داستان اول

پدربزرگ مادری ام، شيخ قاسم، روحاني ساده‌دل و سخت‌كوشي بود. كار اصلي‌اش تدريس در مكتب‌خانه و حوزه بود ولي چهره‌ي آفتاب‌سوخته‌اش خبر از كار طاقت فرساي كشاورزي و باغداري داشت. خانه‌ي پدربزرگم دو درب داشت: يكي براي رفت و آمد اعضاي خانواده و ديگري به دالاني وصل مي‌شد كه انتهاي آن، آب انباري بود براي استفاده‌ي عمومي.

پدرم اولين بار، مادرم را بالاي پله‌هاي آن آب‌انبار ديده بود. 60 سال پيش نه تنها در شهرستان ما بلكه به روايت جعفر شهري در كتاب تهران قديم، شهر تهران نيز فاقد آب لوله‌كشي بوده است. همين آب‌انبار و آب برداشتن همسايه‌ها از آن باعث بيشتر شدن صميمت‌ها و ارتباطات چهره به چهره بوده و پيوندهاي اجتماعي را تقويت مي‌كرده است. با آمدن آب لوله كشي، درِ آن آب‌انبار را بستند، چرا كه ديگر هر خانواده، آب شرب مورد نيازش را درون خانه‌ي خود دريافت مي‌كرد.

مادربزرگم (مادر پدرم) خدايش رحمت كند خيلي وسواسي بود و اين پسرها مجبور بودند مدام براي خانه آب بياورند. آب آوردن امر مقدسي است زيرا كه آب مظهر پاكي و حيات است، پدرم در مسير يافتن آب، مادرم را يافته است، مبناي اين آشنايي مبناي درستي است. اما افسوس كه ديگر بالاي پله‌هاي آن آب‌انبار قديمي، هيچ پسري عاشق دختري نمي‌شود. آب‌انبار يكي از فضاهاي عمومي شهر بود كه در فرايند مدرنيته از اِلمان‌هاي شهري حذف شد.

داستان دوم

پدربزرگ پدري‌ام بسيار شعر از حفظ بود و شايد اين سرسوزن ذوق، ميراث جدّ كبيرمان باشد. حاج شمس‌الله ملقب به آداشي سیزده برادرخوانده‌ي ديني داشت كه در يك روز عيد غدير، بين‌شان صيغه‌ي برادري جاري شده بود. اين جمع چهارده نفره كه به چهارده برادران معروف بودند، شب‌ها تا صبح مي‌نشستند و قرآن و شعر مي‌خواندند. گاهي اوقات جلسات شعر و قرآن‌شان را در باغي برگزار مي‌كردند و گاهي به نوبت در منازل يكديگر اين نشست‌ها را ترتيب مي‌دادند.

بعدها اين سنت خوب توسط پدرم ادامه يافت و در جمع خانوادگي خودمان همه را تشويق به شعرخواني مي‌كرد. از همان سنين كودكي در مقطع ابتدايي، پدرم كتاب حافظ را به دست ما مي‌داد و اگر موفق به خواندن يك غزل مي‌شديم به ما 100 تومان جايزه مي‌داد. چقدر حافظ خواندن من و خواهرم در آن سال‌ها خنده بازار بود، بس كه كلمات سخت و نامأنوس آن را غلط غلوط مي‌خوانديم. آن وقت‌ها برنامه‌هاي تلويزيون از ساعت 5 بعداز ظهر شروع مي‌شد و چقدر فراغت وجود داشت براي اجراي چنين برنامه‌هايي. كم كم با گسترش برنامه‌هاي تلويزيون و سرگرمي‌هاي ديگر، اين سنت پسنديده براي فرزندان آخر خانواده كمتر اجرا شد و چه چيزي جاي آن را گرفت؟ كارتن و فيلم سينمايي.

داستان سوم

بيست و پنج سال پيش در فاميل شلوغ و پلوغ ما كه n تا عمو دارم و m تا دايي، فقط چند نفرشان خودروي شخصي داشتند (فقط خدا عالم است كه از ضرب دكارتي n در m چند تا عموزاده و دايي‌زاده و نوه و نتيجه پديد آمده كه شماره‌اش از ذهن من خارج است). عموي دومم يك اُپل قديمي سبز رنگ داشت با دنده‌ي فرماني. دو خانواده‌ي پنج نفره، مهربانانه و در نهايت صميميت! سوار اين ابوطياره مي‌شديم و جمعه‌ها مي‌رفتيم پارك ارم. خيلي ساده و بي‌تكلف يك قابلمه لوبياپلو بود و اندكي ماست، همين. بليط ترن هوايي آن وقت‌ها 10 تومان بود. عشق من هم ماشين‌برقی بود با آن فرمان نرم و بي‌بديلش كه انگار سوار ابرها شده‌اي، يادش بخير!

اما رفته رفته بچه‌ها بزرگ شدند و ديگر همه در آن ماشين جا نمي‌شدند. كم‌كم پسرها و دخترها بزرگتر شدند، ازدواج كردند، خودشان ماشين شخصي خريدند و الان از مجموع آن 10 نفر 6 نفرشان خودروي شخصي دارند، ولي ما يك دهم آن وقت‌ها هم با هم بيرون نمي رويم. هر كسي سرش به كار خودش گرم است. وسايل نقليه‌ي آن جمع ده نفري بيشتر شده ولي رابطه كمتر شده است، چرا؟

چون همه‌ي آن 6 نفري كه خودروي شخصي دارند براي تأمين قسط خودرو و هزار و يك رقم تجملات و بَرج‌هاي ديگر زندگي كه بر خرج زندگي اضافه شده‌اند بايد كار كنند. ديگر وقت فراغتي نيست و اگر هم باشد الان به نسبت 25 سال پيش كه فقط دو كانال تلويزيون وجود داشت، 12 كانال داخلي ديگر و 3000 كانال ماهواره‌اي اضافه شده‌اند و دنياي بازي‌هاي رايانه‌اي، سينماهاي خانگي، اينترنت، موبايل و هزاران فناوري جديد مجالي براي ارتباطات حضوري نگذاشته است.

داستان چهارم

در لابلاي آگهي‌هاي روزنامه، در شمال شهر تهران آپارتمان‌هايي را مي‌توان يافت كه اتاق خواب‌هاي 50 متري دارند با سرويس كامل. يعني فرزند عزيزكرده‌ي خانواده حتي براي دستشويي و حمام نيز نيازي به خروج از اتاق خواب خود ندارد. پدر و مادر نيز فقط عندالضرورة وارد حريم خصوصي فرزندشان مي‌شوند و اين در تعبير مدرن نهايت رفاه يك خانواده است.

اين را مقايسه كنيد با وضعيت بيست و پنج سال پيش كه درب خانه‌ي همه‌ي همسايه‌ها به روي هم باز بود. مادر دوست من مادر من هم بود. فقط كافي بود من به مادرم بگويم: «مامان! من امروز ناهار خونه‌ي مهدي اينام». من به عنوان پسر همسايه به راحتي سر سفره‌ي يك خانواده‌ي غريبه مي‌نشستم و با هم غذا مي‌خورديم و مهدي نيز متقابلاً به خانه‌ي ما مي‌آمد. خواهرم نيز دوستش را مي‌آورد خانه‌ي خودمان و او نيز براي صرف ناهار به خانه‌ي دوستش مي‌رفت. اينها بهترين و شيرين‌ترين خاطرات دوران كودكي من است.

جمع‌بندي

بر اين چهار داستان، هزاران هزار داستان واقعي ديگر مي‌توان افزود كه چگونه فرايند مدرنيته، ساخت سنتي جامعه‌ي ايراني را دستخوش تغييرات اساسي و جبران ناپذير كرده است. اگر چه مردمان امروز به نسبت دهه‌هاي گذشته در رفاه بيشتري به سر مي‌برند اما به همان نسبت از ميزان صميميت و ارتباطات انساني بين آنها كاسته شده است. گويي صميميت و رفاه در دو سوي يك طيف قرار دارند و جمع آنها به يك ميزان با هم، غير ممكن است. بدين معني كه هر چه درجه‌ي رفاه يك خانواده بالاتر مي‌رود، صميميت اعضاي خانواده كاهش مي‌يابد. به عنوان مثال هر چه تعداد اتومبيل‌هاي شخصي يك خانواده بيشتر شوند، سفرها و ترددهايشان متفرق‌تر و به همين نسبت صميميت‌هايشان كمتر و كمتر خواهد شد. همين قضيه براي تعداد تلويزيون‌ها و تعداد سرويس‌هاي بهداشتي و ساير نمادهاي فناوري صدق مي‌كند. جامعه‌شناسان ما بايد بينديشند كه چگونه مي‌توان خلأ صميميت‌هاي از دست رفته را جبران كرد؟

جامعه‌ي ايراني سوار بر ماشين مدرنيته، انسان امروزي را روز به روز به انزواي بيشتر فرو مي‌برد. فراموش نكنيم كه انسان موجودي اجتماعي است و هيچ شبكه‌ي اجتماعي مجازي و هيچ فناوري محيّرالعقولي درمان اين نياز فطري بشر نيست.

روزي را مي‌بينم كه آدمي همه‌ي اين بافته‌ها و ساخته‌هاي دست خويش را به كناري مي‌نهد و سنت‌هاي فراموش شده را براي شفاي زخم‌هاي مدرنيته بر پيكره‌ي روح انسان، از سر خواهد گرفت. به اميد آن روز!