پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

دسته بندی: دل‌نوشته‌ها

همیشه با خودش فکر می‌کرد بازرس‌ها پالتوی بلند می‌پوشند با یقه‌های بالا زده و نگاه‌های خیره خیره. کم حرف می‌زنند و بیشتر سؤال می‌کنند. رفتارشان قاطعانه است و جذبه‌شان مخاطب را مسحور و مقهور می‌کند.

حالا بیش از یک سال است که او را آقای بازرس صدا می‌کنند؛ خودش فکر می‌کند تغییری نکرده و همان آدم قبلی است. نه پالتوهای بلند می‌پوشد، نه یقه‌ی کتش را بالا می‌دهد و نه نگاه‌های خیره خیره به این سو و آن سو می‌کند. به لحاظ نوشتن کم کارتر نشده است، جنس نوشتن‌ها فرق کرده. وبلاگش را شاید دیر به دیر به روز می‌کند و از آخرین یادداشت وبلاگش بیش از ۸ ماه گذشته است، لکن این‌ها به معنای کمتر نوشتن نیست، یادداشت‌های بازرسی را نمی‌شود روی وب منتشر کرد.

آقای بازرس دلش برای آن روزهایی که راحت‌تر می‌نوشت و محدودیت‌های امروزی را نداشت تنگ شده است. آن چه در پی خواهد آمد به ویژگی‌ها و شرایط یک بازرس موفق اشاره دارد:

ویژگی‌های یک بازرس موفق

۱- تسلط و اشراف علمی و اطلاعاتی به حوزه استحفاظی خویش: کسی می‌تواند به بازرسی از یک حوزه‌ی خاص بپردازد که به لحاظ دانش و شناخت پیچ و خم‌ها و زیر و بم کارها، از متولیان و متصدیان امر برتر باشد. لذا نمی‌توان فرد تازه‌کار و ناآشنای به امور را به عنوان بازرس آن کار منصوب کرد.

۲- تسلط به قوانین، مقررات، آیین‌نامه‌ها، شرح وظایف سازمان‌ها و پست‌های سازمانی: علاوه بر داشتن دانش علمی و شناخت تجربی کار، آگاهی کامل از قوانین و مقررات و آخرین آیین‌نامه‌ها و دستورالعمل‌ها و تسلط کامل به شرح وظایف پست‌های سازمانی برای عملیاتی شدن یک بازرسی موفق، الزامی است. زیرا اگر بازرس نداند آن چه در صحنه‌ی عمل اتفاق افتاده یا نیفتاده، در شرح وظایف مخاطب خود هست یا نیست، نمی‌تواند له یا علیه وی مطلبی را بیان کند یا گزارشی بنویسد.

۳- شجاعت و صراحت بیان: تبحر علمی و دانش تجربی و تسلط کامل بر قوانین و مقررات، از شروط لازم برای کار بازرسی است. اما اگر بازرس از شجاعت کافی برخوردار نباشد، در عمل نمی‌تواند مشکلاتی را که دیده است به زبان بیاورد و از متصدیان امور مطالبه کند. بازرسی به یک روحیه‌ی چالش‌برانگیز و قاطع نیاز دارد. محافظه‌کاری و گیر افتادن در دام رودربایستی‌ها و به عبارت عامیانه آهسته رفتن و آهسته آمدن از ترس شاخ گربه‌ها، بزرگترین آفت بازرسی است که عملاً جز نام و عنوانی از شغل بازرسی باقی نخواهد گذاشت و جایگاه بازرس را به بی‌خاصیت‌ترین شکل ممکن تنزل خواهد داد.

۴- استقلال رأی: بازرس می‌بایست فرای ارتباطات و رفاقت‌ها و به دور از در نظر گرفتن مصالح صنفی، حزبی، همشهری‌گری و ارتباطات سازمانی، رأی و نظرش را به قصد اصلاح افراد، ساختارها و رویه‌ها اعلام نماید. طبیعی است، بازرسی که با سفارش فلان مدیر یا فلان شبکه سازمانی روی کار آمده است، مناسبات قدرت و ارتباطات سازمانی را در نتیجه‌ی بازرسی‌های خود به منظور بقای در پست بازرسی و پرهیز از اتهام نمک‌ناشناسی، لحاظ خواهد کرد.

۵- پاک‌دستی و پاک‌دامنی: بازرس، به جهت اقتداری که دارد و نتایجی که از ارسال گزارش‌هایش پدیدار خواهد شد، در معرض انواع پیشنهادهای اغوا کننده است. همان گونه که پیش‌تر اشاره شد، شجاعت یکی از ویژگی‌های بازرسی است که مسدود کننده‌ی تهدید است و پاک‌دستی سپری در برابر تطمیع خواهد بود.

۶- داشتن نگاه انتقادی و ایده‌آل‌گرا: بازرس اصولاً باید به پدیده‌های پیرامون خود نگاهی انتقادی و ایده‌آل‌گرایانه داشته باشد. فردی که با هر شرایطی سازگار است و به هر چیزی قانع است و انگیزه‌ای برای اصلاح امور و اهتمامی به بهبود وضعیت ساز و کار مجموعه‌ی تحت بازرسی خود ندارد، به هیچ عنوان برای کار بازرسی مناسب نیست. بازرس می‌بایست همواره از نگاه مشتری و مصرف‌کننده و دریافت کننده خدمات، امور را نظاره و مطالبه کند و به اصطلاح «مو را از ماست بیرون بکشد». اگر بازرس، تصویری از حالت مطلوب و شرایط ایده‌آل در ذهن خود نداشته باشد، کثرت امور درست و منطبق بر قوانین، چشم او را پُر می‌کند و از بیرون کشیدن آن اندک امور ناصواب و خلاف قانون بازمی‌ماند. حال آن که وظیفه‌ی بازرس تعریف و تمجید از نیمه‌ی پر لیوان نیست، بل‌که پرداختن به چیستی و چرایی نیمه‌ی خالی لیوانی است که قرار است به دست مصرف‌کننده یا دریافت کننده‌ی خدمات برسد. حتی اگر نسبت این دو نیمه ۹۰ به ۱۰ باشد، از مصرف‌کننده پول ۱۰۰ واحد را گرفته‌اند و نمی‌توان از همان ۱۰ واحد کمبود نیز چشم‌پوشی کرد.

۷- جزءنگری و نکته‌سنجی: حرفه‌ی بازرسی سراسر نکته سنجی و جزءنگری است. برخلاف نظارت که به امور کلان و تجزیه و تحلیل نتایج بازرسی به منظور دستیابی به یک جمع‌بندی کلی از موضوعات می‌پردازد، در بازرسی می‌بایست به جزئیات توجه کرد. از پر کردن چک لیست‌ها گرفته تا چک کردن بند به بند شرح وظایف و بررسی محیط کار و تصویربرداری از زوایای مختلف محیط و بخش‌های گوناگون و زیر و رو کردن اقلام و تجهیزات و پرسیدن سؤالات متعدد و متنوع از متصدیان امور و بعضاً ضبط کردن صدا یا فیلمبرداری از وقایع و ریز شدن در آرم یک شرکت تولیدی بر روی محصولات سال‌های مختلف خود و کنترل تاریخ‌های تولید و انقضا و مرور گزارش‌های بازرسان قبلی در ذهن برای چک کردن آسیب‌های همیشگی و بعضاً برطرف ناشدنی امور.

۸- داشتن مهارت گزارش‌نویسی: نتیجه و خروجی کار یک بازرس، غالباً در گزارش بازرسی ظهور و بروز می‌نماید و بازرسی که توانایی نگارش گزارش نداشته باشد و نتواند دیده‌ها و شنیده‌هایش را به درستی در قالب کلمات جاری نماید، مثل کودکی است که فقط با جیغ و فریاد می‌تواند خطر را هشدار دهد، اما نمی‌تواند دقیقاً بگوید چه اتفاقی افتاده یا خواهد افتاد. لذا گماردن برخی افراد ناتوان در امر نگارش و همچنین با توجه به پیشرفت علم و فناوری، ناتوان در استفاده از رایانه و تایپ گزارش، به امر خطیر بازرسی، ابتر گذاشتن و بی‌خاصیت کردن فرایند بازرسی است. از جمله مهارت‌های گزارش‌نویسی، مستندنویسی است. یعنی اسنادها و ارجاعات اخبار به درستی و روشنی بیان شده باشد و از مرجع ضمیرهای مبهم و نامعلوم که اعتبار گزارش را مخدوش می‌کند، پرهیز شود.

۹- ادب و متانت: همه‌ی خصایصی که در بالا ذکرش گذشت می‌بایست در قالبی متین و مؤدبانه ارائه گردد تا ضمن حفظ حقوق و حرمت مخاطبان، حریم بازرسی استوار و باصلابت باقی بماند و بهانه‌ای به دست متخلفان داده نشود. چه بسیار دیده شده است که متخلفان و آب زیرکاهان با حاشیه‌سازی و جنجال‌سازی از حضور بازرس در محل اشتغال‌شان، اصل موضوع تخلف را به حاشیه برده‌اند و از جایگاه متهم به خواستگاه شاکی نشسته‌اند تا دست پیش را بگیرند که پس نیفتند. لذا ادب و متانت بازرس می‌بایست دو برابر دیگران باشد تا برای مخاطبان این تصور اشتباه پیش نیاید که بازرس به واسطه‌ی جایگاهش، خودش را گرفته است و از موضع بالا به پایین صحبت می‌کند. در تمامی جملات می‌بایست عدم انطباق خدمات یا محصولات را با آیین‌نامه یا شرح وظیفه‌ی مورد نظر اعلام کرد که اولاً اثبات شود نظر گفته شده بر اساس رأی و سلیقه‌ی شخصی نیست و ثانیاً آن چه بیان می‌شود از سر وظیفه و از زبان قانون است نه از زبان من بازرس.

۱۰- صبر و حوصله: امر بازرسی بی‌شباهت به کار قضاوت نیست. نه از سلام و علیک گرم یک نفر می‌بایست زیاده از حد در خصوص وی خوش‌بین شد و نه از تحویل نگرفتن فردی دیگر درباره‌ی او گمان بد اندیشید. برای دستیابی به کنه و غایت امور باید صبر و حوصله به خرج داد و مشاهدات و گفته‌های افراد مختلف را همانند یک پازل کنار هم چید تا به تصویر مناسبی از طرح‌واره‌ی موضوع مورد بازرسی دست یافت.  از نگارش و ارسال گزارش‌های شتابزده که آبرو و اعتبار بازرس را برای همیشه به باد می‌دهد، می‌بایست پرهیز کرد. یک خبر را باید از کانال‌های مختلف و از زبان افراد مختلف سنجید و ارجاعات خبر را با حفظ امانت نقل کرد و آن جا که آبرو یا موقعیت شغلی برخی افراد به واسطه‌ی همکاری با بازرس، در معرض خطر قرار می‌گیرد، نهایت دقت و شکیبایی را در تنظیم و ارسال گزارش‌ها لحاظ کرد.

۱۱- حمایت مقام مافوق: آخرین و مهم‌ترین رمز موفقیت یک بازرس، حمایت مقامات مافوق از بازرس است. زیرا بازرس، افسری است که در خط مقدم می‌جنگد؛ اگر جایی با بی‌اعتنایی یا پرخاشگری و تندخویی مواجه شد و خاطیان اخطار نگیرند و مجازات نشوند، حنای این بازرس دیگر رنگی ندارد. اگر با ارسال گزارش‌های تخلفات یک متصدی یا مجری امر، با متخلفان برخورد نشود و به عبارت دیگر، پشت جبهه از خط مقدم حمایت نکند، تیغ این بازرس نیز دیگر برنده نیست. در این گونه مواقع باید فاتحه‌ی بازرس و بازرسی را خواند.

بعد التحریر:

بازرس‌ها از آن جهت که به همه گیر می‌دهند، زیر تیغند و زیر ذره‌بین. هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است و هزار حرف نگفته در قلم من. آقای بازرس این روزها حال خوشی ندارد و خیلی هم نمی‌تواند توضیح بدهد. باشد برای بعد.

این یادداشت را به سفارش دوست عزیزم مهدی عسگری و با اصرار خواننده‌ی قدیمی و صمیمی وبلاگ شهروند دردمند، سیدمحمدحسین میرفخرائی نوشته‌ام. امیدوارم مورد توجه ایشان واقع شود.

 در همین زمینه:

Baby-2

اعتراف می‌کنم داشتن فرزند دوم، در پی گلایه‌های مکرر پسرم از درد بی‌برادری و بی‌خواهری بوده است که البته به زبان کودکانه‌ی او نداشتن هم‌بازی بود. پیش‌تر در مقاله‌ای با عنوان «افزایش جمعیت یا افزایش کیفیت؛ کدام استراتژی؟» به نقد و بررسی آرای مخالفان و موافقان افزایش جمعیت پرداخته‌ام که قصد بازگویی و تصدیع ندارم و علاقمندان را به مطالعه‌ی مقاله‌ی فوق ارجاع می‌دهم. کوتاه سخن آن که اعتقاد دارم کیفیت نباید فدای کمیّت شود و «یکی مرد جنگی به از صد هزار». لیک وقتی مردان جنگی خودشان یارای مبارزه‌ی انفرادی ندارند و طلب یار و یاور می‌کنند، آن قدر سنگ‌دل نیستم که فرزندم را بی‌یار و بی‌همراه، روانه‌ی عرصه‌ی کارزار کنم.

همسرم خیلی علاقه داشت که فرزند دوم‌مان دختر باشد، لکن تقدیر خدای متعال برخلاف این خواسته بود و دومی نیز پسر شد. ناگفته نماند که من هم برای جوری جنس و تجربه‌ی دختر داشتن بی‌تمایل به دختر بودن دومی نبودم، اما ته قلبمان «الخیر فی ما وقع» بود.

چند شبی است که ترانه‌ی خانه‌ی ما، ونگ ونگ گریه‌های یک نوزاد است. آن قدر برای پا نهادن به دنیا عجله داشته که بیست و چهار روز زودتر از زمان طبیعی به دنیا آمده است و از همین روی، یک نوزاد مینیاتوری و بامزه است.

دوباره پسر دار شدن همراه با دوباره پدر شدن است. گرفتن نوزادی در آغوش، به انسان حسّ جوانی می‌دهد. دوباره پدر شدن، تفاوت‌های اساسی با نخستین بار پدر شدن دارد. وقتی پدر یک فرزند هستی، می‌توانی بی‌پروا تمام عشق و محبتت را معطوف او کنی، لکن پدر دو فرزند بودن به منزله‌ی تقسیم توجه‌ها و محبت‌ها و تدبیر رابطه‌ی عاطفی میان دو فرزند است که یکی احساس نکند پدر، آن دیگری را بیشتر دوست دارد. به ویژه آن که فرزندان به لحاظ فیزیولوژی و رفتاری با یکدیگر برابر نیستند و تقسیم عادلانه‌ی محبت‌ها بین دو فرد ناهمگون جز به مدد تدبیر و دانستن نکات باریکتر ز مو و درخواست یاری از خدای سبحان جهت موفقیت در این امر خطیر محقق نخواهد شد.

 در همین زمینه:

تا کنون  سه بار در سفرهای خارجی‌ام وقت اقامه‌ی نماز صبح با زمان پرواز تلاقی داشته است، به گونه‌ای که از قبل اذان صبح تا بعد از طلوع آفتاب در هواپیما بوده‌ام و چاره‌ای نبوده است جز اقامه‌ی نماز در هواپیما.

اولین تجربه و نماز صبحی که قضا شد

در نخستین تجربه‌ی تلاقی نماز صبح با پرواز، به علت تأخیر هواپیما، در سالن انتظار خوابم برد و زمانی که کانتر پرواز باز شد، فرصت تجدید وضو پیدا نکردم. ضمن این که تصور می‌کردم امکان وضو گرفتن در هواپیما میسر باشد که به دلایلی در زمان مقتضی این امر محقق نشد. لحظه‌ای که وارد هواپیما شدم هنوز اذان صبح را نگفته بودند و امکان خواندن نماز صبح وجود نداشت. اندکی پس از برخاستن هواپیما به وقت محلی، زمان اذان صبح فرا رسید اما دو نفر در صف دستشویی جلوی من بودند و تازه مشخص شد یکی از دستشویی‌ها آب ندارد و فقط دستمال کاغذی دارد و ازدحام برای استفاده از آن دستشویی دیگر موجب شد با تأخیر ۲۵ دقیقه‌ای بتوانم وضو بگیرم و پس از آن که از دستشویی خارج شدم با صحنه‌ی بسیار عجیبی روبرو شدم. شعاع آفتابی که از پنجره‌ی هواپیما به صورتم می‌تابید، همچون آب سردی بود که بر سرم ریخته شد و تمام تلاش و تقلاهای مرا برای خواندن نماز صبح بی‌اثر کرد. یکی از مأموران مراقبت پرواز که پشت درب اتاق خلبان نشسته بود، وقتی چهره‌ی وا رفته‌ی مرا دید با خیالی آسوده گفت: «اشکالی نداره می‌ری قضاش رو می‌خونی».

خورشید در ارتفاعات بالا زودتر طلوع و دیرتر غروب می‌کند

هواپیماهای مسافربری معمولاً در ارتفاع ۳۰ هزار پا تقریباً معادل ۱۰ کیلومتر بالاتر از سطح زمین پرواز می‌کنند. همین فاصله‌ی ده کیلومتری باعث می‌شود خورشید را زودتر از زمان شرعی طلوع آفتاب ببینیم و دیرتر از وقت شرعی غروب آفتاب پایین برود. به واقع در ارتفاعاتی بالاتر از سطح زمین، طول روز افزایش می‌یابد و شب کوتاه‌تر می‌شود. بر اساس تجربه، دریافته‌ام که در هواپیمایی که در ارتفاع ۳۰۰۰۰ پایی در حال حرکت است، طلوع آفتاب حدوداً نیم ساعت زودتر از زمان شرعی به وقت محلی صورت می‌پذیرد. البته این که به سمت غرب در حرکت باشید یا به سمت شرق، به عنوان عامل دیگر در این معادله تأثیرگذار است. اگر به سمت شرق در حرکت باشید، چون قاعدتاً ساعت خود را با وقت محلی مبدأ تنظیم کرده‌اید و به سمت مشرق و محل طلوع خورشید در حرکت هستید، زمان طلوع آفتاب تعجیل می‌شود و حتی زودتر از نیم ساعت خورشید طلوع می‌کند. اما اگر به سمت غرب در حرکت باشید، زمان طلوع به تأخیر می‌افتد اما همچنان از طلوع آفتاب به وقت محلی زودتر است.

طلوع آفتاب از پنجره هواپیما

طلوع آفتاب از پنجره هواپیما؛ این عکس ۲۶ دقیقه پس از اذان صبح به وقت محلی گرفته شده است

دومین تجربه؛ نماز روی پله‌های هواپیما

در دومین تجربه پس از سوار شدن به هواپیما، سه نکته را رعایت کردم که باعث شد نمازم قضا نشود.

  1. با وضو بودن
  2. همراه داشتن مهر
  3. همراه داشتن قبله‌نما

با توجه به تجربه‌ی قبلی بسیار سعی کردم که وضو را تا لحظه‌ی ورود به هواپیما حفظ کنم و اگر باطل شد آن را تجدید کنم. یک جانماز کوچک به اضافه‌ی مهر به همراه داشتم و ضمناً برنامه‌ی قبله‌نما روی گوشی  موبایلم نصب بود تا بتوانم جهت قبله را به وسیله‌ی GPS گوشی موبایل تشخیص بدهم. لذا مترصد اذان صبح بودم. خوشبختانه پس از نشستن در هواپیما، پرواز تأخیر داشت و درب اصلی هواپیما بسته نشد، با اجازه سرمهماندار، نماز صبح را روی پاگرد اول پله‌ی هواپیما و به سرعت اقامه کردم تا با احساس رضایت و سربلندی در محضر پروردگار متعال، بقیه‌ی سفر را با آرامش بر روی صندلی‌ام بنشینم. الحمدلله

تجربه سوم؛ خدمه‌های مالزیایی

با وجود آن که تمام شب را نخوابیده بودم، بسیار مراقب بودم که خوابم نبرد. این بار علاوه بر مهر و قبله‌نما، وقت اذان صبح و طلوع آفتاب را به وقت محلی شهر مبدأ و مقصد در اینترنت جستجو کرده بودم و به خاطر داشتم. زمانی که خدمه‌ی هواپیما سرگرم توزیع صبحانه بودند، به سمت اتاق خلبان حرکت کردم تا مکان مناسبی را برای خواندن نماز صبح بیابم. بین اولین ردیف مسافران در بخش First Class با ورودی اتاق خلبان حدود یک متر فضای خالی بود که دوستم فوراً در همین جا یکی از پتوهای هواپیما را پهن کرد. زمانی که سرمهماندار مالزیایی از جای خودش بلند شد تا تذکر بدهد، من اشاره کردم که «فقط یک دقیقه» و فوراً الله‌اکبر گفتم و مشغول نماز شدم. در حالی که دوستم داشت سرمهماندار را با صحبت‌هایش آرام می‌کرد و به اصطلاح او را مشغول می‌کرد، نماز من تمام شد و اکنون نوبت او بود که نمازش را بخواند. پس از تمام شدن نماز ما، سرمهماندار از بلندگو اعلام کرد که مسافران لطفاً در صندلی خودشان نماز بخوانند، در حالی که چنین چیزی ممکن نبود و قبله در جهت مخالف حرکت هواپیما اندکی به چپ واقع شده بود و امکان مورب ایستادن به سمت پشت عملاً ناممکن بود. ضمناً رکوع و سجود را نمی‌شد در آن حالت به جای آورد.

برخی افراد که حال و حوصله‌ی خواندن نماز صبح را نداشتند به جای حمایت از ما، به حمایت از مهماندار برخاستند که نباید نظم هواپیما را به هم بزنیم. به نظر من خیلی فرق است بین این که من در تخت خودم خوابم ببرد و نماز صبحم قضا شود یا این که در مقابل ۳۰۰ نفر دیگر از اول اذان صبح بیدار باشم و به همین سادگی نماز صبحم قضا شود. جالب این که بعد از ما برخی افراد دیگر نیز برخاستند و از ما مهر گرفتند و نحوه‌ی محاسبه‌ی زمان و قبله را جویا شدند.

در حالی که به وقت محلی طلوع آفتاب ساعت ۶:۲۴ اعلام شده بود، در ساعت ۵:۴۷ تابش نور آفتاب به داخل هواپیما فرضیه‌ی زودتر بودن طلوع آفتاب در ارتفاع را برای من به اثبات رساند، ضمن این که هواپیما به سمت شمال شرق در حرکت بود و همین امر موجب شد مجموع زمانی که بتوان نماز صبح را اقامه کرد کمتر از ۳۵ دقیقه باشد.

وقتی یکی از پرسنل سپاه و امنیت پرواز دغدغه‌ی قضا شدن نماز مسافر را ندارد و به راحتی می‌گوید غصه نخور بعداً قضایش را می‌خوانی، از مانکن‌های مالزیایی با آن آرایش‌های غلیظ و لباس‌های تنگ انتظاری نیست که در خواندن نماز صبح به فکر من باشند. اینجا هر کسی باید زرنگ کار خودش باشد، آنها می‌خواهند نظم هواپیما به هم نخورد و من می‌خواهم نمازم قضا نشود.

جمع بندی

اگر نماز صبح شما با زمان پروازتان تلاقی داشت و برای‌تان مهم بود که حتماً نماز صبح را در وقتش بخوانید:

  1. مهر و جانماز به همراه داشته باشید
  2. قبله‌نما یا نرم‌افزاری که روی گوشی‌های دارای GPS نصب می‌شوند به همراه ببرید
  3. زمان اذان صبح و طلوع آفتاب را در شهر مبدأ و مقصد برای روز پرواز استخراج کنید و به خاطر داشته باشید
  4. اگر با دوستان یا خانواده خود سفر می‌کنید برای خواندن نماز صبح به صورت گروهی اقدام کنید تا در زمان خواندن نماز صبح یک نفر بقیه‌ی افراد مهمانداران را سرگرم کنند که مزاحمتی برای نماز وی پیش نیاید
  5. یک بطری آب کوچک و نایلون بزرگ به همراه داشته باشید تا در صورت باطل شدن وضو به سرعت و بر روی صندلی خودتان تجدید وضو کنید
  6. از لحظه ورود به هواپیما مکان‌هایی نظیر ابتدا، انتها و روبروی خروجی‌های اضطراری هواپیما را شناسایی کنید
  7. نماز صبح را به محض رسیدن به زمان اذان صبح بخوانید زیرا در ارتفاع بالا خورشید زودتر طلوع می‌کند و فرصت اندک است

دقیقاً هزار روز دیگر، به شرط این که زنده باشم، چهل ساله خواهم شد.

