مدير قبلي مركز، بچه زرنگ بود. براي خودش مأموريت خارج از كشور جور كرد و رفت به سواحل درياي آدرياتيك براي سه سال. مركز كامپيوتر بي‌مدير ماند. رئيس مرا خواست و پيشنهاد مديريت مركز را به من داد، البته قبل‌تر به كسان ديگري كه مد نظرش بود، پيشنهاد داده بود نپذيرفته بودند. گفتم اجازه دهيد مشورت كنم، بعداً جواب مي‌دهم.

با همه‌ي كاركنان مركز مشورت كردم كه چنين پيشنهادي به من شده است و نظرشان را خواستم. به رسم زورخانه‌اي‌هاي قديم، رخصت طلبيدم. همه استقبال كردند و موافق بودند الا يك نفر. همان كسي كه بعد از يك سال مجبور شدم نامه‌ي خاتمه‌ي همكاري‌اش را امضا كنم.

رفتم اتاق آقاي رئيس و با قيد سه شرط مديريت مركز را پذيرفتم. احساس خاصي داشتم، مثل دختر تازه بالغي كه به خواستگاري‌اش آمده‌اند و برايش شيريني خورده‌اند. از اتاق كه آمدم بيرون، منشي فال گوش ايستاده بود و همه‌ي حرفها را شنيده بود. پيش دستي كرد و تبريك گفت و ضمناً خرده فرمايشات و سفارشاتي هم ايراد كرد!

همه تبريك مي‌گفتند (طوعاً و كرهاً) دست مي‌دادند و لبخند مي‌زدند و آرزوي توفيق!

يكي دو سال اول را واقعاً با عشق كار مي‌كردم، از صبح اول وقت تا پاسي از شب. مركز را مثل بچه‌ي خودم دوست داشتم و براي پيشرفت آن شب و روز نمي‌شناختم. ولي بعدترها فهميدم، سازمان يك كل به هم پيوسته است، نمي‌شود كه تو بدوي و ديگران قدم بزنند. يعني به واقع همه‌ي كاركنان سازمان را به هم طناب‌پيچ كرده‌اند. اگر اكثريت بدوند، اقليت كشيده مي‌شوند ولي اگر اكثريت قدم بزنند، تلاش اقليت براي دويدن، مشت بر سندان كوبيدن است.

رئيس سازمان كه عوض شد، بنده با همه‌ي كارها و خدماتي كه انجام داده بودم، در دسته‌ي مغضوبٌ عليهم قرار گرفتم البته ولاالضآلين. رؤساي جديد ابتدا گفتند: «ما از همه‌ي ظرفيت شما استفاده مي‌كنيم». رئيس جديد به بنده گفت: «من هيچ كسي را به جز شما براي مديريت IT در نظر ندارم». اين جملات را براي يكي از همكاران قديمي كه نقل كردم گفت: «يقين بدان كه عوضت مي‌كنند» و همين طور هم شد، البته كار را به جايي رساندند كه خودم استعفا كردم. اول يك ميز در اتاق من گذاشتند و گفتند براي شما نيروي كمكي آورده‌ايم. پيش خودم گفتم در كجاي عالم براي كمك به يك نفر، يك آقا بالا سر برايش مي‌گذارند؟ بعد جايگاه مركز كامپيوتر را در ساختار جديد تنزل دادند، بعد اجازه‌ي نامه‌نگاري را گرفتند، بعد نسبت به كارهاي قبلي‌ام متهم شدم و بايد هر روز پاسخگوي اين و آن مي‌بودم، بعد دستاورد‌هاي پيشين به عنوان نقاط ضعف و بيراهه رفتن قلمداد شد، لذا خودم جلوتر استعفا كردم تا كار به جاهاي باريك‌تر نرسد.

غروب پنج‌شنبه‌اي بود كه در غياب همه‌ي كاركنان كتاب‌ها و وسايلم را جمع كردم و كليد اتاق مديريت را به همراه استعفانامه گذاشتم روي ميز رئيس!

نه جلسه‌ي توديعي، نه تقدير و تشكري و تازه انبوهي از اتهامات و حرف‌هاي ناروا كه بر گرده‌ي من سنگيني مي‌كرد و سنگيني مي‌كند، مادامي كه در اين سازمان هستم. و در پايان كار مديريتم، احساس من به قول فروغ، احساس زني بود تنها در آستانه‌ي فصلي سرد …

چه سرنوشت غم‌انگيزي كه كرم كوچك ابريشم       تمام عمر قفس مي‌بافت ولي به فكر پريدن بود