از امروز قصد دارم در لابلاي مطالب وبلاگم، نكاتي از دنياي شاد كودكان بنويسم.

اوايلي كه براي پسرم قصه‌ي شنگول و منگول را تعريف مي‌كردم، هر وقت به اين بخش از داستان مي‌رسيدم: «بزبز قندي با حبه‌ي انگور رفتن تو جنگل و ديدن آقا گرگه زير درخت خوابش برده، بزبز قندي با قيچي دل گرگه رو پاره كرد و شنگول و منگول رو در آورد …» پسرم با حيرت سؤال مي‌كرد: «آقا گرگه بيدار نشد؟!!» و من هم براي خراب نشدن قصه مي‌گفتم: «نه!»

اين اتفاق تا دو سه ماه تكرار مي‌شد و با هر بار رسيدن به اينجاي داستان سؤال و جواب فوق تكرار مي‌شد. ولي بعد از آن نمي‌دانم كه پسرم از پرسيدن سؤال خسته شده بود يا واقعاً باور كرده كه اگر كسي خواب باشد مي‌شود شكمش را پاره كرد بدون اين كه او از خواب بيدار شود! فلذا ديگر برايش عادي شده و سؤال نمي‌پرسد.

بعداً با خودم فكر كردم كه چگونه با تكرار و اصرار مي‌شود يك دروغ به اين گندگي را به خورد انسان داد.

بعدالتحرير: ظاهراً دوستان جزئيات قصه‌ي شنگول و منگول را فراموش كرده‌اند. اين قصه كاملاً تخيلي و متعاقباً سرشار از دروغ است، حداقل من گرگي را نمي‌شناسم كه براي ورود در بزند. اما من براي تعريف قصه يا ناچار بودم يك دروغ به بقيه دروغ‌هاي قصه اضافه كنم يا از گفتن كل آن صرف نظر نمايم، چون آخر قصه اين گونه تمام مي‌شود كه بعد از درآوردن شنگول و منگول از شكم گرگ، بزبز قندي به كمك بچه‌ها شكم او را پر از سنگ مي‌كنند و مجدداً شكم گرگ را مي‌دوزند و نهايتاً وقتي گرگ از خواب بيدار مي‌شود احساس سنگيني شكم و تشنگي مي‌كند و پس از رفتن كنار رودخانه براي خوردن آب، در رودخانه افتاده و غرق مي‌شود. حالا به نظر شما اگر من پاسخ مثبت مي‌دادم داستان خراب نمي‌شد؟