هزار روز دیگر، فوّاره‌ی عمرم رو به پایین افول خواهد کرد.

هزار روز دیگر، رسماً ایام جوانی را وداع خواهم گفت.

هزار روز دیگر، در سراشیبی میانسالی قرار خواهم گرفت، کما این که اندک اندک، برخی ناتوانی‌های جسمی را به نسبت گذشته احساس می‌کنم.

هزار روز دیگر، زمان برای من باقی است تا در تغییر یا تثبیت شخصیت دلخواهم بکوشم.

کاش می‌شد در آستانه چهل سالگی، به سان ناصر خسروی قبادیانی توبه کنم، بار سفر ببندم و راهی سرنوشت شوم.

یا مثل سعدی، در نشیمن عزلت نشینم و دامن صحبت فراهم چینم و دفتر از گفت‌های پریشان بشویم.

گذر عمر برایم چنان سریع و برداشتم از جویبار لحظه‌ها چنان اندک است که حقیقتاً احساس خسران می‌کنم.

اگر عمر را به چهار دوره‌ی بیست ساله تقسیم کنیم، چه زود بهار و تابستانش گذشت و چه زود زمان برداشت محصول رسید. به کاشته‌ها و داشته‌ها که می‌نگرم، محصول قابل و ثمره‌ی درخور توجهی نمی‌بینم که بتوان پاییز و زمستان را با آن‌ها سر کرد.

فقط هزار روز زمان دارم تا پایان تابستان عمر، هزار روز تا اربعین زندگی. امید که در چهل سالگی به پختگی برسم و از کالی و سختی و تعصب عبور کنم و برسم، که رسیده شدن در چهل سالگی، به چهل رسیدن نیست، بل چگونه به چهل رسیدن است. در زیر آفتاب و پا در جویبار یا بر ساحل سلامت و خفته در سایه‌سار.

این جهان همچون درخت است  ای کرام         ما بر او چون  میوه های نیم خام

سخت   گیرد   خام   ها   مر   شاخ  را         زانکه  در خامی،  نشاید  کاخ  را

چون  بپُخت  و گشت  شیرین  لب گزان         سست گیرد شاخ ها را بعد  از آن

چون  از  آن اقبال،  شیرین  شد  دهان          سرد  شد  بر  آدمی  مُلک  جهان

سختگیری   و  تعصب    خامی    است         تا جَنینی، کار، خون آشامی  است

همین قدر می‌دانم که به یک وقفه نیازمندم. به یک کات، به یک بریدن و جدا شدن از اکنون خویش. تا خویشتن را بازیابم که من کیستم و آیا مقصد همین است که من می‌روم و راه رسیدن به مقصد نیز همین است و اگر نیست چه باید کرد؟ بنشینم روبروی آینه، به خودم بگویم محمد! داستان دارد به نیمه می‌رسد، شخصیت محمد را خوب پرورش داده‌ای؟ این همان قهرمان رؤیاهای کودکی توست؟ از اینجا به بعد دیگر نمی‌شود خیلی در داستان دست برد. چون از این قصه‌های آبکی می‌شود که داستانش انسجام و استخوان‌بندی لازم را ندارد، شخصیت قهرمان داستان آن قدر خاکستری و رفتارش آن قدر سینوسی است که خوانندگان و بینندگان را گیج کرده است.

محمد! خوب نگاه کن! هزار روز وقت داریم فقط! به نقطه‌ی اوج داستان زندگی نزدیک می‌شویم.

امیدوارم گره داستان را آن قدر خوب بنویسم که نخست خودم از خواندن آن لذت ببرم و هر بار که گذشته را مرور می‌کنم، طعم شیرینی تصمیم‌ها و انتخاب‌هایم را دوباره احساس کنم و هم موجب سربلندی عزیزانی باشم که برایم زحمت کشیدند و چشم امید به من دوختند. خدایا کمکم کن!

در همین زمینه:

پیش درآمد

از همان آغازین روزهای زندگی مشترک، سفر سهمی ثابت و جایگاهی مشخص در سبد کالای خانوارمان داشته است. چه آن زمان که خودروی شخصی نداشتیم و برای جابجایی از اتوبوس‌های بین شهری استفاده می‌کردیم و چه اکنون که با خودروی شخصی و بعضاً به صورت گروهی سفر می‌کنیم. پیشتر +اینجا اشاره کرده بوم که «سفر را دوست دارم من» و +اینجا از «انسان و سفر» گفته بودم. سفر هم مطلوبیت ذاتی دارد که نمادی از سفر انسان از دنیا به سوی آخرت است و هم مطلوبیت عرضی دارد که موجب گسترش شناخت، آشنایی با سبک زندگی ملل و اقوام دیگر و نیز باعث تحرک و پویایی خواهد شد. هزار شهر نرفته ، عنوانی است برای مجموعه سفرهایی که به شهرهای مختلف کشور عزیز و پهناورم داشته و دارم. کشوری چهار فصل با طبیعتی گونه‌گون و هزار و اندی شهر، که تاریخ پیدایش و دگرگونی هر شهری به برهه‌ای از تاریخ این سرای کهن بازمی‌گردد و سفر به شهرهای مختلف ایران، مطالعه‌ی تاریخ مجسم این مرز و بوم و کارگاه عملی جغرافیا و مردم‌شناسی است.

ارومیه ؛ سرزمین آب

Urmieh

دریاچه ارومیه در حال خشک شدن

ریشه نام ارومیه در زبان سریانی و از ترکیب دو واژه «اور» به معنای شهر و «میاه» به معنای آب است و ارومیه بدین صورت، شهر آب معنا می‌شود و حقیقتاً آب آشامیدنی ارومیه یکی از بهترین و گواراترین آب‌های ایران زمین است. آب شرب شهر از کیفیتی بالا برخوردار است و بدون نیاز به تهیه‌ی آب معدنی می‌توان از همین آب گوارا نوشید و برای مصارف غذایی بهره جست. اما شناسنامه‌ی شهر ارومیه، دریاچه‌ی منحصر به فرد و نمکین ارومیه است که در ۳۰ کیلومتری این شهر واقع شده است. وجود آن آب شیرین و گوارا در کنار این دریاچه سراسر نمک، خود از عجایب روزگار است. این دریاچه‌ی زیبا و بانمک، اکنون دوران کم‌آبی خود را تجربه می‌کند. بخش‌های وسیعی از دریاچه به دشت نمک تبدیل شده‌اند و غلظت نمک آب به بالاترین میزان رسیده است، به گونه‌ای که آب دریاچه لیز و چرب به نظر می‌رسد و پس از تماس با دست احساس نامطلوبی ایجاد می‌کند.

از دیگر ویژگی‌های شهر ارومیه و استان آذربایجان غربی، اختلاط فرهنگی و مذهبی است که مسلمانان شیعه و اهل سنت همراه با پیروان آیین مسیح در یک همزیستی مسالمت‌آمیز کنار یکدیگر زندگی می‌کنند. وجود کلیساهای متعدد و باقدمت چند صد ساله، حکایت از ریشه‌دار بودن مسیحیان و ارامنه در این خطّه دارد.

استان آذربایجان غربی به لحاظ توپوگرافی و موقعیت جغرافیایی از عرض کم و طول بسیار بلند برخوردار است. به صورتی که فاصله‌ی شمالی‌ترین شهر آن یعنی ماکو با جنوبی‌ترین شهرش یعنی سردشت به بیش از ۵۲۰ کیلومتر می‌رسد و این در حالی است که میانگین عرض استان از ۱۰۰ کیلومتر تجاوز نخواهد کرد. این بدان معناست که برای دسترسی به شهرهای مختلف استان آذربایجان غربی می‌بایست مسافت‌های طولانی را طی نمایید. شهر سردشت با دارا بودن یکی از بهترین جاذبه‌های طبیعی و تاریخی استان، ۲۳۵ کیلومتر (اندکی کمتر از فاصله تهران تا ساری) با ارومیه فاصله دارد. جاده‌ی دو طرفه و کوهستانی نیز بر طولانی‌تر شدن این مسیر مزید علت است و این همه منجر به محروم و مهجور ماندن چنین استعدادهای طبیعی و خدادادی است. به همین دلیل در یک مسافرت کوتاه مدت امکان دیدن شهرهای مختلف این استان میسر نبود، شاید وقتی دیگر.

دریاچه مارمیشو

Marmishou

دریاچه مارمیشو؛ مرز ایران و ترکیه

در فاصله ۴۵ کیلومتری غرب ارومیه و در نقطه صفر مرزی، دریاچه‌ای بکر و زیبا در حصار کوه‌ها واقع شده است. مسیر پیچ در پیچ و کوهستانی و سرسبز دریاچه، رنج سفر و دشواری جاده را آسان و شیرین می‌کند. در کنار دریاچه اما جز تابلوی میراث فرهنگی و گردشگری استان، اثری از امکانات و خدمات نیست. پنج کیلومتر مانده به دریاچه، یک ایست بازرسی نیروی انتظامی واقع شده است. دو سرباز صفر کم سن و سال، خودروی‌مان را متوقف می‌کنند و مدارک ماشین را می‌خواهند. شماره خودرو را به همراه نام و تعداد نفرات ثبت می‌کنند تا هنگام برگشت کنترل کنند، که کسی به آن سوی مرزها فرار نکرده باشد. به ما توصیه می‌کنند قبل از ساعت ۵ عصر بازگردیم، زیرا این منطقه عملیاتی و مرزی است و امنیت ندارد.

نیمی از محیط دریاچه با درختان بلند پوشیده شده است و نیم دیگر آن به کوه متصل است. خزه‌های سبز بلند، کف دریاچه را پوشانده‌اند و سمفونی غورباقه‌ها سکوت دریاچه را شکسته است و همگی بدون خستگی در اوج می‌خوانند. دو خانواده کنار تابلوی سازمان گردشگری چادر زده‌اند و دود آبی رنگ جوجه‌کباب‌شان به آسمان رفته است. نشان بی‌فرهنگی برخی گردشگران قبلی بر ساحل دریاچه زشت‌نمایی می‌کند. انواع قوطی‌های نوشابه و ظرف‌های یک بار مصرف و کیسه‌های نایلونی رها شده مهر جهالت فرزندان آدم را بر طومار طبیعت‌ زده است.

ارومیه دروازه غرب

چندین بازارچه مرزی بین ایران و ترکیه واقع شده است که عمدتاً به فروش پوشاک ترک اشتغال دارند. ارومیه دروازه‌ی ورود به اروپا و دروازه‌ی ورود محصولات و فرهنگ غربی است. همه‌ی کسانی که به صورت زمینی سودای سفر به فرنگ را داشته‌اند، از مرز بازرگان و استان آذربایجان غربی پای به کشور ترکیه گذاشته‌اند و این همجواری آذربایجان غربی و غرب در فرهنگ این منطقه بی‌تأثیر نبوده است. از دیگر ویژگی‌های جالب استان آذربایجان غربی این است که قریب به اتفاق شهرهای مرزی این استان کردنشین هستند. ظاهراً آذری‌ها علاقه‌ای به مرزنشینی ندارند یا این که مخاطرات آن را به جان نخریده‌اند. از شهر ارومیه ۴۵ کیلومتر که به سمت غرب و شمال غربی بروید به روستای مرزی سِرُو (Sero) می‌رسید که البته تابلوی شهرداری سِرُو در وسط آن خودنمایی می‌کند. اما از شهر به جز یکی دو پاساژ کوچک و چند مغازه‌ی پراکنده و یک خیابان آسفالت دو بانده اثری نیست. مغازه‌داران کُرد زبان هستند و قیمت اجناس بد نیست، اما خیلی باید مراقب باشید که به هوای مرز ترکیه، جنس چینی به شما غالب نکنند یا قیمت برخی کالاها را گرانتر از حد معمول حساب نکنند.

روستای کندوان

kandovan

روستای تاریخی کندوان؛ خانه‌ها و مغازه‌های مدرن در کنار خانه‌های سنگی

در مسیر برگشت و نرسیده به تبریز، سری به روستای تاریخی کندوان زدیم. جایی که ۱۵۰۰ سال پیش فرهادان گمنام سینه‌ی سنگ‌های کوه را شکافته‌اند و در آنجا سکنی گزیده‌اند. هوای روستا سرد و مطلوب است و برخورد روستانشینان گرم و دلپذیر. مغازه‌ها و خانه‌هایی به سبک مدرن در کنار آن خانه‌های سنگی بنا شده است که نظم دیداری و یکپارچگی بافت روستا را به هم ریخته است. تابلوی «موزه مردم‌شناسی روستای کندوان» مرا به سوی خود می‌کشاند اما پس از ورود به جز دو مجسمه زنان روستایی که در حال نخ‌ریسی و بافندگی هستند اثری از هیچ توضیحات مکتوب در خصوص تاریخچه این روستا و نحوه‌ی پیدایش آن نیست. موزه مردم‌شناسی فروشگاه عرضه‌ی محصولات صنایع دستی است که در بین آنها اجناس چینی به وفور خود نمایی می‌کند. عسل چهل گیاه و عسل گون این روستا بسیار خوشمزه و مرغوب است. برای سوغات، قدری عسل و چای کوهی و کاکوتی و گیلدیک و صنایع دستی خریدیم.

قلعه ضحاک هشترود

Zahak-Castel

قلعه ضحاک؛ ۱۸ کیلومتری هشترود

در بازگشت از تبریز، برای صرف ناهار در هشترود توقف کردیم و تابلوی باشکوه قلعه ضحاک که روبروی میز ناهار ما نصب شده بود، ما را به دیدن این قلعه‌ی ۲۰۰۰ ساله دعوت کرد. قدمت این قلعه به دوره‌ی اشکانیان باز می‌گردد که سبک معماری آن نیز به معماری رومی شباهت دارد. قلعه بر فراز کوهی بلند و چشم‌اندازی زیبا بنا شده است که دسترسی دشمنان را دشوار سازد. صعود به قلعه دست کم به یک نیمروز نیازمند است که وقت ضیق و برخی همراهان مسنّ، مجال دیدار از نزدیک را از ما گرفت و به گرفتن چند عکس یادگاری بسنده کردیم.

در همین زمینه: