دوست بسيار عزيز و محترمي ضمن بذل محبت فراوان به مطالب اين وبلاگ، پرسيده‌اند كه چرا نام وبلاگ‌تان اين قدر غم‌انگيز است؟ چرا مي‌بايست عنوان وبلاگ مذهبي‌هايمان با غم و بدبختي عجين باشد؟ چرا در هر فيلمي كه بيچارگي يك نفر را مي‌خواهند نمايش دهند، چادر سرش مي‌كنند؟

در پاسخ به اين دوست گرامي لازم است عرض كنم نام وبلاگ متشكل از دو واژه‌ي شهروند و دردمند است. اين كه گفته‌ام شهروند دردمند و نگفته‌ام انسان دردمند يا مرد دردمند، به جهت بار حقوقي كلمه‌ي شهروند است. شهروند همان‌گونه كه در تعاريف علم حقوق آمده است، هم صاحب حق و هم داراي تكليف است. شهروند غير از رعيّت است كه فقط صاحب تكليف است. شهروند صغير و حقير نيست كه نيازمند قيّم باشد. شهروند خودش صاحب تشخيص است. شهروند مي‌گويد من يكي و حكومت هم يكي. رابطه‌ي شهروند و حاكميّت، رابطه‌ي مريد و مرادي نيست، بل‌كه همان رابطه‌ي متوازن و مبتني بر عدالت حق و تكليف است. شهروند يعني من جداي از حكومت نيستم و حكومت نيز جداي از من نيست و من به اندازه‌ي سهم خودم باري از امور كشورم را بر دوش مي‌كشم. رابطه‌ي شهروند و حكومت از نوع انفعال نيست كه هر كدام راه خودشان را بروند، بل‌كه رابطه‌ي همكاري و همراهي است و حكومت نيز برخاسته از بطن مردم است.

اما انتخاب واژه‌ي دردمند به جهت ويژگي‌هاي شخصي است و ربطي به مذهبي يا غيرمذهبي بودن من ندارد. بنده به تعبير مرحوم قيصر امين‌پور در جاودان شعر دردواره‌ها:

اولين قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها كنم؟

درد
رنگ و بوي غنچه‌ي دل است
پس چگونه من
رنگ و بوي غنچه را ز برگ‌هاي تو به توي آن
جدا كنم

دفتر مرا
دست درد مي‌زند ورق
شعر تازه‌ي مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در اين ميانه من
از چه حرف مي زنم؟

درد، حرف نيست
درد، نام ديگر من است
من چگونه خويش را صدا كنم [+]

از آن هنگام كه خود را شناختم، قرين و غريق دردها بوده و هستم. آهنگ‌هاي مورد علاقه‌ام جملگي آرام و غمگين‌اند:

قطعه پيانوي بسيار زيباي خواب‌هاي طلايي اثر استاد جواد معروفي و تك نوازي قانون استاد سيمين آقارضي از بهترين و دل‌انگيزترين آهنگ‌هايي است كه گوش مي‌كنم. ساز قانون، گويي آواي ملكوت است كه زيبايي و قداست را يك جا جمع كرده است و نمي‌دانم گرايش شديد من به قانون و قانون‌گرايي، ارتباطي به علاقه‌ام به اين ساز آسماني كه مبدع و مبتكر آن را فارابي خوانده‌اند دارد يا خير. [+]

 از سوي ديگر، سجع و جناس موجود در كلمات شهروند دردمند زيبايي خاصي به آن بخشيده است. شهروند دردمند تركيب و تبلور عقل و عشق است. شهروند دردمند مي‌خواهد كه در مدار قانون ولي عاشقانه و دردمندانه زندگي كند. شهروند دردمند با عقلانيت ابزاري و خط‌كش‌هاي مدرنيته قابل اندازه‌گيري و فهم نيست. شهروند دردمند براي سنتي‌گراهاي دُگم، كه مردم را چونان برده و رعيّت مي‌پندارند و براي ايشان شأني بالاتر از يافتن خواست مولا و مقتداي خود نمي‌دانند قابل درك نيست. به ديگر سخن، شهروند دردمند را قشري‌گرايان سنّت‌پرست، تكفير مي‌كنند و روشنفكران پيش‌تاخته كه به تأثّر از فرويد، زندگي را مبتني بر اصل لذت مي‌دانند و چشم‌اندازشان «شاد بودن تنها انتقامي است كه مي‌توان از زندگي گرفت»، از درك مفهوم شهروند دردمند عاجزند. اولي براي انسان شأن شهروندي قائل نيست و دومي دردمندي را برنمي‌تابد و اين گونه است كه پارادوكس شهروند دردمند زندگي مرا تشكيل مي‌دهد و در جدال عقل و عشق اين دو يار و رقيب ديرينه، صفحات زندگي‌ام و مطالب اين وبلاگ رقم مي‌خورد.