اين مطلب را به طور خاص براي پسرم مي‌نويسم كه بداند پدرش با چه سختي‌هايي بزرگ شده است. اگر چه او الان توان خواندن ندارد ولي مي‌نويسم براي آينده. مثل بذري كه مي‌كاريم يا نهالي كه غرس مي‌كنيم به اميد روزي كه به ثمر بنشيند.

دست‌فروش: كلاس دوم ابتدايي بودم و امتحانات ثلث سوم تازه تمام شده بود، همه‌ي بچه‌ها شوق و ذوق تابستان و تفريح را داشتند، ولي پدرم به من گفت: «تو پسري و فردا مي‌خواهي مرد شوي، مرد هم بايد كار كند و پول درآوردن را ياد بگيرد» لذا بر همين اساس از يك خواربار فروشي آشنا تعدادي بيسگويت و پفك و كيك و تنقلات خريدند به اضافه‌ي يك كارتن بزرگ. پدرم خودش محل استقرار مرا در كنار در منزل مشخص كرد و قيمت هر كدام از اجناس را به من گفت. براي تأكيد بيشتر انواع اسكناس‌ها را يك بار ديگر به من نشان داد و قدري پول خرد براي خالي نبودن دخل تقديم نمود. احساس خيلي خوبي داشتم. وقتي يك نفر مي‌آمد و چيزي مي‌خريد خيلي برايم لذت‌بخش بود. دخلم كه پر مي‌شد فكر مي‌كردم چقدر پول درآورده‌ام، غافل از اين كه سود و سرمايه از آن كس ديگري است و من عامل فروشم. دخل من يك كاسه‌ي كوچك پلاستيكي بود كه زير كارتن پنهان كرده بود. هوا كه گرم مي‌شد تعطيل مي‌كردم و بعد از ظهر دوباره بساطم را جلوي خانه پهن مي‌كردم. اهل داد زدن هم نبودم. خيلي مظلومانه مي‌نشستم به انتظار مشتري و شايد همين مظلوميت من بيشتر مشتري را جذب مي‌كرد.

تابستان سالهاي بعد كارم را گسترش دادم و به جاي خوردني، اجناسي نظير اسباب‌بازي، جوراب و ساعت مي‌فروختم. درآمدش اگر چه اندك بود ولي هدف اصلي پدرم اين بود كه پسرش راه و رسم پول درآوردن را ياد بگيرد و سربار ديگران نباشد. بعضي وقتها كه جلوي پارك بساط مي‌كردم، نگران مأموران شهرداري بودم كه دار و ندارم را نبرند. جاهاي مختلفي هم بساط مي‌كردم يك بار جلوي پارك، يك بار در خيابان وليعصر، يك بار در جلوي يك ميوه‌فروشي بزرگ كه محل رفت و آمد خانم‌هاي خانه‌دار بود و با ديدن يك پسر بچه‌ي كوچولو دلشان زودتر براي خريد به رحم مي‌آمد.

كارگر چاپخانه: سال دوم دبيرستان بودم و تازه داشت پشت لبم سبز مي‌شد. همه‌ي بچه‌هاي كلاس براي اردوگاه تابستاني ثبت نام كرده بودند كه انواع كلاس‌هاي فوق برنامه از قبيل شنا و كامپيوتر و زبان و … در آن بود. پدرم مخالفت كرد و گفت: «تو بايد باري از دوش خانواده برداري نه اين كه باري بر آن بيفزايي». سر كوچه‌ي ما چاپخانه‌اي بود كه صاحب آن با پدرم آشنا بود. يك روز دست مرا گرفت و براي كار پيش او برد. كار چاپخانه كار نسبتاً سختي است. دسته‌هاي بزرگ كاغذ و مقواي چاپ شده را بايد جابجا مي‌كردم و در دستگاه مخصوص جعبه چسباني مي‌چيدم. 8 ساعت كار در روز و حقوق ماهيانه 5000 تومان. اولين باري كه حقوق گرفتم يك بسته اسكناس 50 توماني بود. خيلي خيلي ذوق داشتم. جيبم قلمبه شده بود. تابستان آن سال مجموعاً 14600 تومان درآمد داشتم كه 5000 تومان آن را به پدرم دادم براي پرداخت هزينه مدرسه و با الباقي آن يك دوربين عكاسي، يك دستگاه پخش و ضبط، يك ساعت مچي و مقداري خرت و پرت براي خودم خريم. چقدر آن پول برايم بركت داشت.

كارت پخش كن: دانشگاه آزاد قبول شده بودم و خانواده‌ي ما وضع اقتصادي خوبي نداشت. مجبور بودم براي تأمين هزينه‌ي دانشگاه كار كنم. تخصصي هم كه نداشتم. يكي از بچه محل‌ها گفت كارت پخش كني شغل خوبي است. به يكي از آگهي‌هاي روزنامه زنگ زدم و آدرس گرفتم. يك مؤسسه‌ي به اصطلاح علمي آموزشي بود كه كارش اعزام معلم خصوصي به منازل دانش‌آموزان بود. هر روز دو وعده‌ي سه ساعته كارت پخش مي‌كرديم و براي هر وعده 300 تومان مي‌گرفتيم. يعني روزي 600 تومان. كار به صورت گروهي انجام مي‌شد و جو سنگين جاسوس بازي و زيرآب زني حاكم بود. مسئولين آموزشگاه آدم‌هاي بدجنسي بودند كه از نحوه‌ي برخورد تحقيرآميزشان حالم به هم مي‌خورد. حدوداً روزي 25 تا 30 كيلومتر پياده راه مي‌رفتيم و كارت‌هاي تبليغاتي اين مؤسسه را از لاي دير يا زير در به داخل منازل مي‌انداختيم. كار طاقت فرسايي بود و وقتي به خانه مي‌رسيدم غش مي‌كردم. براي همين مدت زيادي آنجا نبودم و شغلم را عوض كردم.

پادو: يكي از همسايه‌هاي قديمي ما در كوچه‌ي ناظم الاطباء مغازه‌ي بولبرينگ فروشي دارد كه مرا به يكي از همكارانش براي پادويي و شاگرد مغازه بودن معرفي كرد. اسم مغازه‌اش بود «بولبرينگ مهدي» طبقه‌ي دوم پاساژ رضوي زير پل سعدي تقاطع اكباتان. آقا مهدي آدم بدي نبود ولي مثل اكثر بازاري‌ها آدم زرنگي بود. كار من هم همه چيز بود، از نقدكردن چك و به حساب خواباندن آن گرفته تا تحويل سفارش و تميز كردن مغازه و ريختن چاي براي «اوستا». محيط بازار برايم جالب نبود. اغلب مغازه‌دارها –لااقل در اين صنف- آدمهاي بددهن و بي‌ادبي بودند. با اين حال خيلي به كارم علاقه داشتم و كارم را خوب انجام مي‌دادم. صاحب كارم هم از من راضي بود. اما مدت زمان زيادي هم آنجا نماندم و كار جديدي براي من پيدا شد.

دفتردار مدرسه: يكي از همكلاسي‌هايم كه در يك دبيرستان غيرانتفاعي مسئول پرورشي بود، مرا براي انجام كار دفتري معرفي كرد. مدير مدرسه هم مدير سابق خودمان بود كه به بركت دولت سازندگي از مدرسه‌ي دولتي، خودش را ارتقاء داده بود به مدرسه‌ي غيرانتفاعي. محيط كار مدرسه زمين تا آسمان با محيط‌هاي قبلي فرق مي‌كرد. دفتر و دستكي يافته بودم و ميزي و صندلي و لوازم التحرير و يك آبدارچي كه مرتب براي همه چاي مي‌آورد. همكار شدن با معلمان سابق و رويارويي با دانش‌آموزاني كه لوح دلشان مثل فرشته‌ها پاك و شفاف بود تجربه‌ي بسيار شيرين و جذابي بود.

معلم خصوصي: مادرم به من پيشنهاد داد كه به دو تا از پسرهاي دوستش كه در درس رياضي تجديد آورده‌اند، درس خصوصي بدهم. اولين تجربه‌ي تدريس من بود و مباحث رياضي مقطع راهنمايي را مسلط بودم. اين دو تا پسر بچه هم بسيار بازيگوش و در عين حال خنگ بودند. عدد را از اين طرف معادله مي‌برد آن طرف، يك بار علامتش را عوض مي‌كرد يك بار هم عوض نمي‌كرد. مثل اين راديوهاي قديمي بود كه صدايشان قطع و وصل مي‌شود و هي بايد بزني توي سرش تا درست كار كند (البته بنده توي سر ايشان نمي‌زدم، توي سر خودم مي‌زدم با اين شاگردها). سر و كله زدن با آدم‌هاي خنگ كلاً كار دشواري است. از اين كه زحمت مي‌كشيدم و نتيجه نمي‌گرفتم از كارم راضي نبودم. بعدها فهميدم كه آموزش هم براي خودش فن و تكنيك دارد و به صرف بلد بودن يك چيز نمي‌شود آن را تدريس كرد. ضمناً به دليل برخي مشكلات از دانشگاه آزاد انصراف دادم.

خواربار فروش؛ كاسب: پدرم در شغل قبلي‌اش موفق نبود و پيشنهاد داد مغازه را بكنيم خواربار فروشي. شغل خيلي خيلي جذابي است، خصوصاً كه مغازه‌ي ما داخل محل خودمان بود و با همه‌ي اهل محل از نزديك تعامل داشتيم. سرمايه‌ي اوليه‌ي مغازه خيلي كم بود و مشتري‌ها مدام از جور نبودن جنس گلايه مي‌كردند، ما هم جز عذرخواهي كار ديگري از دستمان بر نمي‌آمد. صبح به صبح با اميد به خدا در مغازه را باز مي‌كردم و جعبه نوشابه‌ها را به نشانه‌ي باز بودن مغازه بيرون مي‌چيدم. چشممان به در بود كه مشتري بيايد و چيزي بخرد. اعتقاد انسان به خدا در كاسبي بيشتر قوي مي‌شود تا مشاغل دولتي، كه چه كار بكني و چه كار نكني حقوق آخر برجت را مي‌ريزند به حسابت و كارمند جماعت نوعاً بيش از آن كه چشمش به خدا باشد، نگاهش به دهان دولتمردان است كه اين برج چه گلي به سرش مي‌زنند و اين معناي واقعي شرك خفي است. خواربار فروشي را تا سه چهار سال ادامه داديم و درآمد بخور و نميري از آن در مي‌آمد. من كه دانشگاه دولتي در شهرستان قبول شدم، پدرم ديگر تنهايي حال و حوصله‌ي ادامه‌ي كار را نداشت و مغازه را اجاره داد به يك آرايشگاه زنانه!

سيم‌كش ساختمان: سال اول دانشگاه بودم كه يكي از بچه‌هاي دوران خدمت به من زنگ زد و گفت به نيروي كار براي سيم‌كشي ساختمان نياز دارد. پسر خيلي زرنگي بود، ديپلم برق داشت از هنرستان و براي خودش شركت فني تأسيس كرده بود. به ذهنم رسيد كه از ايام فراغت استفاده كنم و ضمن كسب تجربه‌ي جديد به دوستم هم كمك كنم. كار سيم‌كشي برق يك برج 10 طبقه در سعادت‌آباد را قبول كرده بود. كار بسيار سختي بود. بايد گچ درست مي‌كردم و از پله‌ها، استامبولي گچ را چندين طبقه بالا مي‌بردم. بعضي مواقع نيز بايد ديوار را با قلم تيشه مي‌شكافتم تا محل عبور كابل هموار شود. كار سيم‌كشي منطق خيلي جالبي دارد. ياد گرفتن رنگ سيم‌ها و نحوه‌ي عبور كابل از اتاق‌ها به تابلو برق و از هر واحد به بخش مركزي ساختمان (محل نصب كنتور) برايم خيلي جالب بود. در هيچ مقطعي از زندگي يادم نمي‌آيد كه ناهار ظهر اين قدر به من چسبيده باشد. كار فيزيكي ضمن داشتن تحرّك و پويايي، ذهن انسان را باز مي‌كند و طراوات و شادابي خاصي را در بر دارد.

مستند ساز: اشتباه نشود! منظور ساختن فيلم مستند نيست بلكه مستند سازي يكي از مراحل توليد نرم‌افزار است كه به منظور ثبت و ضبط اين فرايند، تمامي مراحل را با يك اسلوب خاص مستند مي‌كنند. اين شغل اولين شغل رسمي بنده و در حين اشتغال به تحصيل در دانشگاه بود. كار خودم را در يك شركت نرم‌افزاري شروع كردم. بعداً در اين خصوص بيشتر توضيح مي‌دهم (ان شاء الله)

برنامه‌نويس: پس از اتمام درس به عنوان برنامه‌نويس در يك سازمان شبه دولتي مشغول به كار شدم.

مديرعامل شركت: بعد از مدتي جوگير شدم و براي اخذ يك پروژه‌ي نرم‌افزاري ناگزير از ثبت شركت بودم. براي شركت هم دفتر و دستكي پيش‌بيني كردم ولي رؤياي گرفتن آن پروژه به سرعت پايان يافت و تازه فهميدم كه در پشت پرده‌ي واگذاري پروژه‌هاي دولتي چه دستهاي پنهان و چه افراد مستحق‌تر! از منِ جوجه مهندس هستند كه تا اين عزيزان باشند، عرصه‌ي حضور به امثال من نخواهد رسيد.

كارشناس نرم‌افزار: حدود سه سال در يك شركت خصوصي به عنوان كارشناس نرم‌افزار فعاليت داشتم كه تجارب ارزنده‌اي در اين حوزه كسب كردم.

مشاور IT: يكي از آشنايان خانوادگي‌مان براي همكاري و ارائه‌ي مشاوره در حوزه‌ي فناوري اطلاعات از بنده دعوت كرد تا هفته‌اي يك روز به يك پژوهشگاه مطالعاتي بروم. محيط خوبي بود و به لحاظ علمي در حد تيم ملي، ولي همچون ساير نهادهاي دولتي بازدهي در حد ليگ دسته 3 يا حتي مسابقات محلات در زمين خاكي!

مدير مركز كامپيوتر: پس از دو سال حضور در يك سازمان به عنوان كارشناس نرم‌افزار، با غيبت مدير مركز كامپيوتر وقت به دليل مأمور شدن به خارج از كشور، از باب قاعده‌ي قحط الرجال، قرعه‌ي فال مدير مركز كامپيوتر به نام من خورد. تجربه‌ي كاملاً متفاوتي بود با همه‌ي مشاغل قبلي. مديريت بر هفت هشت نفر مهندس كامپيوتر كه خودشان داراي سابقه و بعضاً سوابق مديريتي هستند كار ساده‌اي نبود. از سوي ديگر جلسه با مسئولين سازمان و به اصطلاح كلّه گنده‌ها و ياد گرفتن ادبيات مخصوص اداري تجربه‌ي جديدي بود.

رئيس دفتر آمار و انفورماتيك: همزمان با مسئوليت قبلي، شغل ديگري به صورت پاره وقت به بنده پيشنهاد شد كه قابليت كنترل از راه دور داشت و نياز به حضور فيزيكي آن كم بود. از سوي ديگر تجارب كسب شده در مديريت مركز كامپيوتر را با كمترين هزينه مي‌شد در آنجا پياده كرد.

پايان دوران مديريت و آغاز دوران دانشجويي مجدد: برخي تغيير و تحولات در سازمان و نداشتن زبان مشترك با مسئولين جديد به اضافه‌ي قبولي در مقطع كارشناسي ارشد دست به دست هم داد تا بنده استعفاي خودم را امضا كنم و بشوم يك كارمند معمولي.