حاشيه

امروز صبح نرم‌افزار اتوماسيون اداري را كه گشودم، با پيام خداحافظي يكي از همكاران برخورد كردم. او پيش از اين كه همكار من باشد ۲۴ سال پيش معلم من بود. سال گذشته سحرهاي ماه مبارك رمضان مجري يكي از شبكه‌هاي سيما بود و ترجيح مي‌دادم به جاي بافته‌هاي فرزاد جمشيدي، ساغر جان را به زلال چشمه‌سار او بسپارم. اندكي بيش از يك سال در اين سازمان دوام نياورد. اين سرو راست قامت فرهنگ و ادبيات آن قدر قدش بلند بود كه اين درختچه‌ها تاب ديدن او را نداشتند. گردن‌شان درد گرفته بود از بس به بالا نظر دوخته بودند و چاره‌اي نبود مگر تبر. او رفت تا در گوشه‌اي ديگر كار معلمي و فرهنگي خود را از نو آغاز كند. به ديدارش رفتم. از هيجان رفتن، رخساره برافروخته بود و آرام و شاد مي‌نمود. مي‌گفت خدا را شكر اين معلمي را نمي‌توانند از من بگيرند و همين الان سردبيري دو نشريه به من پيشنهاد شده است.

هر كجا هست خدايا به سلامت دارش!

مقدمه

دوستاني كه مطالب وبلاگ را دنبال مي‌كنند، اين يادداشت به نوعي فصل بعدي لگد سازماني است. به سايرين توصيه مي‌كنم ابتدا آن يادداشت را بخوانند و سپس اين يكي را.

فكر فرار

در آن سازماني كه ذكرش گذشت آن قدر لگد سازماني خوردم كه حسابي آب‌بندي شده بودم. مثل اين بوكسورهاي آماتوري كه با چند هوك چپ و راست كاملاً گيج و منگ مي‌شوند و اصلاً نمي‌فهمند ز كجا آمده‌اند و آمدنشان بهر چه بود. جو سازمان سرشار از تظاهر و زيرآب‌زني و نامهرباني بود. خيلي به من فشار مي‌آمد و حقوق اندك و نداشتن بيمه، فشار مضاعفي بود كه به فكر فرار از اين محبس خوش رنگ و لعاب بيفتم.

يكي از كارهاي فرعي من در آن سازمان مطالعه بر روي سايت‌هاي موفق كاريابي خارجي و داخلي بود و براي تست هم كه شده در هر كدام‌شان رزومه پر كرده بودم. اما رزومه‌ها را واقعاً به قصد كاريابي پر نكرده بودم.

فرار با اولين تماس

صبح روز پنجشنبه‌اي بود كه تلفن منزل به صدا درآمد. يك آقاي بسيار متشخص و محترم خودش را مدير فني يك شركت خصوصي معرفي كرد كه رزومه‌ي مرا در فلان سايت ديده است و پيشنهاد همكاري داد. از خدا خواسته فوراً قرار ملاقات گذاشتم و همان روز به شركت مذكور رفتم. دفتر شركت در خيابان گيشا بود و چون بعد از ساعت اداري رفته بودم، اغلب كاركنان به جز يكي دو نفر رفته بودند. خيلي سريع به توافق رسيديم و از شنبه صبح من در يك شركت مهندسي با حقوق نزديك به دو برابر و قول بيمه بعد از طي سه ماه دوره‌ي آزمايشي مشغول به كار شدم.

فضاي كاملاً متفاوت شركت

از همان روز اول متوجه شدم كه فضاي فرهنگي و حال و هواي اين شركت خيلي با آن سازمان شبه دولتي متفاوت است. ولي من تصميمم را گرفته بودم و واقعاً تحمل آن شرايط برايم ناممكن بود. برخورد كاركنان شركت خيلي دوستانه و صميمانه بود. منشي شركت دختري بود به نام سميه كه دوست داشت همه او را بهار صدا كنند و من هميشه مي‌گفتم «خانم ناصري». ظهر روز اول رفتم وضو گرفتم تا نماز را اقامه كنم، از خانم ناصري پرسيدم: «ببخشيد قبله كدام طرف است؟» تقريباً رو به شمال ايستاد و گفت: «فكر كنم اين ور» گفتم: «نه بابا! اونور كه شماله» گفت: «شما هم چه سؤالايي مي‌پرسي‌ها، نمي‌دونم» خلاصه از روي نقشه حدود قبله را يافتم. ولي جانمازي در كار نبود. موضوع را به مدير فني شركت گفتم، از داخل كمدها يك جانماز نوي آكبند به من داد كه احتمالاً من اولين نمازگزار آن بودم. خلاصه اين كه در آن شركت 14 نفره من فقط نماز مي‌خواندم، ولي ساير كاركنان بسيار بسيار زياد به من و اعتقادات من احترام مي‌گذاشتند.

در آن شركت از زيرآب‌زني خبري نبود، حقوق من معادل 9 برابر يك دانشجوي سال آخر بود كه تازه در شركت مشغول به كار گشته بود. هم او از رقم دريافتي من آگاه بود و هم مي‌دانستم او چقدر مي‌گيرد ولي او اعتراضي نداشت و روابط‌مان هم خيلي دوستانه بود. چون هر كس به اندازه‌ي خروجي كارش حقوق مي‌گرفت. در بخش دولتي اصلاً تصور اين مسأله كه دو كارمند با پست كارشناس كه هيچ كدام مدير نيستند و يكي 9 برابر آن ديگري حقوق بگيرد محال است چون نظام دولتي ما مبتني بر بازدهي و خروجي نيست بلكه يك بنگاه خيريه‌ي توزيع پول است (كه بايد به مساوات پول را توزيع كند) حالا اگر در كنار آن، كاري هم انجام شد كه چه بهتر!

زيستن در بين بي‌نمازهاي خوش اخلاق

همان اوايلي كه در آن شركت مشغول به كار شده بودم، به ياد جمله‌ي مشهور سيد جمال‌الدين اسدآبادي افتادم كه: «در غرب اسلام ديدم ولي مسلمان نديدم …» ميانگين اخلاق و رفتارشان خيلي بهتر از آن كارمندان يقه بسته بود. نمي‌خواهم بگويم فرشته بودند، نه يك وقت‌هايي دروغ هم مي‌‌گفتند ولي در مجموع زيستن در بين بي‌نمازهاي خوش اخلاق برايم راحت‌تر بود از همكاري با مؤمنان بداخلاق يا به تعبيري آدم‌هاي خوب مستبد.

روزه گيرهاي بي‌نماز

يكي از بهترين ماه رمضان‌هايي كه تا كنون داشته‌ام، همان سال اولي بود كه در آن شركت مشغول به كار بودم. خيلي برايم جالب بود كه به جز يكي دو نفر، مابقي روزه مي‌گرفتند در حالي كه همچنان نماز نمي‌خواندند. به قول يكي از علما «روزه عبادت شيريني است». يك بار با يكي از اين‌هايي كه روزه مي‌گرفت و نماز نمي‌خواند صحبت كردم و علت را جويا شدم جواب جالبي داد. گفت: «ببين ماه رمضون در سال يكباره، 30 روز روزه مي‌گيري تموم ميشه، ولي اين نماز دست از سر آدم بر نمي‌داره تمومي نداره، صبح مي‌خوني دوباره ظهر هست، ظهر مي‌خوني دوباره شب هست، خلاصه من حال و حوصلش رو ندارم»

هنوز با خيلي از كاركنان آن شركت در تماس هستم. اعياد و مناسبت‌ها با هم پيامك ردّ و بدل مي‌كنيم. هر وقت كارشان داشته باشم با روي باز پذيراي من هستند و در شبكه‌هاي اجتماعي در ليست دوستانم هستند و خاطرات و تجربيات بسيار خوبي از همكاري در آن شركت دارم.

باقي داستان باشد براي بعد، شايد وقتي ديگر …