الهي!

چشمانم هيز و تشنه است و از نگريستن به سيه چشمان حذر نمي‌كند

در لذّت نقد نگاه به پيچ و خم دختركان بزك كرده، حوري‌هاي نسيه‌ات را باخته‌ام

و تمام عهد و پيمان‌هاي تو را با همان نگاه اول كه به لعبتان بازاري دوخته‌ام، فروخته‌ام

الهي!

دلي دارم پر از سياهي و تباهي

گاه گاهي ياد تو مي‌كنم و گاه و بيگاه گناهي

زندگي‌ام داير بر مدار سينوسي گناه و توبه گرديده است

و در اين مار پله‌ي زندگي، هنوز از پله‌ي توبه بالا نرفته، با نيش مار هوس، به لجنزار شهوات سقوط مي‌كنم

الهي!

اگر آن دليري‌ها كه در خلوت كرده‌ام را عيان سازي

و از آن دسته‌گل‌هايي كه در خفا به آب داده‌ام، پرده‌برداري

همه تركم مي‌كنند و به معناي واقعي كلمه تو تنها كس من مي‌شوي

و آن گاه با صداي بلند فرياد مي‌زنم:

يا معين من لا معين له! و يا انيس من لا انيس له! و يا غياث من لا غياث له!

و در آن لحظات چون مي‌داني جز تو كسي را ندارم و خودت سفارش كرده‌اي كه: «از ستم به كسي بپرهيزيد كه فريادرسي جز خدا ندارد» فوراً پاسخم را خواهي داد و تو خوب مي‌داني كه ديگر چيزي و آبرويي براي از دست دادن ندارم و سرمايه‌اي جز تو ندارم، دستم را بي‌واسطه خواهي گرفت.

ولي خداي خوبم!

نگذار كار به آنجا برسد

از زير خروارها لجن و پليدي‌

و از قعر باتلاق شهوت‌راني‌

و از لابلاي تلّ كثافت‌هاي دروني‌

تو را صدا مي‌زنم!

يا ربّ العالمين

اين سياهي‌هاي دلم را كدامين سفيدكننده‌ي بارگاهت، سپيد خواهد كرد؟

و اين كبوتر هر جايي دلم، چه زماني جَلد آستان تو خواهد شد؟

اين جنگ داخلي در مملكت وجودم كي پايان خواهد پذيرفت و چه زماني حكومت حقه‌ي تو بر تمام اركان جانم استيلا خواهد يافت؟

خسته شدم از اين شورش‌ها و فتنه‌ها و آشوب‌ها!

مدام جنود شيطان در خيابان‌هاي دلم تاخت و تاز مي‌كنند و كاتبان اعمال را به سخره مي‌گيرند و از اخطارهاي پليس وجدان باكي ندارند و از ارتكاب هيچ فعل قبيحي شرم نمي‌كنند.

و مردمان دلم سرگردانند كه اين چه مؤمني است و اين چه دولت ايماني است كه دائماً اسير هوس‌هاست و مملكت وجود را به حال خود رها كرده است.

الهي!

تو اين پيچ‌هاي هرز چشمانم را مرمّت نما! تا از هرزگي‌هاي دلم كاسته شود

و اين ماديان چموش خيالم را لجام بزن! تا بتوانم بر مدار توحيد حركت كنم

آمين يا ربّ العالمين!

در همين زمينه: