پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

دسته بندی: انصاف ايراني

چند وقت پيش ايميلي دريافت كردم با مضمون زير كه ظاهراً در يكي از نشريات دانشجويي دانشگاه شريف به چاپ رسيده‌ است. احتمالاً شما هم خوانده باشيد. شايد خيلي‌ها پس از خواندن اين متن كلي به‌به و چه‌چه كنند و احسنت! احسنت! بگويند، ولي بنده بيش از هر چيز تعجب كردم. متن را بخوانيد:

آنها که می‌روند وطن‌فروش نیستند.

آن‌هایی که می‌مانند عقب مانده نیستند.

آن‌هایی که می‌روند، نمی‌روند آن طرف که مشروب بخورند.

آنهایی که می‌مانند، نمانده‌اند که دینشان را حفظ کنند.

همه‌ی آنهایی که می‌روند سبز نیستند.

همه ی آن‌هایی که می‌مانند پرچم به دست ندارند.

آن‌هایی که می‌روند، یک ماه مانده به رفتنشان غمگین می‌شوند. یک هفته مانده می‌گریند و یک روز مانده به این فکر می کنند که ای کاش وطن جایی برای ماندن بود.

آن‌هایی که می‌مانند، می مانند تا شاید روزی وطن را جایی برای ماندن کنند

«نقطه سر خط، نشریه دانشجویان دانشگاه شریف»

دقت كنيد! از اين گل و بلبل‌تر كجا پيدا مي‌كنيد؟ پيام متن فوق خيلي رك و راست اين است كه شما به عنوان يك تحصيل‌كرده و نخبه چه در ايران بمانيد يا مهاجرت كنيد آدم خيلي خوبي هستيد و مشكلات كشور از يك جاي ديگري ناشي مي‌شود كه من و شما كاره‌اي نيستيم كه بخواهيم حل كنيم، البته در آخر مي‌گويد: «آن‌هايي كه مي‌مانند، مي‌مانند تا شايد روزي وطن را جايي براي ماندن كنند»

بي‌اختيار ياد حكايت آن قاضي بي‌عرضه‌اي افتادم كه وقتي شاكي شكواييه‌ي خود را قرائت كرد، به او گفت: «تو راست مي‌گويي!»، متهم نيز كه در مقام دفاع از خودش برآمد، پيش خودش گفته‌هاي او را تصديق كرد و گفت: «تو هم راست مي‌گويي!»، زنش كه در اندروني نشسته بود، از پشت پرده صدا زد: «خاك بر سرت با اين قضاوت كردنت!» با خودش انديشيد كه هر دو طرف دعوا كه نمي‌شود همزمان راست بگويند و رو به زنش گفت: «خوب تو هم راست مي‌گويي!»

بعضي اوقات مي‌خواهيم يك جوري حرف بزنيم كه دل همه را به دست بياوريم. همه راضي باشند، همه خوشحال باشند، همه نه فقط خوب، بل‌كه خوب‌تر باشند. اصلاً ريشه‌ي تمام مشكلات اين مملكت زير سر اين انگليسي‌هاي خبيث است، نخبگان بي‌تقصيرند!

بنده نافي حق اختيار در انتخاب محل سكونت و شغل مورد علاقه‌ي كسي نيستم و اين از حقوق اوليه‌ي هر انساني است كه متناسب با سليقه‌ي خود، زمينه‌ي پيشرفت خود را فراهم نمايد. اما بحث بر سر اين است كه آيا ارزش نخبه‌اي كه با وجود مهيا بودن تمام شرايط براي مهاجرت و بهره‌مندي از حقوق بالا و امكان زيستن در يك كشور توسعه‌يافته، رنج ماندن و آباد كردن را به جان خريده است، با كسي كه به هر دليلي مهاجرت كرده، برابر است؟

تعدادي از بهترين دوستان من كه همواره نسبت به شخصيت و منش آنها اداي احترام كرده‌ام در خارج از كشور زندگي مي‌كنند و از صميم قلب به تصميم‌شان احترام مي‌گذارم و همواره براي‌شان دعا خواهم كرد. اما وراي مباحث احساسي، آيا واقعاً انتخاب بين رفتن و ماندن يك نخبه براي خودش و مردمان كشورش علي‌السويه است؟! هرگز چنين نيست!

آيا اساتيد برجسته‌اي كه با وجود امكان اقامت در خارج از كشور براي اداي دين يا تعلق خاطر به ايران بازگشته‌اند، دقيقاً مثل همان‌هايي هستند كه بازنگشته‌اند يا رفته‌اند و اگر همين‌ها هم نمانده بودند باز هم وضعيت دانشگاه‌هاي ما هميني بود كه مي‌بينيم يا بدتر بود؟

آيا پيام متن فوق چيزي غير از ماله كشيدن بر روي انتخاب رفتن و ماندن يك نخبه و خوب جلوه دادن هر دو تصميم وي و انداختن بار مشكلات و مصائب كشور بر روي يك عامل مجهول و بيروني است؟

آيا اگر همين الان اين شش ميليون ايراني مقيم خارج كه خيلي‌هايشان از نخبگان علمي، مهندسي، پزشكي، فرهنگي، هنري و اقتصادي هستند، در ايران زندگي مي‌كردند، باز هم وضعيت‌مان هميني بود كه هست؟ يا حداقلش اين بود كه مردم از وجود آنها بهره‌مند بودند. بنده منكر وخامت اوضاع داخل نيستم، اما با اداي احترام مجدد به تصميم همه‌ي آنهايي كه رفته‌اند، عرض مي‌كنم تفاوت‌ها را فراموش نكنيم! كليد حل مشكلات جامعه در دست نخبگان است، كسي از شاگرد بقال و نانوا و كشاورز و خياط، انتظار اصلاح مشكلات كشور را ندارد.

نخبه‌ي عزيز! براي ادامه‌ي زندگي به يك كشور توسعه يافته مي‌روي؟ دست خدا به همراهت! من كه نخبه نيستم ولي برايت دعا مي‌كنم. فقط يادت باشد يك چمدان بار مسئوليت بر زمين مانده اينجا داري كه نخبگان داخلي علاوه بر بار خودشان دارند آن را به دوش مي‌كشند، تو هم براي اينها دعا كن!

بلي! بار مسئوليت و اداي دين به مردمان سرزميني كه در آن درس خواندي و بزرگ شدي. آخر از هر صد نفر يكي مثل تو مي‌شد، شما هم تشريف مي‌بريد؟ خدانگهدار!

در همين زمينه:

وبلاگي به نام انصاف كه ظاهراً متعلق به يكي از حاميان آقاي علي يعقوبي است، مجموعه نقدهاي بنده را نسبت به كتاب چهل شب با كاروان حسيني مورد نقد و بررسي قرار داده است. نقد ايشان را در +اينجا مي‌توانيد مطالعه كنيد. گفتني‌هاي خود را در خصوص سبك و سياق تفكرات علي يعقوبي و رويكرد وي به مسائل ديني و معرفتي پيش‌تر در نقدهاي ذيل اشاره كرده‌ام و عزيزاني كه علاقمند هستند مي‌توانند از طريق لينك‌هاي زير به مطالعه‌ي آنها و مطالعه‌ي نقد وبلاگ انصاف بپردازند:

ذكر چند نكته را در خصوص نقد وبلاگ انصاف لازم مي‌دانم:

نكته اول: بنده كتاب چهل شب با كاروان حسيني را با مشقّات فراوان به دست آورده‌ام و وقتي دست‌يابي به مجموعه سخنراني‌هاي يك نفر بدين سان دشوار باشد، دست‌يابي به شخص ايشان و يا افرادي كه نسبت به تفكرات ايشان تسلط داشته باشند قطعاً به مراتب دشوارتر بوده است. به ويژه اين كه در اوايل سال جاري بحث جريان انحرافي و به تبع آن نام‌هايي همچون علي يعقوبي و عباس غفاري در صدر اخبار قرار گرفته بودند و حساسيّت اين مسأله دو چندان شده بود. از سوي ديگر بنده سلسله نقدهاي خود را نه در بولتن محرمانه‌ي وزارتخانه‌ها بلكه بر روي يك محيط عمومي نظير اينترنت با امكان تبادل نظر قرار داده‌ام و به تمامي ايميل‌ها و پيام‌هاي رسيده پاسخگو بوده‌ام. لذا بحث طرح اين نقدها در قالب پرسش منتفي بوده است و عملاً آقاي يعقوبي و همفكران ايشان هيچ گونه سايت يا مكان مشخصي براي دسترسي نداشته‌اند تا پرسش‌هاي بنده از ايشان قابل طرح باشد.

نكته دوم: مرا از نقد نترسانيد! من با نقد بزرگ شده‌ام و با نقد زندگي مي‌كنم و در اين وبلاگ بيش از هر كس ديگر خودم را به نقد كشيده‌ام و از هر نوع نقدي با هر درجه‌اي از انصاف و با هر درجه‌اي از اهانت و بي‌رحمي استقبال خواهم كرد. زيرا اعتقاد دارم تفكراتي كه نقد نشود و چوب نقد نخورد و در يك محيط گلخانه‌اي و به دور از فضاي عمومي جامعه رشد و نمو نمايد، همچون تفكرات علي يعقوبي به بيراهه خواهد رفت. بنده پيش از اين عاجزانه التماس كردم كه لطفاً مرا موعظه كنيد! و امروز از همه‌ي دوستان و دشمنان تمنّا دارم براي پربارتر شدن مطالب اين وبلاگ و اصلاح تفكرات و ديدگاه‌هايم لطفاً مرا نقد كنيد!

نكته سوم: نويسنده وبلاگ انصاف و شخص آقاي علي يعقوبي را براي گفتگو و مباحثه‌ي حضوري به مناظره دعوت مي‌كنم و با اعتقاد و ايمان كامل، از تمام نوشته‌هايم دفاع خواهم كرد تا حاضرين در جلسه خود در خصوص صحت و سقم ادعاهاي آقاي يعقوبي قضاوت نمايند. از همين لحظه لينك نقد وبلاگ انصاف در ذيل سلسله نقدهاي اينجانب بر تفكرات علي يعقوبي اضافه گرديد و هر نقد ديگري كه بر اين مباحث و ساير مطالب وبلاگ شهروند دردمند نوشته شود، در صورت اطلاع، لينك آن را به انتهاي مطلب خود خواهم افزود.

نكته چهارم: نويسنده وبلاگ انصاف در نقد نقد اينجانب، همان شيوه‌ي ذوقي و تخيلي آقاي يعقوبي را در پيش گرفته است و به عنوان نمونه براي ارائه‌ي سند روايي در خصوص اين جمله از آقاي يعقوبي كه «امام روح خوبان و خوبان به منزله‌ي جسم امام هستند» به روايت «اَلْاَصْدِقاءُ نَفْسٌ واحِدَةٌ في جُسُومٍ مُتَفَرِقَةٍ»؛ دوستان يک نفرند در بدنهاي مختلف، استناد كرده‌اند كه در ظاهر روايت هيچ اسمي از امام برده نشده است، همه‌ي بحث بنده با آقاي يعقوبي بر سر همين نكته است كه شما چگونه از آيه يا روايتي كه هيچ قرينه‌ي لفظي و معنوي براي امام در آن نيامده است، اين چنين استفاده مي‌كنيد. و اگر اين جمله را از آقاي يعقوبي بپذيريم با زيارت جامعه كبيره چه كنيم كه صراحتاً مي‌گويد شأن شما با هيچ عالم و زاهد و فرشته‌اي برابر نيست و بسيار بسيار بالاتر است. يعني به بيان ساده‌تر امام روح خوبان نيست! و شأن روح امام معصوم خيلي خيلي خيلي بالاتر است. فَبَلَغَ اللَّهُ بِکُمْ اَشْرَفَ مَحَلِّ الْمُکَرَّمینَ وَاَعْلى مَنازِلِ الْمُقَرَّبینَ وَاَرْفَعَ دَرَجاتِ الْمُرْسَلینَ حَیْثُ لا یَلْحَقُهُ لاحِقٌ وَلا یَفُوقُهُ فاَّئِقٌ وَلا یَسْبِقُهُ سابِقٌ وَلا یَطْمَعُ فى اِدْراکِهِ طامِعٌ حَتّى لا یَبْقى مَلَکٌ مُقَرَّبٌ وَلا نَبِىُّ مُرْسَلٌ وَلا صِدّیقٌ وَلا شَهیدٌ وَلا عالِمٌ وَلا جاهِلٌ وَلا دَنِىُّ وَلا فاضِلٌ وَلا مُؤْمِنٌ صالِحٌ وَلا فِاجِرٌ طالِحٌ وَلاجَبّارٌ عَنیدٌ وَلا شَیْطانٌ مَریدٌ وَلا خَلْقٌ فیما بَیْنَ ذلِکَ شَهیدٌ اِلاّ عَرَّفَهُمْ جَلالَةَ اَمْرِکُمْ وَعِظَمَ خَطَرِکُمْ وَکِبَرَ شَاْنِکُمْ وَتَمامَ نُورِکُمْ وَصِدْقَ مَقاعِدِکُمْ وَثَباتَ مَقامِکُمْ وَشَرَفَ مَحَلِّکُمْ وَمَنْزِلَتِکُمْ عِنْدَهُ وَکَرامَتَکُمْ عَلَیْهِ وَخاصَّتَکُمْ لَدَیْهِ وَقُرْبَ مَنْزِلَتِکُمْ مِنْهُ [+]

در پايان مجدداً از وبلاگ انصاف و نويسنده‌ي آن تشكر مي‌نمايم و در جامعه‌اي كه انتقاد به هر شكل آن سركوب و منكوب مي‌شود از هر گونه نقد حتي از كثيف‌ترين و پليدترين نوع آنها كه سر تا پاي مرا غرق در تهمت و افترا مي‌نمايد استقبال خواهم كرد تا باب انتقاد در فضاي بسته‌ي كنوني باز شود و رفته رفته عقده‌‌هاي گلوگير تخليه گردد، به اميد روزي كه منطق و آرامش بر جوّ مباحثات استيلا يابد.

انصاف:

سلام دوست عزیز
ممنون از اینکه خود را پذیرای نقد معرفی می کنید و انشاءالله این کلام برآمده از قلب شما باشد …
از لحن کلامتان مشخص است که ناراحت شده اید، و مطمئن هستم که این حق را هم به بنده خواهید داد که وقتی صداقت زیر پا له شود ناراحت شوم، نه برای خودم که برای حرمت صداقت! به هر حال امیدوارم هر دو اهل صداقت باشیم و بمانیم …
به هر حال اگر صلاح می دونید و مایل هستید، جواب موضوعات مطرح شده در نقد گفتارتان را عرضه بدارید، ممنون می شوم!
انشاءالله با یادداشتی کوتاه همراهتان خواهم بود …
التماس دعا

 


شهروند دردمند:

سلام و رحمة الله
مراقب باشيد براي پاسداشت حرمت صداقت، دامنتان به دروغ و اهانت و افترا و ديگر زشتي‌هاي گفتاري و رفتاري و هتك حرمت، آلوده نشود!
نگران من نباشيد، ناراحتي و درد همراه و همزاد هميشگي من هستند و اگر غير از اين باشد شهروند دردمند معني نخواهد داشت.
گفته‌ام از هر نوع نقدي حتي پليدترين نوع آن استقبال مي‌كنم، بدين معني كه مي‌خوانم و در اختيار ديگران قرار مي‌دهم اما هر نقدي شايستگي پاسخ دادن ندارد. به ديگران آداب نقد كردن مي‌آموزيد، اما دست‌تان از ادب نقد كردن خالي است!
نقدتان را بر من با آيه‌اي در وصف منافقين شروع مي‌كنيد و عبارت بافته‌ها را براي آن بكار برده‌ايد و دم از انصاف و صداقت مي‌زنيد! مرحبا به اين همه انصاف و صداقت!
خودتان هنوز نديده و نشناخته هر آنچه از دست و دهان‌تان بر مي‌آمده نوشته و نسبت داده‌ايد و از طرف مقابل انتظار داريد كه بر طريق انصاف عمل كند و آن جا كه چيزي را نمي‌داند بگويد نمي‌دانم؟
در ساختار ذهني شما «علي يعقوبي» مساوي است با حق و هر كه به او اعتراض كند مساوي است با منافق، دروغگو، كافر، حسود، بي‌خرد، غرض‌ورز، سياه‌نما، نادان، تنگ‌نظر و … واقعاً آيا هيچ انتقادي بر علي يعقوبي وارد نيست؟ و اگر هست چيست؟
اما اين ايراد بر من وارد نيست زيرا همه را از روحانيت و بسيج و حاكميت گرفته تا خودم و پدرم و سازمان محل كارم و بازار و جامعه‌ي ايران را از دم تيغ نقد گذارنيده‌ام.
افتخار مي‌كنم كه به هيچ گروه، سازمان و جريان فكري تعلّق ندارم و بود و نبود علي يعقوبي براي من علي السويه است. من نقد كردم چون يك منتقدم نه ذينفع و ذي‌ضرر! اما شما پاسخ داديد چون دل‌بسته‌ي آقاي يعقوبي هستيد نه منتقد بي‌طرف!
متن ذيل بخشي از پاسخ شما به استاد حجامي است:
“هدف از نقد، ‌تبيين حقايق و واقعيات، براي مخاطبان، به منظور دستيابي آنان به آنچه هست و آنچه بايد باشد و آنگاه گزينش بهترين ديدگاه توسط آنها است. با توجه به تفاوت این روش با مشاجره، مغالطه یا منازعه، باید اصول بحث و بررسي،‌ اظهار نظر و عقيده، و نيز موازين اخلاق اسلامي و انساني، مورد توجه دقيق قرار گرفته و از هرگونه سوء‍ نيت، ‌ساختار شكني، هتك حرمت، بداخلاقي كاملاً پرهيز شود. در این گونه بحث ها نباید از مرز انصاف و عدالت خارج و به فکر رد کردن به هر روشی بود! امام رضا علیه السلام در این رابطه فرموده‏اند: «سل … و علیک بالنّعمه و ایّاک و الخطل و الجور»
خودتان در خلوت و در محضر خدا يك بار ديگر با اين معيارهايي كه فرموده‌ايد نقدي را كه براي من نوشته‌ايد را بخوانيد و قضاوت كنيد تا چه ميزان به حرف‌هاي خودتان عمل كرده‌ايد.
در خانه اگر كس است يك حرف بس است

ان شاء الله موفق باشيد

«اي كسي كه عيب‌هاي دوستت و خوبي‌هاي دشمنت را نمي‌بيني، تو از ته خرابي! يعني دلت خراب است»

منظور حاج آقا مرتضي تهراني از نديدن عيب دوستان و خوبي دشمنان، ناديده گرفتن و بيان نكردن آنهاست. بنده مي‌خواهم ادعا كنم كه فقط با همين يك جمله‌ي فوق مي‌شود تمام مشكلات سياسي، اقتصادي، اجتماعي، علوم انساني و اخلاقي جمهوري اسلامي ايران را حل كرد.

سياست:

از هر پتانسيل و نقطه‌ي مثبتي كه در ساير كشورها براي برقراري ارتباط عزتمندانه وجود دارد استفاده كنيم و خط‌كشي‌هاي فرضي و غيرواقعي را پاك كنيم. اشكالات خودمان را در روابط با ساير كشورها بپذيريم و از لجاجت بر مسيرهاي باطل كه احياناً با يك عذرخواهي و اعتراف به خطا پايان خواهد يافت بپرهيزيم. از توانايي همه‌ي احزاب و گروه‌ها با هر نوع سليقه در اداره كشور استفاده كنيم و دايره‌ي واگذاري مسئوليت‌ها و تصميم‌گيري و سياستگذاري را از حلقه‌ي دوستان (كه كم اشكال هم نيستند) خارج كنيم.

اقتصاد:

از آن چه كه از توليدش ناتوان يا كم‌توان هستيم نظير صنعت خودرو دست برداريم و به جاي تعريف و تمجيدهاي دروغين از توليدات داخل، تمركز خود را بر روي توليد محصولاتي كه براي ما ايجاد مزيّت رقابتي و مزيّت نسبي مي‌نمايند قرار دهيم. بپذيريم كه خودروي توليد اروپا و ژاپن از خودروي ايراني بهتر است و به زور خودروي نامرغوب داخل را به مردم غالب نكنيم. از تجارب خوب دشمن! در اقتصاد استفاده كنيم و آن را در داخل بومي‌سازي كنيم.

جامعه:

شكافي كه پس از انتخابات سال 88 در جامعه‌ي ايراني بروز يافته است، محصول سياه انگاشتن يك طيف و سفيد پنداشتن طيفي ديگر است كه مطلقاً غلط و غير مطابق با واقعيت است. اگر حرف معترضين به انتخابات شنيده مي‌شد و پاسخي منطقي و در چهارچوب قانون اساسي به آنها داده مي‌شد و از ظرفيت‌هاي مثبت طيف شكست خورده در انتخابات براي اداره جامعه استفاده مي‌شد، اكنون چنين فضاي دو قطبي بر جامعه حاكم نشده بود.

علوم انساني:

در آنچه كه امروز به عنوان علوم انساني در دانشگاه‌هاي ما تدريس مي‌شود بينديشيم و به تعبير مولايمان حضرت علي -عليه السلام- ببينيم چه مي‌گويد؟ بي‌آن كه ببينيم كه مي‌گويد؟ و آنچه را مطابق عقل و فطرت و شريعت يافتيم بپذيريم و باقي را به عنوان مرور ادبيات موضوع و نظر حكماي غربي نگاه داريم و حكمت‌هاي رسيده از دين و فلسفه‌ي خود را با آنها بياميزيم و نواقص دانش خود را با يافته‌هاي دنياي غرب و به اصطلاح جهان كفر برطرف كنيم كه در حديث آمده است: «خذ الحكمة ولو من اهل النفاق»

اخلاق:

اخلاق يعني پررنگ كردن فضايل و برطرف كردن رذايل، كه اين مهم بدون رفع تعصب بي‌جا به عنوان يك رذيله‌ي اخلاقي ريشه‌دار محقق نخواهد شد. تعصب بي‌جا يعني عيب‌هاي دوستمان را هم حسن ببينيم و خوبي‌هاي دشمن‌مان را دليل بر نيرنگ و فريبكاري. تعصب بي‌جا يعني در همه حال (غلط و درست) از حزب مورد علاقه‌‌مان (اصلاح‌طلب يا اصولگرا) حمايت كنيم، تعصب بي‌جا يعني در همه حال (غلط يا درست) از دوست و فاميل و همشهري خود حمايت كنيم و غير آنها را بكوبيم يا نسبت به آنها بي‌تفاوت باشيم. حال آن كه اخلاق حكم مي‌كند كه خوبي‌هاي دشمن و عيب‌هاي دوست را بگوييم، تا انسان بمانيم. حاج‌آقا مرتضي تهراني در جاي ديگري مي‌فرمايند:

«اگر من بچه‌ي بد خودم را از بچه‌ي خوب همسايه بيشتر دوست دارم، اين دل من و شعور من اشكال دارد!»

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ كُونُواْ قَوَّامِينَ لِلّهِ شُهَدَاء بِالْقِسْطِ وَلاَ يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلاَّ تَعْدِلُواْ اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى وَاتَّقُواْ اللّهَ إِنَّ اللّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ (آيه ۸، سوره مائدة)

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! قيام كننده براى خدا و شاهدان به عدل و داد باشيد. و البته نبايد دشمنى عده‏اى شما را بر آن دارد كه عدالت نكنيد. دادگرى كنيد كه آن به تقوا نزديك‏تر است، و از خدا بترسيد كه خدا به آنچه انجام مى‏دهيد آگاه است

خيلي از رفتارهايي كه ما از سر محبت و انسان دوستي انجام مي‌دهيم، اگر ظرفيت درك آن در مخاطبان ما وجود نداشته باشد، به مرور به يك حق مسلم براي ايشان و وظيفه‌اي براي ما تبديل مي‌شود. بدين صورت كه با انجام ندادن آن دريافت كننده‌ي محبت خودش را محقّ مي‌داند آن را مطالبه كند.

مثال سازماني

دوستاني كه شاغل هستند به ويژه كاركنان دولت، احتمالاً اين مورد را تصديق مي‌كنند كه انجام هر كاري كه خارج از شرح وظايف شما باشد، اگر با اقبال خودتان و بدون منّت از سوي شما انجام گردد، بعداً به يكي از وظايف اصلي و مسلّم شما تبديل خواهد شد، بي آن كه براي انجام آن كار جداگانه فوق‌العاده شغل يا حقوق خاصي به شما پرداخت شود يا حتي يك تشكر خشك و خالي از شما بكنند.

در يكي از سازمان‌هايي كه مشغول به كار بودم، دعوت از ميهمانان براي همايش و تنظيم ليست افراد مدعو و تهيه وسيله اياب و ذهاب توسط معاونت نظارت و بازرسي انجام مي‌شد! خيلي خيلي برايم عجيب بود كه اصلاً دعوت از ميهمانان همايش چه ربطي به معاونت نظارت و بازرسي دارد و اصولاً اين كار از وظايف روابط عمومي است. بعداً كه موضوع را پيگيري كردم، مشخص شد يكي از نيروهاي قديمي معاونت نظارت و بازرسي كه فرد كار بلد و مسلطي است، از سالها قبل اين وظيفه را قربتاً الي الله تقبل كرده و چون آدم خوش اخلاق و كار راه بندازي است و به كسي نه نمي‌گويد، اين وظيفه همچنان به عهده‌ي اين معاونت باقي مانده است. غافل از اين كه آن وقت‌ها روابط عمومي با كمبود نيرو مواجه بوده و شرايط اضطرار بوده است در صورتي كه الان اين چنين نيست. ولي وقتي كه به سوابق برمي‌گردند، مي‌پرسند چه كسي هر سال از ميهمانان همايش دعوت به عمل مي‌آورده است؟ مي‌گويند فلاني. بعد بدون اين كه فكر كنند حالا اين امر وظيفه‌ي او هست يا نه، مجدداً همان كار را از او خواستار هستند.

نمونه گودري

همين مسأله در فضاي گوگل ريدر نيز بعضاً براي من اتفاق مي‌افتد. مثلاً مواقعي كه خودم خيال مي‌كنم مطلب خيلي خوبي نوشته‌ام، توقع دارم دوستانم در گودر، لايك بزنند و وقتي بعد از يكي دو روز مي‌بينم فقط چهار پنج نفر لايك زده‌اند، در دلم شروع مي‌كنم به گله‌گذاري:

« ئه ئه! محسن تو ديگه چرا لايك نزدي؟ تو رو خدا ببين مام با اين فالوئرهامون!»

«ئه علي! تو ديگه چرا؟ بابا ناسلامتي من داييتم! واسه صله رحم هم شده يه لايك مي‌زدي»

«بابا ميثم! تو كه ديگه همه رو لايك مي‌زدي؟»

در حالي كه لايك زدن يعني ابراز محبت كردن و اين هيچ گونه وظيفه‌اي براي هيچ كس ايجاد نمي‌كند، حتي كساني كه بيش از 90 درصد مطالب وبلاگ مرا لايك زده‌اند. من در اين گونه موارد بايد به خودم برگردم كه يا اشكال و سستي در مطلب من هست يا اين كه مطلب نتوانسته است مخاطبان خودش را بيابد.

نمونه روابط خانوادگي

معمولاً رسم است وقتي به ديدن كسي مي‌روند كه منزل نو خريده است يا خدا به او فرزندي عطا كرده است، با دست پر مي‌روند. حالا يكي با جعبه شيريني، آن ديگري با دسته گل، يك نفر با يك كادو و برخي كه مقتصدانه فكر مي‌كنند با پاكت پول. تصور كنيد من در وضعيت فوق هستم و قرار است دوستان يا بستگاني به ديدنم بيايند. اگر از قبل از آمدن ميهمانان من در دل خودم توقعي براي كادو باز كرده باشم، وقتي هديه را دريافت كردم اين را مي‌گذارم به حساب بدهكاري ايشان! يعني تازه بي‌حساب شديم و انگار نه انگار در پشت اين هديه‌ها محبتي هم وجود دارد. ولي اگر واقعاً هيچ گونه چشم داشتي نسبت به كادو نداشته باشم، وقتي آن را دريافت مي‌كنم برايم لذيذ و شيرين و غيرمترقبه است و عشق و محبت پشت آن را درك مي‌كنم.

جمع بندي

ما در زندگي روزمره‌ي خود بايد رفتارهاي ديگران و خودمان را تحليل كنيم. شيريني محبت‌هاي ديگران را بچشيم و به خود يادآوري كنيم كه اين لطف آنهاست نه وظيفه‌ي آنها. آن وقت هر زماني كه اين محبت قطع شد خود را از ديگران متوقع نمي‌بينيم، يقه‌ي كسي را نمي‌گيريم، از بي‌وفايي زمانه سخن‌سرايي نمي‌كنيم. بلكه قبل از جوالدوز زدن به ديگران، يك سوزن به خودمان مي‌زنيم كه خوب حالا نكند اشكال كار در من باشد.

مقدمه

دكتر ابوالحسن نجفي مؤلف كتاب «غلط ننويسيم» ذيل واژه‌ي بزدل نوشته است: بكارگيري اين لغت به معناي ترسو نادرست است زيرا بزها اصولاً حيوانات نترس و بي‌باكي هستند و بسيار چالاك و چابك از كوه و بلندي بالا مي‌روند و اصطلاح تيز و بز نيز ناظر بر اين ويژگي است. دكتر نجفي از اين كه چگونه چنين اصطلاحي در زبان فارسي براي افراد ترسو و بي‌دل و جرأت به كار رفته اظهار بي‌اطلاعي مي‌كند و همچون صدها واژه و اصطلاح نابجاي ديگر، استعمال اين كلمه را نيز ناروا مي‌داند.

سگ‌ها حيوانات وفادار

هر كس اندك آشنايي و تماسي با دنياي سگ‌ها داشته است -به ويژه سگ‌هاي تعليم ديده- وفاداري و نمك‌شناسي اين حيوان را تصديق مي‌كند. در يكي از سفرهايي كه به شمال كشور داشتيم با يكي از كافه‌داران بين راهي كه دو سگ تعليم ديده داشت وارد مباحثات سگي! شديم. خيلي برايم جالب بود كه صاحب آن كافه‌ي بي در و پيكر هر شب، آخر شب سگش را صدا مي‌كند و به او مي‌گويد تا صبح جلوي كافه بنشين و اينجا كشيك بده و از اينجا تكان نخور! سگ بيچاره هم تا صبح همين كار را مي‌كند بي آن كه قلاده‌اي داشته باشد و يا به لحاظ جسمي جهت فرار، نقصي در بدن خود داشته باشد.

اثر تعليم و تربيت

تعليم و تربيت آن چنان اثري حتي بر يك حيوان دارد كه به لحاظ فقهي بزاق دهان سگ آموزش ديده، نجس نيست. يعني اگر سگ تعليم ديده، با دندانش شكاري را بياورد، بزاق دهان سگ و اثر گاز او بر بدن شكار باعث نجاست آن نمي‌شود. از آن جا كه خريد و فروش اعيان نجاست حرام است و سگ نيز از اين قاعده مستثني نيست، بر خلاف سگ‌هاي تزئيني و ولگرد، خريد و فروش سگ تعليم ديده از نظر شرعي بلا اشكال است. نكته مهم‌تر ضريب بالاي تربيت‌پذيري سگ است كه بسيار سريع آموزش‌هاي لازم را حتي از يك روستايي بي‌سواد مي‌پذيرد و به صاحبش وفادار مي‌ماند.

سگ‌ها دروغ نمي‌گويند

اما جان كلام اين نوشته اين است كه اصطلاحي به صورت گرته‌برداري از يك ضرب المثل انگليسي وارد زبان فارسي شده است كه «فلاني مثل سگ دروغ مي‌گويد» ترجمه‌ي “You lie like a dog”. به نظرم اين ضرب المثل خلاف انصاف و واقعيت و جفا در حق اين حيوان وفادار است. هيچ سگي را تا به حال نديده‌ام كه بي‌جهت واق واق كند. اما انسان‌هاي فراواني را ديده‌ام كه در كمال رذالت و پررويي، چشم در چشم شما مي‌دوزند و نه مثل سگ، بلكه مثل ذات خبيث خودشان دروغ مي‌گويند.

آيا تشبيه چنين موجوداتي به سگ بي‌انصافي نيست؟ من از امروز اين ضرب المثل را به پاس سال‌ها خدمات خالصانه و صادقانه‌ي سگ‌ها به انسان‌ها، از فرهنگ واژگان خودم حذف مي‌كنم.

بعيد نيست در دنياي سگ‌ها اگر روزي سگي دروغ بگويد او را تقبيح كنند و بگويند: «تو مثل يك انسان دروغ مي‌گويي» “You lie like a man”.