به نام حق

و در يك روز پاييزي

اتاق سرد و تاريك و نفس گير تو را با خاطرات تلخ و شيرنش رها كردم

به دست باد افشاندم

شقايق‌هاي زرد با تو بودن را

و از آن لانه‌ي خشكيده بر بالاي شاخك‌هاي بي مهري

به سان يك پرستوي مهاجر پر كشيدم

و تا اوج غرور خويش

به سوي بلبلان خوش صدا پرواز كردم

هَزاراني كه بانگ عشق و پاكي را به يكسر بر بلنداي زمين مرده مي‌خوانند

و اكنون من رهايي را ره‌آورد سفر دارم

به من بنگر رهايم من، رهايم

….

اين شعر را البته يازده سال پيش سرودم زماني كه از يك هم اتاقي دانشگاهي به دلايلي جدا شدم و اتاقم را عوض كردم

چون زبان حال اين روزهاي من بود بي تناسب نديدم براي شروع مطلب از آن استفاده كنم