پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

دسته بندی: دنياي كودكان

Baby-2

اعتراف می‌کنم داشتن فرزند دوم، در پی گلایه‌های مکرر پسرم از درد بی‌برادری و بی‌خواهری بوده است که البته به زبان کودکانه‌ی او نداشتن هم‌بازی بود. پیش‌تر در مقاله‌ای با عنوان «افزایش جمعیت یا افزایش کیفیت؛ کدام استراتژی؟» به نقد و بررسی آرای مخالفان و موافقان افزایش جمعیت پرداخته‌ام که قصد بازگویی و تصدیع ندارم و علاقمندان را به مطالعه‌ی مقاله‌ی فوق ارجاع می‌دهم. کوتاه سخن آن که اعتقاد دارم کیفیت نباید فدای کمیّت شود و «یکی مرد جنگی به از صد هزار». لیک وقتی مردان جنگی خودشان یارای مبارزه‌ی انفرادی ندارند و طلب یار و یاور می‌کنند، آن قدر سنگ‌دل نیستم که فرزندم را بی‌یار و بی‌همراه، روانه‌ی عرصه‌ی کارزار کنم.

همسرم خیلی علاقه داشت که فرزند دوم‌مان دختر باشد، لکن تقدیر خدای متعال برخلاف این خواسته بود و دومی نیز پسر شد. ناگفته نماند که من هم برای جوری جنس و تجربه‌ی دختر داشتن بی‌تمایل به دختر بودن دومی نبودم، اما ته قلبمان «الخیر فی ما وقع» بود.

چند شبی است که ترانه‌ی خانه‌ی ما، ونگ ونگ گریه‌های یک نوزاد است. آن قدر برای پا نهادن به دنیا عجله داشته که بیست و چهار روز زودتر از زمان طبیعی به دنیا آمده است و از همین روی، یک نوزاد مینیاتوری و بامزه است.

دوباره پسر دار شدن همراه با دوباره پدر شدن است. گرفتن نوزادی در آغوش، به انسان حسّ جوانی می‌دهد. دوباره پدر شدن، تفاوت‌های اساسی با نخستین بار پدر شدن دارد. وقتی پدر یک فرزند هستی، می‌توانی بی‌پروا تمام عشق و محبتت را معطوف او کنی، لکن پدر دو فرزند بودن به منزله‌ی تقسیم توجه‌ها و محبت‌ها و تدبیر رابطه‌ی عاطفی میان دو فرزند است که یکی احساس نکند پدر، آن دیگری را بیشتر دوست دارد. به ویژه آن که فرزندان به لحاظ فیزیولوژی و رفتاری با یکدیگر برابر نیستند و تقسیم عادلانه‌ی محبت‌ها بین دو فرد ناهمگون جز به مدد تدبیر و دانستن نکات باریکتر ز مو و درخواست یاری از خدای سبحان جهت موفقیت در این امر خطیر محقق نخواهد شد.

 در همین زمینه:

برایش وایت برد خریده‌ایم. با ماژیک یک شکل‌های عجیب و غریبی می‌کشد.

بعد می‌گوید: «بابا! اگه بگی این چیه، یه جایزه بهت می‌دم»

من: «ماهه!»

پسرم: «نه!»

من: «موزه!»

پسرم: «آفرین!!!!! الان برم برات یه جایزه بیارم»

رفته از داخل کیفش یکی از این برچسب‌هایی که در مهدکودک به او جایزه داده‌اند را آورده است

و می‌گوید: «بیا اینم جایزه‌ات!»

برچسب را می‌گیرم، می‌بوسمش، بغلش می‌کنم و می‌گویم: «خیلی ممنون عزیزم، دستت درد نکنه»

برچسب را یک گوشه‌ای روی میز می‌گذارم و می‌روم.

فردای آن روز که از سر کار بر می‌گردم، در همان بدو ورود می‌گوید: «بابا! جایزه‌ات رو یادت رفت ببری اداره!»

من [نمی‌شود ولی دلم می‌خواهد همان جا گریه کنم، با بغض می‌گویم:] «چشم عزیزم بده همین الان بذارمش توی کیفم، دستت درد نکنه»

مسافر کوچولوی ما در راه بود و خرید سیسمونی یکی از دغدغه‌های ذهنی همسرم و من شده بود. بنا به سنت مرسوم مادر همسرم هزینه‌ی تأمین سیسمونی بچه‌ را پرداخت کرده بود و انتخاب آن را به ما واگذار نموده بود. وقتی کار خریدهای ضروری و اساسی به پایان رسید، برای خرید اسباب‌بازی هر دو تفاهم داشتیم که خیلی زیاد نباشد و چند تا اسباب‌بازی محدود و نمادین برای پر کردن کمد بچه کفایت می‌کند. بر اساس آخرین مطالعات روانشناسان، وجود انبوه لوازم بازی، بی آن که کودک برای به دست آوردن آنها زحمتی کشیده باشد، حس خودخواهی و زیاده‌طلبی کودک را تقویت می‌کند و او را نسبت به نگهداری و قدرشناسی لوازمش بی‌تفاوت می‌نماید.

البته ما حریف سایر بستگان نشدیم و پس از تولد فرزندم، تقریباً هر آنچه یک کودک تا ۴ سالگی به وسایل بازی نیاز دارد برای او کادو آوردند. البته همین‌ها را نیز مدیریت کردیم و بخش قابل توجهی از آنها را به انبار منتقل کردیم تا در زمان لازم مورد استفاده قرار گیرد. اما باز هم که با خودم فکر می‌کنم زمان کودکی ما اصلاً از این خبرها نبود. نه کمد اختصاصی داشتیم، نه تخت خواب با هزار قر و اطوار و نه صدها نوع اسباب‌بازی برقی و سخنگو و چرغدار! از لقمه‌ی حاضر و آماده خبری نبود و از هلوی پوست‌کنده‌ی در گلو اثری نبود. به من یاد داده بودند برای به دست آوردن باید زحمت کشید. اسباب‌بازی مفتکی نمی‌خریدند. معدل ۲۰ می‌خواست و می‌بایست مؤدب بود. برای بچه‌‌ی گردنکش و بی‌ادب نان هم حیف بود، چه برسد به این که نیامده این همه تجملات و تشریفات برایش به پا کنند و او خودش را گم کند که نکند واقعاً خبری است و علی‌آباد هم شهر است و احتمالاً من از دماغ فیل افتاده‌ام که همه این قدر قربان صدقه من می‌روند.

یکی از دغدغه‌های همیشگی من این بوده است که بچه‌ی لوس و سربار خانواده و جامعه تربیت نکنم. زمان بچگی ما دوچرخه را مفت و مسلم نمی‌خریدند. از شش ماه قبل در برزخ خریدن یا نخریدن بودیم و با این رؤیا درس می‌خواندیم و وقتی به دوچرخه می‌رسیدیم قدرش را می‌دانستیم. از پدر و مادر طلبکار نبودیم که چرا مثلاً یکی بهتر نخریدید. تشکر می‌کردیم و از دوچرخه مواظبت! تازه این دوچرخه صرفاً وسیله‌ی بازی نبود، بلکه در اکثر مواقع وسیله‌ی حمل و نقل بار و خرید میوه و نان و کمک‌کار خانواده بود. دیگر من کمتر در خیابان‌ها و کوچه‌ها بچه‌های دوچرخه‌سواری را می‌بینم که به دسته‌ی دوچرخه، نایلون میوه یا سبد خوار و بار آویزان کرده باشند.

اما ما با دستان خودمان رسومی ساخته‌ایم که فرایندهای تکاملی کودک را دچار اختلال می‌کند. از این جهت است که بنده اصطلاح بچه‌های ماکروفری* را به کار برده‌ام. یعنی بچه‌هایی که ظاهرشان بزرگ شده است ولی نپخته‌اند، فقط داغ شده‌اند، خام خامند! آنهایی که اهل قرمه‌سبزی خوردن هستند احتمالاً تأیید می‌کنند که قرمه سبزی‌ای که از صبح با حرارت ملایم در قابلمه پخته شده باشد، اصلاً و ابداً با قرمه‌سبزی ماکروفری که ظاهراً ظرف نیم ساعت طبخ می‌شود، قابل مقایسه نیست.

خیلی از پدر و مادرهای فعلی می‌گویند: «ما داریم کار می‌کنیم و زحمت می‌کشیم که فرزندانمان در رفاه باشند». پدر عزیز! مادر گرامی! داری به فرزندت خیانت می‌کنی! بچه‌ای که لای زرورق بزرگ شود فردا سربار جامعه است و گلیم خودش را نمی‌تواند از آب بیرون بکشد و آخر سر، کارش به زرورق ختم می‌شود!

علامه حسن حسن زاده آملی که در علوم مختلف استاد تمام است، از هیئت و نجوم و فقه و کلام و حدیث گرفته تا علم جفر و اعداد و ریاضیات و هندسه و طبّ، در کتاب الهی‌نامه‌ی خود می‌گوید:

«الهی! شکرت که به ناز و نعمت پرورده نشدم والا کجا حسن می‌شدم!»

فرزند من باید بیاموزد که برای کارهای خوبی که می‌کند (نظیر کمک کردن در چیدن سفره، کمک به پدر و مادر، جمع کردن وسایل اتاقش و جارو کردن خانه) و کارهایی بدی که نمی‌کند، جایزه و اسباب‌بازی دریافت خواهد کرد. این کودک فردا نیز در جامعه یاد خواهد گرفت که باید با تلاش و زحمت و از مسیرهای درست به خواسته‌هایش برسد.

جمع‌بندی:

یکی از دلایل اصلی که بسیاری از فرزندان شخصیت‌های بزرگ، اعم از سیاسی و علمی، خیلی لوس، پرادعا و بی‌خاصیت بار می‌آیند، همین مطالبی است که در بالا ذکر گردید. به جهت دبیرستانی که در آن درس خوانده‌ام، بعداً به تفصیل مطلبی در خصوص آقازادگی و آقازاده‌ها خواهم نگاشت. ان‌شاء الله.

 پی‌نوشت:

* اصل لغت مایکرو ویو (Microwave) است که به مرور و برای راحتی ماکروفر گفته می‌شود.

سؤال اول:

تلویزیون روشن است و دارد نوای زیر را پخش می‌کند:

«یاد امام و شهدا، دل و می‌بره کرب‌بلا …»

پسرم رو به مادرش: «مامان! دل چه جوری می‌ره کربلا؟»

مادر:

سؤال دوم:

پسرم: «مامان! خدا کجاست؟»

مادر: «ببین پسرم خدا …»

پسرم: «آهان فهمیدم خدا توی آسمون‌هاست»

مادر: «نه پسرم خدا همه جا هست»

پسرم: «پس چرا ما نمی‌بینیمش؟»

مادر:

سؤال سوم:

پسرم: «مامان! خدا چه جوری حرف می‌زنه؟»

مادر رو به مربی مهد کودک: «لطفاً به پسرم بگید خدا چه جوری حرف می‌زنه!»

مربی مهد: «ببین عزیزم وقتی ما قرآن می‌خونیم، خدا داره با ما حرف می‌زنه»

پسرم: «آهان فهمیدم»

پسرم در حال خواندن سوره‌ی قدر: «انّا انزلناه فی لیله القدر، و ما ادرئک … » «مامان! مامان!»

مادر: «بله پسرم!»

پسرم: «من دارم قرآن می‌خونم، این خدا نیست که حرف می‌زنه، این صدای خودمه!!»

مادر:

خداوند یک پسر ۴ ساله به بنده عطا کرده است که اصلاً نماز خواندن برای او موضوعیت ندارد، این یادداشت در پی بررسی دو رویکرد تربیت دینی است. برداشت‌های ذیل کاملاً واقعی است که در شب‌های مختلف و به کرّات اتفاق افتاده است:

برداشت اول:

ساعت ۱۰ شب خسته و کوفته به منزل می‌آیم، شام نخورده‌ام و نماز هم نخوانده‌ام. همسر و فرزندم به استقبالم می‌آیند. در همان بدو ورود

پسرم می‌گوید: «بابا! میای با من بازی کنی؟»

من: «پسرم! ببین بابا خسته است، الان حال ندارم، بذار نمازمو بخونم بعد با هم بازی می‌کنیم، باشه؟»

پسرم: «نه بابا! همین الان بیا بازی»

و من بی‌توجه به اصرارهای او ابتدا نمازم را می‌خوانم و در حالی که برای نماز آماده می‌شوم می‌گویم: «می‌خوای تو هم بیا نمازت رو بخون بعد با هم بازی می‌کنیم؟» و او با بی‌توجهی می‌رود پی کار خودش.

برداشت دوم:

ساعت ۱۰ شب خسته و کوفته به منزل می‌آیم، شام نخورده‌ام و نماز هم نخوانده‌ام. همسر و فرزندم به استقبالم می‌آیند. در همان بدو ورود

پسرم می‌گوید: «بابا! میای با من بازی کنی؟»

من:«بله عزیزم! فقط ساعت رو نگاه کن من تا وقتی عقربه بزرگه بیاد این پایین باهات بازی می‌کنم، باشه؟

پسرم: «باشه بابایی»

و پس از پایان بازی زمانی که عقربه‌ی ساعت به ۱۰:۳۰ می‌رسد، خاتمه‌ی بازی را به او یادآور می‌شوم و او به راحتی می‌پذیرد و من در حالی که برای وضو گرفتن آماده می‌شوم، پسرم خودش می‌گوید: «بابا من هم می‌خوام نماز بخونم»

بی آن که من حرفی به او بزنم خودش می‌رود با آن دست و پاهای کوچکش وضو می‌گیرد و کنار من به نماز می‌ایستد. اگر من به کیش فرزندم درآیم و با او همگام شوم، آن فطرت سالم خودش جذب این هم‌کیش جدید خواهد شد و او هم به مسلک من درخواهد آمد.

نتیجه گیری:

اگر ما با فرزندان‌مان هم کلام شویم و حرف‌شان را بفهمیم و برای‌شان وقت بگذاریم، آنها هم به حرف‌های ما گوش خواهند داد. اما اگر این ارتباط یک طرفه باشد و فقط من انتظار داشته باشم که حرف بزنم و طرف مقابلم گوش کند، این فرمول برای یک بچه ۴ ساله هم جواب نخواهد داد.

ای مسئولین فرهنگی کشور! ای متولیان گشت ارشاد! ای نمایندگان محترم مجلس!

چند بار پای صحبت و درد دل جوان‌ها نشستید؟ چقدر برای‌شان خالصانه وقت گذاشتید؟ چرا از فرمول‌هایی که برای یک بچه ۴ ساله جواب نمی‌دهد می‌خواهید برای جوانان تحصیل کرده‌ی این مملکت استفاده کنید؟ چقدر به وعده‌هایتان عمل کردید تا فرزندان این مملکت به قول‌های شما اعتماد پیدا کرده باشند تا وقتی آنها را امر به حجاب و نماز می‌کنید واقعاً احساس کنند که شما خیر آنها را می‌خواهید نه مصالح سیاسی و جناحی خودتان را؟