همكارم يك سجاده در اتاق دارد كه هر وقت به فيض نماز جماعت در نمازخانه‌ي سازمان نمي‌رسم، نماز را بر روي آن اقامه مي‌كنم. يكي دو روز پيش آمدم نماز بخوانم ديدم خودش سجاده را در اتاقش پهن كرده است. گفتم: «نماز خوانده‌اي؟ يا مي‌خواهي بخواني؟» گفت: «يكي را خوانده‌ام و يكي مانده. سجاده را ببر زيرش موكت است من بر روي موكت نماز مي‌خوانم» من به جهت احترام همكارم، سجاده را گذاشتم و موكت را برداشتم. دو وعده نماز ظهر و عصر بر روي يك تكه موكت، ناگهان تمام خاطرات خوب مرا زنده كرد:

كودكي

بچه بوديم، پدرم خانه‌ي بزرگي ساخته بود و همه‌ي پولش را به اضافه‌ي مقادير معتنابهي قرض، مصروف ساخت آن كرده بود و براي مفروش كردن آن پولي نمانده بود. يك مدل موكت كبريتي طوسي رنگ بود كه در زمان خودش (30 سال پيش) ارزان‌ترين نوع موكت بود و قريب به اتفاق دوران بچگي ما، بازي‌هاي‌مان، ناهار و شام و مشق و درس و خلاصه همه چيزمان روي اين موكت‌ها اتفاق افتاد. دقيقاً يادم هست، وقتي روي زمين مشق مي‌نوشتم، جاي راه‌هاي اين موكت كبريتي روي ساعدم مي‌افتاد و مادرم مي‌آمد و مي‌گفت: «محمد يه بالشي زير دستت بذار كه اذيت نشي!»

سربازي

بعدها رفتم خدمت سربازي. در آسايشگاه و محل استراحت دژبان‌ها باز هم زندگي بر روي موكت جريان داشت. خيلي ساده و خاكي مي‌نشستيم روي اين موكت‌ها و از خاطرات‌مان مي‌گفتيم. يكي كه صدايش خوب بود مي‌زد زير آواز. نيمرو بود و چاي و نان و پنير و البته صفا و مرام و صميميت بود در حد نهايت.

طلبگي

مدرسه‌ي ميرزا موسي، اتاق‌هاي ساده‌اي داشت با همان موكت‌هاي كبريتي. سادگي و صفايش ديوانه‌ات مي‌كرد. طلبه‌هاي هيچ‌نداري كه همه چيزشان عشق به طلبگي و دارايي‌شان خدا بود. طعم آن املت‌هايي كه آقا سيداحسان درست مي‌كرد هنوز پاي دندانم مانده است. حجره‌‌هاي مدرسه‌ي مروي البته فرش داشت ولي حاشيه‌ي فرش موكت بود و فرش همه‌ي اتاق را نپوشانده بود. صبح‌هاي پنج‌شنبه و نان سنگك و پنير تبريز بازار تهران، در آن معماري بي‌نظير مدرسه‌ي مروي با آن چنارهاي بلند، تمام لذت‌هاي سنت‌گرايي را با هم به همراه داشت.

دانشجويي

دوران دانشجويي نيز دوران سادگي است. از فرش در خوابگاه‌ها تقريباً خبري نيست. باز هم موكت، همراه و نشيمن‌گاه و مأمن و پوشاننده‌ي زمين است براي يك دانشجو. ليوان‌هاي چاي كه كنار كتري بزرگ زرد رنگ قطار مي‌شدند و محمدحسن همه را سرشار از چاي مي‌كرد و بهترين خاطرات با هم بودن، بي‌دغدغه، بي‌ادعا و در نهايت سادگي باز هم بر روي جسمي به نام موكت رقم مي‌خورد.

شروع زندگي مشترك

در منطقه‌اي نسبتاً فقيرنشين، زندگي مشترك خود را آغاز كرديم و تمام فرش خانه‌ي ما، يك فرش ماشيني 9 متري بود و الباقي همه موكت بود و موكت. باز هم موكت، باز هم سادگي و باز هم طراوات و زايايي و نشاط.

موكت براي من يك مجموعه الياف يا نايلون به هم فشرده و طرح‌دار با قيمت متري فلان تومان نيست. موكت بخشي از تمام خاطرات خوب من است. موكت بخشي از وجود من است. موكت به من هويت مي‌دهد. غذا خوردن گرد سفره‌ي پهن شده بر روي موكت به من معنا و نشاط مي‌دهد. من بر روي موكت خود واقعي‌ام هستم. من آن كودكم كه طعم فقر را بر روي موكت چشيده‌ام. مفهوم نداشتن را با تمام وجود بر روي موكت لمس كرده‌ام. رنج‌هاي سربازي را كه در نيمه شب از پست سه ساعته در كيوسك نگهباني برگشته است و هنوز نخوابيده بايد براي مراسم صبحگاه بيدار شود را بر روي موكت كشيده‌ام. دردهاي طلبه‌اي را كه براي خريدن كتاب صرف ساده به خود پيچيده است را بر روي موكت نظاره‌ كرده‌ام. نگراني چشمان بي‌اميد به آينده‌ي يك دانشجوي شهرستاني را بر روي موكت درك كرده‌ام.

آهاي ميليونرهاي شمال شهرنشين كه امثال مرا آدم حساب نمي‌كنيد. من يك متر از اين موكت‌هايي را كه بر روي آن همراه با محرومان و فرودستان زندگي كرده‌ام، با تمام فرش‌هاي ابريشم‌باف شفقي تبريز شما عوض نخواهم كرد. من صفا و سادگي و صميميت زندگي بر روي موكت را با برج‌هاي افراشته بر سينه‌ي كوه كه باد عجب و غرور را در سينه و دماغ شما انداخته است عوض نخواهم كرد.

من در كنار محرومان و براي محرومان زندگي خواهم كرد و به اين زندگي افتخار مي‌كنم. پيامبر ختمي مرتبت نيز شايد از اين جهت بود كه فرمودند: «الفقرُ فخري»

در همين زمينه: