سؤال اول:

تلويزيون روشن است و دارد نواي زير را پخش مي‌كند:

«ياد امام و شهدا، دل و مي‌بره كرب‌بلا …»

پسرم رو به مادرش: «مامان! دل چه جوري مي‌ره كربلا؟»

مادر:

سؤال دوم:

پسرم: «مامان! خدا كجاست؟»

مادر: «ببين پسرم خدا …»

پسرم: «آهان فهميدم خدا توي آسمون‌هاست»

مادر: «نه پسرم خدا همه جا هست»

پسرم: «پس چرا ما نمي‌بينيمش؟»

مادر:

سؤال سوم:

پسرم: «مامان! خدا چه جوري حرف مي‌زنه؟»

مادر رو به مربي مهد كودك: «لطفاً به پسرم بگيد خدا چه جوري حرف مي‌زنه!»

مربي مهد: «ببين عزيزم وقتي ما قرآن مي‌خونيم، خدا داره با ما حرف مي‌زنه»

پسرم: «آهان فهميدم»

پسرم در حال خواندن سوره‌ي قدر: «انّا انزلناه في ليلة القدر، و ما ادرئك … » «مامان! مامان!»

مادر: «بله پسرم!»

پسرم: «من دارم قرآن مي‌خونم، اين خدا نيست كه حرف مي‌زنه، اين صداي خودمه!!»

مادر: