از بچه‌هاي هيئت بود و دانشجوي سال سوم كامپيوتر دانشگاه تهران. خيلي بي‌ادعا و بي‌تكلّف بود و اصلاً ظاهرش به بچه‌هاي مهندسي نمي‌خورد. درباره‌ي انتخاب رشته با او مشورت كردم، گفت: «مهندسي نرم‌افزار رشته‌ي سنگيني است و توان ذهني بالايي مي‌خواهد» گفتم: «عشق من كامپيوتر و نرم‌افزار است».

چند ماه بعد من هم به فضل پروردگار در رشته‌ي مورد علاقه‌ام -مهندسي نرم‌افزار- قبول شدم در حالي كه من سال اول بودم و او سال آخر. وقتي شنيد من قبول شده‌ام كلي ذوق كرد و مثل مرغ مادري كه از جوجه‌هايش مراقبت مي‌كند، زير پر و بال مرا گرفت. برايم برنامه‌ريزي درسي كرد كه چه كتاب‌هايي را قبل از ورود به دانشگاه بخوانم، چه كتاب‌ها و مجلاتي را اصلاً نخوانم، هر ترم چند واحد بردارم، براي هر درس از چه منابعي استفاده كنم. جزوه‌هاي اساتيد مطرح دانشگاه تهران را برايم مي‌آورد.

صبح‌هاي جمعه ساعت 7 صبح -كه هيچ كس از خوابيدن در اين يك فقره غفلت نمي‌ورزد- با هم قرار مي‌گذاشتيم و او مي‌آمد تا به سؤالات من جواب بدهد و بر پيشرفت تحصيلي من نظارت كند. هيچ وقت فراموش نمي‌كنم زماني كه درس ساختمان داده‌ (Data Structure) را گرفته بودم، به من كه دانشجوي ترم سوم بودم، توصيه اكيد كرد كه حتماً كتاب لاتين را تهيه كنم و از كتب ترجمه شده پرهيز نمايم. اولش خيلي مي‌ترسيدم كه نكند با اين زبان دست و پا شكسته گير كنم، اما در اواسط ترم كار به جايي رسيد كه ساير بچه‌ها كه كتاب‌هاي ترجمه خريده بودند براي فهميدن متون ترجمه شده به كتاب من مراجعه مي‌كردند.

سيدرسول همه‌ي مسير مهندسي نرم‌افزار را تا انتها رفته بود و شوق ياد دادن و تربيت كردن در وجودش موج مي‌زد. رسول در خانواده‌اي فرهنگي بزرگ شده بود و عاشق معلمي بود و براي وقتي كه مي‌گذاشت چشم‌داشتي نداشت، دنبال مريد و مراد بازي نبود. گويي دين و تكليفي به گردن اوست و با اين كارش مي‌خواهد انجام وظيفه كند.  او هم اينك نيز در كسوت استادي دانشگاه ايفاي نقش مي‌كند.

من نيز به تبعيّت از سيدرسول و به پاسداشت سنت حسنه‌ي شاگرد پروري، از همان آغازين روزهاي تحصيل به دنبال اداي دين و پرداخت زكات بوده و هستم. هر جا زمين بارور و مساعدي يافته‌ام از بذل بذر دانش و تجربه دريغ نكرده‌ام و هر آنچه مي‌دانسته‌ام را بدون توقع به ديگران آموخته‌ام. سؤالي نبوده است كه بدانم و بخواهم براي سائل كلاس بگذارم و به دانستنش فخر بفروشم و سؤال را بي‌پاسخ بگذارم.

اما افسوس مي‌خورم كه ديگر كمتر كسي را مي‌يابم كه حوصله‌ي يادگرفتن و دانستن داشته باشد. نيامده مي‌خواهند بروند و نپخته مي‌خواهند برسند. ره صد ساله را مي‌خواهند يك شبه بپويند و به دنبال ميان‌بُر و شورت‌كات هستند و براي دانشمند شدن در جستجوي كپسول و آمپول دانش مي‌گردند. شاگردي نكرده مي‌خواهند استاد شوند و اين بار كج به منزل نمي‌رسد و اگر رسيد هم چيزي بارشان نيست.

حالا تصور كنيد از اين نسلي كه حوصله‌ي يادگرفتن و زانوي تلمّذ زدن در محضر استاد را ندارد، چند نفرشان بدون مزد و بي‌چشم‌داشت استادي مي‌كنند و چه تعدادي از اين‌ها شاگرد پروري خواهند كرد؟ من كه چشمم آب نمي‌خورد از دل اين نسل سيدرسول تربيت شود، خدا عالم است.

علمي كه حقيقي است در سينه بود      در سينه هر آنچه هست درسي نبود

صـد خـانه تو را كتاب سودي ندهـد      بـايــد كـه كـتابـخـانـه در سـيـنـه بـود (شعر از فيض كاشاني)

در همين زمينه: