پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

دسته بندی: نقد اجتماعي

بداخلاقي از سوي هر فرد و طيف و جناحي كه باشد مذموم و محكوم است، چپ و راست و اصلاح‌طلب و اصولگرا و اعتدال‌گرا هم ندارد.آرزوي مرگ براي آيت الله هاشمي و بيان چند كلمه‌ي زشت براي ايشان كه از سوي يك مداح معروف در دعاي عرفه امسال (92) مطرح شد و البته رويه‌ي هميشگي اين فرد است، همان قدر زشت و زننده است كه انبوه لطيفه‌ها براي عمر طولاني آيت الله جنتي و آرزوي مرگ و بي‌حرمتي به دبير شوراي نگهبان. بي‌احترامي و ترور و آرزوي مرگ، نه منطق اسلام است نه منطق انسانيت است و نه منطق گفت‌وگو.

جناب آقاي حاج منصور ارضي!

ثمره‌ي بيش از دو دهه ناسزاگويي شما به آيت الله هاشمي رفسنجاني و اصلاح‌طلبان و محمدباقر قاليباف و عماد افروغ و ديگران، جز پراكندن جمعي از مؤمنان و علاقمندان به معارف اهل بيت (عليهم السلام) از جلسات وعظ و دعا و روضه چه بوده است؟ آيا نتيجه‌ي اين آرزوي مرگ خواستن‌ها و لعن و نفرين‌ها، به محبوب‌تر شدن چهره‌ها و شخصيت‌هايي كه نامبرده‌ايد، نينجاميده است؟ اين همه فحش و لعن و نفرين به مؤمنين را از كجاي آموزه‌هاي دين مبين اسلام استخراج كرده‌ايد؟ آيا شما كه پيرغلام و مداح اهل بيت هستيد، حتي براي يك بار اين جملات نوراني اهل بيت را در مذمت ناسزاگويي و لعن مؤمنين خوانده‌ايد:

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلّم:

خداوند بهشت را بر هر فحّاش بد زبان بى‌شرمى كه باكى ندارد چه گويد و چه شنود، حرام كرده است. [1]

امام على عليه ‏السلام:

انسان بزرگوار، هرگز دشنام ندهد. [2]

امام باقر عليه‏ السلام:

حربه فرومايگان، زشتگويى است [3]

امام صادق عليه ‏السلام:

دشـنـامـگويى و بـد زبانى و دريـدگـى از (نشانه هاى) نفاق است. [4]

پيامبر خدا صلى‏ الله ‏عليه و ‏آله و سلّم:

ناسزاگوى به مؤمن همچون كسى است كه در آستانه هلاكت باشد [5]

پيامبر خدا صلى‏ الله ‏عليه و ‏آله و سلّم:

ناسزاگفتن به مؤمن فسق است و جنگيدن با او كفر و خوردن گوشت او (غيبت كردن از وى) معصيت خداست . [6]

پيامبر خدا صلى‏ الله ‏عليه و ‏آله و سلّم:

به بادها ناسزا مگوييد كه‏ آنها (از جانب خداوند) مأمورند و كوهها و لحظه‏ها و روزها و شبها را ناسزا نگوييد كه گنهكار مى‏شويد و به خودتان بر مى‏گردد. [7]

پيامبر خدا صلى‏ الله ‏عليه و ‏آله و سلّم:

به مردم ناسزا مگوييد كه با اين كار در ميان آنها دشمن پيدا مى‏كنيد. [8]

امام على عليه السلام:

[خطاب به قنبر كه مى خواست به كسى كه بدو ناسزا گفته بود، ناسزا گويد]: آرام باش قنبر! دشنامگوى خود را خوار و سرشكسته بگذار تا خداى رحمان را خشنود و شيطان را ناخشنود كرده و دشمنت را كيفر داده باشى. قسم به خدايى كه دانه را شكافت و خلايق را بيافريد، مؤمن پروردگار خود را با چيزى همانند بردبارى و گذشت خشنود نكرد و شيطان را با حربه اى چون خاموشى به خشم نياورد و احمق را چيزى مانند سكوت در مقابل او كيفر نداد. [9]

پيامبر خدا صلی الله عليه و آله و سلّم:

بدترين بندگان خدا كسى است كه از ترس فحش او، هم‏نشينى با او را خوش ندارند. [10]

امام باقر عليه‏السلام:

بهترين چيزى را كه دوست داريد به شما گفته شود ، به‏مردم بگوييد ؛ زيرا خداوند از شخص لعنتگرِ دشنام دهِ بدگوى از مؤمنان و ناسزاگوىِ بد دهن و گداىِ سمج نفرت دارد. [11]

امام صادق عليه‏السلام:

هر كس كه مردم از زبانش بترسند ، او در آتش است [12]

دوستان اصلاح‌طلب و روشنفكر!

اين حجم بالاي لطيفه‌هايي كه عليه آيت الله جنتي ساخته و نقل مي‌شود و به نُقل مجالس روشنفكري و اصلاح‌طلبي تبديل شده است، مطابق كدام يك از قواعد انساني و دموكراسي است؟ مطابق كدام يك از مواد اعلاميه جهاني حقوق بشر، آرزوي مرگ براي فردي كه شما به عملكرد وي انتقاد داريد، مجاز شناخته شده است؟ بنا بر كدام يك از تعاريف جامعه‌ي مدني و گفتمان كنش ارتباطي هابرماس، اجازه داريم كمپين يادآوري احمد جنتي به عزرائيل، راه بيندازيم؟ آيا غير از اين است كه يكي از بديهي‌ترين درس‌هاي دموكراسي، تحمل مخالف و پذيرش حق حيات همه‌ي افراد با هر نوع نگاه و سليقه‌اي است؟

انسان صاحب منطق و تفكر، بحث مي‌كند، نقد مي‌كند، اعتراض مي‌كند، براي احقاق حقوقش فرياد مي‌كشد، عليه ظلم و ستم و بيداد، قيام مي‌كند، اما توهين نمي‌كند، مسخره نمي‌كند، براي كسي آرزوي مرگ نمي‌كند. راه دموكراسي از توهين و ترور عبور نمي‌كند. اسلام نيز هر گونه هتاكي و تمسخر و آرزوي مرگ براي مسلمانان و كافراني را كه با اسلام و كشورهاي اسلامي سر جنگ ندارند، حرام شمرده است.

منابع:

[1] كافي، ج 2، ص 323، ح 3 – منتخب ميزان الحكمة، ص 440

[2] غرر الحكم : 9478 منتخب ميزان الحكمة : 442

[3] بحار الأنوار : 78 / 185 / 14 منتخب ميزان الحكمة : 442

[4] بحار الأنوار، ج 79، ص 113، ح 14 – منتخب ميزان الحكمة، ص 442

[5] كنز العمّال : 8093 منتخب ميزان الحكمة : 264

[6] بحار الأنوار : 75 / 148 / 6 منتخب ميزان الحكمة : 264

[7] علل الشرائع : 577 / 1 منتخب ميزان الحكمة : 264

[8] الكافي : 2 / 360 / 3 منتخب ميزان الحكمة : 264

[9] أمالي المفيد، ص 118، ح 2 – منتخب ميزان الحكمة، ص 264

[10] الكافي: ج 2، ص 325، ح 8 (ميزان الحكمة: ج 2، ص 1422)

[11] بحار الأنوار : 78 / 181 / 67 منتخب ميزان الحكمة : 442

[12] الكافي : 2 / 327 / 3 منتخب ميزان الحكمة : 442

در همين زمينه:

بعد التحرير:

يك نفر در پيامي خصوصي به خاطر معرفي «كمپين معرفي احمد جنتي به عزرائيل» و مطالب جالب(؟!) اين صفحه از بنده تشكر كرده است!

يك فرد مثلاً مذهبي (؟!) هم بعد از گفتن چند فحش آبدار، خاطر نشان كرده است كه مگر تا به حال زيارت عاشورا نخوانده‌اي؟

يعني يك همچين هموطنان جالبي داريم ما!

همه‌ي دردسرها زير سر كسي است كه سرش درد مي‌كند. آري! من به شدت سرم درد مي‌كند براي خيلي كارهاي عجيب و غريب. سرم درد مي‌كند براي آب‌تني در آب‌هاي خطرناك و عميق. سرم درد مي‌كند براي شنا كردن خلاف جهت آب. و اين سردرد براي خيلي‌ها دردسرساز مي‌شود، خواب زمستاني خيلي‌ها را بر هم مي‌زند و داد و فرياد خيلي‌ها را بلند مي‌كند كه:

«چه مرگت هست؟ خوب مثل بقيه بگير بخواب!».

مي‌گويم :«سرم درد مي‌كند، خوابم نمي‌برد، دارم مي‌بينم كه همه با هم داريم مي‌ميريم، اين خواب، خوابِ آسودن نيست، بل خواب مردن است»

مي‌گويد: «خُب چه دردت هست؟ چه مرضي داري؟»

مي‌گويم: «اين درد و مرضي نيست كه درمان داشته باشد، اين عنوان و پيشه‌ي من است، من شهروند دردمند هستم»

*    *    *

زماني كه روز دفاعم قطعي شد، براي هماهنگي ورود خبرنگاران به يكي از مسئولان دانشكده مراجعه كردم. مسئول محترم در حالي كه ايستاده برگه‌ي مرا امضا مي‌كرد، برايش توضيح دادم كه به جهت جديد بودن موضوع پايان‌نامه‌ام، برخي خبرنگاران صدا و سيما قصد دارند از جلسه‌ي دفاع از پايان‌نامه‌ام خبر تهيه كنند.

آقاي دكتر از بالاي عينكش نگاهي كرد و به من گفت: «خودتون بريد ببينيد بايد چه فرايندي رو طي كنيد، فقط دردسر واسه ما درست نكنيد!»

مي‌خواستم بگويم مرد حسابي! آقاي دكتر! شما مثلاً اينجا متصدي ارتقاي آموزش و پژوهش اين دانشكده هستيد، اسم اين دانشكده به عنوان جايي كه يك خلاقيت علمي در آن رخ داده، قرار است از صدا و سيما پخش شود، اگر ذوق نمي‌كنيد لااقل توسري نزنيد!

يعني چه بسا براي مديران مرده شوي، همين بهتر كه كسي از محل كارشان مطلع نشود، عملكردشان زير ذره‌بين و دوربين هيچ رسانه‌اي قرار نگيرد، تا مبادا به خاطر پركاري ديگران، تشت كم‌كاري و بي‌عرضگي‌شان از بام فرو افتد.

براي مديران مرده شوي، هيچ چيزي بهتر از سر و كار داشتن با جمادات نيست. هيچ چيزي فرح‌بخش‌تر از تكرار مكررات و انجام همان كارهاي قبلي نيست. آخر مرده‌شويي به هيچ ابتكاري نياز ندارد، مرده‌ها هم هيچ توقع و اعتراضي ندارند. يك فرايند روتين و مشخص!

صبح به صبح، مديران مرده شوي پشت ميزشان حاضر مي‌شوند، با اين تفاوت كه اينجا مرده‌ها به جاي برانكارد، روي پاهاي خودشان مراجعه مي‌كنند. مرده‌هاي عزيز و محترم نيز، هيچ اعتراضي ندارند كه چرا بد شسته مي‌شوند؟ چرا هر بار از همين شوينده‌هاي تند و گزنده استفاده مي‌شود؟ مرده‌هاي نجيب و سر به راهي هستند و مهم‌ترين دليل بقاي مديران مرده شوي، خيل عظيم همين مرده‌هاي خوب و بي‌سر و صداست.

همه چيز هم به خوبي و خوشي تمام مي‌شود، هنوز مرده را درست و حسابي در قبرش جاي نداده‌اند، كه بلندگو از همه‌ي عزيزاني كه از راه‌هاي دور و نزديك در اين مراسم مرده‌شويي شركت كرده‌اند، دعوت مي‌كند سوار اتوبوس‌ها شوند، سفره‌ي اطعامي پهن شده است كه ان‌شاءالله ثوابش به روح آن مرحوم خواهد رسيد. غسّال و گوركن و مدّاح و پيشنماز و گريه‌كن و مرده‌شوي و صاحب مجلس، همگي ميهمان خوان ميراث اين مردگان عزيزند.

ما به همان اندازه‌اي كه جامعه را بهبود مي‌دهيم، به زشتي‌ها و پلشتي‌ها و ظلم‌ها و بيدادها اعتراض مي‌كنيم و بودن‌مان مايه‌ي آسودن ديگران است، زنده‌ايم. جز اين هر چه باشد در خوابي مرگ‌آلود زيسته‌ايم و بس.

كاش در ظلمت شب

رهزنان قافله را

به خم درّه‌ي غفلت نبرند

كاش بيدار شوند

مردگان قبل از مرگ

عاقبت بايد رفت

مثل افتادن برگ

دير يا زود ولي

عاقبت بايد رفت

كاش بيدار شوند [+]

 در همين زمينه:

جوجه كباب مي‌خوريم يا فريب؟

اولين تصوير و خاطره‌ي من از «جوجه كباب» به يك مراسم عروسي در دوران كودكي برمي‌گردد. جايي كه نهايت قد من اندكي بالاتر از ميز بزرگ و باشكوه شام عروسي بود و ميهمانان با قدرت و قوت تمام مشغول كشيدن غذا از ميز سلف‌سرويس تالار بودند كه ناگهان يك نفر ندا در داد كه «جوجه كباب آمد! » همه‌ي نگاه‌ها به سمت پيشخدمت تالار چرخيد كه ظرف استيل جوجه‌كباب را روي هوا، بالا گرفته بود، به گونه‌اي كه كسي ناخنك نزند و سعي مي‌كرد بدون اين كه تنه‌اش به ديگران بخورد از لابلاي جمعيت خودش را به ميز غذاخوري برساند. در يك حركت عجيب همه‌ي حاضران به سمت اين ظرف هجوم آوردند. گويي مائده‌اي است آسماني كه خوردنش موجب رستگاري مي‌شود و يا شايد آب حيات است كه به كام ريختنش، مستوجب حيات ابدي خواهد شد. به لطف و مدد بزرگترها تكه‌اي از اين اكسير خوشبختي نيز نصيب من شد. حقيقتاً گوشت جوجه‌اي بود كه به خوبي كباب شده و طعم تردي و تازگي آن هنوز زير دندان من است.

يكي دو بار ديگر نيز در عروسي‌هاي بعدي، جوجه كبابي با اين كيفيت نصيب و قسمت‌مان شد. اما رفته رفته، مثل خيلي چيزهاي تقلبي ديگر، جوجه كباب تقلبي هم به بازار آمد و ديگر از آن جوجه‌هاي 600 گرمي خبري نبود، بل تكه‌هاي به سيخ كشيده شده‌ي سينه‌ي مرغ بود به نام جوجه كباب. وقتي همه بخواهند جوجه كباب بخورند، امكان توليد و توزيع جوجه‌ي 600 گرمي در مقياس وسيع نه امكان‌پذير است و نه به صرفه و نه در صورت امكان توليد و توزيع، همه‌ي افراد و طبقات مي‌توانند هزينه‌ي آن را بپردازند. پس راه حل ميانه، در تغيير ماهيت مفهوم «جوجه كباب» قرار گرفته بود. چرا در همه‌ي ساليان گذشته يك نفر از خودش نپرسيده است كه اين جوجه نيست، بل مرغ مادر است؟ بعدها براي اين مفهوم جعلي تقسيم‌بندي هم درست كردند: «جوجه كباب بي‌استخوان»، «جوجه كباب بااستخوان». عجب!

مزه‌ي جوجه كباب اصيل به همان استخوان‌هاي ترد و نازكي بود كه با گوشت لطيف جوجه در آميخته بود. جوجه كباب بي‌استخوان كه اصلاً جوجه كباب نيست. به واقع هجوم توده‌هاي جامعه براي خوردن جوجه كباب، منجر به قلب ماهيت جوجه كباب شد و در اين فرايند مردم فقط تصور مي‌كنند، جوجه كباب خورده‌اند، حال آن كه چيزي بيش از قطعه‌هاي مرغ كباب شده نصيب‌شان نشده است.

توده‌اي شدن آموزش عالي (Massification of Higher Education)

روزي روزگاري در همين سرزمين، دارنده‌ي مدرك ليسانس يا فوق ليسانس، به واقع انسان فرهيخته‌اي بود كه از دانش بهره‌اي وافر داشت و نماد يك فرد دانشگاهي پخته و استاد ديده بود كه فقط از نوع بيان و طرز حرف زدنش مي‌شد به شأن علمي و مدرك دانشگاهي‌اش پي برد. اما پدر بوروكراسي و مدرك‌گرايي بسوزد كه همه را به داشتن مدرك سوق داد و هجوم ملخ‌ها به مزرعه‌ي دانش آغازيدن گرفت. توسعه‌ي كمّي آموزش عالي در كوتاه مدت، نتيجه‌اي جز تباه شدن و تغيير ماهيت آن و آب بستن به مدارك دانشگاهي در پي نداشته و نخواهد داشت.

يكي از دوستان مرتبط با صنعت تعريف مي‌كرد كه در استخدام‌هاي اخير، علاوه بر رشته‌ي تحصيلي و  مدرك دانشگاهي، سال ورود به دانشگاه نيز اهميت يافته است. يعني فوق ليسانس ده سال پيش دانشگاه شريف با فوق ليسانسي كه امروز از اين دانشگاه فارغ‌التحصيل مي‌شود برابر نيست و اعتبار مدرك آن ده سال پيشي بيشتر از اين امروزي است و اين حرف  كاملاً مبناي علمي دارد. آيا كسي كه در كلاس پنج نفره، كارشناسي ارشد خوانده است و استاد راهنما و مشاورش دو يا سه پايان‌نامه را همزمان رهبري مي‌كرده‌اند، موفق‌تر از كسي نيست كه در كلاس 15 نفره كارشناسي ارشد مي‌خواند و استاد راهنما و مشاور همزمان 10 پايان‌نامه را هدايت مي‌كنند؟ آيا اساتيد دانشگاه‌ها به همان ميزان گذشته وقت و حوصله براي پاسخگويي به سؤالات دانشجويان دارند؟ آيا با گسترش كمّي دانشگاه‌ها، كيفيت آن‌ها هم حفظ شد؟ يا به تعبير عاميانه براي آن كه آبگوشت آموزش عالي به همه برسد، و همه‌ي افراد بتوانند يك مدرك ليسانس يا فوق ليسانس داشته باشند، آب توي آن بستيم؟

اما نتيجه‌ي گسترش كمّي آموزش عالي و آب بستن به مدارك دانشگاهي، قلب ماهيّت علم و تقليل آن به يك تكّه كاغذ است كه دارنده‌ي آن لزوماً بهره‌اي از علم و دانش و شأن و شخصيت دانشگاهي بهره‌مند نيست. چه بسا فارغ التحصيلان مدارج تحصيلات تكميلي كه از نگارش يك نامه‌ي ساده عاجزند يا از بديهيات رشته‌ي خود بي‌خبرند، يا سبك حرف زدن‌شان تفاوت چنداني با كاسب و كارگر و مردم عوام ندارد. زيرا به جاي آن كه عموم مردم دانشگاهي شوند، دانشگاه عوامانه شد.

از تهي سرشار

حكايت است كه شيرفروشي صبح به صبح ظرفهاي شير را پشت در خانه‌ها مي‌گذاشت و زنگ خانه‌ها را به صدا در مي‌آورد و مي‌رفت و آخر ماه پول همه‌ي شيرها را يك جا حساب مي‌كرد. زندگي شيرفروش با يك روند خطي ساده مي‌گذشت و كم و كسري نداشت و درآمد هنگفتي نيز كسب نمي‌كرد. لكن روزي بخور و نميري بود كه اگر قناعت مي‌كرد، به خوبي و خوشي مي‌گذشت. اما مرد شيرفروش طمع كرد و رفته رفته در شيرها آب ‌ريخت. مردم اهالي متوجه شده بودند كه اين شيرها، شيرهاي هميشگي نيست، لكن به روي مرد شيرفروش نمي‌آوردند. يك روز كه شيرفروش ظرف شير را پشت در يكي از خانه‌ها گذاشت و زنگ در را زد، صاحب خانه فوراً در را باز كرد و نگاهي به داخل ظرف انداخت و در كمال تعجب ديد كه فقط آب خالي است. به شيرفروش اعتراض كرد كه اين چه مسخره بازي است و شيرفروش با خونسردي كامل به ظرف آب نظر كرد و گفت: «ببخشيد امروز فراموش كردم كه شير هم داخل آن‌ها بريزم، فردا دو برابر معمول شير مي‌ريزم و جبران مي‌كنم».

چرا توده‌اي شدن پديده‌ها مشكل زاست؟

شايد اين سؤال پيش بيايد كه اگر همه‌ي مردم جوجه كباب واقعي، عسل طبيعي اصل و امثال اين‌ها را بخورند، اشكالي دارد؟ اگر همه‌ي مردم فوق ليسانس و دكترا بگيرند اشكالي پيش مي‌آيد؟

پاسخ اين سؤال‌ها به دو بخش تقسيم مي‌شود:

1. اگر جامعه توان و ظرفيت توليد باكيفيت جوجه كباب واقعي و عسل طبيعي اصل را دارد، اگر جامعه استاد صاحب انديشه و فضاي آكادميك و كتابخانه و آزمايشگاه و سرانه‌هاي آموزشي لازم براي توليد دانش‌آموختگان فوق ليسانس و دكتري تراز اول را براي عموم مردم دارد، فبها المراد! هنيئاً لكم! نوش جان و گواراي وجود! چه چيزي از اين بهتر. اما در دو راهي حفظ كيفيت و هويت مفاهيم و پديده‌ها با توده‌اي كردن و تهي كردن آن‌ها و قلب ماهيت حقايق، بايد ببينيم كدام تصميم به صلاح و درست است؟ آيا با آب بستن به آبگوشت و تغيير ماهيت آن و گسترش توهم خوردن آبگوشت، به بشريّت خدمت كرده‌ايم يا خيانت؟ آيا با تغيير مفهوم جوجه كباب و اين كه ساليان سال، يك دروغ بزرگ را به جاي جوجه كباب به خورد مردم بدهيم، رفاه را افزايش داده‌ايم؟

2. با فرض اين كه جامعه ظرفيت توليد موارد ياد شده را دارد، آيا توان پرداخت هزينه‌ي آن را نيز دارد؟ آيا براي اين همه فارغ التحصيل دانشگاهي، شغل مناسب و متناسب نيز پيش‌بيني شده است؟ آيا فكري براي چرخش فرهنگي از خوردن رشته پلو به جوجه كباب 600 گرمي شده است؟ اگر شده است كه اين همان آرمان شهر مطلوب بشر است و اگر نشده است، خوردن جوجه كباب تقلبي و داشتن به اصطلاح مدرك دانشگاهي براي افراد ايجاد توهم رفاه و علم مي‌كند و اين توهم مانع از رسيدن به رفاه و علم واقعي مي‌شود.

عدالت آباد كردن است، آب بستن نيست

عدالت به معناي خرد كردن و شكستن مفاهيم و پديده‌ها و تقسيم آن بين توده‌ها نيست، بل‌كه به معناي توسعه‌ي هر دو سوي عرضه و تقاضا و رشد دادن فرهنگ خواستن و رسيدن و گسترش خواسته‌ها و رسيده‌هاست. در غير اين صورت تقلبي‌ها و نارسيده‌ها را به بهانه‌ي عدالت و به نام تعالي و پيشرفت به كام خام‌خوارها و حاضرخورها ريخته‌ايم و بس. جامعه‌اي خواهيم داشت تهي شده از مفاهيم و معناها كه به جاي بزرگ شدن، ورم كرده است و به جاي توسعه يافتن، باد شده است. صدايي كه از آن به گوش مي‌رسد، برايند واقعي جامعه نيست، بل آواي دروغين يك طبل تو خالي است. آمار بالاي توليد مقالات علمي و فارغ‌التحصيلان دانشگاهي شما را نفريبد، در سراب هم آب بسته‌اند كه اين چنين واقعي مي‌نمايد، تشنگان دانش و چشمه‌هاي جوشان علم، خيلي خيلي كمتر از اين چيزي است كه با چشم سر ديده مي‌شود. اندكي مي‌بايست به انتظار نشست تا غبار طغيان توده‌ها براي رسيدن به علم و منزلت بر جاي نشيند و كف اين سيلاب گمراه كننده، فروكش كند، آن گاه حقيقت ماجرا عيان خواهد شد، كه خداي متعال نيز فرموده است:

أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِها فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَداً رابِياً وَ مِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ ابْتِغاءَ حِلْيَةٍ أَوْ مَتاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ کَذلِکَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفاءً وَ أَمَّا ما يَنْفَعُ النَّاسَ فَيَمْکُثُ فِي الْأَرْضِ کَذلِکَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ (سوره رعد؛ آيه 17)

خداوند از آسمان آبی خالص فرو فرستاده است، و رودها هر کدام به اندازه گنجایش خود آب برگرفته و جاری شده‌اند; آن گاه سیل، کفی برآمده، بر روی خود برداشته است، و از آنچه مردم بر آن آتش می‌افروزند تا با ذوب کردن آنها زیور یا کالایی به دست آورند، کفی مانند کف سیلاب برمی‌آید . خداوند، حق و باطل را این گونه مَثَل می‌زند; حق مانند آب و فلز دارای ثبات، و باطل همچون کف سیلاب و کف فلزّ محو شدنی است. آری، کف به کناری می رود و نابود می شود، ولی آن چه به مردم سود می‌رساند در زمین باقی می‌ماند. خداوند مَثَل‌ها را این گونه تبیین می‌کند .

چگونه فرياد نكشم؟

چگونه اين همه فارغ التحصيل دانشگاهي دروغين، دانشمندان دروغين، جوجه‌كباب‌هاي دروغين، عسل‌هاي زنبور نديده، عالمان بدون عمل، مقالات تهي از علم و اين حجم بالاي دروغ را در جامعه و رسانه‌ها ببينم و دم فروبندم؟ ما آن قدر با دروغ زيسته‌ايم كه ديگر با آن آميخته‌ايم و دروغين بودن خودمان را نمي‌بينيم.

اگر به جاي جستجوي آب، در جستجوي تشنگي بوديم

اگر به جاي يافتن علم، در تكاپوي طرح سؤال بوديم

اگر به جاي جوجه كباب، به فكر معيشت پايدار بوديم

امروز نسخه‌ي واقعي همه‌ي اين‌ها را در اختيار داشتيم، نه نمونه‌هاي بدلي و كمرنگ شده و تقلبي. در يك فرايند طبيعي و در جدال با ناداني به دانش رسيده بوديم، نه از ميان‌بُرها و كوره‌راه‌ها. براي رسيدن به قله، ماكت آن را در كوهپايه بازتوليد نكرده بوديم، بل‌كه مرد و مردانه در نبرد با سنگلاخ‌ها و صخره‌ها به قله رسيده بوديم.

ما سؤالات‌مان را وارونه طرح كرديم و به جواب‌هاي وارونه رسيديم. خوشبختي را در خوردن جوجه‌كباب و كسب مدرك دانشگاهي تعريف كرديم و چون دست نيافتني بود، مفاهيمش را عوض كرديم.

جلوي ضرر را از هر كجا بگيريم، منفعت است. به دروغ تصور كرديم كه از اين راه به مقصد خواهيم رسيد، اين راه تركستان است كه به هيچستان ختم مي‌شود، براي رسيدن به خوشبختي و سعادت بايد برگرديم به راه راست.

چشمشان را بستيم

دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش

جيبشان را پر عادت كرديم

هیچ کس زاغچه‌ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

در همين زمينه:

 پوزش:

اخيراً برخي از خوانندگان و مخاطبان وبلاگ از اين كه نظرات‌شان نمايش داده نمي‌شود، گلايه كرده‌اند. من نهايت سعي‌ام را مي‌كنم كه نظري در نوبت انتشار منتظر نماند. اگر نظر شما منتشر نشده است، اشكال از سمت بلاگفاست، ضمن عرض پوزش لطفاً مجدداً ارسال فرماييد. ان شاء الله در اولين فرصت به يك سايت يا وبلاگ پايدار مهاجرت خواهم كرد.

پاسخ حمیدرضا آیت اللهی استاد فلسفه دانشگاه علامه طباطبایی

و رئيس پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي

به ادعاهای شریعتی در مورد اساتید دانشگاه در روزنامه کیهان

صدرالدين شريعتي - حميدرضا آيت اللهي

بسمه تعالی

روزنامه کیهان در گفتگويي که چاپ کرد اتهام های متعددی را به تمامی اعضای هیات علمی دانشگاه علامه طباطبایی وارد کرد که امید است خدواند در روز قیامت انتقام این تهمت های ناروا و انگ هایی که از هتاکان به فرهیختگان برجسته جامعه اسلامی ما وارد شده است بگیرد.

چند واقعیت اخلاقی و اجتماعی را باید توجه داد:

1- وقتی شما فسادی را به یک مجموعه ای نسبت بدهید و شخص یا اشخاصی که آن اتهام متوجه آنهاست را مشخص نسازید، تمامی افراد آن مجموعه در موضع اتهام آن فساد قرار می گیرند.

2- حتی اگر فساد فردی را مطرح نمایید و بر عنوان مجموعه ای که به آن منتسب است تاکید کنید حیثیت افراد آن مجموعه را به زیر سوال برده اید (حتی اگر در قالب شوخی و طنز باشد). به همین دلیل است که در سریالهای تلویزیونی وقتی یک شخصیت سریال دارای شغل بخصوصی باشد، اعتراضها از جانب مشتغلان به آن شغل از هر طرف برخاسته می شود که تلویزیون حیثیت ما را زیر سوال برده است.

3- برخی نیز به بهانه ادعای پایبندی به برخی دستورات دینی و اینکه غیبت اشکال دارد سعی می کنند بطور مبهم به شخصی نسبتی بدهند و بگویند دین مرا مجاز به گفتن برخی حقایق نکرده است؛ در ظاهر هم فرد بسیار متشرعی جلوه می کند، درحالی که حتی اگر آن شخص دچار ضعف کوچکی هم باشد چون بطور مبهم در خصوص او مطالبی گفته شده است، شنوندگان، تمامی اتهاماتی که می توان به یک شخص داد را از سر می گذرانند و او را در معرض قضاوتهای بسیار نامناسب قرار می دهند. گفته شده است شخصی که با مرجع تقلیدی خصومت داشت در برابر پرسش از صلاحیت آن مرجع توسط مردم جواب می داد “دین جلوی زبان من را گرفته است و نمی توانم بسیاری مطالب را بگویم”. آن مرجع گفته بود هیچکس به اندازه این شخص مرا بی آبرو نکرد.

4- برخی نیز برای آنکه در معرض پاسخگویی به اتهامهای فراوانی که خود دارند قرار نگیرند با فرافکنی اشکالات خود به دیگران، خود را فردی دلسوز و پاک جلوه می دهند و از ابتدا راه تحقیق درباره خودشان را می بندند.

5- گویند شخصی نزد آیت الله العظمی بروجردی آمد و شکایت کرد که یکی از طلبه های شما از من دزدی کرده است. ایشان درجواب گفتند: “اتفاقا از ما نیز دزدی کرده است و آن لباس روحانیت ما بوده است که آن را دزدیده است”

6- برخی برای مقابله با یک فساد، دست به فسادهای متعدد بدتری (همچون دروغ، تهمت، ظلم، آبروریزی، تکبر، نفاق و شیوع فحشاء وغیره) می زنند تا نه تنها کار خلاف خود را توجیه کنند بلکه در سایه آن به مطامع خود نیز برسند.

7- با اینکه اصل حقوقی و فقهی تاکید می کند که اصل بر برائت است برای عده ای نیز اصل بر فساد و بی دینی است. جالب آن است که با یک خبر دروغ از یک شخص مریض نیز بلافاصله قضاوت کرده و بقول خودشان با قاطعیت هرگونه ظلمی را روا می دارند.

در گفتگوی روزنامه کیهان تمامی موارد فوق اتفاق افتاد. تمامی استادان دانشگاه علامه طباطبایی به انواع اتهامها از جانب شخصی که خود مرکز بسیاری فسادها بوده است مطرح شد و این بی حرمتی، عواقب مادی و معنوی بسیاری بدی را برای کشور به ارمغان خواهد آورد. آیا درست است به علت آنکه چون مواردی بسیار بیشتر از تمامی این اتهامات در میان روحانیون وجود داشته است به مقام والای بسیاری از علمای با تقوا در میان روحانیون اینگونه بی حرمتی کنیم؟ تمامی کسانی که از اول انقلاب تاکنون خاطره از وقایع این کشور دارند بخوبی بسیاری از کسانی را که ملبس به لباس روحانیت بوده اند به نام می شناسند که در دادگاهها به اتهامهایی بسیار وقیح تر از آن اتهامهایی که آقای شریعتی به استادان دانشگاه علامه طباطبایی زد محکوم شده اند ولی آیا این فسادها از شان والای روحانیت کم می کند؟

واقعا چند مورد از آن اتهامهایی که ایشان زده اند در دادگاه صالحه محکومیت یافته است؟ جالب اینجاست که ایشان برای آنکه بقول خودشان جلوی این فسادها را بگیرند کسانی را به دانشگاه آورده اند که متاسفانه روحانی بوده اند و با تاسف بیشتر تنها موردی که در دادگاه صالحه به انواع اتهامهای فوق محکومیت آن محرز شده و حکم خورده است همین نوچه ایشان و همه کاره و تهمت زن به استادان دانشگاه بوده است که از کلیه کارهای دولتی محروم شده است!!! آیا کسی تحقیق کرده است که نکند برخی از این افرادی که ایشان از آنها به بدی یاد می کنند همان افرادی باشند که از نوچه های ایشان بوده اند و جزء موافقان ایشان در دانشگاه قلمداد می شده اند؟ چرا اغلب مخالفان ایشان پاکترین، انقلابی ترین و متدین ترین و فرهیخته ترین اعضای هیات علمی دانشگاه هستند؟ چرا کسانی که در زمان طاغوت بوسه بر دست شاه می زدند و یا دعا برای دفع بلا از شاه می کردند الان از نزدیکترین افراد به ایشان و مجری اوامر ملوکانه سراسر بی تدبیر ایشان هستند؟

نکند آن دانشجویانی که برای ایشان جاسوسی می کرده اند برای آنکه استادی در قبال خواسته ناحق آنها مقاومت کرده بود برای انتقام، چنین اتهامهایی را مطرح کرده اند تا هم نمره ای بدست آورند و هم بتوانند در دوره های بالاتر بدون آزمون وارد شوند. چرا در دانشگاه مشهور است برای آنکه پرونده ارتقاء یک عضو هیات علمی بتواند در هیات ممیزه مطرح شود باید یک خودشیرینی و دست بوسی برای آقای شریعتی بکند تا بتواند به حق خود برسد؟ چرا اغلب کسانی که مسئولیت گرفته اند با ترس از تهدیدهای ایشان مجبور به همراهی با ظلمهای بسیار ایشان شده اند؟ نکند برخی برای اشتغال در دانشگاه اینهمه استادان پاک را بدنام کرده اند؟

بسیاری از دانشگاهیان حداقل یک بار از ایشان دروغ و تهمت شنیده اند. بسیاری از کارکنان از بی حرمتی هایی که ایشان در جلسات به افراد محترم جامعه روا داشته اند خاطره دارند. هرچه فرد نزدیکتر باشد بی حرمتی به افراد بیشتری را شنیده است. بسیاری از مسئولان کشور از بالا تا پایین به نحوی در معرض بی حرمتی های ایشان در جلسات قرار گرفته اند. بعید است در کشور کسی را بتوان پیدا کرد که به اندازه ایشان مثال کامل تکبر و خودبزرگ بینی باشد. آیا شرع مقدس دستور داده است همه را تحقیر کنند؟ ایشان همانند فرعون با خوار کردن اعضای هیات علمی آنها را به اطاعت از خود وامی داشته اند. آنها که عزت نفس خود را به این خفت ها نمی فروختند یا پای تمامی عواقب آن نششسته اند یا اصلا خود را از دانشگاه کنار کشیده و هر روز نیز خشنودتر از تصمیم خود هستند. رفتار زننده ایشان در آنکه بسیاری افراد را ماهها پشت در اتاق نگهدارند و نگذارند حق خود را حداقل مطرح کنند بر اساس چه مبنای شرعی، قانونی و حتی انسانی است؟ اگر به شما بگویند در یک دانشگاه آمریکایی یک مسئول، ماهها یک استاد دانشگاه را ساعتها پشت در اتاق خود نگهداشته است و اجازه طرح خواسته اش را به او نمی دهد آیا آن را مثال بارزی از خوی استکباری آنها نمی دانید و در بوق و کرنا نمی کنید؟ این رفتار ضد انسانی در کجای جهان می تواند توجیه داشته باشد.

چه کسی می خواهد ظلمهای بیشماری که ایشان به دانشجویان و اعضای هیات علمی کردند پاسخ بگوید. آیا می دانید بسیاری شاهد بوده اند که افرادی با گریه از اتاق ایشان بیرون آمده اند و انواع تحقیر ها و ظلمها نصیب آنها شده است؟ آیا می دانید استادان بسیاری شب را تا به صبح در کنار خانواده خود با گریه به سر کرده اند؛ چرا که نمی توانستند باور کنند اینهمه ظلم در جمهوری اسلامی به آنها شود؟ آیا می دانید بسیاری استادان برجسته و توانا و متدین که الان در مسئولیتهایی در جمهوری اسلامی هستند به همین جهتها عطای عضویت هیات علمی را در دانشگاه علامه طباطبایی به لقایش بخشیده اند و یا در دانشگاههای دیگر منشا آثار برجسته ای هستند و یا اشتغالات دیگری را ترجیح داده اند؟ آیا می دانید گرد مرگ و دلمردگی در دانشگاه پاشیده شده است و کار به آنجا رسیده است که بسیاری از استادان مومن و انقلابی حتی بدنبال بازنشستگی پیش از موعد هستند؟

از روزنامه کیهان تعجب می شود که چگونه آقای شریعتی را استادی فرهیخته می داند. ایشان چه نظر جدیدی یا کار علمی بدیعی در علوم انسانی و حتی در علوم اسلامی کرده اند؟ تمامی اظهارات ایشان همانند سابقه منبری شان ایراد خطابه های بی محتوا است. تنها هنر ایشان که برای بقای ایشان در این چند ساله مفید واقع شده است آن است که به دروغ تمامی دانشگاهیان را افرادی سکولار (که بعید می دانم معنای آن را بتوانند توضیح دهند)، غرب زده و خطرناک جلوه دهند تا بتوانند خود را قهرمان مبارزه با غربزدگی و بی دینی جلوه دهند. خود در جلساتی شاهد بوده ام که قریب به اتفاق اعضای هیات علمی را افرادی غیر قابل اعتماد و دین گریز جلوه می دادند و حتی علوم انسانی دانشگاهی را جز غربزدگی نمی دانسته اند و به همین دلیل در این چند ساله سعی کرده اند که یکی یکی رشته های علوم انسانی ضروری برای کشور را حذف کنند. درحالی که اغلب قهرمانان مبارزه با غربزدگی در دانشگاه علامه طباطبایی هستند؛ و همین افراد برخلاف ایشان و نوچه هایشان آثار ارزشمندی را در تدوین علوم انسانی ایرانی اسلامی بوجود آورده اند و گرههای کور تفکر غربی را دقیقا نشان داده اند.

حمیدرضا آیت اللهی

استاد فلسفه دانشگاه علامه طباطبایی

17/6/92

در همين زمينه:

سيدصدرالدين شريعتي، رئيس دانشگاه علامه طباطبايي، كمر به حذف و اخراج بسياري از اساتيد نخبه و سرشناس اين دانشگاه بسته بود و حتي وساطت چهره‌هاي سرشناس و برخي نمايندگان مجلس نيز براي ممانعت وي از اين اقدام نادرست اكتفا نكرد تا عاقبت شمار زيادي از اساتيد شاخص و مطرح اين دانشگاه در دوره‌ي زعامت ايشان، بازنشسته، اخراج يا تبعيد شدند.

دكتر نعمت‌الله فاضلي نيز به عنوان يك استاد مستقل، در تندباد حوداث و قلع و قمع كردن فضاي علمي و استيلاي فرهنگ پادگاني بر دانشگاه‌ها، از بارش تيرهاي بلا بي‌نصيب نماند و پس از تحمل همه‌ي بي‌مهري‌ها و ممنوعيت از رفتن به كلاس درس و اعمال محدوديت‌هاي مختلف، نهايتاً در فروردين ماه سال جاري به پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي منتقل شدند.

در يكي از روزهاي گرم ارديبهشت ماه با دكتر فاضلي تماس گرفتم و نشاني پژوهشگاه را سؤال كردم و به ديدنش شتافتم. سر راه گلدان گل سفيد رنگي گرفتم كه گلش دائمي بود.گلي ماندگار براي استادي ماندگار. پژوهشگاه برِ اتوبان كردستان و حوالي چهارراه ASP واقع شده است. رأس ساعت مقرر در اتاق كار ايشان حاضر شدم. بر خلاف دفتر قبلي‌شان در دانشگاه علامه دو همكار ديگر نيز در اتاق‌شان حضور داشتند و به اصطلاح اتاق‌شان اشتراكي بود. نماي خيلي خوبي به يك فضاي سبز و پر از گل داشت و لبه‌ي پنجره نيز پر از انواع گياهان آپارتماني بود. مرا به دو همكار جديدشان معرفي كردند و آن دو بزرگوار را به من.

دقيقاً روبروي ميز دكتر فاضلي، ميز دكتر بيوك محمدي استاد نام آشناي علوم اجتماعي قرار داشت كه كتاب زن ذليل ايشان و دو كتاب ديگري كه در خصوص تحليل كيفي و روش تحقيق نظريه مبنايي تأليف كرده‌اند بسيار معروف است. دكتر بيوك محمدي سال‌ها در آمريكا اقامت داشته‌اند و علاوه بر اين كه تمامي مدارك تحصيلي خودشان را از دانشگاه كنتاكي آمريكا اخذ كرده‌اند، پنج سال نيز در كسوت استادي در همين دانشگاه فعاليت داشته‌اند. لذا انگليسي حرف زدن برايش ساده‌تر از فارسي است و بعضاً با دكتر فاضلي انگليسي گفت‌وگو مي‌كردند.

در خلال صحبت با دكتر فاضلي، متوجه شدم كه دكتر محمدي، اين پيرمرد 67 ساله مشغول درست كردن چاي با دستگاه چاي‌ساز برقي است. بهت و شرمندگي من، آن جايي به نهايت خودش رسيد كه ديدم دو فنجان چاي براي من و دكتر فاضلي درست كرده‌اند. همان جا به دكتر فاضلي گفتم اين اخلاق، اخلاق يك استاد ايراني نيست و محصول همان سال‌هايي است كه در آمريكا بوده‌اند.

من اين اقدام انساني دكتر بيوك محمدي را از چند جهت تحليل و بررسي مي‌كنم.

نخست همان جنبه‌ي انسان‌دوستي و محبت به هم‌نوع و مهمان‌نوازي است كه در فرهنگ خود ما هم هست اما نه در اين حد كه يك پيرمرد براي دو فرد ميانسال و جوان‌تر از خودش چاي بريزد و بياورد. آن هم در شرايطي كه محبت‌كننده در مقام علمي بالاتري قرار دارد.

دوم، فرهنگ غالب كار و استقلال عمل و خودجوش بودن و روي پاي خود ايستادن در جامعه‌ي آمريكايي است. از چند تن از دوستان سفر كرده به آن سرزمين شنيده‌ام كه در شركت‌ها و ادارات‌شان آبدارچي به اين معنايي كه در ايران موجود است، اصلاً وجود ندارد.تقريباً همه چيز حالت سلف‌سرويس دارد.

سوم اين كه اين استاد دانشگاه نه تنها چاي ريختن را براي خودش كسر شأن نمي‌داند بل‌كه اين عمل را به عنوان يك اقدام متعالي و اخلاقي انجام مي‌دهد. يعني من به عنوان استاد دانشگاه علاوه بر تدريس و پژوهش و نوشتن كتاب و مقاله، «انسان» هم بايد باشم.

اينجاست كه بنده دو واژه‌ي «انسان‌يار» و «انسان تمام» را در كنار القاب و عناوين«استاديار» و «دانشيار» و «استاد تمام» به جامعه‌ي دانشگاهي ايران توصيه و پيشنهاد مي‌كنم. «استاديار» و «دانشيار» بودن، بدون «انسان‌يار» بودن به تعبير سعدي همان عالم بي‌عمل است و زنبور بي‌عسل و درخت بي‌ثمر. علم كاسب‌كارانه به تعبير پيامبر اكرم نه آن علمي است كه «العلم نورٌ؛ يقذفه الله في قلب من يشاء» (علم نوري است كه خدا در دل هر كس بخواهد برمي‌افروزد)، بل كالايي است براي تجارت پيشگي و كسب عناوين علمي و دانشگاهي.

به نظر شما استادي كه براي يك دانشجو چاي مي‌ريزد، طمعي در مقاله و دسترنج علمي او دارد؟ هرگز!

حالا رفتار دكتر بيوك محمدي را مقايسه كنيد با برخورد يكي ديگر از اساتيد دانشكده خودمان، آن جايي كه دو سال قبل براي اهداي يك شاخه گل به اتاق اساتيد رفته بودم و در غياب وي از همكار روبرويي‌اش پرسيدم كه آقاي دكتر فلاني امروز نيامدند؟ و در پاسخ شنيدم كه «من منشي ايشان نيستم». تفصيل داستان را در مطلب «از استاد بي‌ادب دانشگاه ما، تا رئيس متواضع بوستون كالج» آورده‌ام. آن دوست و استاد عزيزي كه به بوستون كالج رفته بود نقل مي‌كرد كه هيئت علمي كنفرانس در وسط سالن ايستاده بودند و ميكروفون توزيع مي‌كردند.

لطفاً اين دو داستان چند خطي در خصوص سيره‌ي پيامبر اسلام را بخوانيد:

« در سفری که رسول خدا (ص) با اصحاب داشتند، هنگام تهیه غذا هریک از آنان کاری را قبول کردند،پیامبر (ص) هم هیزم جمع کردن را بر عهده گرفت و هر چه اصحاب خواستند از کار پیامبر(ص) جلوگیری نمایند نپذیرفت.

در مورد دیگری که پیامبر (ص) از شتر پیاده شدند و برای بستن آن به گوشه ای می رفتند اصحاب آمدند تا شتر از پیامبر بگیرند و افسار آن را ببندند اما پیامبر نپذیرفت و فرمود:

«سعی کنید کار خود را به دیگران واگذار نکنید». ( منبع : سیره پیامبر اکرم(ص) با نگاهی به قرآن کریم،محسن قرائتی؛ سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی،ص41 .)»

اين مسائل آن قدر براي ما دور از ذهن شده‌اند كه هر وقت ميدان عمل پيش بيايد براي راحتي خودمان مي‌گوييم، او پيامبر خدا بود كه از اين كارها مي‌كرد، ما كه پيامبر نيستيم. بنده عرض مي‌كنم يك عده‌اي آن طرف دنيا زندگي مي‌كنند و ادعاي پيامبري ندارند و به اين سيره‌ي پيامبر كه «سعي كنيد كار خود را به ديگران واگذار نكنيد»دارند همين الان عمل مي‌كنند. ما كه خودمان را پيروان پيامبر اسلام مي‌دانيم، آن حضرت فرموده‌اند: «ملعونٌ مَن ألقی كَلَّه عَلَی الناس» يعني كسی كه بار زندگی خود را بر دوش دیگران بیفكند (و بخواهد از دسترنج مردم زندگی خود را بگذراند) از رحمت خدا به دور است. ما تا زماني كه فرهنگ كار و نان از عمل خويش خوردن را در جامعه‌ي خودمان نهادينه نكنيم و بخواهيم«سواري مجاني» بگيريم، از رحمت خدا به دور هستيم. لطفاً ائمه‌ي جمعه و جماعات در خصوص علل خشك‌سالي و زلزله در كنار دلايل خودشان (بي‌حجابي زنان) به عارضه‌ي سربار ديگران بودن و گسترش فرهنگ پخته‌خوري و تنبلي هم اشاره‌اي بفرمايند. ما تا زماني كه كار و تلاش نكنيم و براي ارتقا و پيشرفت چشم‌مان به دولت و بيت‌المال و پول نفت و حمايت اين و آن باشد، لعنت شده‌ايم و از رحمت خدا به دور. به همه‌ي عوامل عقب‌افتادگي ايرانيان لعنت‌شدگي را هم اضافه كنيد.

بعدالتحرير:

جناب آقاي دكتر بيوك محمدي، ضمن ارسال پيام تشكرآميز، تأييد كردند كه اين روحيه را از استادان آمريكايي آموخته‌اند.

در همين زمينه: