پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

دسته بندی: مردم شناسي

پیش درآمد

از همان آغازین روزهای زندگی مشترک، سفر سهمی ثابت و جایگاهی مشخص در سبد کالای خانوارمان داشته است. چه آن زمان که خودروی شخصی نداشتیم و برای جابجایی از اتوبوس‌های بین شهری استفاده می‌کردیم و چه اکنون که با خودروی شخصی و بعضاً به صورت گروهی سفر می‌کنیم. پیشتر +اینجا اشاره کرده بوم که «سفر را دوست دارم من» و +اینجا از «انسان و سفر» گفته بودم. سفر هم مطلوبیت ذاتی دارد که نمادی از سفر انسان از دنیا به سوی آخرت است و هم مطلوبیت عرضی دارد که موجب گسترش شناخت، آشنایی با سبک زندگی ملل و اقوام دیگر و نیز باعث تحرک و پویایی خواهد شد. هزار شهر نرفته ، عنوانی است برای مجموعه سفرهایی که به شهرهای مختلف کشور عزیز و پهناورم داشته و دارم. کشوری چهار فصل با طبیعتی گونه‌گون و هزار و اندی شهر، که تاریخ پیدایش و دگرگونی هر شهری به برهه‌ای از تاریخ این سرای کهن بازمی‌گردد و سفر به شهرهای مختلف ایران، مطالعه‌ی تاریخ مجسم این مرز و بوم و کارگاه عملی جغرافیا و مردم‌شناسی است.

ارومیه ؛ سرزمین آب

Urmieh

دریاچه ارومیه در حال خشک شدن

ریشه نام ارومیه در زبان سریانی و از ترکیب دو واژه «اور» به معنای شهر و «میاه» به معنای آب است و ارومیه بدین صورت، شهر آب معنا می‌شود و حقیقتاً آب آشامیدنی ارومیه یکی از بهترین و گواراترین آب‌های ایران زمین است. آب شرب شهر از کیفیتی بالا برخوردار است و بدون نیاز به تهیه‌ی آب معدنی می‌توان از همین آب گوارا نوشید و برای مصارف غذایی بهره جست. اما شناسنامه‌ی شهر ارومیه، دریاچه‌ی منحصر به فرد و نمکین ارومیه است که در ۳۰ کیلومتری این شهر واقع شده است. وجود آن آب شیرین و گوارا در کنار این دریاچه سراسر نمک، خود از عجایب روزگار است. این دریاچه‌ی زیبا و بانمک، اکنون دوران کم‌آبی خود را تجربه می‌کند. بخش‌های وسیعی از دریاچه به دشت نمک تبدیل شده‌اند و غلظت نمک آب به بالاترین میزان رسیده است، به گونه‌ای که آب دریاچه لیز و چرب به نظر می‌رسد و پس از تماس با دست احساس نامطلوبی ایجاد می‌کند.

از دیگر ویژگی‌های شهر ارومیه و استان آذربایجان غربی، اختلاط فرهنگی و مذهبی است که مسلمانان شیعه و اهل سنت همراه با پیروان آیین مسیح در یک همزیستی مسالمت‌آمیز کنار یکدیگر زندگی می‌کنند. وجود کلیساهای متعدد و باقدمت چند صد ساله، حکایت از ریشه‌دار بودن مسیحیان و ارامنه در این خطّه دارد.

استان آذربایجان غربی به لحاظ توپوگرافی و موقعیت جغرافیایی از عرض کم و طول بسیار بلند برخوردار است. به صورتی که فاصله‌ی شمالی‌ترین شهر آن یعنی ماکو با جنوبی‌ترین شهرش یعنی سردشت به بیش از ۵۲۰ کیلومتر می‌رسد و این در حالی است که میانگین عرض استان از ۱۰۰ کیلومتر تجاوز نخواهد کرد. این بدان معناست که برای دسترسی به شهرهای مختلف استان آذربایجان غربی می‌بایست مسافت‌های طولانی را طی نمایید. شهر سردشت با دارا بودن یکی از بهترین جاذبه‌های طبیعی و تاریخی استان، ۲۳۵ کیلومتر (اندکی کمتر از فاصله تهران تا ساری) با ارومیه فاصله دارد. جاده‌ی دو طرفه و کوهستانی نیز بر طولانی‌تر شدن این مسیر مزید علت است و این همه منجر به محروم و مهجور ماندن چنین استعدادهای طبیعی و خدادادی است. به همین دلیل در یک مسافرت کوتاه مدت امکان دیدن شهرهای مختلف این استان میسر نبود، شاید وقتی دیگر.

دریاچه مارمیشو

Marmishou

دریاچه مارمیشو؛ مرز ایران و ترکیه

در فاصله ۴۵ کیلومتری غرب ارومیه و در نقطه صفر مرزی، دریاچه‌ای بکر و زیبا در حصار کوه‌ها واقع شده است. مسیر پیچ در پیچ و کوهستانی و سرسبز دریاچه، رنج سفر و دشواری جاده را آسان و شیرین می‌کند. در کنار دریاچه اما جز تابلوی میراث فرهنگی و گردشگری استان، اثری از امکانات و خدمات نیست. پنج کیلومتر مانده به دریاچه، یک ایست بازرسی نیروی انتظامی واقع شده است. دو سرباز صفر کم سن و سال، خودروی‌مان را متوقف می‌کنند و مدارک ماشین را می‌خواهند. شماره خودرو را به همراه نام و تعداد نفرات ثبت می‌کنند تا هنگام برگشت کنترل کنند، که کسی به آن سوی مرزها فرار نکرده باشد. به ما توصیه می‌کنند قبل از ساعت ۵ عصر بازگردیم، زیرا این منطقه عملیاتی و مرزی است و امنیت ندارد.

نیمی از محیط دریاچه با درختان بلند پوشیده شده است و نیم دیگر آن به کوه متصل است. خزه‌های سبز بلند، کف دریاچه را پوشانده‌اند و سمفونی غورباقه‌ها سکوت دریاچه را شکسته است و همگی بدون خستگی در اوج می‌خوانند. دو خانواده کنار تابلوی سازمان گردشگری چادر زده‌اند و دود آبی رنگ جوجه‌کباب‌شان به آسمان رفته است. نشان بی‌فرهنگی برخی گردشگران قبلی بر ساحل دریاچه زشت‌نمایی می‌کند. انواع قوطی‌های نوشابه و ظرف‌های یک بار مصرف و کیسه‌های نایلونی رها شده مهر جهالت فرزندان آدم را بر طومار طبیعت‌ زده است.

ارومیه دروازه غرب

چندین بازارچه مرزی بین ایران و ترکیه واقع شده است که عمدتاً به فروش پوشاک ترک اشتغال دارند. ارومیه دروازه‌ی ورود به اروپا و دروازه‌ی ورود محصولات و فرهنگ غربی است. همه‌ی کسانی که به صورت زمینی سودای سفر به فرنگ را داشته‌اند، از مرز بازرگان و استان آذربایجان غربی پای به کشور ترکیه گذاشته‌اند و این همجواری آذربایجان غربی و غرب در فرهنگ این منطقه بی‌تأثیر نبوده است. از دیگر ویژگی‌های جالب استان آذربایجان غربی این است که قریب به اتفاق شهرهای مرزی این استان کردنشین هستند. ظاهراً آذری‌ها علاقه‌ای به مرزنشینی ندارند یا این که مخاطرات آن را به جان نخریده‌اند. از شهر ارومیه ۴۵ کیلومتر که به سمت غرب و شمال غربی بروید به روستای مرزی سِرُو (Sero) می‌رسید که البته تابلوی شهرداری سِرُو در وسط آن خودنمایی می‌کند. اما از شهر به جز یکی دو پاساژ کوچک و چند مغازه‌ی پراکنده و یک خیابان آسفالت دو بانده اثری نیست. مغازه‌داران کُرد زبان هستند و قیمت اجناس بد نیست، اما خیلی باید مراقب باشید که به هوای مرز ترکیه، جنس چینی به شما غالب نکنند یا قیمت برخی کالاها را گرانتر از حد معمول حساب نکنند.

روستای کندوان

kandovan

روستای تاریخی کندوان؛ خانه‌ها و مغازه‌های مدرن در کنار خانه‌های سنگی

در مسیر برگشت و نرسیده به تبریز، سری به روستای تاریخی کندوان زدیم. جایی که ۱۵۰۰ سال پیش فرهادان گمنام سینه‌ی سنگ‌های کوه را شکافته‌اند و در آنجا سکنی گزیده‌اند. هوای روستا سرد و مطلوب است و برخورد روستانشینان گرم و دلپذیر. مغازه‌ها و خانه‌هایی به سبک مدرن در کنار آن خانه‌های سنگی بنا شده است که نظم دیداری و یکپارچگی بافت روستا را به هم ریخته است. تابلوی «موزه مردم‌شناسی روستای کندوان» مرا به سوی خود می‌کشاند اما پس از ورود به جز دو مجسمه زنان روستایی که در حال نخ‌ریسی و بافندگی هستند اثری از هیچ توضیحات مکتوب در خصوص تاریخچه این روستا و نحوه‌ی پیدایش آن نیست. موزه مردم‌شناسی فروشگاه عرضه‌ی محصولات صنایع دستی است که در بین آنها اجناس چینی به وفور خود نمایی می‌کند. عسل چهل گیاه و عسل گون این روستا بسیار خوشمزه و مرغوب است. برای سوغات، قدری عسل و چای کوهی و کاکوتی و گیلدیک و صنایع دستی خریدیم.

قلعه ضحاک هشترود

Zahak-Castel

قلعه ضحاک؛ ۱۸ کیلومتری هشترود

در بازگشت از تبریز، برای صرف ناهار در هشترود توقف کردیم و تابلوی باشکوه قلعه ضحاک که روبروی میز ناهار ما نصب شده بود، ما را به دیدن این قلعه‌ی ۲۰۰۰ ساله دعوت کرد. قدمت این قلعه به دوره‌ی اشکانیان باز می‌گردد که سبک معماری آن نیز به معماری رومی شباهت دارد. قلعه بر فراز کوهی بلند و چشم‌اندازی زیبا بنا شده است که دسترسی دشمنان را دشوار سازد. صعود به قلعه دست کم به یک نیمروز نیازمند است که وقت ضیق و برخی همراهان مسنّ، مجال دیدار از نزدیک را از ما گرفت و به گرفتن چند عکس یادگاری بسنده کردیم.

در همین زمینه:

مشغول پیاده‌سازی و تحلیل مصاحبه‌هایی که تا اینجای پژوهش انجام داده‌ام هستم. در روش تحقیق کیفی، بر خلاف روش کمّی تحلیل داده‌ها همزمان با جمع‌آوری انجام می‌گردد. نکات بسیار ظریف و زیبایی از دل این مصاحبه‌ها قابل استخراج است که حیفم آمد اینجا مطرح نکنم. چون در روش تحقیق من که روش ترکیبی است، صدها صفحه مصاحبه‌ی پیاده شده، نهایتاً به دو سه نظریه تبدیل می‌شود که از طریق روش کمّی و پیمایشی مورد آزمون قرار خواهد گرفت و این دیالوگ‌های بسیار خواندنی فراموش خواهد شد. لذا از این پس گزیده‌هایی از مصاحبه‌ها را اینجا خواهم آورد. این مصاحبه‌ها پرده‌هایی از نمایش زندگی ایرانی و فرهنگ ایرانی است.

موضوع پایان‌نامه من هم‌پیمایی است. برای آشنایی بیشتر می‌توانید، +این، +این و +این یادداشت را مطالعه کنید.

گزیده‌هایی از مصاحبه با آقای «م» ۳۵ ساله دارای دو فرزند و کارمند

م: یه سری چیزهای اخلاقی هست که تو ایرانی‌ها هست، باعث میشه که این طرح‌ها خیلی بد اجرا بشه. مثلاً آمریکا این جوری نیستش. اینجا مهمون میاد شما دعوت میکنی، سعی می‌کنی به نحو احسن ازش پذیرایی کنی. ولی مثلاً توی آمریکا طرف شما رو دعوت می‌کنه به یه قهوه و فقط همون یه قهوه رو میده و شما هم هیچ انتظار دیگه‌ای نداری. اما من شما رو دعوت می‌کنم که امشب بیای خونه ما. میای خونه ما به چایی قانع نمیشی، میری پشت سرم حرف میزنی که یارو اصلا یه میوه نیاورد. دیگه میوه چه ارزشی داشت که نیاوردی. این سیستم اخلاقی باعث میشه، یه سری کارهای مکانیزه‌ای که ایجاد میشه که راحتی رو برای انسان بیاره، از بین بره. این بنده خدا که ما باهاش هم‌پیمایی انجام میدادیم یه فامیلی داشت، طرف آدم سوءاستفاده کنی بود اون موقع‌هایی که ماشین نداشت، فوراً رادار می‌گرفت که با ما بیاد، در کمال رودربایستی می‌بردیمش.

من: اونوقت خودش ماشین نمی‌آورد؟

م: نه دیگه.

من: بعد چه جوری تونستید بهش بگید؟

م: هیچی. کم کم هی متوسل می‌شدیم به دروغ. مثلاً می‌گفتیم نه ما نمیریم. من امروز با فلانی میرم که اون نیاد. مشکل ما اینه که رک نمی‌تونیم صحبت کنیم. متوسل میشیم به دروغ. من الان دیر میام سرکار نمی‌تونم بگم خواب موندم، باید بگم بچه‌ام مریض بود. چون اگه بگم خواب موندم، یه دفعه با یه دیوار مواجه میشم، اه! مگه خونه خاله‌اته که بگیری بخوابی؟ یعنی خواب موندن درک نمیشه، ولی اگه بگم بچه‌ام مریضه، میگه اگه میخوای یه ساعت دیگه هم بمونی بمون، اگه بچه‌ات حالش خرابه. [دروغ بگم] یه ساعت هم تازه ارفاقی میگیرم.

من: به نظر شما این جور تعارفات رو چه جوری میشه حل کرد توی روابط این جوری؟

م: نمی‌دونم

من: منظورم اینه که این تعارفات جوری نباشه که آخرش به جدایی بیانجامه. چون اینها جمع میشه بعد یک جدایی یک طرفه‌ی تلخ صورت میگیره. چون من تا یه جایی می‌تونم تحمل کنم، بعدش می‌بینم که قابل تحمل نیست، با یک دلخوری و کینه‌ای که می‌مونه نسبت به اون فرد، با یک اوقات تلخی. در حالی که مثلاً اگه شما بهش بگید، به هر حال شما که دارید این مسیر رو با ما میاید، به هر حال ماشینم داره مستهلک میشه، من پول بنزین میدم، اگه شما محبت کنید یه بخشی از این پول رو بدید. به نظر شما این مقدور نیست؟

م: ببین این موقعی ممکنه که ما حرفهامون رو بتونیم بزنیم که اصلاً از هم شناخت نداریم، یعنی دو نفر خیلی عادی، غریبه، خیلی راحت [باشن با هم]. ولی وقتی رفیق میشیم یا صمیمی میشیم، همون رودربایستی شروع میشه، چون نمی‌تونیم حرف‌مون رو رک بزنیم. یعنی شما قرار نیستش که سه بار با من بیای، ولی خودت یه بار ماشین بیاری. رک باید بگی، ولی ما این جوری نمی‌تونیم صحبت کنیم. سیستم ما منطقی نیستش، خیلی کاملاً احساسی هستیم ما. بعد مجبور میشیم به خاطر احساساتی بودن‌مون دروغ بگیم.

 در همین زمینه:

نگاهی به سطح تحصیلات جمعیت کشور، مطابق سرشماری نفوس و مسکن سال ۱۳۹۰، بیانگر این است که قریب به ۱۹ میلیون نفر کم‌سواد و بی‌سواد بالای ۱۸ سال در کشور وجود دارد. طبق همین آمار، ۹۷۱۹۷۱۲ نفر بی‌سواد مطلق وجود دارد که از این تعداد ۹۱۸۹۷۵۴ نفر آنها بالای ۱۹ سال هستند. تقریباً همین مقدار نیز افراد با سواد ابتدایی وجود دارد. ۹۳۶۷۶۶۱ نفر با تحصیلات ابتدایی بالای ۱۵ سال در کشور زندگی می‌کنند که از این آمار ۸۸۷۰۹۷۷ نفر آنها بالای ۱۹ سال هستند.

آمار بیسوادان مطلق کشور 1390

بحث اصلی این نوشتار بررسی تأثیر آرای این ۱۹ میلیون نفر بر انتخاب رئیس جمهور به عنوان سکاندار اجرایی کشور است. آیا این ۱۹ میلیون نفر در مغالطه معروف مار و مار، خواهند توانست مار اصلی را تشخیص بدهند؟

یکی از آشنایان که در جریان انتخابات ۸۴، طرح خود را در یکی از روستاهای ملایر می‌گذراند و در روز رأی‌گیری پای صندوق حضور داشته است، تعریف می‌کرد: «پیرمردها و پیرزن‌هایی که برای رأی دادن مراجعه می‌کردند از من می‌خواستند که اسم آن شخصی که گفته است ماهی پنجاه هزار تومان پول پرداخت می‌کند را برای‌شان بنویسم و حتی نام مهدی کروبی را نمی‌دانستند»

آمار افراد با تحصیلات ابتدایی 1390

با توجه به این که افراد بیسواد و کم‌سواد در انتخابات امکان حضور دارند و شرکت در انتخابات، احساس «به حساب آمدن» را در آنها تقویت خواهد کرد، درصد حضورشان از افراد تحصیل‌کرده‌ای که به دلایل مختلف در انتخابات شرکت نمی‌کنند، خیلی بیشتر است.

اگر کاندیدایی، شعارها و برنامه‌هایش فقط معطوف به اقشار تحصیل‌کرده و دانشگاهی باشد و از این پتانسیل ۱۹ میلیونی غافل شود، قطعاً شکست خواهد خورد. مصاحبه معروف مصطفی معین بعد از انتخابات ۸۴ شنیدنی بود که گفت: «آرای من کیفی بود». در انتخاباتی که رأی یک بیسواد با یک استاد دانشگاه یکی است، کیفی بودن آراء هیچ تأثیری در نتیجه ندارد.

این یک اشکال اساسی است که به همه نظام‌های مبتنی بر آرای مردم وارد است و در کشور ما که از شاخص توسعه انسانی پایینی برخوردار است، بیشتر نمود خواهد کرد.

متأسفانه تا زمانی که «بگم بگم»ها صحنه گردان انتخابات باشند و شعبده‌بازها با چشم‌بندی، دیدگان خلایق را مسحور کنند، آیا جایی برای خردورزی، شایسته‌سالاری و انتخاب آگاهانه‌ی بهترین نامزد باقی می‌ماند؟

سطح تحصیلات افراد بالای 19 سال

نمودار فوق وضعیت پراکندگی سایر مدارج تحصیلی را نمایش می‌دهد و همان گونه که می‌بینید، ده میلیون دانشجو و دارنده مدارک تحصیلی دانشگاهی در اقلیت هستند. با این حساب می‌توان گفت هر نامزدی که از چاشنی عوام‌گرایی و پوپولیسم در تبلیغات خود بیشتر استفاده کند، شانس بیشتری برای پیروزی خواهد داشت.

منبع: پایگاه اطلاع رسانی مرکز آمار ایران؛ سرشماری نفوس و مسکن ۱۳۹۰

در همین زمینه:

علم مدیریت مملو از انواع پنجره‌هاست. پنجره جو-هری که توسط دو دانشمند با همین نام‌ها (جوزف لوفت و هری اینگهام) ابداع شده است، یکی از این نمونه‌ها می‌باشد. این پنجره یک مدل مفهومی برای درک روابط متقابل کارکنان با یکدیگر است.

شخصیت هر یک از ما از چهار بخش تشکیل شده:

  1. خود عمومی که هم برای خودمان و هم برای دیگران شناخته شده است.
  2. خود کور که برای خودمان ناشناخته و برای دیگران شناخته شده است.
  3. خود خصوصی که برای خودمان شناخته شده و برای دیگران ناشناخته است.
  4. خود ناشناخته که هم برای خودمان و هم برای دیگران ناشناخته باقی مانده است.

فرد در مورد دیگران آگاهی وشناخت ندارد

فرد در مورد دیگران آگاهی و شناخت دارد

من نهفته (خصوصی)

من آگاه (عمومی)

فرد در مورد خود آگاهی و شناخت دارد.

من نا آگاه (ناشناخته)

من نابینا (کور)

فرد در مورد خود آگاهی و شناخت ندارد.

این فقط بیان یک نمونه از کاربرد پنجره‌ها در علم مدیریت بود و بیش از این قصد ندارم به آن بپردازم. برای مطالعه بیشتر در خصوص پنجره جو-هری +این مطلب را بخوانید. (ضمناً این پنجره جو-هری هیچ ربطی به حرکت جوهری ملاصدرا ندارد)

مدل ابتکاری بنده، پنجره خداوجدان است. ابتدا لازم است چند مفهوم را به اختصار تعریف کنم:

آدم باخدا: فردی که به ظاهر شریعت مقید است و اعمال و مناسک دین را انجام می‌دهد و از نظر ظاهری در زمره افراد مذهبی تلقی می‌شود.

آدم باوجدان: کسی که هیچ گونه ظلمی به دیگران نمی‌کند و نسبت به دیگران احساس مسئولیت دارد.

آدم بی‌خدا: فردی است که یا به خدا اعتقادی ندارد و یا این اعتقاد آن قدر کمرنگ است که رفتار وی در چارچوب دین نمی‌گنجد و نظرخدا را به عنوان یک پارامتر در تصمیم‌گیری‌هایش لحاظ نمی‌کند

آدم بی‌وجدان: کسی است که به حقوق دیگران تجاوز می‌کند. این تجاوز از بلند کردن صدای پخش خودرو (اعم از این که موسیقی باشدیا نوحه) تا ریختن خون انسان‌ها و تجاوز به مال و ناموس ایشان قابل تصور است.

در این مدل ما چهار نوع آدم داریم:

  1. آدم باخدای باوجدان
  2. آدم باخدای بی‌وجدان
  3. آدم بی‌خدای باوجدان
  4. آدم بی‌خدای بی‌وجدان

بی‌خدا

با خدا

انسان غربی

انسان مؤمن

با وجدان

ظالم شرور

مؤمن ایرانی

بی‌وجدان

  1. انسان مؤمن (باخدای باوجدان): فارغ از این که چه ملیّت و مذهبی دارد، در عین این که به مناسک دین آسمانی‌اش پایبند است، تمام تلاشش بر این است که حق کسی را ضایع نکند. این فرد اگر مسلمان باشد نمونه یک انسان کامل است.
  2. مؤمن ایرانی (باخدای بی‌وجدان): فردی که همزمان با انجام مناسک دینی‌اش توجهی به تضییع حقوق دیگران ندارد. مثلاً یک بازاری که خلق الله را سرکیسه می‌کند و جنس غیراصلی به مردم غالب می‌کند و ده شب محرم مراسم می‌گیرد یا همزمان در معامله دروغ می‌گوید و تسبیح به دست دارد و نماز اول وقت می‌خواند و پشت سر سایر کسبه بدگویی می‌کند. از این مدل نمونه‌های خارجی هم وجود دارد، اما در ایران به وفور یافت می‌شود.
  3. انسان غربی (بی‌خدای باوجدان): فردی که با خدا سر و کاری ندارد یا اگر هم سر و کار دارد سکولار زندگی می‌کند، ولی به حقوق دیگران بسیار احترام می‌گذارد. از این مدل، نمونه‌های وطنی هم زیاد داریم. این تعریف شامل همه انسان‌های غربی نمی‌شود.
  4. ظالم شرور (بی‌خدای بی‌وجدان): کسی است که قلباً به هیچ چیزی جز منافع شخصی خود اعتقاد ندارد و برای رسیدن به خواسته‌هایش هیچ حدّ و مرزی نمی‌شناسد.

در خوب بودن باخدای باوجدان و بد بودن بی‌خدای بی‌وجدان بعید می‌دانم که کسی تردید داشته باشد، مسأله اصلی ارجحیت قائل شدن بین گزینه ۲ و ۳ است. آیا شما برای انتخاب همسایه، همکار، همسفر و دوست وقتی بین دو گزینه باخدای بی‌وجدان و بی‌خدایباوجدان مجبور به انتخاب یکی هستید، کدام را انتخاب می‌کنید؟ و از طرف دیگر مطابق آیات و روایات اسلام کدام یک عاقبت به خیر می‌شوند و به بهشت می‌روند و کدام به جهنم؟ و در توصیه‌های دینی به همنشینی با کدام گروه توصیه شده است و از همنشینی با کدام یک نهی شده است؟ من هنوز در این خصوص به نتیجه قطعی نرسیده‌ام.

از زیستن در کنار بی‌خداهای باوجدان تجربه‌ی خوبی دارم، ظاهر و باطنشان یکی است، بی‌آزارند، مدام به تو تذکر نمی‌دهند، حق و حقوق تو را محترم می‌شمارند، اما خوب باز فکر می‌کنند دیگر، خیلی بـــــــــــــــاز! و خیلی هم بـــــــــــــــــــــــاز رفتار می‌کنند!

از طرفی در آیات و روایات انسانی که ولو مرتکب برخی خطاها مثل دزدی است ولی نماز می‌خواند و با خدا ارتباط دارد، بر کسی که کلاً باخدا قطع رابطه کرده است ارجحیت دارد. خودم به شخصه اصلاً تجربه‌ی خوبی از معاشرت با این آدم‌های باخدای بی‌وجدان ندارم.

الان بین تجربه‌ی زیسته‌ی خودم و دلایل عقلی و نقلی دینی متحیر مانده‌ام. هر وقت به نتیجه قطعی رسیدم این مدل را کامل خواهم کرد.

در همین زمینه:

یکی از دوستان که برای مدت ۳ سال به یکی از کشورهای اروپایی مأمور شده بود و در تمام مدت با او از طریق چت و ایمیل در ارتباط بودم، زمانی که پس از پایان مأموریت به ایران برگشت، اولین سؤالی که از او پرسیدم این بود: دقیقاً لحظه‌ی ورود به تهران چه تفاوت محسوسی بین اینجا و آنجا احساس کردی؟

پاسخش خیلی برایم جالب بود. گفت: «اولین احساس من این بود که از یک جای رنگی وارد یک جای سیاه و سفید شده‌ام. یعنی آن قدر تنوع رنگ خودروها و مغازه‌ها و لباس افراد در آنجا زیاد است که همین تنوع رنگ خودش ایجاد یک شادابی و پویایی و حرکت می‌کند. شما الان به رنگ ماشین‌ها دقت کنید، عمدتاً در یک طیف خاکستری هستند و رنگ‌ها مرده است. مشکی، نوک‌مدادی، طوسی، زیتونی، یشمی، سفید، بژ و … همگی در طیف رنگ‌های بی‌روح و مرده است که غالب رنگ خودروها را در ایران تشکیل می‌دهد»

این موضوع را با چند نفر دیگر از دوستان و اساتیدم که در خارج تحصیل یا زندگی کرده بودند در میان گذاشتم و همگی این تنوع رنگ و مدل را تأیید کردند. دو سال از این موضوع می‌گذرد و ذهن من در تمام این مدت شواهد و قراین فراوانی یافته است که «ما سیاه و سفیدیم و غربی‌ها رنگی». این که چرا ما از طیف رنگ‌های متنوع و به ویژه شاد استقبال نمی‌کنیم دلایل متعددی دارد که ذیلاً اشاره خواهم کرد:

کارخانجات خودروسازی ایران در ابتدای امر محصولات متنوعی از لحاظ رنگ تولید کرده‌اند، اما به تجربه و از روی سلایق مشتریان به این نتیجه رسیده‌اند که رنگ‌های شاد مشتری ندارد و روی دست کارخانه می‌ماند. یعنی به واقع مشکل، کمبود عرضه این گونه خودروها در بازار نیست بلکه نبود تقاضا برای خودروهای رنگی است.

به عنوان مثال رنگ مورد علاقه‌ی من پرتقالی یا همان نارنجی است. تصور کنید که من با یک خودروی پرتقالی قصد دارم در سطح شهر، محل کار، محله‌ی سکونت و در بین اقوام و آشنایان و دوستان تردد نمایم. حتی اگر من به این رنگ صد در صد علاقه داشته باشم و آن را کاملاً در شأن خودم بدانم، رفتار دیگران با من به گونه‌ای خواهد بود که پس از اندک زمانی این خودرو را می‌فروشم و یکی از همان خودروهای طیف خاکستری می‌خرم. اجازه دهید این واکنش‌ها را قدری شفاف‌تر ببینیم:

راننده موتورسیکلت [پشت چراغ قرمز]: «داداش! آقای پرتقالی! یه خورده برو جلو ما رد شیم! آب هویج با توام ها!!!!»

یکی از دوستان [بعد از دیدن ماشین جدید بنده]: «محمد! این چیه رفتی خریدی؟ بابا این خیلی ضایعس، آخه مرد مگه ماشین نارنجی سوار میشه»

یکی از همکاران [با طعنه]: «خوب به سلامتی بعد از اداره هم مشغولید دیگه!! توی کدوم خط کار می‌کنید؟! [با نیشخند] تاکسی بانوان که نیست، هست؟!!»

یکی از بستگان دور [در یک مهمانی فامیلی]: «آقا تنگه واشی خوش گذشت؟ گفتن یه ماشین پرتقالی زیاد اون طرف‌ها دیده میشه. ایشالا همیشه به سفر!»

یعنی به واقع مشکل عدم تنوع رنگ نه در فقدان آن و نه در تقاضای آن است بلکه فرهنگ جامعه‌ی ایرانی از رنگ‌های شاد با عناوینی مثل «جلف»، «ضایع»، «جیغ»، «تابلو»، «بچگانه»، «زنانه» و امثال اینها یاد می‌کند و افرادی که از چنین رنگ‌هایی استفاده می‌کنند را تقبیح خواهد کرد و در مقابل رنگ‌های مرده و بی‌روح را می‌ستاید و آنها را «سنگین»، «متین»، «باکلاس» و «زیبا» تلقی می‌کند.

ضمناً رنگی که همرنگ جماعت نباشد زود شناخته می‌شود و راحت‌تر ردگیری می‌شود. شهروند ایرانی تمایل دارد با چراغ خاموش، آسته برود و آسته بیاید تا گربه شاخش نزند. این مورد به نظرم بیشتر در فقدان احساس امنیت روانی جامعه ریشه دارد که فرد نمی‌خواهد اتومبیلش مورد توجه واقع شود. خواه مورد توجه مردم، پلیس، سارق یا هر موجودی که عقلاً احتمال آسیب دیدن از وی وجود دارد.

ریشه‌ی این که رنگ دیوار اکثر خانه‌ها در ایران «استخوانی» است و کمتر رنگ‌های روشن شاد در آنها دیده می‌شود را می‌بایست در روح و روان خموده‌ی ایرانیان جستجو کرد. کدام روانشناس و کارشناس تبلیغات است که تأثیر رنگ را بر طراوت روح و روان آدمی انکار کند؟ در معروف‌ترین مطالعات علم مدیریت موسوم به مطالعات هاثورن که منتهی به ظهور مکتب نئوکلاسیک شد، التون مایو پس از پنج سال تحقیق بر روی کارکنان شرکت وسترن الکتریک دریافت که افزایش نور اتاق رابطه‌ی مستقیم با افزایش کارایی دارد. بعد از وی نیز برخی کارشناسان مدیریت با تغییر رنگ اتاق و مبلمان آن به بازدهی‌های بالایی دست یافتند.

نمای داخلی یکی از اتاق‌های شرکت گوگل

چندی پیش ایمیلی از وضعیت داخلی ساختمان اصلی شرکت گوگل به دستم رسید که محل کاری بسیار شگفت‌انگیز و مفرّح و متنوع را به تصویر کشیده بود. معنی دیگر آن همه تنوع رنگ و مبلمان متفاوت اداری، بروز خلاقیت است. یعنی از دل یک محل کار ساده با رنگ‌های مرده، این همه خلاقیتی که ارزش هر سهم شرکت گوگل را به ۶۱۰ دلار برساند درنمی‌آید. گوگل سالها پس از یاهو وارد دنیای ارائه‌ی خدمات ایمیل شد، اما به خاطر خلاقیت‌ها و امکانات بهتری که در اختیار کاربران خود قرار داد، توانست به راحتی این شرکت قدیمی و صاحب نام را پشت سر بگذارد به گونه‌ای که ارزش هر سهم از شرکت یاهو در حال حاضر معادل ۱۶ دلار می‌باشد.

این که ما در انتخاب رنگ دیوارهای خانه و اتومبیل‌مان به دنبال رنگ‌های مرده هستیم، نه ربطی به دولت و حکومت جمهوری اسلامی دارد و نه ربطی به استکبار جهانی. ما خودمان هستیم که در نظام ارزش‌گذاری ذهنی خود، رنگ شاد را جلف و سبک و رنگ‌های خاکستری را سنگین و رنگین! می‌نامیم.

بنده اعتقاد دارم، یکی از مواردی که قطعاً تأثیر مستقیم در بهبود روحیه و مهربانتر شدن شهروندان ایرانی با یکدیگر خواهد داشت، ایجاد تنوع در رنگ اتاق، خودرو، لباس، مبلمان و هر آن چیزی است که محیط پیرامون ما را پوشانده است. اما منظور بنده از تنوع رنگ به هم آمیختن بی‌ترکیب و ناموزون رنگها نیست و حتماً تناسب و کاربرد صحیح هر رنگ در جای خود منظور نظر است.