پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

دسته بندی: اجتماعي

پيش درآمد

از همان آغازين روزهاي زندگي مشترك، سفر سهمي ثابت و جايگاهي مشخص در سبد كالاي خانوارمان داشته است. چه آن زمان كه خودروي شخصي نداشتيم و براي جابجايي از اتوبوس‌هاي بين شهري استفاده مي‌كرديم و چه اكنون كه با خودروي شخصي و بعضاً به صورت گروهي سفر مي‌كنيم. پيشتر +اينجا اشاره كرده بوم كه «سفر را دوست دارم من» و +اينجا از «انسان و سفر» گفته بودم. سفر هم مطلوبيت ذاتي دارد كه نمادي از سفر انسان از دنيا به سوي آخرت است و هم مطلوبيت عرضي دارد كه موجب گسترش شناخت، آشنايي با سبك زندگي ملل و اقوام ديگر و نيز باعث تحرك و پويايي خواهد شد. هزار شهر نرفته ، عنواني است براي مجموعه سفرهايي كه به شهرهاي مختلف كشور عزيز و پهناورم داشته و دارم. كشوري چهار فصل با طبيعتي گونه‌گون و هزار و اندي شهر، كه تاريخ پيدايش و دگرگوني هر شهري به برهه‌اي از تاريخ اين سراي كهن بازمي‌گردد و سفر به شهرهاي مختلف ايران، مطالعه‌ي تاريخ مجسم اين مرز و بوم و كارگاه عملي جغرافيا و مردم‌شناسي است.

اروميه ؛ سرزمين آب

Urmieh

درياچه اروميه در حال خشك شدن

ريشه نام اروميه در زبان سرياني و از تركيب دو واژه «اور» به معناي شهر و «مياه» به معناي آب است و اروميه بدين صورت، شهر آب معنا مي‌شود و حقيقتاً آب آشاميدني اروميه يكي از بهترين و گواراترين آب‌هاي ايران زمين است. آب شرب شهر از كيفيتي بالا برخوردار است و بدون نياز به تهيه‌ي آب معدني مي‌توان از همين آب گوارا نوشيد و براي مصارف غذايي بهره جست. اما شناسنامه‌ي شهر اروميه، درياچه‌ي منحصر به فرد و نمكين اروميه است كه در 30 كيلومتري اين شهر واقع شده است. وجود آن آب شيرين و گوارا در كنار اين درياچه سراسر نمك، خود از عجايب روزگار است. اين درياچه‌ي زيبا و بانمك، اكنون دوران كم‌آبي خود را تجربه مي‌كند. بخش‌هاي وسيعي از درياچه به دشت نمك تبديل شده‌اند و غلظت نمك آب به بالاترين ميزان رسيده است، به گونه‌اي كه آب درياچه ليز و چرب به نظر مي‌رسد و پس از تماس با دست احساس نامطلوبي ايجاد مي‌كند.

از ديگر ويژگي‌هاي شهر اروميه و استان آذربايجان غربي، اختلاط فرهنگي و مذهبي است كه مسلمانان شيعه و اهل سنت همراه با پيروان آيين مسيح در يك همزيستي مسالمت‌آميز كنار يكديگر زندگي مي‌كنند. وجود كليساهاي متعدد و باقدمت چند صد ساله، حكايت از ريشه‌دار بودن مسيحيان و ارامنه در اين خطّه دارد.

استان آذربايجان غربي به لحاظ توپوگرافي و موقعيت جغرافيايي از عرض كم و طول بسيار بلند برخوردار است. به صورتي كه فاصله‌ي شمالي‌ترين شهر آن يعني ماكو با جنوبي‌ترين شهرش يعني سردشت به بيش از 520 كيلومتر مي‌رسد و اين در حالي است كه ميانگين عرض استان از 100 كيلومتر تجاوز نخواهد كرد. اين بدان معناست كه براي دسترسي به شهرهاي مختلف استان آذربايجان غربي مي‌بايست مسافت‌هاي طولاني را طي نماييد. شهر سردشت با دارا بودن يكي از بهترين جاذبه‌هاي طبيعي و تاريخي استان، 235 كيلومتر (اندكي كمتر از فاصله تهران تا ساري) با اروميه فاصله دارد. جاده‌ي دو طرفه و كوهستاني نيز بر طولاني‌تر شدن اين مسير مزيد علت است و اين همه منجر به محروم و مهجور ماندن چنين استعدادهاي طبيعي و خدادادي است. به همين دليل در يك مسافرت كوتاه مدت امكان ديدن شهرهاي مختلف اين استان ميسر نبود، شايد وقتي ديگر.

درياچه مارميشو

Marmishou

درياچه مارميشو؛ مرز ايران و تركيه

در فاصله 45 كيلومتري غرب اروميه و در نقطه صفر مرزي، درياچه‌اي بكر و زيبا در حصار كوه‌ها واقع شده است. مسير پيچ در پيچ و كوهستاني و سرسبز درياچه، رنج سفر و دشواري جاده را آسان و شيرين مي‌كند. در كنار درياچه اما جز تابلوي ميراث فرهنگي و گردشگري استان، اثري از امكانات و خدمات نيست. پنج كيلومتر مانده به درياچه، يك ايست بازرسي نيروي انتظامي واقع شده است. دو سرباز صفر كم سن و سال، خودروي‌مان را متوقف مي‌كنند و مدارك ماشين را مي‌خواهند. شماره خودرو را به همراه نام و تعداد نفرات ثبت مي‌كنند تا هنگام برگشت كنترل كنند، كه كسي به آن سوي مرزها فرار نكرده باشد. به ما توصيه مي‌كنند قبل از ساعت 5 عصر بازگرديم، زيرا اين منطقه عملياتي و مرزي است و امنيت ندارد.

نيمي از محيط درياچه با درختان بلند پوشيده شده است و نيم ديگر آن به كوه متصل است. خزه‌هاي سبز بلند، كف درياچه را پوشانده‌اند و سمفوني غورباقه‌ها سكوت درياچه را شكسته است و همگي بدون خستگي در اوج مي‌خوانند. دو خانواده كنار تابلوي سازمان گردشگري چادر زده‌اند و دود آبي رنگ جوجه‌كباب‌شان به آسمان رفته است. نشان بي‌فرهنگي برخي گردشگران قبلي بر ساحل درياچه زشت‌نمايي مي‌كند. انواع قوطي‌هاي نوشابه و ظرف‌هاي يك بار مصرف و كيسه‌هاي نايلوني رها شده مهر جهالت فرزندان آدم را بر طومار طبيعت‌ زده است.

اروميه دروازه غرب

چندين بازارچه مرزي بين ايران و تركيه واقع شده است كه عمدتاً به فروش پوشاك ترك اشتغال دارند. اروميه دروازه‌ي ورود به اروپا و دروازه‌ي ورود محصولات و فرهنگ غربي است. همه‌ي كساني كه به صورت زميني سوداي سفر به فرنگ را داشته‌اند، از مرز بازرگان و استان آذربايجان غربي پاي به كشور تركيه گذاشته‌اند و اين همجواري آذربايجان غربي و غرب در فرهنگ اين منطقه بي‌تأثير نبوده است. از ديگر ويژگي‌هاي جالب استان آذربايجان غربي اين است كه قريب به اتفاق شهرهاي مرزي اين استان كردنشين هستند. ظاهراً آذري‌ها علاقه‌اي به مرزنشيني ندارند يا اين كه مخاطرات آن را به جان نخريده‌اند. از شهر اروميه 45 كيلومتر كه به سمت غرب و شمال غربي برويد به روستاي مرزي سِرُو (Sero) مي‌رسيد كه البته تابلوي شهرداري سِرُو در وسط آن خودنمايي مي‌كند. اما از شهر به جز يكي دو پاساژ كوچك و چند مغازه‌ي پراكنده و يك خيابان آسفالت دو بانده اثري نيست. مغازه‌داران كُرد زبان هستند و قيمت اجناس بد نيست، اما خيلي بايد مراقب باشيد كه به هواي مرز تركيه، جنس چيني به شما غالب نكنند يا قيمت برخي كالاها را گرانتر از حد معمول حساب نكنند.

روستاي كندوان

kandovan

روستاي تاريخي كندوان؛ خانه‌ها و مغازه‌هاي مدرن در كنار خانه‌هاي سنگي

در مسير برگشت و نرسيده به تبريز، سري به روستاي تاريخي كندوان زديم. جايي كه 1500 سال پيش فرهادان گمنام سينه‌ي سنگ‌هاي كوه را شكافته‌اند و در آنجا سكني گزيده‌اند. هواي روستا سرد و مطلوب است و برخورد روستانشينان گرم و دلپذير. مغازه‌ها و خانه‌هايي به سبك مدرن در كنار آن خانه‌هاي سنگي بنا شده است كه نظم ديداري و يكپارچگي بافت روستا را به هم ريخته است. تابلوي «موزه مردم‌شناسي روستاي كندوان» مرا به سوي خود مي‌كشاند اما پس از ورود به جز دو مجسمه زنان روستايي كه در حال نخ‌ريسي و بافندگي هستند اثري از هيچ توضيحات مكتوب در خصوص تاريخچه اين روستا و نحوه‌ي پيدايش آن نيست. موزه مردم‌شناسي فروشگاه عرضه‌ي محصولات صنايع دستي است كه در بين آنها اجناس چيني به وفور خود نمايي مي‌كند. عسل چهل گياه و عسل گون اين روستا بسيار خوشمزه و مرغوب است. براي سوغات، قدري عسل و چاي كوهي و كاكوتي و گيلديك و صنايع دستي خريديم.

قلعه ضحاك هشترود

Zahak-Castel

قلعه ضحاك؛ 18 كيلومتري هشترود

در بازگشت از تبريز، براي صرف ناهار در هشترود توقف كرديم و تابلوي باشكوه قلعه ضحاك كه روبروي ميز ناهار ما نصب شده بود، ما را به ديدن اين قلعه‌ي 2000 ساله دعوت كرد. قدمت اين قلعه به دوره‌ي اشكانيان باز مي‌گردد كه سبك معماري آن نيز به معماري رومي شباهت دارد. قلعه بر فراز كوهي بلند و چشم‌اندازي زيبا بنا شده است كه دسترسي دشمنان را دشوار سازد. صعود به قلعه دست كم به يك نيمروز نيازمند است كه وقت ضيق و برخي همراهان مسنّ، مجال ديدار از نزديك را از ما گرفت و به گرفتن چند عكس يادگاري بسنده كرديم.

در همين زمينه:

قوه خيال يكي از قواي چهار گانه انسان است [1] كه هنر، فلسفه، رياضيات و شعر و داستان، بدون وجود چنين قوه‌اي بروز و ظهور نخواهند داشت. قوه تخيل امكان پرواز ذهن به ناشناخته‌ها و ناممكن‌ها را فراهم مي‌آورد. آدمي سوار بر بال خيال به هزاران سال قبل يا بعد، يا به فرسنگ‌ها دورتر و حتي به ساير كرات آسماني پرواز مي‌كند. قدرت انتزاع ذهن، امكان بيرون كشيدن مفاهيم از مصاديق را فراهم مي‌آورد و اشكال و معاني گوناگون را فارغ از آن كه در عالم واقع تحقق‌پذير باشند يا نباشند به يكديگر ربط مي‌دهد يا با هم در مي‌آميزد.

بي‌شك اغلب ابداعات و اختراعات بشر، ريشه در روح خيال‌پرداز و آرمان‌خواه او داشته‌اند. قانع نبودن به وضعيت موجود و ميل به پيشرفت و بهتر زيستن و آگاهي يافتن از موجودات و مفاهيم و سرزمين‌هاي ناشناخته، دانشمندان و جستجوگران فراواني را متحمل ساعت‌ها تحقيق و پژوهش و پويش كرده است تا مگر بر تصورات و تخيالات‌شان جامه‌ي عمل بپوشانند يا رمز پديده‌اي ناشناخته را بگشايند و يا قفل بسته‌ي مجهولات بشري را به مدد انديشيدن و آزمودن بگشايند.

كساني كه ساليان سال به دنبال تبديل مس به طلا بودند، علي رغم تحقق چنين رؤيايي، دانش كيميا يا شيمي را بنيان نهادند و اگر همين خيال به ظاهر باطلِ تبديل مس به طلا نبود، آيا علم شيمي تا بدين مرحله پيشرفت كرده بود؟ اگر رؤياي دست‌يابي به شبه قاره هند از آن سوي اقيانوس اطلس [2] در سر كريستوف كلمب وجود نداشت، آيا هرگز قاره‌ي آمريكا توسط وي كشف مي‌شد؟ اگر مارتين لوتر كينگ براي همزيستي مسالمت‌آميز مردمان ايالات متحده مرتباً تكرار نمي‌كرد كه «من رؤيايي دارم» [3]، امروز سياهان آمريكا از چنين حقوقي برخوردار بودند؟

جامعه‌ي ايراني علاوه بر فانتزي‌هاي شاد كه صرفاً جنبه‌ي سرگرمي و فكاهي دارند، به شدت نيازمند خيال پردازي براي ترسيم جامعه‌ي رؤيايي و ايده‌آل خويشتن است. آن چه به انسان شور و اميد مي‌دهد و تحمل سختي‌ها را ميسر مي‌كند، دست‌يابي به يك زندگي آرماني و تحقق‌پذير است. راه حل خروج از بن‌بست‌هاي فكري و كليد گشايش معضلات اجتماعي همواره در دست كساني بوده كه با قوه‌ي تخيل خود از چارچوب‌هاي بسته‌ي ذهني گريخته‌اند، خود را محصور پارادايم‌هاي موجود نكرده‌اند و مسأله را ديگر گونه ديده‌اند. افرادي كه از قوه‌ي تخيل قدرتمند بهره‌مندند، فراتر از عصر خود زندگي مي‌كنند و پيشرفت و توسعه به شدت نيازمند وجود چنين افرادي است.

البته ذكر اين نكته بديهي است كه تخيل بدون عمل، خيال‌بافي و خوش‌خيالي است و بين خيال‌پردازي آگاهانه به منظور دستيابي به اهداف قابل تحقق و خيال‌بافي كودكانه كه ايمان و اتقاني براي رسيدن در آن نيست و چونان خواب سحرگاهي است كه با تابش اولين پرتو خورشيد، كاخ يخي رؤياها فروخواهد ريخت، تفاوت فراوان وجود دارد.

جامعه‌ي بدون رؤيا، جامعه‌ا‌ي ايستا است كه تسليم شرايط زمان و مكان شده است. جامعه‌ي بدون رؤيا، جامعه‌ي احساسي بدون هدف است كه با هر بادي به سويي متمايل خواهد شد و كوچكترين بحران اجتماعي، سياسي يا اقتصادي به شدت اين جامعه را دچار تلاطم خواهد كرد.

لذا نوشتن سند چشم‌انداز و تدوين راهبرد، براي جامعه‌ي خيال‌پرداز و آرمان‌خواه معنا خواهد داشت. در غير اين صورت تنظيم بهترين و اصولي‌ترين چشم‌اندازها براي جامعه‌اي كه تمايلي به تحرك ندارد و نمي‌خواهد از نيازهاي اوليه زندگي پا را فراتر نهد، سودي نخواهد داشت. وجود چشم‌انداز و هدف يك امر دستوري نيست كه با تصويب و ابلاغ محقق شود، بل كه لازمه‌ي نگارش چشم‌انداز، خيال‌پردازي و آرمان‌خواهي و ميل به پيشرفت و ترقي است و اگر اين پيش شرط حياتي براي چشم‌انداز وجود نداشته باشد، سند چشم‌انداز كاغذ پاره‌اي بيش نيست.

من اما

       رؤيايي دارم …

ارجاعات و پي‌نوشت‌ها:

[1] در معراج السعادة قواي چهارگانه عقل و شهوت و غضب و وهم (خيال) برشمرده شده است. (نراقي، ملا احمد، معراج السعادة، قم، انتشارات هجرت، چاپ نهم، ص52)
http://www.andisheqom.com/Files/faq.php?level=4&id=5013&urlId=2172
[2] كريستوف كلمب ابتدا تصور كرد وارد سرزمين هند شده است و بوميان آن جا را هندي خطاب كرد. از همين جهت به سرخپوستان آمريكايي Indians گفته مي‌شود.
http://www.cloob.com/c/zendegy__living/52339441
[3] رویایی دارم (به انگلیسی: I Have a Dream) نام یک سخنرانی ۱۷ دقیقه‌ای از مارتین لوتر کینگ است که در ۲۸ اوت ۱۹۶۳ در گردهمایی بزرگ طرفداران تساوی حقوق سیاه‌پوستان و سفیدپوستان در برابر بنای یادبود لینکلن در واشنگتن دی سی ایراد شد. مارتین لوتر کینگ در این سخنرانی که در آن عبارت «رویایی دارم» تکرار می‌شد، درباره آرزوی خود سخن گفت و ابراز امیدواری کرد که زمانی در آمریکا طبق مرام و آرمان خویش زندگی کند و تحقق مساوات و برابری ذاتی انسان‌ها را به چشم ببیند.
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%D8%A4%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85

در همين زمينه:

دل مي‌كني از شهر و ديارت، از خانه و خانواده‌ات و رخت مي‌بندي به سوي كيلومترها آن سوتر. پس از سال‌ها دوري از مسئوليت‌هاي اجرايي، دوباره آستين‌ها را بالا مي‌زني، از نو شروع مي‌كني، با همان روحيه و انگيزه، با همان خوش‌بيني‌ها. انگار من آدم بشو نيستم.

كار مي‌كني و كار مي‌كني و كار مي‌كني و حتي پنجشنبه و جمعه‌ها و روزهاي تعطيل هم كار مي‌كني و آن قدر كار مي‌كني كه گذر زمان را احساس نمي‌كني. آن چه برايت مهم و بزرگ مي‌نمايد اين است كه كارت را به بهترين نحو انجام داده باشي و پرچمي را كه برافراشته‌اي بر زمين نيفتد و كارت لنگ نزند و حتي المقدور كسي ناراضي از در بيرون نرود. اما عنان و اختيار ديگران دست من نيست. بعضي‌ها آن قدر در كار اجرايي و سيستم‌هاي اداري و دولتي مانده‌اند كه زنگ زده‌اند. براي‌شان فرقي نمي‌كند كه تو براي دلت كار مي‌كني يا براي پول. آمده‌اي كه سنگي بر سنگ اين بناي نيمه تمام بگذاري و آن را بالا ببري يا همه را ويران كني، آن چه براي‌شان مهم است منافع شخصي و گروهي است.

كار مي‌كني و كار مي‌كني و كار مي‌كني تا دوباره سرت را به طاق بكوبند و چشم‌شان را بر همه‌ي كاشته‌ها و داشته‌ها و برداشته‌ها ببندند و تو را به خاطر گناهان ناكرده مؤاخذه كنند و ارث پدري‌شان را از تو طلب كنند. بيچاره! گرگ دهن‌آلوده‌ي يوسف ندريده.

دوباره همه‌ي اتفاقات و خاطرات چهار سال قبل برايم زنده مي‌شود. گويي آدم‌هاي زنگ زده‌ي تهي از عشق و احساس همه جا رخنه كرده‌اند. بارم را مي‌بندم و به شهر و خانه و خانواده‌ام بازمي‌گردم با دلي شكسته و خستگي‌ بر تن مانده و جاني فروكاهيده و دردهايي كه بر دل انباشته شده‌اند.

و اينك بازگشته‌ام با كوله‌باري پر از تجربه و درد، بيشتر از گذشته. بازگشته‌ام با وبلاگي كه نزديك به پنجاه روز است به روز نشده است. شرمنده‌ي روي خوانندگان وفاداري بوده و هستم كه در تمام اين مدت از اين درگاه مجازي روي نتافتند و جوياي حال اين شهروند دردمند بودند.

به عامل درون‌زاي توسعه نيافتگي جامعه‌ي ايراني، اين ميراث 2500 سال استبدادزدگي مي‌انديشم كه «من‌»‌هايي تربيت كرده است به بزرگي كوه دماوند و الوند. «من»هايي كه كشنده‌هاي ماك و اسكانيا و ولوو قادر به جابجايي آنها نيست. «من»هايي كه سنگ‌شكن‌ها و ادوات راه‌سازي و حفر تونل قادر به خرد كردن آنها نيست.

بازگشته‌ام اما از پاي ننشسته‌ام. اثبات خواهم كرد كه حرارت عشق، اين كوه‌هاي يخي را آب خواهد كرد. دست در دست همه‌ي آناني كه دل در گروي آباداني اين سرزمين دارند و براي رسيدن به «ما» از «من‌»هاي‌شان گذشته‌اند، دوباره آغاز خواهم كرد.

دوباره با نام و ياد او كه بهترين است آغاز خواهم كرد، آغاز خواهيم كرد.

در همين زمينه:

فروردين ماه سال گذشته، يادداشتي با عنوان «خرده فرهنگ قاپيدن و چاپيدن» نوشتم كه با استقبال گسترده‌ي مخاطبان روبرو شد و سايت‌ها و وبلاگ‌هاي مختلف، از +تريبون مستضعفين گرفته تا +سايت بالاترين نسبت به بازنشر آن اقدام كردند.

يادداشت مذكور با بيان شش داستان واقعي به اين مسأله‌ي اجتماعي اشاره داشت كه دست‌درازي به اموال ديگران و برداشتن مال بي‌صاحب، صرفاً به سارقان حرفه‌اي و يك طبقه يا گروه اجتماعي خاص تعلق نداشته و متأسفانه پديده‌اي است فراگير كه مردمان برخی از کشورهای دیگر، بر اساس شواهدی که دیده‌اند ایرانیان را با این ویژگی می‌شناسند.

مسأله‌ي تجاوز به عنف و دست‌درازي به ناموس ديگران، بي‌ارتباط با خرده فرهنگ قاپيدن و چاپيدن نيست. همان گونه كه متعرضان به اموال ديگران، وجدان خود را با اين گونه جملات توجيه و آرام مي‌كنند: «ما داريم سهم خودمان را از ثروتمندان و متمولاني كه حق ما را خورده‌اند، مي‌گيريم» و قاپيدن و چاپيدن را نوعي زرنگي قلمداد مي‌كنند، متعرضان به نواميس مردم نيز، به اقدام خود به عنوان يك بزه يا عمل خلاف اخلاق نمي‌نگرند. بل‌كه انواع مزاحمت و دست‌درازي به زنان و دختران را تحت عناوين «تفريح كردن»، «لذت بردن» و «حال كردن» جاي مي‌دهند و اين گونه اقدامات را نه به صورت يك جرم و خلاف، بل‌كه در قالب سرگرمي و يك امر فراغتي نگاه مي‌كنند.

عوامل به وجود آورنده‌ي خرده فرهنگ قاپيدن و چاپيدن عبارتند از:

  • محترم نبودن حريم خصوصي و مالكيت شخصي
  • ضعف پليس و دستگاه قضايي در برخورد قاطع با مجرمان
  • زشت نبودن دستبردهاي جزئي به اموال ديگران در افكار عمومي
  • وجود باورها و گزاره‌هاي توجيه كننده‌ي قاپيدن، نظير بازتعريف مفهوم «زرنگي»
  • وجود مال بي‌صاحب، به معناي مالي كه در حال حاضر صاحبش بالاي سر آن نيست

متأسفانه از نگاه سودجويان و مزاحمان نواميس، زن و دختر تنها، در حكم مال بي‌صاحب است كه به آساني و با كمترين هزينه مي‌توان به آن دست‌درازي كرد. اين قبيل افراد، اعم از آن كه افراد به ظاهر محترم و متشخصي باشند يا در زمره‌ي افراد لاابالي و بي‌قيد باشند، به دو شيوه عمل مي‌كنند:

  1. مزاحمت آشكار: يعني از ابتدا با رفتارهاي ناهنجار، براي خانم‌ها ايجاد مزاحمت مي‌كنند.  اين گونه مزاحمت‌ها از نگاه‌هاي خيره خيره آغاز مي‌شود و تا متلك‌پراني، پيشنهاد بي‌شرمانه، دست‌درازي و بعضاً تا تجاوز به عنف ادامه مي‌يابد.
  2. مزاحمت پنهان:  در اين حالت متعرضان و افرادي كه نيّت‌هاي سوء دارند، در پوشش كمك، خيرخواهي، دوستي، ازدواج، راننده تاكسي، مسافر، مشاور، پزشك، رمّال، راننده سرويس و … ابتدا اعتماد طعمه‌هاي خود را جلب مي‌كنند، سپس با تطميع، تهديد يا وعده‌هاي دروغين از سوژه‌هاي خود بهره‌برداري جنسي مي‌كنند.

مطبوعات و رسانه‌ها با استفاده‌ از واژگاني نظير «خفاش شب»، «شيطان صفت» و امثال اين‌ها، تلاش مي‌كنند كه چهره‌ي بسيار زشت و نامتعارفي از اين گونه افراد به نمايش بگذارند، حال آن كه در واقع چنين نيست. وقتي چنين افرادي را شيطان‌صفت مي‌ناميم، گويي بقيه‌ي افراد جامعه فرشته‌خو و منزه از هر گونه تعدّي و مزاحمت هستند، حال آن كه شواهد نشان مي‌دهد حجم بالايي از مزاحمت‌ها و دست‌درازي‌ها به سوي بانوان عمدتاً از سوي افرادي با ظاهر و رفتار عادي صورت مي‌پذيرد. به تصوير زير نگاه كنيد:

فردي كه در ظاهر راننده سرويس به 9 دختر دانش آموز تجاوز كرده است

فردي كه در ظاهر راننده سرويس به 9 دختر دانش آموز تجاوز كرده است

اين مرد «ابوالفضل – م.» 28 ساله، متأهل و صاحب يك دختر است كه طي دو سال گذشته به 9 دختر بچه دانش‌آموز تجاوز كرده است. شدت حادثه و تكرار آن باعث شده است، پليس آگاهي تهران براي وي كمين بگذارد و او را در 11 آبان ماه 92 دستگير كند [+]. اما آيا همه‌ي گونه‌ها و موارد مزاحمت چنين پاياني دارند؟ پاسخ منفي است. در اغلب موارد، زنان و دختران به جهت حفظ آبروي خود از بازگو كردن چنين مسائلي شرم دارند و همين مسأله منجر به جري‌تر شدن متجاوزان و استمرار اعمال تجاوزگرانه خواهد شد.

ضمناً چهره‌ي افراد متجاوز و متعرض هيچ شباهتي به شخصيت‌هاي فيلم‌هاي شيطاني ندارد. ذكر اين مسأله از آن جهت اهميت دارد كه خانم‌ها فريب ظاهر آراسته، موقعيت شغلي، مقام علمي و امثال اين‌ها را نخورند. نياز جنسي تا آخرين لحظات زندگي يك فرد مذكر (مخصوصاً نگفتم مَرد) همراه او خواهد بود و تلفيق آن با خرده فرهنگ قاپيدن و چاپيدن، زمينه‌ي دست‌درازي و تعرض به جنس مخالف را در وي هموار خواهد كرد.

به اين بخش +مصاحبه‌ي روزنامه شرق با فرد متجاوز توجه كنيد:

با چه انگیزه‌ای آزار دختران مدرسه‌ای را شروع کردی؟

همسرم باردار بود و نمی‌توانستم با او ارتباط برقرار کنم. اولین‌بار که این کار را کردم ساعت هفت‌صبح داشتم به محل کارم می‌رفتم دیدم دختری مدرسه‌ای گوشه خیابان ایستاده است. ترمز کردم و گفتم سرویس مدرسه‌اش خراب شده و من امروز به‌جای او آمده‌ام. آن دختر هم سوار شد و من که مسیر را تقریبا می‌شناختم او را به یک جای خلوت بردم و آزار دادم.

دقت كنيد، اين فرد، چنان سهل و ساده از تجاوز به يك دختر بچه سخن مي‌گويد كه گويي براي برداشتن يك ساندويچ يا لقمه‌ي حاضر و آماده ترمز كرده است. سادگي خطور فكر تجاوز، به ذهن يك شهروند عادي كه نيروي خدماتي يك دستگاه دولتي است و خودش صاحب زن و فرزند است، نشان از وقاحت و دريدگي ذهني جمع قابل توجهي از مردان در جامعه‌ي ايراني است. بنا به گفته‌ي اين فرد هيچ گونه تجربه‌ي تجاوز به خود يا بستگانش رخ نداده است و سناريوي انتقام‌جويي اجتماعي در ميان نيست.

ارديبهشت ماه سال 92، جنايت ديگري از تجاوز يك راننده‌ي سرويس به دختران دانش‌آموز 6 ساله توجه رسانه‌ها را به خود جلب كرد [+]. اين فرد كه از ناحيه چشم معلول بوده، متأهل است و به خاطر فقر و مشكلات مادّي به اين كار روي آورده است، اما از همان ابتداي فعاليت در چنين حرفه‌اي، آزار و اذيت دختران 6 ساله را آغاز مي‌كند و براي سرپوش گذاشتن بر تأخيرهاي انجام شده، انواع قصه‌ها را براي مسئولين مدرسه و اولياء دانش‌آموزان سر هم مي‌كند كه نهايتاً رفتار غيرعادي و پرخاشگرانه‌ي اين كودكان معصوم، راز آزار و اذيت‌هاي مكرر اين راننده سرويس را برملا مي‌كند.

موارد ياد شده، چند نمونه از رفتارهاي تجاوزگرانه‌اي است كه به دليل حادّ بودن موضوع، شاكي براي احقاق حق خود به پليس آگاهي و مراجع قضايي مراجعه كرده است. اما روزانه هزاران نوع تجاوز و مزاحمت در سطحي نازل‌تر در حال وقوع است كه شاكيان به جهت حفظ آبروي خود، تمايلي به افشا و پيگيري آن ندارند. ضمناً اين دو مورد نشان مي‌دهد كه ازدواج و تأهل لزوماً روحيه‌ي تجاوزگري و دست‌درازي به ناموس ديگران را كاهش نمي‌دهد و چه بسيار افراد مجردي كه از افراد متأهل پاكدامن‌تر هستند. اين بدان معناست كه خوي تجاوزگري و مزاحمت، الزاماً با ازدواج مهار نخواهد شد.

پيشنهادهاي بي‌شرمانه

چندي پيش سرمربي تيم بسكتبال «بانوان صابري تهران»، از پيشنهادهاي بي‌شرمانه‌ي اسپانسرها به بازيكنان تيمش اين گونه گفت: [+].

در همین راستا یکی از اسپانسرها هفته گذشته برای حمایت از تیم قول مساعد داد و ساعت 10 و نیم شب با من تماس گرفته و می‌گوید آخر هفته کجایید؟ با چند بازیکن تیمت بیا و در ازای این کار، 200 میلیون تومان به تیمت کمک می کنم.

همين نمونه بيانگر آن است كه ايجاد مزاحمت براي خانم‌ها و به هم ريختن امنيت ذهني و رواني ايشان، مختص يك قشر خاص لات و اوباش نيست و نگاه كالايي و تجاوزگرانه به زن به وفور در دهك‌هاي بالايي جامعه نيز ديده مي‌شود.

چراغ سبزهاي زنانه

البته چراغ سبزهاي برخي زنان و دختران كه زنانگي و بدن خود را به ابزاري براي دست‌يابي به خواسته‌هاي مادي تبديل كرده‌اند، سره و ناسره، خوب و بد، پاك و پليد و خشك و تر را به هم آميخته است. يعني همان گونه كه روحيه‌ي تجاوزگري و ايجاد مزاحمت براي بانوان، در بين مردان تعلق به يك قشر خاص نداشته باشد، چراغ سبز نشان دادن در بين خانم‌ها و ارائه‌ي پيشنهادهاي هوس‌انگيز به قشر خاصي تعلق ندارد و حتي از روي وضع ظاهر افراد نيز به جدّ نمي‌توان در باره‌ي كسي حكم صادر كرد. چه بسا بانواني كه با حجاب كم و ظاهر آرايش كرده، هرگز دامن خود را آلوده نكرده‌اند و روابط‌شان با جنس مخالف، حول يك نظام تعريف شده بوده است و چه بسا دختران و زناني كه به خاطر رعايت هنجارهاي خانوادگي يا سازماني، به ظاهر پوشيده و محجبه هستند، اما تقيد دروني به حفظ حريم‌ها ندارند.

عكس زير يك نمونه از پيشنهادهاي بي‌شرمانه از سوي خانم‌ها به آقايان است كه يك دختر دانشجو براي كسب نمره‌ي قبولي، با طرح عبارات وسوسه‌انگيز به استاد خود شماره تلفن داده است [+]:

پيشنهاد بي‌شرمانه يك دختر دانشجو به استادش

پيشنهاد بي‌شرمانه يك دختر دانشجو به استادش

در حكومت‌هاي غير ايدئولوژيك، افراد را مي‌توان تا حد قابل قبولي از ظاهرشان شناخت. زيرا در اين گونه حكومت‌ها يك ايده‌ي مشخص به عنوان ارزش تبليغ نمي‌شود و به حاملان نمادهاي آن ايده‌ي خاص پاداش داده نمي‌شود. اما در حكومت‌هاي ايدئولوژيك كه طرفداران نظريه‌ي حاكميت، پله‌هاي ترقي را به نسبت سايرين سهل‌تر مي‌پيمايند و از امتيازات بيشتري برخوردارند، بسياري از افراد سودجو و فرصت‌طلب بدون اعتقاد به چنين ارزش‌هايي، خود را به عنوان يك فرد ارزشي قالب مي‌كنند تا از مزاياي آن بهره‌مند شوند. از اينجا به بعد، رمزگشايي از ظاهر افراد كار پيچيده‌اي خواهد بود. يعني نه به خاطر پوشش غربي و نامتعارف يك فرد، مي‌توان برچسب بي‌ديني و هرزگي به وي زد و نه به خاطر پوشش مذهبي فردي ديگر، مي‌توان او را ديندار و مؤمن ناميد. به همين دليل چراغ سبزها و چشمك‌ها و پيشنهادهاي هوس‌انگيز از طيف‌هاي مختلف زنان ديده و شنيده مي‌شود و متقابلاً مرداني كه به دنبال اطفاء نياز جنسي خود از روش‌هاي نامتعارف هستند، براي ايجاد مزاحمت يا ارائه‌ي پيشنهاد بي‌شرمانه، ملاحظه‌ي خاصي ندارند.

بسياري از جامعه‌شناسان و روشنفكران تصور مي‌كنند كه با تأسيس مكان‌هايي نظير كلوب شبانه و شهر نو، مسأله‌ي تجاوزگري و مزاحمت‌هاي ناموسي حل خواهد شد، اما از اين نكته‌ي كليدي غافل هستند كه اغلب افراد متجاوز با غلبه‌ي همان فرهنگ قاپيدن و چاپيدن به دنبال لذت‌هاي مفت و رايگان جنسي هستند. در حال حاضر اقتصاد فحشاء به صورت نامشهود و غيررسمي در جريان است و اگر زني با دريافت مبلغي تن خود را به بيگانه بسپارد، اين مورد اصلاً در دامنه‌ي تجاوزگري و مزاحمت جاي ندارد. لذا رسميت بخشيدن به اقتصاد فحشاء و تخصيص مكان‌هاي خاص به زناني كه قصد خودفروشي و تن‌فروشي دارند، اگر چه ممكن است اندكي از اين مشكل بكاهد، اما مشكلات اجتماعي ديگري را به وجود خواهد آورد:

  1. در جامعه‌ي كوتاه مدت ايراني كه با ضعف فرهنگ خريد و فروش خدمات روبرو است و سواري مجاني (Free Riding) به معناي استفاده‌ي رايگان از منابع عمومي در آن استيلا دارد، چگونه مي‌توان انتظار داشت كه از فرداي تأسيس كلوب شبانه، افراد مزاحم دست از تجاوزگري و مزاحمت بردارند و خيلي شيك و متمدنانه، براي ارضاي نيازهاي جنسي خود هزينه بپردازند؟
  2.  حتي به فرض اين كه بدنه‌ي مذهبي جامعه و نهادهاي ديني با راه‌اندازي كلوب شبانه و جمع‌آوري زنان خياباني در يك مكان مشخص موافقت كنند، رسميت بخشيدن به اقتصاد فحشاء، مشتريان جديدي از ساير گروه‌ها و طبقات اجتماعي پيدا خواهد كرد كه تا پيش از اين، به دلايل مختلف به چنين فرصت‌هايي دسترسي نداشتند و منجر به تباهي بخش ديگري از جامعه خواهد شد. اين تباهي اخلاقي نخست شامل دختران و زناني است كه از روي اجبار يا اختيار به اشتغال در چنين مكان‌هايي روي خواهند آورد و رسميت بخشيدن به آن موجب تشويق و گسترش آن خواهد شد و دوم شامل پسران و مرداني مي‌شود كه به هر دليلي چنين امكاني براي‌شان مهيا نبوده است. از آن جا كه نياز جنسي يك نياز سطحي و مقطعي نيست، وجود كلوب شبانه منجر به اعتياد به رفت و آمد به چنين مكان‌هايي خواهد شد.

جمع‌بندي

وقتي حد و مرزهاي اخلاق و قانون به بهايي اندك قابل شكسته شدن باشند، نه ازدواج و نه كلوب شبانه راه حل كاملي براي مقابله با روحيه‌ي تجاوزگري و ايجاد مزاحمت براي نواميس نخواهد بود. چه بسيار مرداني را ديده‌ام كه با ازدواج نه تنها عطش جنسي‌شان فروكش نكرده است، بل‌ كه تشنه‌تر و بي‌حياتر شده‌اند. كلوب شبانه نيز نه تنها به حل اين مشكل كمكي نمي‌كند، بل كه باعث بروز اختلالات و فساد در ساير بخش‌هاي جامعه خواهد شد. حل اين معضل نيازمند فرهنگ‌سازي، آموزش، افشاسازي تجاوز و مزاحمت، درمان بيماران روحي و رواني مرتبط با اعمال جنسي و نهايتاً برخورد قاطع و قانوني با متعديان و مزاحمان است.

 در همين زمينه:

دوره نخست – نگارش با نام مستعار

وبلاگ‌نويسي را با نام مستعار «محمد» آغاز كردم. عدم شناخت من از نوشتن در فضاي مجازي و نامشخص بودن سير مطالبي كه خواهم نوشت و هراس از عواقب احتمالي انتشار ناگفته‌ها و خاطراتم، باعث شد نگارش مطالب را با چراغ خاموش شروع كنم. وقتي با اسم مستعار و در يك وبلاگ عمومي مي‌نويسي، بي‌باكانه‌تر و جسورتر هستي. نگران اين نيستي كه نوشته‌هايت در پرونده‌ي گزينش سازمان ثبت و ضبط شوند يا فردا روز، براي استخدام در فلان سازمان يا ورود به دانشگاه، برايت دردسرساز شوند. 17 ماه به همين شيوه نوشتم و البته مشي نگارش يادداشت‌ها و مطالبم افراطي نبود. يك نوع خود سانسوري به جهت عدم خروج از حالت اعتدال و انصاف، مانع از نگارش يادداشت‌هاي ساختارشكنانه مي‌شد.

هنوز هم ناگفته‌ها و مطالب فراواني دارم كه به خاطر برخي معذورات اخلاقي، قانوني و شرعي قابل نگارش و انتشار نيست. لذا معتقد هستم جسورانه نوشتن نبايد باعث لاابالي‌گري در نگارش شود و مرزهاي اخلاقي و آبروي افراد نبايد به بهانه‌ي آزادي بيان شكسته يا ريخته شود. 6 مطلب از 7 لينكي كه كارگروه تعيين مصاديق مجرمانه براي حذف از وبلاگ اعلام كرده بود، مربوط به اين دوره است كه به جهت استفاده از نام مستعار، بي‌پرواتر مي‌نوشتم.

نگارش مطلب با نام مستعار، اگر چه به لحاظ اجتماعي انعكاس صداي يكي از شهروندان و كنشگري در فضاي رسانه‌اي است و اين آزادي را براي نويسنده فراهم مي‌كند كه بدون مرتبط شدن يادداشت‌هاي مجازي‌اش با شخصيت حقيقي وي، فارغ البال هر آن چه در ذهنش مي‌آيد بنويسد، اما اين نوع نوشته‌ها نهايتاً بدون امضاء و هويت است و قابل استناد نيست. در يك مقاله‌ي علمي ارجاع دادن به نوشته‌هاي يك سايت مجهول الهويت، فاقد وجاهت و ارزش است. از همين رو نگارش و انتشار مطلب با اسم مستعار، از يك سقف معين فراتر نخواهد رفت. يعني يك نوشته زماني اعتبار پيدا مي‌كند كه امضاي يك شخص حقيقي پاي آن ثبت شده باشد. تمامي نويسندگان بزرگي كه به دلايل مختلف امنيتي و معذورات شغلي و اجتماعي، نوشتن را با نام مستعار آغاز كردند، با گذشت مدت زماني به سمت نگارش با اسم و مشخصات حقيقي سوق يافتند.

نوشتن از آن جهت كه مستقيماً برخاسته از روحيات، مكتب فكري، مشرب فلسفي و جهت‌گيري‌هاي سياسي يك شخصيت حقيقي است، بدون امضاء و اتصال آن به نام نويسنده، رمزگشايي نخواهد شد. از همين رو، وبلاگ‌نويسي با نام مستعار براي بيان يك اعتراض اجتماعي، نگارش درد دل‌ها، خاطرات و دل‌نوشته‌ها، انتشار مطالب طنز، سرگرمي و آموزشي مي‌تواند كاركرد داشته باشد. چون در اين گونه موارد نياز چنداني به شناخت «من قال» نيست و «ما قال» فارغ از «من قال» مفيد و مؤثر خواهد بود.

از نكات جالب اين دوره، مطلع شدن از وبلاگ ساير دوستان و همكاراني بود كه تا قبل از ورود من به دنياي وبلاگ‌نويسي، از وجود وبلاگ‌شان بي‌خبر بودم. به جهت تبعاتي كه مطالب وبلاگ براي نويسنده‌ي آن به همراه دارد، اكثر افراد ترجيح مي‌دهند با نام مستعار و به صورت پنهان وبلاگ‌نويسي كنند. اما همان گونه كه اشاره شد، اين طور نوشته‌ها از يك حد معين فراتر نخواهد رفت.

دوره دوم – نگارش با نام حقيقي

خرداد ماه سال گذشته، ايميل تشكر آميزي دريافت كردم كه فرستنده، يكي از اعضاي هيئت تحريريه‌ي روزنامه دنياي اقتصاد بود:

دوست عزیز، سلام

چند دقیقه پیش، یکی از پست های وبلاگ شما رو یکی از دوستان برای من فوروارد کرد.

من هم متن رو خودنم و دیدم جالب هست و تصمیم گرفتم برای مدیر یک گروه خیریه ای بفرستم که از دوستانم هست و برنامه ای برای اعطای بورسیه به دانشجویان داره؛ دانشجویان مستعدی که به دلیل مشکلات مالی خانواده هاشون، نیازمند کمک مالی هستند تا بتونن به تحصیل در دانشگاه ادامه بدن. با توجه به اینکه این گروه، برنامه های مختلفی در زمینه توانمندسازی دانشجویان تحت پوشش خودش داره، به نظرم رسید ارسال این ایمیل براشون میتونه جالب باشه. اما بعد، به نظرم رسید سری به وبلاگ شما بزنم. به وبلاگ سر زدم و احساس همدلی زیاد با نویسنده‌ش داشتم. تصمیم گرفتم به شما ایمیل بزنم و هم خداقوت بگم و هم باب تعامل بیشتر رو باز کنم.

اين ايميل سرآغاز همكاري من با روزنامه دنياي اقتصاد بود. وقتي نخستين مقاله‌ي من با اسم و مشخصات واقعي‌ام در روزنامه منتشر شد و قرار بود اين همكاري ادامه داشته باشد، تصميم گرفتم وبلاگ‌نويسي را با نام حقيقي خودم ادامه دهم و از لاك نام مستعار خارج شوم.

در اين مرحله اگر چه با نام و مشخصات خودم مي‌نوشتم، اما همچنان وبلاگم براي بسياري از دوستان و همكاران و بستگانم ناشناخته بود و هويت «شهروند دردمند» شناخته شده‌تر از «محمدرضا اسدي» بود. حتي برخي مخاطبان وبلاگ در پيام‌ها يا ايميل‌هايشان مرا «آقاي دردمند» يا «جناب دردمند» خطاب مي‌كردند.

ويژگي شاخص اين دوره از وبلاگ‌نويسي اين بود كه ارجاعات مطالب و استناد به كتب و سايت‌ها و مقالات افزايش يافت. رويكرد نگارش به سمت تخصصي‌تر شدن و برخورد علمي با مسائل و موضوعات مورد بحث پيش رفت. سهم يادداشت‌هايي كه جنبه‌ي خاطره و دل‌نوشته داشت، كمتر شد و نگاه انتقادي وبلاگ به سمت مسائل اجتماعي، فرهنگي و سياسي افزايش يافت. از آن جهت كه با نام و مشخصات واقعي خودم مي‌نوشتم، وسواس و دقت نظر بيشتري براي نوشتن به خرج مي‌دادم و همين مسأله باعث كاهش تعداد يادداشت‌ها به نسبت دوره‌ي زماني مشابه گذشته شد.

ارديبهشت ماه سال 92 به خاطر يك يادداشت انتقادي با عنوان «حمايت از دولت بشار اسد، مايه‌ي شرمساري ايرانيان»، وبلاگ شهروند دردمند فيلتر شد و از آن زمان به فكر راه‌اندازي يك سايت مستقل بودم. در اين مدت درگير دفاع از پايان‌نامه‌ي كارشناسي ارشد بودم و پس از فراغت از تحصيل به اين مهم پرداختم.

دوره سوم – نگارش در سايت شخصي

اولين يادداشت من در سايت شخصي و مستقل شهروند دردمند، انتقاد از خدمات و ناپاسخگويي بلاگفا بود كه بلافاصله وبلاگ شهروند دردمند در اين سايت مسدود شد. اگر چه هنوز بسياري از مطالب قديمي وبلاگ شهروند دردمند در موتورهاي جستجو، شناخته و ذخيره نشده‌اند، اما مطالب از حالت پراكندگي و دوگانگي خارج شده و در يك سايت واحد متمركز گرديده است.

با ابزارهاي خوب مديريتي وردپرس فارسي و هويت مستقل سايت، پيام‌هاي تبليغاتي و درخواست‌هاي دوستي به سبك داستان روباه و كلاغ تقريباً به صفر نزديك شده است. مخاطبان براي نوشتن نظر ملزم به درج نشاني ايميل هستند و پاسخي كه از سوي مدير سايت يا ساير نويسندگان نوشته شود، براي‌شان ايميل خواهد شد.

تأكيد بر هويت نويسنده كه در نام دامنه تجلي يافته است و درج عبارت «نقل مطالب اين سايت صرفاً با ذكر منبع مجاز است» در ذيل مطالب سايت، رويكرد جديدي است كه مخاطبان و خوانندگان منبع اصلي را بشناسند و فقط بر اساس يك يادداشت يا نوشته در خصوص نوع نگاه يا شخصيت نويسنده قضاوت نكنند.

هيچ عجله‌اي براي به روزرساني سايت ندارم و تا يك ايده‌ي مشخص و هدف معين از نگارش مطلبي نداشته باشم، دست به صفحه كليد نخواهم برد. از يك سو براي شعور و وقت خوانندگانم و از سوي ديگر براي اعتبار نام «شهروند دردمند»، احترام قائلم و تلاش مي‌كنم فارغ از امواج سياسي و خبري كه هر از گاهي وبلاگستان را با خود مي‌برد، استوار و با انديشه‌اي راسخ به طرح ديدگاه‌ها و دغدغه‌هاي خويش در حوزه‌هاي مختلف اجتماعي، اقتصادي، مديريتي، سياسي و فرهنگي بپردازم.

دوره چهارم – نويسندگي

به نظرم نقطه‌ي اوج داستان يك وبلاگ‌نويس آن‌جاست كه وي با نگارش كتاب، به عرصه‌ي نويسندگي پاي بگذارد. در كشوري كه مطابق آمارهاي رسمي 79% از جمعيت كشور در 12 ماه منتهي به مهر ماه سال 1390 از اينترنت استفاده نكرده‌اند و ساكنان دنياي مجازي، بخش محدودي از جامعه را تشكيل مي‌دهند، نوشتن كتاب مخاطبان بيشتري خواهد داشت و از پايداري و رسميّت بيشتري به نسبت نوشته‌هاي مجازي برخوردار خواهد بود.

اگر چه در فضاي مجازي امكان برقراري تعامل با مخاطبان و دريافت نظرات ايشان وجود دارد و يادداشت‌ها و نوشته‌هاي منتشر شده در اين فضا، در معرض بازديد جستجوگران قرار خواهد گرفت، لكن بي‌ثباتي فضاي مجازي و غيررسمي بودن اين فضا، نويسندگان حرفه‌اي را به اين نتيجه مي‌رساند كه نوشته‌هاي خود را ابتدا در دنياي مطبوعات و مكتوبات منتشر كنند و به موازات آن از سايت و وبلاگ به عنوان رسانه‌ي مكمل بهره ببرند.

نوشته‌هاي مجازي هر چه قدر هم كه منظم و منسجم باشند، تا زماني كه به صورت كتاب يا مقاله منتشر نشوند، ارزش ترجمه به ساير زبان‌ها را ندارند. مطلبي كه به صورت مكتوب چاپ و توزيع شده است، از فيلترهاي نظارتي مختلف عبور كرده و يك ناشر حاضر شده است آن را به چاپ برساند. البته اين مسأله كليت ندارد و نوشته‌هاي ارزشمند در دنياي مجازي و كتب فاقد محتوا در دنياي واقعي كم نيستند.

جمع بندي

از كتاب‌هايي كه نوشته مي‌شود، دست كم يك نسخه در كتابخانه‌ي ملي به جاي خواهد ماند، مقاله‌هاي منتشر شده در جرايد را از آرشيو روزنامه‌ها و مجلات مي‌توان به دست آورد، اما پس از مرگ من، آيا كسي هست كه سايت مرا تمديد كند و آن را سر پا نگه دارد؟ آيا تضميني براي بقاي مطالب مجازي در دنياي سايبرنتيك وجود دارد؟

به دلايل فوق تأكيد مي‌كنم آن چه براي‌تان ارزشمند است، به نوشته‌هاي مكتوب تبديل كنيد و ضمن بالا بردن اعتبار آن، قابليت استناد، بقا و مانايي آن را تضمين كنيد.