چند سال پيش كه پدرم قصد تشرّف به كربلا را داشت، مرا خواست و همه‌ي وصيّت‌هايش را براي تنها پسرش گفت. از جمله به چند سال نماز قضا اشاره كرد كه احتياطاً مي‌بايست برايش خوانده شود.

بنده با مزاح گفتم: «قربانت گردم، من خيلي هنر بكنم نماز قضاهاي خودم را بخوانم. ضمناً اسب و شمشيري هم نداري كه دلمان خوش باشد، از عنوان پسر ارشد بودن علاوه بر نماز قضا چيز ديگري نيز به ما رسيده است. از اينها گذشته بازنشسته هم كه هستيد و وقت فراغت‌تان موسّع است و نهايتاً اين كه خودتان نمازها را بخوانيد تا علاوه بر بري الذمّة شدن، از نورانيّت و ثواب نماز نيز بهره‌مند شويد»

سال‌ها از آن روز مي‌گذرد و امشب كه با هم صحبت مي‌كرديم، پدرم گفت: «محمد! خدا پدرت را بيامرزد! كه گفتي نمازهاي قضايت را خودت بخوان. از آن زمان شروع كردم به خواندن نمازهاي قضا و الان فقط يك سالش باقي مانده است»

واقعاً فكرش را نمي‌كردم كه آن شوخي من تا بدين حدّ اثر كرده باشد.

پي‌نوشت:

  1. نماز قضاهاي پدر به جهت اموالي كه تحت عنوان حبوه (نظير سجاده و اسب و شمشير) به پسر ارشد مي‌رسد، بر وي واجب است. (اندر فوايد مسأله‌ي شرعي بلد بودن)
  2. پشت هر حرف شوخي، يك مقداري حرف جدّي هم نهفته است.
  3. به اين مي‌گويند بازي برد-برد. خودش نمازها را خواند و ثوابش را برد، يك مسكين فلك‌زده‌اي را نيز از خواندن چند سال نماز قضا رهانيد.
  4. انصاف داشتن يك مقدارش هم ارثي است، پدرم وقتي ديد شمشير و اسبي ندارد خودش نمازهاي قضا را خواند. (تعريف از خودم [زرشك])
  5. پسر هم پسرهاي قديم! چه پررو و چشم سفيد! (احتمالاً پسر من در چنين وضعيتي بگويد: «جمع كن بينيم بابا حال و حوصله نداريم، چشت كور خودت مي‌خواستي بخوني!»)

در همين زمينه: