در ادامه نقد كتاب «چهل شب با كاروان حسيني» از سالها پيش اين سؤال در ذهن من بود كه چرا طرفداران و پامنبري‌هاي علي يعقوبي تا اين حد نسبت به سخنان او متعصب هستند و نظرات وبلاگ‌ها و سايت‌هايي كه تفكرات وي را نقد كرده‌اند نظير جريان شناسي سياسي، چرا مسيحي نيستم و پاسخي كه استاد حجامي به او داده بودند مملو از اعتراضات شديد طرفداران علي يعقوبي در دفاع از تفكرات وي است؟

علي يعقوبي موسوم به پدر معنوي جريان انحرافي

و اما پاسخ:

علي يعقوبي به درستي نقاط ضعف روحانيان و دستگاه روحانيت و نظام ولايت فقيه را شناسايي كرده است و با استفاده از همين نقاط ضعف، ابتدا همه‌ي باورهاي ديني ذهن مخاطبان خود را پاك مي‌كند و سپس مكتب فكري خودش را مستقر مي‌نمايد. به اين قسمت دقت كنيد:

« بنده روز اولي كه معلمي، تعليم و تربيتم را قبول كرد، هر چه خواستم از او سؤال كنم، به من جواب نمي‌داد، حداقل تا يكي دو سال به من جواب نداد. آن روز اولي كه تعليم و تربيت بنده را قبول كرد هر چه كه از عقيده داشتم از من گرفت. از ابتدا آنها را در وجود من خراب كرد و با زبان فعل به من فرمود كه: اينها به درد تو نمي‌خورد. آنها را از من گرفت و به شما هم توصيه مي‌كنم، در مورد اثبات امامت و ولايت سراغ كتاب نباشيد، بدانيد از خواندن آنها چيز زيادي عايد شما نمي‌شود … شما بايد سراغ قطب ما برويد، شما بايد سراغ مرشد ما برويد.» ص 208 و 209

يعقوبي همين كار را درباره مريدانش انجام مي‌دهد و اصولاً زيرآب هر نوع كتاب درباره‌ي اصول اعتقادي را مي‌زند و دست روحانيت را در باب اعتقادات كوتاه مي‌كند:

«مي‌گويند آقا! دعوت به روحانيت كن. به چه كسي؟ روحانيت؟! مگر روحانيت، كلام قرآن و حديث است؟ در اين زمانه معمولاً علماي ما در مسائل معارفي حرف خودشان را مي‌زنند، حرف خدا و حديث نيست. بله در فقه سعي مي‌كنند مو به مود دقيق باشند ولي در غير از فقه آيا مي‌توانيد يك عالم را پيدا كنيد كه در عقايد و ايمانياتش [با قرآن و حديث] منطبق باشد؟» ص 145

يعقوبي در همين راستا يكي يكي بزرگان علماي شيعه از صدر اسلام تا كنون را تحقير و تضعيف مي‌كند. از شيخ صدوق (كه مورد تأييد امام زمان بوده‌اند) گرفته تا علامه مجلسي و شيخ مرتضي انصاري و آيت الله قاضي و علامه طباطبايي و شهيد مطهري و آيت الله مشكيني:

«قوي‌ترين كساني كه در اين سده اخير، سير و سلوك كردند چه كساني بودند؟ در اوج آن دسته‌اي كه مرحوم علامه طباطبايي و آيت الله قاضي در آن بودند چه كساني بودند؟ مي‌گويي آيت الله قاضي يا فلاني! مي‌دانستي تمامشان زير ملكوت ماندند و درجا زدند؟ مي‌دانستي همه‌شان ماندند، نتوانستند بالا بروند، نتوانستند بالاتر از برزخ بروند، نتوانستند پا به ملكوت بگذارند؟ كتاب مي‌خواني آيت الله قاضي چه چيزهايي بلد بود و چه كارهايي انجام مي‌داد. جنس آن كارها برزخي است، بالاتر نيست. مي‌خواني آقاي شيخ حسن‌علي نخودكي چه چيزهايي بلد بود و چه كارهايي انجام مي‌داد. گول نخور، جنس كارهايش ضعيف است» ص 204 «چون با اين مقوله آشنا نيستي، يك كرامت كه مي‌شنوي، تعجب مي‌كني و مي‌گويي چه جنسيتي دارد، چقدر سطحش بالاست نه سطحش بالا نيست» ص 205

علي يعقوبي با استفاده از الگوهايي نظير رجبعلي خياط، كربلايي كاظم ساروقي و اسماعيل دولابي به عنوان كساني كه بدون طي مراحل حوزوي به مدارج عرفاني رسيده‌اند، براي مخاطب اين گونه تداعي مي‌كند كه او نيز عارف واصلي است كه آن چه علما بعد از سال‌ها درس به آن نمي‌رسند را دارد مي‌بيند و مخاطب هم نبايد براي گفته‌هاي او طلب دليل كند. به كرّات و دفعات از افعال «مي‌بينم» و «مي‌شنوم» در سخنان او استفاده شده است و اين دو فعل جاي سند روايي و دليل عقلي را گرفته است.

علي يعقوبي ملاك جديدي را براي حقانيت هر موضوع يا فردي مطرح مي‌كند كه قابل سنجش نيست و آن «انتفاع از امام زمان (ع)» است:

«چرا براي ولايت فقيه شرط عدالت و كفايت را مطرح مي‌كنيم؟ چرا انتفاع از امام زمان (ع) را مطرح نمي‌كنيم» ص 131 پ 2. «دوستان من، به ميزان تحقيقاتي كه شخص انجام داده است دقت نكنيد، مگر شما مي‌خواهيد اين پايين بمانيد؟ اگر مي‌خواهيد بياييد بالا، ببينيد چه كسي در كلامش نور بيشتري است» ص 127 پ 2. «آقا! اصل مسلّم، ركن ركين جمهوري اسلامي اين است؛ وجه انتفاع از امام زمان (عج). ما اشتباه مي‌كنيم كه چيزهاي ديگر را اصل قرار مي‌دهيم … در نظام خدا در جامعه‌ي خدا توحيد اصل نيست. به حركت انداختن اصل است» ص 197 پ 2.

يعقوبي سپس همه‌ي مستندات روايي و عقلي برپايي حكومت ولايت فقيه را هدف قرار مي‌دهد:

«حكومت جزء فقه نيست. چه كسي گفته كه حكومت جزء فقه است؟ فلان آقا گفته است. بيا در قرآن ببين. ببين در قرآن چه مي‌فرمايد. چه كسي گفته كه حكومت از مقوله فقه است؟ كلمه‌ي قرآني حكومت «مُلك» است» ص 143 «در نظام الهي چون اين شصت كار يا اين ششصد كار در دست فقيه است پس فقيه بايد حاكم باشد؟ چه كسي و به كدام استناد چنين گفته؟ به استناد كدام آيه اين حرف را مي‌زنيم؟ چرا؟ چون فقيه اسلام شناس است. نه آقا فقيه فقه‌شناس است. فقه جزئي از اسلام است» ص 144 پ 2.  «به فرموده امام (ره) فقيه حق ندارد بگويد من اسلام شناسم. فقيه بايد بگويد كه من فقه اسلام را بلدم. اسلام خيلي فراتر از فقه است … ديانت ما عين سياست ماست، مطلب و كلمه جامعي نيست. آقا! مدرس گفته باشد. او يك انسان است. نه اين كه غلط گفته، جمله جمله كاملي نيست، ناقص است» ص 289 . «موضوع ديگري كه ما براي ولايت فقيه به آن استناد مي‌كنيم و با توجه به آن مسئله ولايت فقيه را خيلي بديهي مي‌دانيم اين است كه مي‌گوييم امام زمان (ع) فرمودند كه : “و اما الحوادث الواقعة فارجعوا الي رواة حديثنا”. مي‌گوييم خب اينها چه كساني هستند؟ اولين نفر شيخ كليني يا احتمالا شيخ صدوق هست. مي‌گويد منظور فقها هستند. شيخ صدوق بلند شد گفت: “منظور فقها هستند” بقيه آمدند گفتند: بله منظور فقها هستند… خب مگر هر كسي كه كتاب در مورد مسائل فقهي داشته باشد فقيه است؟ استناد قوي نداريم كه آنها فقيه بوده باشند. منظور از رواة حديث فقها نيستند» ص 290 و 291

او سپس سعي مي‌كند به بازآفريني همه‌ي شخصيت‌ها و معارف ديني بر اساس ذوقيات و مشاهدات خودش بپردازد. مواردي كه در يادداشت‌هاي قبلي در خصوص حضرت ابوالفضل (ع) و حضرت زينب (ع) عرض شد ناظر بر اين مطلب است.

علي يعقوبي براي اطمينان دادن به مخاطبينش، بارها و بارها علماي حوزه را به مبارزه مي‌طلبد تا اگر راست مي‌گويند با وي مناظره كنند اما شأن خودش را بالاتر از اين مي‌بيند كه به حوزه برود و مي‌گويد: «سيره‌ي پيامبر (ص) اين بود كه در مسجد براي مردم صحبت مي‌كرد و بنده هم همين راه را ادامه مي‌دهم و دليل ندارد كه به حوزه‌ي علميه بروم» در حالي كه در صدر اسلام حوزه‌اي در كار نبوده است. او همچنين براي بزرگ جلوه دادن خود از مغالطه‌ي معروف مار و مار استفاده مي‌كند:

«يكي از آقايان قم بيايد و دين مرضي را توضيح دهد. هر چقدر هم مهلت بخواهد دارد. به من هم ناگهان بگويند تو هم بيا صحبت بكن، بنده هم مي‌آيم و در مورد دين مرضي صحبت مي‌كنم … بعد ببينيد كه آن آقا در چندين جلسه بيشتر مطلب دارد يا بنده؟ آنها اين همه اساتيد دارند ولي معلم بنده مدتي است شهيد شده استو از غير او هم مطلب نمي‌گيرم» ص 142 و 143.

يعقوبي زيركانه براي استمرار جلسات و مباحث خود از شخص آيت‌الله خامنه‌اي تعريف و تمجيد مي‌كند و اطاعت از ايشان را واجب عيني قلمداد مي‌كند و حتي به صراحت مي‌گويد اگر بدانم كه رهبري به برگزاري اين جلسات راضي نيستند آنها را قطع مي‌كنم. اما شرط جالبي براي آن بيان مي‌كند. يعقوبي مي‌گويد من واسطه نمي‌پذيرم، چون دو نفر واسطه طي روزهاي گذشته آمده‌اند و حرفهاي ضد و نقيض از قول رهبري گفته‌اند. ايشان مستقيماً امر كنند بنده هم قبول مي‌كنم. ظاهراً آقاي يعقوبي خودش را آن قدر دست بالا گرفته است كه انتظار دارد مثلاً شخص اول مملكت به او تلفن كند و چون اين مسأله هيچ گاه اتفاق نمي‌افتد، مجوزي است براي ادامه‌ي فعاليت وي. اما اين تعريف و تمجيدها باعث نمي‌شود يعقوبي به رهبري تذكر ندهد و براي او راهكار تعيين نكند. يعقوبي در بخش‌هاي مختلف كتاب چهل شب با كاروان حسيني، اصول جديدي را به رهبر انقلاب متذكر مي‌شوند و با قاطعيت مي‌گويند راه اين است و بس:

«آقاجان! تمهيد ظهور امام زمان (ع). مسير فقط اين است. تمام راه‌ها بن بست است و روندگان در راه‌هاي مختلف با پاي خودشان به مسلخ مي‌روند» ص 123 پ 3

ادبيات فتنه يكي از پررنگترين مقولاتي است كه در سخنراني يعقوبي جلوه نمايي مي‌كند. يعقوبي هر نوع بحران و مسأله اجتماعي و سياسي را به فتنه‌هاي آخرالزمان ربط مي‌دهد و حتي عامل اصلي اختلافات خانوادگي را اعمال نفوذ و دخالت شياطين مي‌داند [ص 364]. يعقوبي جنگ ايران و اسرائيل را ده سال قبل پيش‌گويي كرده و در مورد رئيس جمهور دولت هشتم (خاتمي) پيش بيني مي‌كند كه از طوفانهاي الهي جان سالم به در نمي‌برد [ص 207]. اين نوع سخن گفتن بيشتر شبيه به ستون فال هفته‌ي مجلات زرد است كه آن قدر كلي مي‌گويند كه شما به راحتي بتوانيد براي مدعاي ايشان مصداق پيدا كنيد يا مصداق بسازيد.

ريشه‌ها و زمينه‌هاي پيدايش “علي يعقوبي”ها

اين كه چرا فردي مثل علي يعقوبي تا اين سطح بالا مي‌آيد و مشتريان فراواني پيدا مي‌كند، زنگ خطري است براي روحانيت. زيرا يعقوبي از موضوعات و مقولات ديني به ويژه براي قشر دانشگاهي تفسير جديدي از دين ارائه مي‌كند و با استفاده از خلأهاي اعتقادي و معارفي كه روحانيت نتوانسته است پوشش دهد به ترويج عقايد و برداشت‌هاي خود از دين مي‌نمايد.

بنده به كرّات مشاهده كرده‌ام كه روحانيان براي بيان استدلال، از ذكر خوابي كه فلان عالم ديده است يا كرامتي كه فلان عارف و علامه داشته است استفاده كرده‌اند. علي يعقوبي با شناخت دقيق اين اهرم‌ها اساس استدلالات خود را مبتني بر كشف و شهود مي‌گذارد تا ديگر كسي از او تقاضاي دليل معقول و منقول نكند.

يعقوبي با بهره‌گيري از دلخوري‌هايي كه نسبت به عملكرد روحانيت وجود دارد، حداكثر استفاده را براي تقليل جايگاه روحانيان و فقها به بيان مسائل شرعي انجام مي‌دهد و قرار گرفتن يك فقيه را در رأس حكومت زير سؤال مي‌برد و ملاك جديدي تحت عنوان «انتفاع از امام زمان (ع)‌» مطرح مي‌كند.

همان گونه كه پيش از اين در مطلبي تحت عنوان نقدي بر سازمان روحانيت عرض كردم، اگر روحانيت از حالت تدافعي خارج نشود و مطابق نيازهاي روز جامعه حركت نكند، بروز و ظهور امثال علي يعقوبي‌ها امري اجتناب ناپذير است و برخورد با مصاديق، مسأله را ريشه‌كن نمي‌كند.

پي‌نوشت:

مغالطه مار و مار: نقل است در دوران پهلوي كه سپاه دانش تشكيل شده بود، براي هر روستا معلمي مي‌فرستادند تا مردم روستا را باسواد كند. در يكي از روستاها، درويشي با نقّالي و قصه‌خواني مردم روستا را استثمار كرده بود و براي خودش دكان و دستگاهي راه انداخته بود. زماني كه با معلم اعزام شده از شهر مواجه شد، احساس خطر كرد كه اگر مردم باسواد شوند او بايد دكانش را تعطيل كند. لذا مسابقه‌اي بين خودش و معلم تازه وارد ترتيب داد و مردم را جمع كرد. درويش از معلم خواست كه پاي تخته بنويسد مار و خودش نيز عكس ماري را روي تابلو نقاشي كرد. بعد از مردم خواست قضاوت كنند كه كدام يك از اينها مار است. مردم بي‌سواد نيز بالاتفاق رأي به نقاشي درويش دادند و معلم را به فتواي درويش كه شيّاد فريبكاري است، با كتك از ده بيرون كردند.

انتفاع از امام زمان (ع): موضوعي است كه از سوي علي يعقوبي به عنوان ملاك حقانيت افراد مطرح شده است. يعني به جاي اين كه تحقيق كنيم يك عالم ديني چقدر سواد، تقوي و تذهيب نفس دارد برويم به دنبال اين كه چقدر از امام زمان بهره برده است. اما يعقوبي هيچ توضيحي نمي‌دهد كه سنجه و خط‌كش اين بهره‌برداري از امام زمان (ع) چيست؟

در همين زمينه: