دو سه ماه پيش بود براي صرف ناهار به رستوران سازمان رفتم. پنجشنبه بود و خلوت و مثل هميشه لوبيا پلو با ماست. از دوستان و همراهان هميشگي خبري نبود و غذا را در تنهايي مي‌خوردم و غرق در فكر و خيالات خودم بودم. دو سه لقمه تا پايان غذا بيشتر نمانده بود كه مردي ميانسال با ظاهري روستايي در كنار من نشست، سلام كرد و جواب سلام دادم.

در ظرف ماستش را كه باز كرد گفت: «من ماست نمي‌خورم اگه ميل داريد شما اين ماست رو بخوريد»

گفتم: «نه! خيلي ممنون، من ديگه آخر غذامه»

گفت: «من نمي‌تونم از اين ماستها بخورم»

گفتم: «چطور؟»

گفت: «من خودم دامدارم. ما فقط ماست محلي مي‌خوريم و چون هر روز شيرهامون رو مي‌بريم براي كارخانه … و خودم مي‌بينم كه بيشتر اين جور ماست‌ها رو با شير خشك درست مي‌كنن از گلوم پايين نميره»

من هم گفتم: «اتفاقا يه وقتهايي هم كه ما مي‌ريم دهات، كره‌ي محلي نمي‌تونيم بخوريم. ما هم به اين چيزهاي مصنوعي عادت كرديم»

و سر تعريف را باز كرد كه در شمال دو هكتار زمين و دامداري دارند و درآمدشان از اين كار است و از كار و بارش گفت كه چه شده سر از اين سازمان در آورده است و از كجا آمده و به كجا مي‌رود. من هم صبر كردم تا ايشان غذايشان تمام شد و با هم از رستوران بيرون رفتيم.

موقع خداحافظي با همان لهجه‌ي شمالي گفت: «آقاجان آدرس من را يادداشت كن هر وقت دلتان خواست با بچه‌ها بياييد شمال»

فكر كردم از همين تعارفات معمول است، گفتم: «خيلي ممنون، شما بزرگواريد»

گفت: «آقاجان يادداشت كن!»

خلاصه از بنده انكار و از ايشان اصرار و ديدم تا من آدرس يادداشت نكنم ايشان رضايت نمي‌دهند.

آدرس را كه يادداشت كردم، شماره تلفن ثابت و همراهش را نيز داد و گفت: «اگر من هم نبودم منزل، بگوييد من از دوستان حسن صادقي خرماكلايي هستم با روي باز از شما پذيرايي مي‌كنند»

و اضافه كرد: «من با خدا معامله‌اي كرده‌ام. به خدا گفته‌ام تو هر چقدر مي‌خواهي به من مهمان بده ولي درد و بلا به من نده. من از محصولات كشاورزي و دامداري خودم شما را مهمان مي‌كنم و روزي شما را هم خدا مي‌رساند پس هيچ مضايقه نكنيد و هر وقت خواستيد تشريف بياوريد»

اين را گفت و با هم خداحافظي كرديم و من متحير ماندم از اين صداقت و سادگي و بي‌آلايشي و مهمان‌دوستي.

در اين زندگي ماشيني كه همه از هم فرار مي‌كنند و عروس تاب ديدن مادر شوهر را ندارد و بالعكس، همسايه‌هاي ديوار به ديوار در يك آپارتمان اسم همديگر را نمي‌دانند و حتي براي بازديد عيد هم منزل يكديگر نمي‌روند، يك نفر از آن سر كشور پيدا شده است كه ده دقيقه با من گپ زده و بدون تكلف مرا به منزل خودش دعوت مي‌كند!

مخم سوت كشيد كه چقدر ارزش‌هاي انساني و ايماني -مثل نوع دوستي و مهمان‌نوازي- را در زير چرخ‌دنده‌هاي زندگي شهري خرد كرده‌ايم و بعضاً شايد در طول يك ماه يك نفر هم به عنوان مهمان به خانه‌ي ما نيايد.

خيلي از خانم‌هاي نسل جديد يك مدلي هستند. خيلي ادا و اصول دارند. با هر كسي آبشان توي يك جوي نمي‌رود. از هر مهماني خوششان نمي‌آيد. مردان هم كه در اين گونه موارد غالباً هماهنگ با خانم‌ها هستند و اين يعني حداقل ارتباط و مهمان‌پذيري و مهمان‌نوازي.

عرف مهماني‌ها را آن قدر بالا برده‌ايم كه حتماً بايد سوپ و دسر و دو نوع غذا در حد تيم ملي براي مهمان درست كنيم كه خانم‌ها وقتي ياد مهماني دادن مي‌افتند عزا مي‌گيرند.

فرهنگ مهمان‌نوازي در جامعه‌ي شهرنشين ما رفته رفته رو به فراموشي مي‌رود و اين بركت‌هايي كه از سفره‌هاي ما رفته است شايد يكي از دلايلش همين مهمان‌گريزي ما باشد.