار مصرف و کیسه‌های نایلونی رها شده مهر جهالت فرزندان آدم را بر طومار طبیعت‌ زده است.

ارومیه دروازه غرب

چندین بازارچه مرزی بین ایران و ترکیه واقع شده است که عمدتاً به فروش پوشاک ترک اشتغال دارند. ارومیه دروازه‌ی ورود به اروپا و دروازه‌ی ورود محصولات و فرهنگ غربی است. همه‌ی کسانی که به صورت زمینی سودای سفر به فرنگ را داشته‌اند، از مرز بازرگان و استان آذربایجان غربی پای به کشور ترکیه گذاشته‌اند و این همجواری آذربایجان غربی و غرب در فرهنگ این منطقه بی‌تأثیر نبوده است. از دیگر ویژگی‌های جالب استان آذربایجان غربی این است که قریب به اتفاق شهرهای مرزی این استان کردنشین هستند. ظاهراً آذری‌ها علاقه‌ای به مرزنشینی ندارند یا این که مخاطرات آن را به جان نخریده‌اند. از شهر ارومیه ۴۵ کیلومتر که به سمت غرب و شمال غربی بروید به روستای مرزی سِرُو (Sero) می‌رسید که البته تابلوی شهرداری سِرُو در وسط آن خودنمایی می‌کند. اما از شهر به جز یکی دو پاساژ کوچک و چند مغازه‌ی پراکنده و یک خیابان آسفالت دو بانده اثری نیست. مغازه‌داران کُرد زبان هستند و قیمت اجناس بد نیست، اما خیلی باید مراقب باشید که به هوای مرز ترکیه، جنس چینی به شما غالب نکنند یا قیمت برخی کالاها را گرانتر از حد معمول حساب نکنند.

روستای کندوان

kandovan

روستای تاریخی کندوان؛ خانه‌ها و مغازه‌های مدرن در کنار خانه‌های سنگی

در مسیر برگشت و نرسیده به تبریز، سری به روستای تاریخی کندوان زدیم. جایی که ۱۵۰۰ سال پیش فرهادان گمنام سینه‌ی سنگ‌های کوه را شکافته‌اند و در آنجا سکنی گزیده‌اند. هوای روستا سرد و مطلوب است و برخورد روستانشینان گرم و دلپذیر. مغازه‌ها و خانه‌هایی به سبک مدرن در کنار آن خانه‌های سنگی بنا شده است که نظم دیداری و یکپارچگی بافت روستا را به هم ریخته است. تابلوی «موزه مردم‌شناسی روستای کندوان» مرا به سوی خود می‌کشاند اما پس از ورود به جز دو مجسمه زنان روستایی که در حال نخ‌ریسی و بافندگی هستند اثری از هیچ توضیحات مکتوب در خصوص تاریخچه این روستا و نحوه‌ی پیدایش آن نیست. موزه مردم‌شناسی فروشگاه عرضه‌ی محصولات صنایع دستی است که در بین آنها اجناس چینی به وفور خود نمایی می‌کند. عسل چهل گیاه و عسل گون این روستا بسیار خوشمزه و مرغوب است. برای سوغات، قدری عسل و چای کوهی و کاکوتی و گیلدیک و صنایع دستی خریدیم.

قلعه ضحاک هشترود

Zahak-Castel

قلعه ضحاک؛ ۱۸ کیلومتری هشترود

در بازگشت از تبریز، برای صرف ناهار در هشترود توقف کردیم و تابلوی باشکوه قلعه ضحاک که روبروی میز ناهار ما نصب شده بود، ما را به دیدن این قلعه‌ی ۲۰۰۰ ساله دعوت کرد. قدمت این قلعه به دوره‌ی اشکانیان باز می‌گردد که سبک معماری آن نیز به معماری رومی شباهت دارد. قلعه بر فراز کوهی بلند و چشم‌اندازی زیبا بنا شده است که دسترسی دشمنان را دشوار سازد. صعود به قلعه دست کم به یک نیمروز نیازمند است که وقت ضیق و برخی همراهان مسنّ، مجال دیدار از نزدیک را از ما گرفت و به گرفتن چند عکس یادگاری بسنده کردیم.

در همین زمینه:

شناسنامه‌ام را بزرگتر گرفته بودند که زودتر به مدرسه بروم. لابد از همان بدو تولد می‌دانستند که چه قدر من، عاشق علم و تحصیل هستم و صلاح نیست شش ماه آزگار پشت درب‌های مدرسه بمانم. پنج سال و نیم داشتم که وارد کلاس اول ابتدایی شدم، دبستان احسان، سه راه پیاله. سه راهی پیاله هنوز هم با همان شکل و شمایل موجود است. رستوران و کافی‌شاپ پیاله اکنون نیز پذیرای میهمانان و مشتریان است، لکن از پیاله و مسکرات خبری نیست. پیاله‌ها را در گچبری و تزئینات سقف و دیوار به کار بسته‌اند و اصطلاحاً غلاف کرده‌اند. رستوران پیاله با حفظ کاربری، نماد فرهنگی رژیم گذشته را نیز با خود دارد. از می و پیاله، عنوانی بر در مانده است و پیاله‌هایی بر دیوار.

اولین روز مدرسه زودتر از همیشه تعطیل‌مان کردند. یک بار پیمودن مسیر خانه تا مدرسه کافی بود تا راه برگشت را یاد بگیرم. در حالی که مادر و خواهر بزرگترم به استقبال من رفته بودند، بیش از یک کیلومتر راه را پیاده برگشتم. پدرم در کارگاه خیاطی مشغول کار بود و چون دستم به زنگ در نمی‌رسید، فریاد کشیدم که «من اومدم، درو باز کنید!»

پدرم با خوشحالی آمد در را باز کرد. آن روزها هنوز جواز کسب نگرفته بود و درب کارگاه با گچ و آجر تیغه شده بود. پدرم گفت: «محمد! زود اومدی، خواهر و مادرت اومدن دنبالت، الان نگرانت میشن» از همان کودکی از انتظار بیزار بودم و ضمناً خبر نداشتم که کسی قرار است بیاید سراغم. مدرسه که تعطیل شده بود، از همان مسیری که در ذهنم بود برگشته بودم خانه. دو خیابان پهن و پرتردد در مسیر قرار داشت که الان به پسر خودم اجازه نمی‌دهم چنین مسیری را تنها برود، ولی من رفته بودم. حتی شک هم نکردم که باید بروم، وقتی مدرسه تعطیل شده و همه رفته‌اند، با زمین و حیاط خالی بمانم که چه بشود؟ بیچاره مادرم خیلی نگران شده بود، هول کرده بود، خودش می‌گفت مسیر خانه تا مدرسه را نفهمیده چگونه طی کرده، اندکی دعوا کرد ولی بیشتر تحسین، که آفرین! این مسیر طولانی را تنهایی آمدی!؟

خانم محمدی نه خیلی خوش اخلاق بود نه خیلی بداخلاق. تصویر چندانی از معلم کلاس اولم در ذهنم نیست. مقنعه چانه‌دار می‌پوشید و بیشتر به رنگ طوسی، از خانم معلم به شدت حساب می‌بردیم و جیک‌مان در نمی‌آمد.

اواسط پاییز بود که مادرم برای زایمان راهی بیمارستان شده بود و کسی نبود که ناهار مرا حاضر کند و به مدرسه روانه. آن وقت‌ها شیفت برخی مدارس یک هفته در میان صبح و عصر بود. من باید ساعت ۱۲ ظهر در مدرسه می‌بودم که تازه خواهرم از مدرسه رسیده بود. تا مرا حاضر کرد و به مدرسه رساند ساعت از ۱۲:۳۰ گذشته بود. بابای مدرسه دم در نشسته بود و جلوی راه را بسته بود، خواهرم توضیح داد که مادرمان برای زایمان به بیمارستان رفته و الخ. راه را باز کرد و گفت اشکالی ندارد. داخل حیاط مدرسه کسی نبود، مضطرب و محتاط پله‌های مدرسه را یکی یکی طی می‌کردم که در بالای پله‌ها نگاه خانم برنجیان معاون مدرسه مرا میخکوب کرد. به من گفت: «دیر اومدی بچه؟» و با دست راست یک کشیده‌ی محکم در گوش چپ من خواباند. سرم سوت می‌کشید، زبانم بند آمده بود، اجازه نداد که توضیح دهم علت تأخیر چه بوده است. به سرعت باید می‌رفتم سر کلاس، حتی فرصت نشد یک مقدار گریه کنم. گریه‌هایم را قورت دادم و ترسان و لرزان در کلاس را باز کردم، چند تا حرف درشت هم از خانم محمدی شنیدم و بدون سر و صدا تا پایان زنگ آخر از جایم تکان نخوردم.

یک کشیده، برای خواهر یا برادر نیامده، عجب دنیایی است. عصر که برگشتم خانه هنوز از مادرم خبری نداشتیم. فردا صبح پیکان قرمز رنگ دایی محمود جلوی درب خانه ایستاد و مادرم پیاده شد، اما از بچه خبری نبود. گفتند بچه سقط شده،نمانده. در همان عالم بچگی با خودم گفتم همان بهتر که مُرد، هنوز نیامده یک سیلی آب‌دار به خاطرش خورده‌ام، اگر مانده بود لابد هر روز به خاطرش فلک می‌شدم.

در همین زمینه:

دل می‌کنی از شهر و دیارت، از خانه و خانواده‌ات و رخت می‌بندی به سوی کیلومترها آن سوتر. پس از سال‌ها دوری از مسئولیت‌های اجرایی، دوباره آستین‌ها را بالا می‌زنی، از نو شروع می‌کنی، با همان روحیه و انگیزه، با همان خوش‌بینی‌ها. انگار من آدم بشو نیستم.

کار می‌کنی و کار می‌کنی و کار می‌کنی و حتی پنجشنبه و جمعه‌ها و روزهای تعطیل هم کار می‌کنی و آن قدر کار می‌کنی که گذر زمان را احساس نمی‌کنی. آن چه برایت مهم و بزرگ می‌نماید این است که کارت را به بهترین نحو انجام داده باشی و پرچمی را که برافراشته‌ای بر زمین نیفتد و کارت لنگ نزند و حتی المقدور کسی ناراضی از در بیرون نرود. اما عنان و اختیار دیگران دست من نیست. بعضی‌ها آن قدر در کار اجرایی و سیستم‌های اداری و دولتی مانده‌اند که زنگ زده‌اند. برای‌شان فرقی نمی‌کند که تو برای دلت کار می‌کنی یا برای پول. آمده‌ای که سنگی بر سنگ این بنای نیمه تمام بگذاری و آن را بالا ببری یا همه را ویران کنی، آن چه برای‌شان مهم است منافع شخصی و گروهی است.

کار می‌کنی و کار می‌کنی و کار می‌کنی تا دوباره سرت را به طاق بکوبند و چشم‌شان را بر همه‌ی کاشته‌ها و داشته‌ها و برداشته‌ها ببندند و تو را به خاطر گناهان ناکرده مؤاخذه کنند و ارث پدری‌شان را از تو طلب کنند. بیچاره! گرگ دهن‌آلوده‌ی یوسف ندریده.

دوباره همه‌ی اتفاقات و خاطرات چهار سال قبل برایم زنده می‌شود. گویی آدم‌های زنگ زده‌ی تهی از عشق و احساس همه جا رخنه کرده‌اند. بارم را می‌بندم و به شهر و خانه و خانواده‌ام بازمی‌گردم با دلی شکسته و خستگی‌ بر تن مانده و جانی فروکاهیده و دردهایی که بر دل انباشته شده‌اند.

و اینک بازگشته‌ام با کوله‌باری پر از تجربه و درد، بیشتر از گذشته. بازگشته‌ام با وبلاگی که نزدیک به پنجاه روز است به روز نشده است. شرمنده‌ی روی خوانندگان وفاداری بوده و هستم که در تمام این مدت از این درگاه مجازی روی نتافتند و جویای حال این شهروند دردمند بودند.

به عامل درون‌زای توسعه نیافتگی جامعه‌ی ایرانی، این میراث ۲۵۰۰ سال استبدادزدگی می‌اندیشم که «من‌»‌هایی تربیت کرده است به بزرگی کوه دماوند و الوند. «من»هایی که کشنده‌های ماک و اسکانیا و ولوو قادر به جابجایی آنها نیست. «من»هایی که سنگ‌شکن‌ها و ادوات راه‌سازی و حفر تونل قادر به خرد کردن آنها نیست.

بازگشته‌ام اما از پای ننشسته‌ام. اثبات خواهم کرد که حرارت عشق، این کوه‌های یخی را آب خواهد کرد. دست در دست همه‌ی آنانی که دل در گروی آبادانی این سرزمین دارند و برای رسیدن به «ما» از «من‌»های‌شان گذشته‌اند، دوباره آغاز خواهم کرد.

دوباره با نام و یاد او که بهترین است آغاز خواهم کرد، آغاز خواهیم کرد.

در همین زمینه: