پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

دسته بندی: آداب معاشرت

پسر ساکت و بی‌آزاری بود و کم‌حرف. صف اول نمازجماعت می‌نشست و در لاک خودش فرو می‌رفت و کاری به کار کسی نداشت. دورانی بود که برای کنکور سراسری درس می‌خواندم و برای مطالعه از کتابخانه استفاده می‌کردم و نماز مغرب و عشاء را در مسجد کوچک جنب کتاب‌خانه به جای می‌آوردم. از قضا اکثر اوقات جای من کنار همین پسر سرد و ساکت بود.

نماز که تمام می‌شد به روال معمول نمازگزاران، با هم دست می‌دادیم. یک عادت بدی که داشت، دستی که به سمتش دراز شده بود را نمی‌فشرد، بل‌که همان طور سیخ، دستش را نگه می‌داشت تا دیگران دستش را بفشارند. این حرکتش خیلی اذیتم می‌کرد. این دیگر چه مدل دست دادنی است. چون «دست دادن» فقط دست دادن نیست، گرفتن و فشردن دست هم بخشی از «دست دادن» است.

یک شب به ذهنم رسید که مثل خودش دست بدهم. نماز که تمام شد و زمان دست دادن فرارسید، من هم همان طور دستم را سیخ، مثل خودش نگه داشتم و نفشردم. تصور کنید دو دستی را که مثل چوب خشک و بدون فشردن یکدیگر، مماس هم قرار گرفته‌اند. یک لحظه جا خورد و بر خلاف همیشه که موقع دست دادن سرش پایین بود، به چشمان من نگاه کرد و اعتراض مرا در خستگی چشمانم و سردی دستانم احساس کرد. دست‌هایمان در همان حالت مانده بود و نگاه بهت‌زده‌ی او نیز در نگاه من گره خورده بود. احساس کردم، سردی همه‌ی دست‌های نصفه نیمه‌اش را بر سرش آوار کرده‌ام. عمیقاً به فکر فرو رفته بود و شاید با خود می‌اندیشید که با این نوع دست دادن چه احساسی را در مخاطب ایجاد کرده است.

از فردای آن روز، وقتی با هم دست می‌دادیم، دست مرا می‌فشرد. اولین باری که دست مرا فشرد، چشم در چشم، نگاهش کردم. لبخند ریزی گوشه‌ی لبش نقش بسته بود و چشمانش برق می‌زد. من هم دستانش را محکم‌تر فشردم و این پیام را از طریق فشار دست‌ها مخابره کردم:

غریبه! نمی‌دانم که کیستی. ولی با من که دست می‌دهی، دستانم را بفشار. من تشنه‌ی گرمای محبتی هستم که هنگام دست دادن، به دستانت داده‌ام. لطفاً! این دست مرا گرم بگیر!

غریبه! زندگی کوتاه است. با هم دست نمی‌دهیم که سردی‌ها و تلخی‌ها را به هم منتقل کنیم، بل دست می‌دهیم که جریان محبت را از رودخانه دست‌ها به کام هم بریزیم. می‌دانم که این روزگار غدّار، به نام رفاقت، خنجر خنجر بر پشت دوستی‌ها، یادگاری نشانده است و جای دشنه‌هایش هنوز التیام نیافته است، لکن رسم مردانگی زهر خوردن و قند انگاریدن است.

غریبه! من دست ندادن را بر دست سرد دادن، ترجیح می‌دهم. من دوست دارم هر کاری را به غایت زیبایی و توانایی به انجام برسانم، ته آن رشته یا حرفه را در آورم. تمام وجود من شور و عشق و کمال‌طلبی و حرارت است و دست دادن سرد و نصفه نیمه و رفاقت‌های نیم‌بند در قاموس من جایی ندارد.

با من که دست می‌دهید، این دست مرا گرم بگیرید! لطفاً!

در همین زمینه:

سیدصدرالدین شریعتی، رئیس دانشگاه علامه طباطبایی، کمر به حذف و اخراج بسیاری از اساتید نخبه و سرشناس این دانشگاه بسته بود و حتی وساطت چهره‌های سرشناس و برخی نمایندگان مجلس نیز برای ممانعت وی از این اقدام نادرست اکتفا نکرد تا عاقبت شمار زیادی از اساتید شاخص و مطرح این دانشگاه در دوره‌ی زعامت ایشان، بازنشسته، اخراج یا تبعید شدند.

دکتر نعمت‌الله فاضلی نیز به عنوان یک استاد مستقل، در تندباد حوداث و قلع و قمع کردن فضای علمی و استیلای فرهنگ پادگانی بر دانشگاه‌ها، از بارش تیرهای بلا بی‌نصیب نماند و پس از تحمل همه‌ی بی‌مهری‌ها و ممنوعیت از رفتن به کلاس درس و اعمال محدودیت‌های مختلف، نهایتاً در فروردین ماه سال جاری به پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی منتقل شدند.

در یکی از روزهای گرم اردیبهشت ماه با دکتر فاضلی تماس گرفتم و نشانی پژوهشگاه را سؤال کردم و به دیدنش شتافتم. سر راه گلدان گل سفید رنگی گرفتم که گلش دائمی بود.گلی ماندگار برای استادی ماندگار. پژوهشگاه برِ اتوبان کردستان و حوالی چهارراه ASP واقع شده است. رأس ساعت مقرر در اتاق کار ایشان حاضر شدم. بر خلاف دفتر قبلی‌شان در دانشگاه علامه دو همکار دیگر نیز در اتاق‌شان حضور داشتند و به اصطلاح اتاق‌شان اشتراکی بود. نمای خیلی خوبی به یک فضای سبز و پر از گل داشت و لبه‌ی پنجره نیز پر از انواع گیاهان آپارتمانی بود. مرا به دو همکار جدیدشان معرفی کردند و آن دو بزرگوار را به من.

دقیقاً روبروی میز دکتر فاضلی، میز دکتر بیوک محمدی استاد نام آشنای علوم اجتماعی قرار داشت که کتاب زن ذلیل ایشان و دو کتاب دیگری که در خصوص تحلیل کیفی و روش تحقیق نظریه مبنایی تألیف کرده‌اند بسیار معروف است. دکتر بیوک محمدی سال‌ها در آمریکا اقامت داشته‌اند و علاوه بر این که تمامی مدارک تحصیلی خودشان را از دانشگاه کنتاکی آمریکا اخذ کرده‌اند، پنج سال نیز در کسوت استادی در همین دانشگاه فعالیت داشته‌اند. لذا انگلیسی حرف زدن برایش ساده‌تر از فارسی است و بعضاً با دکتر فاضلی انگلیسی گفت‌وگو می‌کردند.

در خلال صحبت با دکتر فاضلی، متوجه شدم که دکتر محمدی، این پیرمرد ۶۷ ساله مشغول درست کردن چای با دستگاه چای‌ساز برقی است. بهت و شرمندگی من، آن جایی به نهایت خودش رسید که دیدم دو فنجان چای برای من و دکتر فاضلی درست کرده‌اند. همان جا به دکتر فاضلی گفتم این اخلاق، اخلاق یک استاد ایرانی نیست و محصول همان سال‌هایی است که در آمریکا بوده‌اند.

من این اقدام انسانی دکتر بیوک محمدی را از چند جهت تحلیل و بررسی می‌کنم.

نخست همان جنبه‌ی انسان‌دوستی و محبت به هم‌نوع و مهمان‌نوازی است که در فرهنگ خود ما هم هست اما نه در این حد که یک پیرمرد برای دو فرد میانسال و جوان‌تر از خودش چای بریزد و بیاورد. آن هم در شرایطی که محبت‌کننده در مقام علمی بالاتری قرار دارد.

دوم، فرهنگ غالب کار و استقلال عمل و خودجوش بودن و روی پای خود ایستادن در جامعه‌ی آمریکایی است. از چند تن از دوستان سفر کرده به آن سرزمین شنیده‌ام که در شرکت‌ها و ادارات‌شان آبدارچی به این معنایی که در ایران موجود است، اصلاً وجود ندارد.تقریباً همه چیز حالت سلف‌سرویس دارد.

سوم این که این استاد دانشگاه نه تنها چای ریختن را برای خودش کسر شأن نمی‌داند بل‌که این عمل را به عنوان یک اقدام متعالی و اخلاقی انجام می‌دهد. یعنی من به عنوان استاد دانشگاه علاوه بر تدریس و پژوهش و نوشتن کتاب و مقاله، «انسان» هم باید باشم.

اینجاست که بنده دو واژه‌ی «انسان‌یار» و «انسان تمام» را در کنار القاب و عناوین«استادیار» و «دانشیار» و «استاد تمام» به جامعه‌ی دانشگاهی ایران توصیه و پیشنهاد می‌کنم. «استادیار» و «دانشیار» بودن، بدون «انسان‌یار» بودن به تعبیر سعدی همان عالم بی‌عمل است و زنبور بی‌عسل و درخت بی‌ثمر. علم کاسب‌کارانه به تعبیر پیامبر اکرم نه آن علمی است که «العلم نورٌ؛ یقذفه الله فی قلب من یشاء» (علم نوری است که خدا در دل هر کس بخواهد برمی‌افروزد)، بل کالایی است برای تجارت پیشگی و کسب عناوین علمی و دانشگاهی.

به نظر شما استادی که برای یک دانشجو چای می‌ریزد، طمعی در مقاله و دسترنج علمی او دارد؟ هرگز!

حالا رفتار دکتر بیوک محمدی را مقایسه کنید با برخورد یکی دیگر از اساتید دانشکده خودمان، آن جایی که دو سال قبل برای اهدای یک شاخه گل به اتاق اساتید رفته بودم و در غیاب وی از همکار روبرویی‌اش پرسیدم که آقای دکتر فلانی امروز نیامدند؟ و در پاسخ شنیدم که «من منشی ایشان نیستم». تفصیل داستان را در مطلب «از استاد بی‌ادب دانشگاه ما، تا رئیس متواضع بوستون کالج» آورده‌ام. آن دوست و استاد عزیزی که به بوستون کالج رفته بود نقل می‌کرد که هیئت علمی کنفرانس در وسط سالن ایستاده بودند و میکروفون توزیع می‌کردند.

لطفاً این دو داستان چند خطی در خصوص سیره‌ی پیامبر اسلام را بخوانید:

« در سفری که رسول خدا (ص) با اصحاب داشتند، هنگام تهیه غذا هریک از آنان کاری را قبول کردند،پیامبر (ص) هم هیزم جمع کردن را بر عهده گرفت و هر چه اصحاب خواستند از کار پیامبر(ص) جلوگیری نمایند نپذیرفت.

در مورد دیگری که پیامبر (ص) از شتر پیاده شدند و برای بستن آن به گوشه ای می رفتند اصحاب آمدند تا شتر از پیامبر بگیرند و افسار آن را ببندند اما پیامبر نپذیرفت و فرمود:

«سعی کنید کار خود را به دیگران واگذار نکنید». ( منبع : سیره پیامبر اکرم(ص) با نگاهی به قرآن کریم،محسن قرائتی؛ سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی،ص۴۱ .)»

این مسائل آن قدر برای ما دور از ذهن شده‌اند که هر وقت میدان عمل پیش بیاید برای راحتی خودمان می‌گوییم، او پیامبر خدا بود که از این کارها می‌کرد، ما که پیامبر نیستیم. بنده عرض می‌کنم یک عده‌ای آن طرف دنیا زندگی می‌کنند و ادعای پیامبری ندارند و به این سیره‌ی پیامبر که «سعی کنید کار خود را به دیگران واگذار نکنید»دارند همین الان عمل می‌کنند. ما که خودمان را پیروان پیامبر اسلام می‌دانیم، آن حضرت فرموده‌اند: «ملعونٌ مَن ألقی کَلَّه عَلَی الناس» یعنی کسی که بار زندگی خود را بر دوش دیگران بیفکند (و بخواهد از دسترنج مردم زندگی خود را بگذراند) از رحمت خدا به دور است. ما تا زمانی که فرهنگ کار و نان از عمل خویش خوردن را در جامعه‌ی خودمان نهادینه نکنیم و بخواهیم«سواری مجانی» بگیریم، از رحمت خدا به دور هستیم. لطفاً ائمه‌ی جمعه و جماعات در خصوص علل خشک‌سالی و زلزله در کنار دلایل خودشان (بی‌حجابی زنان) به عارضه‌ی سربار دیگران بودن و گسترش فرهنگ پخته‌خوری و تنبلی هم اشاره‌ای بفرمایند. ما تا زمانی که کار و تلاش نکنیم و برای ارتقا و پیشرفت چشم‌مان به دولت و بیت‌المال و پول نفت و حمایت این و آن باشد، لعنت شده‌ایم و از رحمت خدا به دور. به همه‌ی عوامل عقب‌افتادگی ایرانیان لعنت‌شدگی را هم اضافه کنید.

بعدالتحریر:

جناب آقای دکتر بیوک محمدی، ضمن ارسال پیام تشکرآمیز، تأیید کردند که این روحیه را از استادان آمریکایی آموخته‌اند.

در همین زمینه:

هنر ناز کشیدن

در جامعه مصرفی که هر چیزی را به بهانه‌ی یک ایراد کوچک دور می‌اندازند و به سراغ کالای نو می‌روند، «هنر ناز کشیدن» و نگه داشتن دوستان قدیمی نیز رو به فراموشی می‌رود. ناز کشیدن از آن جهت هنر است که به معنای به دست آوردن دل دوستان و عزیزانی است که برای‌مان ارزشمند هستند. ناز کشیدن، هنر دلجویی و به دست آوردن دل یک انسان است.

لازمه‌ی «ناز کشیدن» خاکساری و فروتنی است. افراد قدّ و مغرور از چنین هنری عاری هستند. ناز کشیدن تلاش و تکاپویی برای رسیدن به محبوب یا دست‌یابی به صلح و ترمیم رابطه‌ای است که به تیرگی گراییده است. ناز کشیدن یعنی دوست روزهای سختی بودن، ناز کشیدن یعنی بهای دوستی را پرداختن و ناز کشیدن به معنای فراموش نکردن روزهای خوشی است.

پر واضح است که ناز کسی کشیدن دارد که وجودش برای‌مان نازنین است و ادامه‌ی دوستی و رابطه‌ی با او برای‌مان ارزشمند و وزین است و رنجیدن خاطرش برای‌مان سنگین.

در یک کلام، «ناز کشیدن» به معنای تقلایی برای نگاه داشتن سر رشته است.

گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند     نگاه دار سر رشته تا نگه دارد (حافظ)

هنر قهر کردن

شاید در اولین نگاه «قهر کردن» عملی کاملاً مذموم به نظر بیاید و کاربرد واژه‌ی «هنر» برای آن بی‌معناست. اما قهر کردن نیز در برخی مواقع عین لطف و دوستی و تدبیری برای برقراری تعادل و محکی برای سنجش عیار دوستی‌هاست. خدای متعال بارها و بارها در قرآن کریم از قهر و غضبش سخن به میان آورده است. نیک می‌دانیم که از منبع خیر چیزی جز خیر و رحمت ساطع نمی‌شود و قهر او نیز عین لطف و محبت اوست. ائمه‌ی معصومین (علیهم السلام) و پیشوایان دینی نیز در بسیاری از مواقع برای تربیت انسان‌ها و اصحاب خود، روی از ایشان برتافته‌اند و در را بر آنها نگشوده‌اند تا خاندان رحمه للعالمین نیز به پیروان خود بیاموزند، «قهر کردن» هنری برای تربیت انسان‌هاست. به عنوان نمونه نگاه کنید به داستان امام موسی کاظم (علیه السلام) که علی بن یقطین از یاران مخصوص خود را به جهت ظلمی که به ابراهیم شتربان کرده بود به حضور نپذیرفت [+].

قهر کردن به معنای محروم کردن طرف مقابل از وجود خود است. اگر خوب بوده‌ایم، دلش برای ما و خوبی‌های‌مان تنگ می‌شود و برمی‌گردد و اگر بد بوده‌ایم او را از رنج و مرارت بیشتر رهانیده‌ایم. قهر کردن به معنای شل کردن و رها کردن ریسمان دوستی است، تا ببینیم آیا فقط ما هستیم که این ریسمان را می‌کشیم یا طرف مقابل نیز خواهان استمرار این دوستی هست.

این که بدانیم کجا قهر کنیم، چه قدر قهر کنیم، با چه کیفیتی قهر کنیم، تا چه زمانی قهر کنیم و با چه بهایی آشتی کنیم و حواس‌مان باشد که با چه هدفی قهر کرده‌ایم و برای چه می‌خواهیم آشتی کنیم، همه و همه در قالب «هنر قهر کردن» می‌گنجد.

عاشقم بر قهر و بر لطفش به جدّ   بوالعجب من عاشق این هر دو ضد (مولانا)

جمع بندی

قهر کردن (ناز کردن) و ناز کشیدن دو روی سکه‌ی عشق است. آنهایی که از چنین فنونی در زندگی بی‌بهره‌اند یا هرگز تن‌شان به دریای عشق تر نشده است یا بیش از نیم بند انگشت آن را نپیموده‌اند. عشق همواره دوست داشتن یا همواره دوست داشته شدن نیست. عشق فراز و فرود است، آب و آتش است، ناز و نیاز است، کشیدن و کشاندن است، چشیدن و چشاندن است. فقط مهم این است که بدانی کدام را کجا به کار ببندی تا در عین عزّت و احترام، محبوب و معشوق را نیز عزیز و محترم به همراه داشته باشی.

عشق می‌ورزم و امید که این فنّ شریف     چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود (حافظ)

عشق و دوستی یک رابطه‌ی دو طرفه است، هم دوست داشتن است و هم دوست داشته شدن است. ناز کشیدن و قهر کردن دو ترفند برای اطمینان از دوست داشتن و دوست داشته شدن است که از قدیم گفته‌اند: «عشقِ یک‌سره، مایه‌ی دردسر است» خواه یک‌سر، دوست داشتن باشد یا یک‌سر، دوست داشته شدن. تمام لذت عشق و عاشقی در تب و تاب ناز کردن و ناز کشیدن است.

زندگی بدون درد عشق

    مرگ شهروند دردمند و مرگ بند بند این تن نحیف و سست

                                                در هجوم تندباد زرمداری است

عشق! آه!

یک دقیقه بودنم بدون بودنت مباد! [+]

در همین زمینه:

پیرو انتشار مطلب «روزی که ماشین خریدم» سؤالاتی مطرح شد که چگونه به دیگران اعتماد کنیم و آیا با توجه به زورگیری‌ها و اعمال مجرمانه‌ی برخی شهروندان می‌توان افراد غریبه را سوار خودروی شخصی خود کرد یا خیر؟ ابتدا اجازه بدهید سوار کردن افراد ناشناس یا هم‌پیمایی تصادفی را تعریف کنیم.

تعریف هم‌پیمایی تصادفی: سوار کردن افراد غریبه‌ای که هیچ گونه شناخت قبلی نسبت به آنها نداریم و این سوار شدن بدون قرار قبلی و صرفاً بر اساس شانس و تصادف صورت پذیرفته است.[+] ذیلاً شرایط سوار کردن افراد غریبه را برای تحقق هم‌پیمایی تصادفی (Casual Carpooling) تشریح می‌کنم:

هم‌پیمایی تصادفی

۱. سوار کردن مسافر با آمادگی قبلی: هر گاه بخواهیم نسبت به سوار نمودن افراد غریبه به ماشین خود اقدام کنیم، ابتدا لازم است وسایل شخصی خود را در صندوق عقب قرار دهیم و ترجیحاً وسایلی نظیر کیف، موبایل و اشیاء قیمتی در معرض دید نباشد. ما این کار را برای ورود غریبه‌ها به منزل خودمان نیز انجام می‌دهیم و خانه را مرتب می‌کنیم و برخی عکس‌ها و لوازم شخصی را از جلوی دید برمی‌داریم. خودروی شخصی نیز برای اجرای هم‌پیمایی نیازمند آن است که قدری عمومی‌تر شود، تا هم راننده نگران وسایلش نباشد و هم مسافر معذّب نباشد که احساس کند به حریم خصوصی دیگران وارد شده و مزاحم ایشان است.

۲. سوار کردن افراد در توقفگاه‌های معمول: برخی نقاط خیابان و شهر محل ایستادن مسافر است. افراد سوءاستفاده‌گر و زورگیر معمولاً در چنین مکان‌هایی نمی‌ایستند، زیرا همراه با ایشان مسافران دیگری سوار می‌شوند که مانع اجرای نقشه‌ی شیطانی آنها خواهند شد. پس توصیه می‌شود افراد غریبه را از مکان‌های متعارفی که افراد به انتظار سوار شدن خودرو می‌ایستند، سوار کنید.

۳. سوار نکردن افراد در مسیرهای خلوت: وقتی تصمیم داریم از مسیرهای خلوت عبور کنیم ترجیحاً هیچ مسافری را سوار نکنیم، مگر این که مطمئن باشیم هیچ خطری از طرف مقابل ما را تهدید نخواهد کرد.

۴. ریخت‌شناسی مسافران: شناختن تیپ افراد کار چندان دشواری نیست. نوع پوشش، وسایلی که همراه آنها است اعم از نوع کیف و ساک دستی، طرز ایستادن، نحوه‌ی گفتن نشانی مقصد و برخی مشاهدات دیگر می‌تواند شما را در تشخیص افراد عادی از بزهکار راهنمایی کند. زمان و مکانی که فرد در آن قرار دارد نیز به تکمیل پازل شخصیت افراد کمک می‌کند. شما با جمع‌بندی اطلاعات فوق تقریباً می‌توانید حدس بزنید که فردی که الان می‌خواهد سوار خودروی شما بشود یک دانشجو است یا کاسب یا کارمند یا یک آدم علّاف الکی خوش. من با همین روش وقتی سوار خط ۲ مترو می‌شوم و جا برای نشستن وجود ندارد، از روی چهره، لباس و نحوه‌ی نشستن افراد با یک ضریب قابل قبول می‌توانم حدس بزنم کدامشان ایستگاه امام خمینی پیاده خواهند شد و احتمالاً به سمت جنوب شهر و شهرری خط عوض خواهند کرد. لذا مقابل ایشان می‌ایستم تا پس از پیاده شدن آنها بتوانم بنشینم.

۵. پرتفولیوی مسافران: اصطلاح پرتفولیو بیشتر در بازار بورس کاربرد دارد. کارشناسان بورس توصیه می‌کنند در هنگام خرید سهام، به جای خرید سهام یک شرکت که دارای ریسک بالایی است، از سبد سهام یا پرتفولیوی سهام که به معنی خرید ترکیبی سهام چندین شرکت مختلف است، استفاده کنید. این کار باعث می‌شود در صورت سقوط ارزش سهام یک شرکت، خریدار متضرر نشود، زیرا به تجربه ثابت شده است که در صورت افزایش شاخص بورس، ارزش مجموع یک سبد سهام یا پرتفولیوی سهام در بلند مدت افزایش خواهد داشت. در خصوص سوار کردن مسافران نیز به همین صورت است، یعنی اگر بتوانید جایی توقف کنید که همزمان چند مسافر گوناگون را سوار کنید یا پس از سوار کردن یک نفر، افراد دیگری را در همان مسیر سوار کنید، خطر زورگیری به دلیل حضور سایر مسافران به حداقل می‌رسد.

۶. توجه به شخصیت خودرو: ماشین‌ها هم برای خودشان شخصیت دارند. یعنی هر خودرویی معرّف یک طبقه‌ی اجتماعی یا قشر خاصی است. خودروهای شخصی‌ای که تاکسی آنها وجود دارد، مثل سمند، پراید، پژو ۴۰۵ و پیکان مشکل چندانی برای سوار کردن افراد غریبه ندارند. زیرا به دلیل حضور مسافربرهای شخصی، سوار شدن به این گونه خودروها امری طبیعی است. اما هر چقدر به سمت خودروهای گران قیمت برویم، سوار شدن افراد غریبه با اندکی تأمل و بعضاً امتناع صورت می‌پذیرد به ویژه اگر سوار شونده جنس مخالف باشد. لذا از آن جا که مسافران معمولاً برای خودروهای گران قیمت دست بلند نمی‌کنند، صاحب خودرو خودش باید بایستد و پیشنهاد بدهد که تا فلان مسیر می‌رود و اگر کسی می‌خواهد سوار شود.

۷. سوار کردن جنس مخالف: به خانم‌ها توصیه می‌کنم که یا اصلاً در هم‌پیمایی شرکت نکنند یا فقط خانم‌ها را در مسیرهای پرتردد و شلوغ سوار کنند. آقایان نیز برای سوار کردن خانم‌ها منتظر شوند تا خودشان دست بلند کنند، زیرا بوق یا چراغ زدن برای خانمی که کنار خیابان ایستاده است، برای کسی که کار اصلی‌اش جابجایی مسافر نیست، معانی بدی را در ذهن هر دو طرف متبادر می‌نماید. یعنی هم شما باید مطمئن شوید که زن سالم و بی‌مسأله‌ای را می‌خواهید سوار کنید و هم او باید مطمئن شود که سوار خودروی انسان سالم و بی‌غرضی خواهد شد.

۸. پرهیز از صحبت با مسافران: خودم سعی کردم تا جای ممکن با افرادی که سوار می‌کنم، سر صحبت را باز نکنم. علی‌رغم این که فرد خوش‌صحبتی هستم و با هر فردی می‌توانم ساعت‌ها متناسب با علایقش حرف بزنم، برای حفظ حریم‌ها و داشتن تمرکز در رانندگی و این که پس از پیاده شدن مسافران پرونده‌ی آنها در ذهن من بسته شود، هیچ گونه ارتباط کلامی با آنها برقرار نکرده‌ام تا هدف اصلی هم‌پیمایی به ویژه در هم‌پیمایی تصادفی که افراد از یکدیگر شناخت درستی ندارند، تحت‌الشعاع قرار نگیرد.

۹. عدم خروج از مسیر اصلی: ترجیحاً هیچ گاه از مسیر اصلی خود به خاطر رساندن دیگران خارج نشوید. این مسأله ممکن است امنیت شما را به خطر بیندازد. لذا افراد را فقط تا همان جایی که مسیر شما اجازه می‌دهد همراهی و سوار کنید و از ابتدا نیز این موضوع را با ایشان در میان بگذارید.

۱۰. عدم رقابت با تاکسی‌ها: به یاد داشته باشید که با هم‌پیمایی قرار است به جامعه خدمت کنیم و باری از ترافیک شهری را برداریم. مراقب باشید که مسافر تاکسی‌ها و مسافربران حرفه‌ای را بُر نزنید و اصطلاحاً نان آنها را آجر نکنید. چون شما قرار است داوطلبانه وارد این کار شوید، پس در مسیرهایی نسبت به هم‌پیمایی اقدام کنید که معمولاً تاکسی‌خور نیست یا افراد زمان زیادی برای رسیدن تاکسی و وسیله‌نقلیه عمومی منتظر خواهند شد یا شرایط جوّی به گونه‌ای است که یک لحظه زودتر سوار شدن هم غنیمت است.

۱۱. ضریب امنیت هم‌پیمایی: خطر همیشه و همه‌جا وجود دارد. بارها شنیده‌اید که رانندگان آژانس یا تاکسی که حرفه‌ی اصلی‌شان سوار کردن مسافر است، طعمه‌ی افراد زورگیر شده‌اند. حتی این احتمال برای شما هم وجود دارد که سوار خودرویی شوید که راننده بخواهد از شما زورگیری کند. لذا چیزی به نام امنیت صد در صد و مطلق وجود ندارد، بل‌که مهم آن است که شما با رعایت نکات فوق بتوانید با یک ضریب اطمینان بالا و با آگاهی کامل نسبت به هم‌پیمایی اقدام نمایید.

در همین زمینه:

علم مدیریت مملو از انواع پنجره‌هاست. پنجره جو-هری که توسط دو دانشمند با همین نام‌ها (جوزف لوفت و هری اینگهام) ابداع شده است، یکی از این نمونه‌ها می‌باشد. این پنجره یک مدل مفهومی برای درک روابط متقابل کارکنان با یکدیگر است.

شخصیت هر یک از ما از چهار بخش تشکیل شده:

  1. خود عمومی که هم برای خودمان و هم برای دیگران شناخته شده است.
  2. خود کور که برای خودمان ناشناخته و برای دیگران شناخته شده است.
  3. خود خصوصی که برای خودمان شناخته شده و برای دیگران ناشناخته است.
  4. خود ناشناخته که هم برای خودمان و هم برای دیگران ناشناخته باقی مانده است.

فرد در مورد دیگران آگاهی وشناخت ندارد

فرد در مورد دیگران آگاهی و شناخت دارد

من نهفته (خصوصی)

من آگاه (عمومی)

فرد در مورد خود آگاهی و شناخت دارد.

من نا آگاه (ناشناخته)

من نابینا (کور)

فرد در مورد خود آگاهی و شناخت ندارد.

این فقط بیان یک نمونه از کاربرد پنجره‌ها در علم مدیریت بود و بیش از این قصد ندارم به آن بپردازم. برای مطالعه بیشتر در خصوص پنجره جو-هری +این مطلب را بخوانید. (ضمناً این پنجره جو-هری هیچ ربطی به حرکت جوهری ملاصدرا ندارد)

مدل ابتکاری بنده، پنجره خداوجدان است. ابتدا لازم است چند مفهوم را به اختصار تعریف کنم:

آدم باخدا: فردی که به ظاهر شریعت مقید است و اعمال و مناسک دین را انجام می‌دهد و از نظر ظاهری در زمره افراد مذهبی تلقی می‌شود.

آدم باوجدان: کسی که هیچ گونه ظلمی به دیگران نمی‌کند و نسبت به دیگران احساس مسئولیت دارد.

آدم بی‌خدا: فردی است که یا به خدا اعتقادی ندارد و یا این اعتقاد آن قدر کمرنگ است که رفتار وی در چارچوب دین نمی‌گنجد و نظرخدا را به عنوان یک پارامتر در تصمیم‌گیری‌هایش لحاظ نمی‌کند

آدم بی‌وجدان: کسی است که به حقوق دیگران تجاوز می‌کند. این تجاوز از بلند کردن صدای پخش خودرو (اعم از این که موسیقی باشدیا نوحه) تا ریختن خون انسان‌ها و تجاوز به مال و ناموس ایشان قابل تصور است.

در این مدل ما چهار نوع آدم داریم:

  1. آدم باخدای باوجدان
  2. آدم باخدای بی‌وجدان
  3. آدم بی‌خدای باوجدان
  4. آدم بی‌خدای بی‌وجدان

بی‌خدا

با خدا

انسان غربی

انسان مؤمن

با وجدان

ظالم شرور

مؤمن ایرانی

بی‌وجدان

  1. انسان مؤمن (باخدای باوجدان): فارغ از این که چه ملیّت و مذهبی دارد، در عین این که به مناسک دین آسمانی‌اش پایبند است، تمام تلاشش بر این است که حق کسی را ضایع نکند. این فرد اگر مسلمان باشد نمونه یک انسان کامل است.
  2. مؤمن ایرانی (باخدای بی‌وجدان): فردی که همزمان با انجام مناسک دینی‌اش توجهی به تضییع حقوق دیگران ندارد. مثلاً یک بازاری که خلق الله را سرکیسه می‌کند و جنس غیراصلی به مردم غالب می‌کند و ده شب محرم مراسم می‌گیرد یا همزمان در معامله دروغ می‌گوید و تسبیح به دست دارد و نماز اول وقت می‌خواند و پشت سر سایر کسبه بدگویی می‌کند. از این مدل نمونه‌های خارجی هم وجود دارد، اما در ایران به وفور یافت می‌شود.
  3. انسان غربی (بی‌خدای باوجدان): فردی که با خدا سر و کاری ندارد یا اگر هم سر و کار دارد سکولار زندگی می‌کند، ولی به حقوق دیگران بسیار احترام می‌گذارد. از این مدل، نمونه‌های وطنی هم زیاد داریم. این تعریف شامل همه انسان‌های غربی نمی‌شود.
  4. ظالم شرور (بی‌خدای بی‌وجدان): کسی است که قلباً به هیچ چیزی جز منافع شخصی خود اعتقاد ندارد و برای رسیدن به خواسته‌هایش هیچ حدّ و مرزی نمی‌شناسد.

در خوب بودن باخدای باوجدان و بد بودن بی‌خدای بی‌وجدان بعید می‌دانم که کسی تردید داشته باشد، مسأله اصلی ارجحیت قائل شدن بین گزینه ۲ و ۳ است. آیا شما برای انتخاب همسایه، همکار، همسفر و دوست وقتی بین دو گزینه باخدای بی‌وجدان و بی‌خدایباوجدان مجبور به انتخاب یکی هستید، کدام را انتخاب می‌کنید؟ و از طرف دیگر مطابق آیات و روایات اسلام کدام یک عاقبت به خیر می‌شوند و به بهشت می‌روند و کدام به جهنم؟ و در توصیه‌های دینی به همنشینی با کدام گروه توصیه شده است و از همنشینی با کدام یک نهی شده است؟ من هنوز در این خصوص به نتیجه قطعی نرسیده‌ام.

از زیستن در کنار بی‌خداهای باوجدان تجربه‌ی خوبی دارم، ظاهر و باطنشان یکی است، بی‌آزارند، مدام به تو تذکر نمی‌دهند، حق و حقوق تو را محترم می‌شمارند، اما خوب باز فکر می‌کنند دیگر، خیلی بـــــــــــــــاز! و خیلی هم بـــــــــــــــــــــــاز رفتار می‌کنند!

از طرفی در آیات و روایات انسانی که ولو مرتکب برخی خطاها مثل دزدی است ولی نماز می‌خواند و با خدا ارتباط دارد، بر کسی که کلاً باخدا قطع رابطه کرده است ارجحیت دارد. خودم به شخصه اصلاً تجربه‌ی خوبی از معاشرت با این آدم‌های باخدای بی‌وجدان ندارم.

الان بین تجربه‌ی زیسته‌ی خودم و دلایل عقلی و نقلی دینی متحیر مانده‌ام. هر وقت به نتیجه قطعی رسیدم این مدل را کامل خواهم کرد.

در همین زمینه: