دهه 60، دهه‌ي سختي‌ها و محروميت‌ها بود. كشوري كه در آستانه‌ي يك انقلاب مردمي درگير جنگي تحميلي شده بود، مي‌بايست درآمد ناچيز نفت را بين جبهه‌هاي جنگ و كالا و ارزاق كوپني تقسيم كند.

دهه 60 علاوه بر دهه‌ي سختي‌ها و محروميت‌ها، دهه‌ي اتحاد و  همدلي بود. دهه 60 نمايش صميميت‌ها و محبت‌هاي مردماني بود كه بعد از آن، افزايش درآمد خانوار‌ها و سطح رفاه، فاصله‌ي دهك‌ها را بيشتر و بيشتر كرد.

گرمايش اكثر خانه‌ها در دهه‌ي 60 از طريق نفت تأمين مي‌شد. صف‌هاي طويل دريافت نفت يكي از صحنه‌هاي فراموش نشدني آن دوران است. در كوچه‌ي ما فقط چند خانه بودند كه شوفاژ داشتند و از گازوئيل استفاده مي‌كردند. بقيه خانواده‌ها با نفت‌ خانه و آب را گرم مي‌كردند.

در زمستان‌ها ما فقط در يك اتاق بخاري نفتي روشن مي‌كرديم. يك بخاري قديمي ارج بود كه با دنگ و فنگ خاصي روشن مي‌شد و چشمتان روز بد نبيند اگر حواسمان پرت مي‌شد و نفت زيادي در مخزن اصلي جمع مي‌شد و دير كبريت مي‌زديم. چيزي شبيه به حملات هوايي صدام و صداهاي مكرر گروم گروم بخاري كل خانه را برمي‌داشت تا نفت‌هاي اضافي بسوزد و پنجره را نيز براي از بين رفتن بوي نفت‌هاي سوخته بايد باز مي‌كرديم.

آن اتاق ديگر با بخاري برقي گرم مي‌شد و براي گرم شدن نيز بايد به بخاري مي‌چسبيديم. بقيه‌ي خانه هم سرد بود. سهميه‌ي نفت به قدري نبود كه دو بخاري نفتي روشن كنيم يا آبگرمكن را هميشه روشن نگه داريم. روشن كردن آبگرمكن فقط براي مواقعي بود كه كسي بخواهد از حمام استفاده كند. يك آبگرمكن ايستاده‌ي جنرال كه يك سوم هيكلش هم آب را گرم نمي‌كرد. در حمام تا به خودمان مي‌جنبيديم آب سرد شده بود.

واحد آب‌گرم آن روزها لگن بود. مثلاً آبگرمكن ما هشت يا نه لگن آب را گرم مي‌كرد. نمي‌شد يك‌سره زير دوش ايستاد و حمام كرد. بل‌كه بايد آب‌گرم را مديريت مي‌كرديم. به دليل شست‌وشو با آب سرد هميشه در زمستان‌ها دست‌هاي من خشكي مي‌زد و ترك مي‌خورد. اكثر اوقات يك پماد نرم‌كننده در كيف يا جيبم داشتم، ولي يك بار شست‌وشوي دست‌ها با آب و صابون كافي بود تا اثر پماد از بين برود و روز از نو و ترك‌ها از نو.

منزل يكي از بستگان در همان زمستان‌هاي سرد شوفاژ داشت و باز كردن شير آب‌ و مشاهده‌ي آب‌گرم سفيد رنگي كه همراه با بخار، دست‌هاي ترك‌خورده‌ي مرا نوازش مي‌كرد، به منزله‌ي «رفاه» بود. يعني از نظر يك كودك ده ساله مثل من، دايي محمود در رفاه بود چون هميشه آب‌گرم داشتند و ما در رفاه نبوديم چون آب‌گرم نداشتيم.

پس از پايان جنگ، همراه با گسترش شبكه گازرساني خانه‌ي ما هم گازكشي شد و آبگرمكن‌هاي گازي جاي خود را به آبگرمكن‌هاي نفتي دادند و ديگر آب‌گرم، براي من كالاي لوكس به حساب نمي‌آمد.

با افزدوه شدن يك درس اجباري به نام انفورماتيك به دروس سال سوم دبيرستان رشته رياضي فيزيك، اينك مفهوم رفاه براي من به معني داشتن كامپيوتر بود. دوستان همكلاسي كه در منزل‌شان يك كمودور 64 يا يك كامپيوتر 286 آي‌بي‌ام داشتند از نظر من مرفّه بودند. رؤيايي كه از زمان شكل‌گيري تا تحقق هفت سال به طول انجاميد. اكنون شايد كمتر خانه‌اي باشد كه در آن كامپيوتر نباشد.

اما نگاهي بيندازيم به كودكان امروز، بچه‌هايي كه قبل از تولد تخت و كمد و لباس‌هاي رنگارنگ و اسباب‌بازي‌هاي شهرفرنگ‌شان آماده است، چيزي به اسم سختي و نداري را نچشيده‌اند كه بخواهند بفهمند. همين باعث مي‌شود كه رؤياهاي آن‌ها غيرمنطقي و زياده‌خواهانه باشد. چون همه‌ي آن چيزي را كه مي‌بايست با تلاش به آن برسند، پيشاپيش و بدون زحمت دريافت كرده‌اند. انسان براي چيزي كه دارد رؤياپردازي نمي‌كند. امروزه داشتن موبايل براي نوجوانان، نه يك كالاي لوكس بل‌كه يك نياز ضروري تلقي مي‌شود و اين‌ها را فضاي چشم و هم‌چشمي جامعه و بالا رفتن سطح خواسته‌ها تحميل كرده است، نه پاسخ به يك نياز واقعي. چه آن كه نوجواني كه يا در خانه است يا در مدرسه چه نيازي به تلفن همراه دارد؟

روز گذشته از يكي از آشنايان كه يك فرهنگي بازنشسته است شنيدم، فرزند جوانش را كه اخيراً به سن 18 سالگي رسيده به گرفتن گواهي‌نامه تشويق كرده كه كمك حال خانواده باشد و پاسخ فرزند واقعاً شنيدني است. اين جوان نسل چهارم فرموده‌اند: «من پرايد سوار نمي‌شوم، لطفاً اگر مي‌خواهيد من گواهي‌نامه بگيرم، برايم پژو 206 بخريد» و اين‌ها را كاملاً جدي گفته است.

در اين‌جا چند سؤال مطرح مي‌شود:

1. آيا با افزايش سطح رفاه فرزندان، قدرشناسي و خوداتكايي آن‌ها افزايش يافته يا كاهش؟ و اگر كاهش يافته چه بايد كرد؟

2. چه كساني و چه رسانه‌هايي براي جوانان ما رؤياپردازي مي‌كنند؟

3. نسلي كه براي رسيدن به خواسته‌هايش متكي به خانواده است، چگونه مي‌خواهد خود و جامعه‌اش را اداره كند؟

دردآورترين جمله‌اي كه نه از زبان يك نفر بل‌كه از چند نفر شنيده‌ام اين است كه جوانان نسل چهارم وقتي در پاسخ به خواسته‌هايشان عباراتي مثل «خودت مي‌داني كه ما نداريم» را مي‌شنوند، مي‌گويند: «شما كه نداشتيد بي‌خود كرديد كه بچه آورديد!»

در همين زمينه: